پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
منظر نیم خایه ؛ فلک. ( فرهنگ رشیدی ) . کنایه از آسمان است. ( برهان ) ( آنندراج ) . - || هر خانه ای که مانند طاق سازند زیرا شبیه است به نیم بیضه ٔمر ...
هفت منظر ؛ کنایه از هفت فلک : از برای مقدم میمونش آیین بند صنع چار طاق هفت منظر در زر و زیور گرفت. ابن یمین.
منظر فیروزه گون ؛ کنایه از آسمان نیلگون. سپهر کبود : یک سحر بهر تماشا رای عالی همتش ره سوی این منظر فیروزه پیکر برگرفت. ابن یمین.
منظر مینا ؛ کنایه از آسمان کبود. سپهر نیلگون : تا عکس جامهاش فتاده ست بر زمین صحنش چو سقف منظر مینا پراختر است. ابن یمین.
منظر سیمابگون ؛کنایه از آسمان : دارد از رفعت محل آنکه فراشان صنع مسند جاهش بر این سیمابگون منظر نهند. ابن یمین.
منظر فیروزه ؛ کنایه از آسمان کبود. سپهر نیلگون : روز چو برزد سر از جیب شب لاجورد منظرفیروزه را در زر و زیور گرفت. ابن یمین.
فیروزه گون منظر ؛ منظر فیروزه گون : هوای قیرگون برچدنقاب قیرگون از رخ برآمدروز روشن تاب از فیروزه گون منظر. عمعق ( دیوان چ نفیسی ص 153 ) .
منظر چشم ؛ کنایه از مردم دیده است. ( برهان ) ( آنندراج ) . مردم دیده. ( ناظم الاطباء ) . مردمک چشم : رواق منظر چشم من آشیانه تست کرم نما و فرودآ که خ ...
طارم نه منظر ؛ فلک نهم : هر که منظور تو شد همچو ستاره ز شرف جایگاهش بر از این طارم نه منظر شد. کمال الدین اسماعیل ( دیوان چ حسین بحرالعلومی ص 269 ) .
سبزمنظر ؛ کنایه از آسمان نیلگون. سپهر کبود : تا چند بنگرند و بگردند گرد ما این شهره شمعها که بر این سبزمنظرند. ناصرخسرو. در نزهت و لطافت و رفعت نظی ...
مهیب منظر ؛ که اندام و پیکری خوف انگیز دارد : پیلی پدید آمد عظیم هیکل جسیم پیکر مهیب منظر. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 174 ) .
ماه منظر ؛ ماهروی. ماه طلعت. زیباروی : باحورپیکران ماه منظر شراب ارغوانی بر سماع ارغنونی نوشند. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 107 ) . کنیزکان ماه منظر ودخ ...
منکرمنظر ؛ کریه منظر. زشت چهره. زشت اندام. زشت روی : فرزند این دهر آمده ست این شخص منکرمنظرش چون گربه مر فرزند را می خورْد خواهد مادرش. ناصرخسرو ( د ...
لطیف منظر ؛ خوش دیدار. خوش اندام. زیباروی : آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم سیر نمی شود نظر بس که لطیف منظری. سعدی.
کی منظر ؛ شاه دیدار : به پیمان شکستن نه اندر خوری که شیر ژیانی و کی منظری. فردوسی.
- کریه المنظر ؛ زشت و بدشکل و بدهیکل. ( ناظم الاطباء ) .
خورشیدمنظر ؛ خورشیدچهره. زیبارو : عوض را پسری بود خورشیدمنظر محمدنام. ( حبیب السیر چ قدیم تهران ج 3 جزو 4 ص 323 ) .
صباحت منظر ؛ زیبایی روی. ( یادداشت مرحوم دهخدا ) .
شله شدن نوغان ؛ نوعی فاسد و تباه گشتن پیله. ( یادداشت دهخدا ) . چون کرم ابریشم آفت بیند و پیله نیک نتند پیله را شله پیله یا شله کج گویند. و این پیله ...
شله کردن ؛ قصاص کردن. قاتل را به عوض مقتول کشتن : شله کردند مرد را پس از آن رفت سوی جهنم آن نادان. سنایی ( از جهانگیری ) .
شلوغ کردن ؛ هرج و مرج ایجاد کردن. سر و صداکردن. ( یادداشت دهخدا ) . - || ازدحام کردن. ( فرهنگ فارسی معین ) .
شلوغ کاری ؛ هرج و مرج راه انداختن. ایجاد بی نظمی. ایجاد هیاهو و غوغا. ( یادداشت دهخدا ) .
|| درهم و برهم کردن کارها. ( فرهنگ فارسی معین ) .
شلوغ شدن ؛ هرج و مرج و بی نظمی پیش آمدن. ( یادداشت دهخدا ) .
شاه شلنگ ؛ قدم بسیار بلند. ( یادداشت دهخد ) . || در بیت ذیل اگر غلط نقل نشده باشد معنی کلمه را نمیدانم. ( یادداشت دهخدا ) : بدان مرغک مانم همی که دو ...
شلوغ بودن سر کسی ؛کثرت مشغله و گرفتاری. ارباب رجوع فراوان داشتن. در برابر این ترکیب �خلوت شدن. . . � بکار میرود. ( فرهنگ لغات عامیانه ) .
شلغم فرنگی ؛ بیخ گیاهی است شبیه سیب زمینی. بوته وی دارای شاخه های راست و بلند و گلهای زرد است و آن برای ساختن ترشی استعمال میشود. سیب زمینی ترشی. ( ف ...
شلغم شلغم زدن ؛ شلغم شلغم گفتن. ( آنندراج ) . بانگ شلغم شلغم کردن هنگام فروختن : شلغم شلغم مزن که از تو شلغم نخرند اهل ادراک. شرف الدین شفایی ( از آ ...
شلغم صحرایی ؛ خرزل. لوت بری. شلغم روغنی. شلغم بیابانی. ( یادداشت دهخدا ) . رجوع به ترکیب شلغم روغنی شود.
شلغم روغنی ؛ گونه ای شلغم که شباهت زیادی به منداب دارد ودانه های آن محتوی 30 درصد روغن است. مواد اندوخته ریشه این گونه شلغم ، از شلغم معمولی کمتر است ...
شلخته زدن ؛ اسن. کسع. زهکونی زدن. زفکنه زدن. سرچنگ زدن. اردنگ زدن. تی پا زدن. ( یادداشت دهخدا ) . رجوع به شلخت شود.
کرایه با واژه انگلیسی carriage به معنی حمل کردن ، باربری ، هزینه حمل هم خانواده است . A big truck is in the road. It carries rocks یک کامیون بزرگ در ...
کرایه با واژه انگلیسی carriage به معنی حمل کردن ، باربری ، هزینه حمل هم خانواده است . A big truck is in the road. It carries rocks یک کامیون بزرگ در ...
ریشه تراکتور از واژه انگلیسی truck گرفته شده است و truck به معنی بارکش ، کامیون ، واگن روباز و. . . است . در این صورت تراکتور به معنی وسیله یا ماشین ...
ناشکیب شدن از کسی یا چیزی ؛ تاب دوری او نداشتن. دوری او را تحمل نکردن. از هجرش بی قرار و مضطرب و بی تاب شدن. از دیدنش ناگزیر و بی قرار بودن : چنان شد ...
ناشکیب بودن از کسی یا چیزی ؛ تاب دوری او را نداشتن. از او ناگزیر بودن. جدائی او را تحمل نکردن. از هجرش بی قرار وآرام بودن : همی داند که از تو ناشکیبم ...
فراوان شکیب ؛ پرحوصله. صبور. شکیبا. سخت بردبار : فراوان شکیب است و اندک سخن. نظامی.
شکیب گرفتن ؛ آرام گرفتن. آرام شدن : کسی کو بساید عنان و رکیب نباید که گیرد به خانه شکیب. فردوسی.
شکیب یافتن ؛ آرام گرفتن. تحمل و صبر نمودن. ساکت نشستن : بجای زبونی و جای فریب نباید که یابد دلاور شکیب. فردوسی.
شکیب شکن ؛ که صبر و آرام و قرار را بشکند و از بین ببرد. که پیمانه صبر لبریز کند. ( یادداشت دهخدا ) .
شکیب کردن از کسی ؛ صبر داشتن از دوری وی. تحمل کردن رفتار وی : لیکن چه کنم گر نکنم از تو شکیب خرسندی عاشقان ضروری باشد. سعدی.
شکیب داشتن ؛ صبر داشتن. آرام و قرار داشتن : ز دیدار اینان ندارم شکیب که سرمایه داران حسنند و زیب چو در تنگدستی نداری شکیب نگهدار وقت فراخی حسیب. سعد ...
شکیب سازی ؛ تحمل پیشه کردن. آماده شکیبایی شدن. به صبر واداشتن. صبر و تحمل ایجاد کردن : چون ابن سلام از آن نیازی شد نامزد شکیب سازی. نظامی.
شکیب بردن ؛ صبر و قرار و آرام ربودن. بیقرار کردن : اندیشه آن خود از دلم برد شکیب تا ازچه گرفت جای شفتالو سیب. سنایی. صنعت من برده ز جادو شکیب شعر م ...
شکیب دادن ؛ آرام دادن. آرام یافتن : دادم اندیشه را به صبر فریب تا شکیبد دلم نداد شکیب.
شکیب آور ؛ صبور. متحمل. شکیبا : شکیب آوری رهبر و تیزگام ستوری کشی کمخور و پرخرام.
شکیب آوردن ؛ صبر کردن. تحمل کردن. شکیبایی گرفتن : بدو گفت مندیش چندان به راه شکیب آر تا من شوم پیش شاه.
Language and Appearance Website appearance زبان و ظاهر ظاهر وب سایت ها
چیدمان مرورگر ( Browser Layout )
بردن ، نگه داشتن Show an image preview when you hover on a tab نمایش پیش نمایش تصویر هنگام بردن نشانگر ماوس روی تب