پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
منفرد گردانیدن ؛ جدا کردن. ممتاز کردن : یکی را از دیگر منفرد نگرداند. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 166 ) .
منفرد افتادن ؛ جدا افتادن. ممتاز شدن. مشخص شدن : هر یک به بساطت خویش از دیگری منفرد افتاد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 98 ) .
زاویه منفرجه ؛ زاویه ای که بزرگتر از زاویه قائمه باشد. ( ناظم الاطباء ) . فرهنگستان ایران �گوشه باز� را به جای این کلمه انتخاب کرده است.
زاویه منفرج ؛ زاویه منفرجه. ( ناظم الاطباء ) .
- مثلث منفرج الزاویه ؛ مثلثی که یکی از زوایای آن بیش از نود درجه باشد. || رخنه و شکاف دار. ( آنندراج ) . شکاف دار و رخنه دار. ( ناظم الاطباء ) . شکا ...
منفجر گردیدن ؛ جاری شدن. روان شدن : چون درخت ارغوان گردد رعافش منفجر چون زند باد خلافش کوهها را بر مسام. کمال الدین اسماعیل ( دیوان چ بحرالعلومی ص 3 ...
منفجر شدن دنبل ؛ گشوده شدن دنبل. ( ناظم الاطباء ) .
- منفجر شدن قرحه ؛ سر بازکردن آن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منفجر شدن چشمه ؛ بردمیدن آب از چشمه. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) : ینابیع حکمت از دل او منفجر شود. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 162 ) .
منعم علیه ؛ پذیرفته احسان و نیکویی. ( ناظم الاطباء ) . || کثیرالمال. || نیکوحال. ( از اقرب الموارد ) ( ازمحیطالمحیط ) .
منعم برکمال ؛ خدای تعالی : منعم برکمال ومکرم بی زوال او را عمّی به ارزانی داشته است. ( چهارمقاله چ معین ص 4 و 5 ) .
منعم حقیقی ؛ خداوند تبارک و تعالی. ( ناظم الاطباء ) .
منعم شدن ؛ توانگر شدن. صاحب مال و نعمت شدن : نتوان به قیل و قال ز ارباب حال شد منعم نمی شود کسی از گفتگوی گنج.
عین منعل ؛ در شیوه خط ثلث سه قسم عین ( ع ) است : منعل ، فم الاسد، فم الثعبان. ( حاشیه دیوان خاقانی نسخه پاریس ) . در اصطلاح خطاطان عین نعلی عین اول ( ...
منعل الاربع ؛ اسبی که سپیدی در هر چهار دست و پای آن باشد. ( از صبح الاعشی ج 2 ص 20 ) .
منعکس گشتن ؛ منعکس گردیدن : صورت روح در آینه وجود آدم خاکی منعکس گشت. ( مصباح الهدایه ایضاً ص 95 ) .
منعکس گشتن ؛ منعکس گردیدن : صورت روح در آینه وجود آدم خاکی منعکس گشت. ( مصباح الهدایه ایضاً ص 95 ) . رجوع به ترکیب قبل شود.
منعکس شدن
منعکس شدن ؛ انعکاس یافتن : تا در او. . . اشعه انوار جمال احدیت و جلال صمدیت منعکس شود. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 226 ) .
منعکس گردیدن ؛ انعکاس یافتن : تا نور طهارت ظاهر درباطن منعکس گردد و مدد انوار دل شود. ( مصباح الهدایه ایضاً ص 166 ) .
منعقد گردیدن ؛ به حالت جامد درآمدن. منجمد شدن. سفت شدن : ز باد سرد کجا آب منعقد گردد به لطف طبعش اگر آب را درآغاری. کمال الدین اسماعیل ( دیوان چ حسی ...
منعقد گشتن ؛ منعقد گردیدن : وز پی آرایش بزم تو اندر کان خویش منعقد گشتند سیم و نقره و زر عیار. امیر معزی ( دیوان چ اقبال ص 255 ) . خونی از جوش منعق ...
منعقد شدن ؛ بسته شدن. به حالت جامد درآمدن.
منعقد کردن ؛ سفت کردن. به حالت جامد درآوردن.
منعقد کردن ماتم یا جشنی ؛ برپا کردن آن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
منعقداللسان ؛ بسته زبان. ( ناظم الاطباء ) .
منعطف کردن ؛ برگردانیدن. متوجه ساختن : پدر و دختر گفتند مگر اختر سعد عنان عاطفت پادشاه ، سوی ما منعطف کرد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 22 ) .
منعدم کردن ؛ محو کردن و خراب کردن و نابود کردن و معدوم ساختن و برطرف کردن وویران ساختن. ( ناظم الاطباء ) .
منعدم گردیدن ؛ منعدم شدن : نفس جوهر باقی است که به انحلال بدن فانی و منعدم نگردد. ( اخلاق ناصری ) . گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد ...
منع کلیم ؛ کنایه از جواب لن ترانی. ( غیاث ) ( آنندراج ) . رجوع به لن ترانی شود.
منعدم شدن ؛ نابود شدن. نیست شدن. معدوم شدن : نفس. . . جوهری است قایم به ذات خویش نه جسم و نه جسمانی پس فنا بر او نبود و به انحلال ترکیب بدن ، منعدم ن ...
- منع کردن ؛ بازداشتن. ( ناظم الاطباء ) . جلوگیری کردن. ممانعت کردن. قدغن کردن : از هردو طرف منع و زجر کرد. ( کیمیای سعادت چ احمد آرام ص 431 ) . سگی ...
منع صرف ؛ ممنوع بودن از صرف و مراد این است که کلماتی تنوین و جر نپذیرند. اهل زبان به حکم استقرا دریافته اند که هرگاه دو سبب ازاسباب خاصی که نه سبب ان ...
منع فرمودن ؛ بازداشتن. جلوگیری کردن. منع کردن : و منعی نیکو بی تنگخویی می فرمای. ( کلیله و دمنه ) . از جهت مشکلی این مسئله شریعت از خوض در آن منع فرم ...
قرارمنع تعقیب ؛ قراری مبنی بر ممانعت از تعقیب متهم که بازپرس پس از غور و دقت و مشاهده عدم کفایت دلایل ثبوت جرم صادر می کند. رجوع به قرار شود.
منع تعقیب ( اصطلاح حقوقی ) ؛ ممانعت بازپرس از تعقیب متهم. رجوع به ترکیب قرار منع تعقیب شود. قرارمنع تعقیب ؛ قراری مبنی بر ممانعت از تعقیب متهم که ب ...
منظومه های اهالی پسند ؛ شعرهایی که مردمان دانامی پسندند. ( ناظم الاطباء ) .
منظومه زواهر ؛ رشته مروارید. ( ناظم الاطباء ) .
منظور نظرهمه مردمان شدن ؛ آشکار و هویدا گشتن. ( ناظم الاطباء ) .
منظور نظر ؛ پسندیده و شایسته و لایق نظر. ( ناظم الاطباء ) . مورد توجه و عنایت : منظور نظر تربیت و عنایت او می گشتند. ( جهانگشای جوینی چ قزوینی ج 1 ص ...
منظور نظر ؛ محبوب و معشوق. ( ناظم الاطباء ) .
منظور گشتن ( گردیدن ) ؛ مورد توجه واقع شدن. مورد پسند و قبول واقع شدن : بوحنیفه منظور گشت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 387 ) . کلیله گفت انگار که به ملک ن ...
منظور کردن ؛ پسند کردن و پذیرفتن. ( ناظم الاطباء ) .
منظور شدن ؛ قبول شدن و پسندیده شدن و در کنار گذاشته شدن و انتخاب شدن. ( ناظم الاطباء ) . مورد توجه و عنایت قرار گرفتن : چون. . . شایستگی شغلی بازنمای ...
منظور داشتن ؛ پاس داشتن. ( از آنندراج ) . رعایت کردن : اصحاب سلطان. . . همیشه این مراتب را منظور نداشته اند. ( کلیله و دمنه ) . از آن لبهای نوخط می ...
منظور شدن ؛ دیده شدن. ( ناظم الاطباء ) .
منظم کردن ؛ مرتب کردن. نظم و ترتیب.
منظم شدن ؛ مرتب شدن. به سامان شدن. نظم و ترتیب یافتن.
چارم ( چهارم ) منظره ؛ فلک چهارم : برده به چارم منظره مهره برون از ششدره نزل جهان را از بره صد خوان نو پرداخته. خاقانی.
چارم ( چهارم ) منظره ؛ فلک چهارم : برده به چارم منظره مهره برون از ششدره نزل جهان را از بره صد خوان نو پرداخته. خاقانی.