پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
شمردن کسی را از گروهی یا کسانی ؛ از آن گروه دانستن. جزو آن کسان بشمار آوردن. در عداد آنان دانستن. ( یادداشت مؤلف ) : ای خداوند به کار من از این به ب ...
به هیچ نشمردن ؛هیچ نگرفتن. هیچ فرض کردن. وقع و ارجی ننهادن. ( یادداشت دهخدا ) .
سهل شمردن ؛ سهل انگاشتن. بی اهمیت گرفتن : اگر از آن جهت رنجی تحمل باید کرد سهل شمری. ( کلیله و دمنه ) .
به چیزی نشمردن ؛ اهمیت ندادن. کوچک شمردن : اگر یار باشد روان با خرد به نیک و به بد روز را نشمرد. فردوسی.
به مردم نشمردن ؛ آدم حساب نکردن. کسی ندانستن. ارج و ارزی قائل نبودن : ز برگ گیاهان کوهی خورد چو ما را به مردم همی نشمرد. فردوسی. دل برد و مرا نیز ب ...
از چیزی شمردن ؛ از آن چیز دانستن. جزء آن به حساب آوردن. در عداد آن دانستن : آن سال خوش نخسبد و از عمر نشمرد کز جمع کافران نکند صدهزار کم. فرخی.
بد شمردن ؛ بد پنداشتن و پسند ناکردن. ( ناظم الاطباء ) .
بر کسی شمردن ؛ به حساب وی آوردن : تیر و بهار دهر جفاپیشه خردخرد بر تو همی شمرد و تو خود خفته چون حمیر. ناصرخسرو. بسیار شمرد بر تو گردون آذار و دی و ...
شمردن گردش اختران را ؛ حساب کردن سیرستارگان و شناختن آن : همی خواست کز آسمان بگذرد ( کاووس ) همان گردش اختران بشمرد. فردوسی.
شمرده شدن ؛ محسوب شدن. بحساب آمدن : اگر با خدای عزوجل چنانکه تو با سلطانی ، بودمی از جمله صدیقان شمرده شدمی. ( گلستان ) .
انفاس یا نفس یا دم کسی راشمردن ؛ سخت مراقب گفتار و کردار کسی بودن. او را سخت تحت نظر گرفتن. ( از یادداشت مؤلف ) . مراقب اعمال کسی بودن : طغرل حاجبش ...
انفاس یا نفس یا دم کسی راشمردن ؛ سخت مراقب گفتار و کردار کسی بودن. او را سخت تحت نظر گرفتن. ( از یادداشت مؤلف ) . مراقب اعمال کسی بودن : طغرل حاجبش ...
انفاس یا نفس یا دم کسی راشمردن ؛ سخت مراقب گفتار و کردار کسی بودن. او را سخت تحت نظر گرفتن. ( از یادداشت مؤلف ) . مراقب اعمال کسی بودن : طغرل حاجبش ...
اختر شمردن ؛ ستاره شمردن : که برآسمان اختری بشمرد خم چرخ گردنده را بنگرد. فردوسی.
قد و شمایل ؛ بالا و چهره : نه عجب گر برود قاعده صبر و شکیب پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود. سعدی.
شکل و شمایل ؛ ترکیب. صورت. هیکل. منظر. روی. ( ناظم الاطباء ) . قیافه و چهره : مرد گذرنده چون در او دید شکلی و شمایلی نکو دید. نظامی. گویند که داشت ...
خجسته شمایل ؛ خوشخوی. ( ناظم الاطباء ) .
خامه محبت شمامه ؛ قلمی که از دوستی و رفاقت خوشبو باشد. ( ناظم الاطباء ) .
شمامه عنبر ؛ آن است که عنبر را در مشک طلا یا نقره بگدازندو آنرا در دست دارند می بویند. ( آنندراج ) .
شمامه کافور ؛ دستنبویه که از کافور باشد : و وی می نبشت صد پاره جامه همه قیمتی از هر دستی. . . و صد شمامه از کافور. . . ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 296 ) . ...
شمامه صفیر ؛ صفیری که بوی خوش دهد. نوای خوشبو و این مبالغه شعری است : به باغ مدح تو بلبل شود شمامه صفیر چو شمه ای گل خلق تو برکشد به مشام. سعدی.
معنبرشمامه ؛ که بوی خوش عنبر داشته باشد. نسیمی معنبربوی : خنک نسیم معنبرشمامه دلخواه که در هوای تو برخاست بامداد پگاه. حافظ.
تقوی کردن: دوری گزیدن. گر خوری سوگند من کی خورده ام از پیاز و سیر تقوی کرده ام شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 32
بوگیران گردون: فرشتگان که در آسمان هستند. هر یک از هفت آسمان را فرشته ای مُوکَّل است که گناهان را وا می رسند: آسمان نخست افترا را، آسمان دوم نفاق را، ...
نبرد آوردن: کنایت از گردن گیر شدن: کین خواستن. ( انذاری است آزار دهندگان مردم را، تا دست از اذیت خلق بکشند و به مال و جان آنان تعرض نکنند. ) ای خورن ...
گزاف:در بیت زیر ظاهراً به معنی بی پروا و بی باک به کار رفته است. بر هوا انداخت هر یک را گزاف تا همی زد بر زمین می شد شکاف شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ...
چون شبان اندر رمه بودن: کنایت از بیدار بودن. پس بیفتادند و خفتند آن همه و آن گرسنه چون شبان اندر رمه شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 30
عقل کهن: کنایت از فراست، عاقبت اندیشی. از کبابش مانع آمد آن سخن بخت نو بخشد تو را عقلِ کهن شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 30
خیر باد: بدرود، سفر خوش. به امید سلامی رفت روز عمر در کویش شبت خوش خسروا بگذر که وقت خیر باد است این ( امیر خسرو دهلوی، به نقل از آنندراج ) این بگف ...
از بیخ بر کندن: استعارت از گمراه ساختن، و در نتیجه به عذاب الهی گرفتار کردن. همین مبادا که طبع رهتان زند طمعِ برگ از بیخ هاتان بر کند شرح مثنوی ( ...
وام نصح : وام نُصح: چنان که در حدیث است �الدّینُ نصیحَةٌ لِلَّهِ وَ لِرَسولِهِ وَ لِأئِمَّةِ المُسلِمِین. � ( صحیح بخاری، کتاب ایمان ) و از ابن عباس ...
دل و جان ممتحَن گشتن: آزردگی فراهم آمدن. کنایت از پشیمان گردیدن. گفت ناصح بشنوید این پند من/ تا دل و جانانتان نگردد ممتحَن شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4 ...
مُمتحَن: آزرده. گفت ناصح بشنوید این پند من/ تا دل و جانانتان نگردد ممتحَن شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 31
- دست گرفتن برای کسی ؛ فعلی یا قولی از او را برای استهزاء او همیشه و در همه جا گفتن. کرده یا گفته کسی را برای ریشخند یا توهین و تخفیف او هماره بکار ب ...
بدست گرفتن ؛ در عهد گرفتن. تصدی کردن. متعهد شدن. در قبضه اقتدار و اختیار آوردن : بدست گیرم آنچه رابا خدا پیمان بسته ام [ مسعود ] بر آن ، بدست گرفتن ا ...
دست کسی را بدست گرفتن ؛ با او دست دادن. دست در دست کسی نهادن به نشانه ملاطفت یا پیمان : چوبگشاد لب زود پیمان ببست گرفت آن زمان دست ایشان به دست. فرد ...
مدفونِ غم شدن: غم را به جان خریدن. پاس محبّت داشتن. خاک او گردی و مدفونِ غمش تا دَمت یابد مددها از دَمش ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 28
لُبَد: مال بر هم نهاده است، و در این بیت به معنی آن چه بر هم نهند از خشت و گل و جز آن. و آن عمارت کردن گور و لَحد نه به سنگ است و به چوب و نه لُبَ ...
نان خام ماندن: کنایت از کار آخرت را نساختن عاقبت تو رفت خواهی ناتمام کارهایت أبتَر و نانِ تو خام شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 27
دینار اشمَر: که دینار شمارد، و هر دینار که بر دارد از مجموع کم می شود. عُمر تو مانند همیان زر است روز و شب مانند دینار اشمَر است ( ب 124 - 105 ) ش ...
دَرا: زنگ. دراجنبانیدن: کنایت از آواز دادن سَر بُریدن واجب آید مرغ را کو به غیر وقت جنباند دَرا شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 25
ساران: سر. گفت من در تو چنان فانی شدم که پُرم از تو ز ساران تا قدم 2022/ 5 شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 25
آب و روغن: کنایت از آرایش ظاهری، ظاهر سازی. دل نیارامد ز گفتار دروغ آب و روغن هیچ نفروزد فروغ 2735/ 2 مثنوی مولوی
بوی گیر: که از بو کسی را شناسد، کنایت از �فرشتگان� که به سر وقت گناهکاران روند. گوشت های بندگان حق خوری/ غیبت ایشان کنی کیفر بَری هان که بویای دهان ...
دف زدن مطربان از درون: کنایت از شور و نشاط درونی. این شور و نشاط آنان را خوش می دارد و به رقص و نشاط وا می دارد. مطربانشان از درون دف می زنند بحرها ...
از دست خود رهیدن: خودی را واگذاردن. کشتن هوای نفس را. چون رهند از دستِ خود دستی زنند چون جهند از نقصِ خود رقصی کنند شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 22
پنبه از ریش شهوت کندن: پنبه را از روی جراحت بر می دارند تا چرک و خون فاسد که زیر آن فراهم آمده برون رود. مولانا گوید: پنبه هوی و هوس را از روی زخم شه ...
خود را شکستن: شکستن نفس. خودی را رها کردن. رقص آن جا کن که خود را بشکنی/ پنبه را از ریش شهوت بر کنی
گفت اطفال من اند این اولیا /در غریبی فرد از کار و کیا از برای امتحان خوار و یتیم/ لیک اندر سِر منم یار و ندیم پشت دار جمله، عصمت های من/ گوییا هستن ...
اوطان دون: کنایت از رَحِم مادر. همچنان که آن جَنین را طمعِ خون/ کآن غذای اوست در اوطانِ دون شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 15