پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٢٩)
موافق ِ رای یا طبع کسی آمدن ؛ مورد قبول او شدن. مطابق نظر و خواست او قرار گرفتن : ملک از این سخن روی درهم کشیدو موافق ِ رای بلندش نیامد. ( گلستان ) . ...
موافق آمدن ؛ مناسب و شایسته به نظر رسیدن. مقبول و پسندیده افتادن : درخواست که مرا دستوری دهد تا بر سر آن ضیعت روم که این هوا مرا نمی سازد. . . امیر ر ...
- موافق افتادن ؛ پسندیده آمدن. مقبول آمدن : شیر را این سخن [ سخن دمنه ] موافق افتاد. ( کلیله و دمنه ) . امیرناصرالدین را این سخن موافق افتاد. ( ترجمه ...
موافق حال ؛ مناسب حال. منطبق با وضع و حال و دمساز با مزاج کسی : ابیات بوتمام طایی موافق حال و مطابق وقت او آمد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 362 ) . گفت این ...
موافق شدن ؛ هم آهنگ شدن. سازگار گشتن. سازوار و همرای شدن. توافق نمودن.
باد موافق ؛ باد مراد. ( یادداشت مؤلف ) ( ناظم الاطباء ) . باد شرطه. ( یادداشت دهخدا ) .
مواظبت نمودن ؛ مواظبت کردن. مراقبت و محافظت داشتن. مداومت داشتن. مداومت داشتن در امری. ( از یادداشت مؤلف ) : در کتب طب آورده اند که فاضلترین اطبا آن ...
مواظبت کردن ؛ مراقبت کردن. محافظت کردن. مداومت داشتن. پیوسته بر آن بودن. ( از یادداشت مؤلف ) : به صواب آن لایقترکه بر معالجت مواظبت کنی. ( کلیله و د ...
مواسا کردن ؛ شریک گشتن. مساهمت. شرکت کردن : از بیشی و کمی جهان تنگ مکن دل با دهر مدارا کن و با خلق مواسا. ناصرخسرو.
مواسا داشتن ؛ همدمی وموافقت داشتن : در هر چمن عاشق وشان بر ساقی و می جان فشان پیر خرد ز انصافشان با می مواسا داشته. خاقانی.
موازنه قدرت ؛ مساوی و برابر شدن قدرت دو دولت یا دو دسته و یا دو بلوک سیاسی.
موازنه کردن ؛ با یکدیگر سنجیدن. ( یادداشت مؤلف ) .
بهم خوردن موازنه ؛ از میان رفتن تساوی نیروی یکی از دو قدرت متقابل با فراهم آمدن تفوق یکی بر دیگری.
�آتشفشان طلا� یکی از رمان های ماجراجویانه ژول ورن، نویسنده مشهور فرانسوی است. نام اصلی کتاب به فرانسوی “Le Volcan d’Or” بوده و پس از مرگ ورن منتشر شد ...
موارد و مدارج ؛ موارد و مداخل. ( ناظم الاطباء ) .
مصادر و موارد ؛ انجمن ها وجاهایی که مردمان دانا اجتماع میکنند و یکدیگر را ملاقات می نمایند. ( ناظم الاطباء ) .
موارد و مداخل ؛ موارد و مدارج. راه درآمد و دخل و مداخل و مخارج. ( ناظم الاطباء ) .
موارد مطروقه ؛ آبهای آلوده و ناپاک. ( ناظم الاطباء ) .
روز مواخات ؛ روزی که در حضور حضرت رسول ( ص ) هر یک از مسلمانان مسلمان دیگری رابه برادری خود برگزید و حضرت پیغمبر حضرت علی را : بی نظیر و ملی آن بود د ...
مواد خام ؛ ماده هایی که از راه کشاورزی یا تربیت اغنام و احشام به دست آید، مانند شیر و پشم و گندم و جو. ( از یادداشت دهخدا ) .
مواد صلح ؛ شروط و قیود صلح و بندهای آن. ( ناظم الاطباء ) .
مواد ثلاث یا ثلاثه ؛ ( اصطلاح فلسفی ) مواد وجوب و امکان و امتناع است. ( فرهنگ علوم عقلی جعفر سجادی ) .
مواد اولیه ؛ مواد اولی. ماده های اصلی هرچیز مانند انواع معادن که از آنها آلات و ادوات مختلف سازند. ( از یادداشت مؤلف ) .
مواد اربعه ؛ چهار ارکان. عناصر اربعه. چهار آخشیج. استقصات. ( یادداشت دهخدا ) .
مواجهه کردن ؛ روبرو کردن. روبرو ساختن. روبروی هم قرار دادن دو کس را. ( از یادداشت مؤلف ) .
مواجهه آمدن ؛ روبرو آمدن. روبرو شدن. روباروی کسی آمدن : اگر مواجهه آید عدوت نشناسی که هیچ وقت ندیدی از او مگر که قفا. مسعودسعد.
مواجب گرفتن ؛ حقوق گرفتن. مستمری و ماهیانه دریافت کردن. در برابر خدمت وظیفه و مستمری اخذ نمودن. ( از یادداشت مؤلف ) .
مواجب بگیر ؛ حقوق بگیر. مستمری بگیر. مواجب خوار. آنکه از اداره یا شخص یا مؤسسه به سبب خدمت حقوق دریافت دارد. ( از یادداشت مؤلف ) . و رجوع به ماده م ...
داوسن سیتی ( Dawson City ) شهری کوچک در قلمرو یوکان ( Yukon ) در شمال غربی کانادا است و یکی از معروف ترین شهرهای تاریخی این منطقه محسوب می شود. موقع ...
دریاچه �لابارژ� یا �لابارگا� ( Lake Laberge ) در قلمرو یوکان کانادا قرار دارد و یکی از شناخته شده ترین دریاچه های شمال کاناداست، به ویژه به خاطر ارتب ...
گذرگاه �چیلکوت� ( Chilkoot Pass ) یکی از معروف ترین مسیرهای تاریخی دوران تب طلای کلوندایک در شمال آمریکاست. موقعیت میان آلاسکا و یوکان کانادا از ...
داوسن سیتی ( Dawson City ) شهری کوچک در قلمرو یوکان کانادا است و به خاطر تب طلای کلوندایک در اواخر قرن نوزدهم بسیار مشهور شد. موقعیت • شمال غربی کان ...
این شهر: • در جنوب شرقی آلاسکا قرار دارد • بندری مهم در دوران تب طلای کلوندایک ( Klondike Gold Rush ) بود • در اواخر قرن نوزدهم هزاران جوینده طلا از ...
موی چینی ؛ موی کاسه چینی. موی پیاله. || درستی و صحت. ( ناظم الاطباء ) .
مو برداشتن ؛ ترک بسیار نازک و نامحسوسی خوردن ظرف یا بلور یا استخوان دست و پا و غیره : گفتم ای دوست حقه ات بشکست گفت نشکست لیک مو برداشت. ملک الشعرای ...
موی پیاله ؛ درزی باریک که در چینی و کاسه افتد و آن مانع آواز است. ( آنندراج ) : به او گل کرده جان خود حواله شود زو چرب تا موی پیاله. ملامنیر ( از آن ...
درّ مودار ؛ نوعی مرغوب تر از انواع در است. ( یادداشت مؤلف ) . || تَرَکی که در کاسه نمودار گردد. ( ناظم الاطباء ) . تَرَک بسیار خفیف در چینی و بلور ...
- موهای کشنده ؛ ضمایم یک سلولی بافت اپیدرم ریشه می باشند و طول آنها گاهی به چند میلیمتر بالغ می گردد و مانند کرک مخمل سطح خارجی ریشه را می پوشانند. م ...
- موی نرگس ؛ در اصطلاح گیاه شناسی چیزی است که با غنچه نرگس برمی آید و گل بر آن می باشد.
یک سر مو ؛ سر مویی. ذره ای. ( یادداشت مؤلف ) . مقداری ناچیز. رجوع به ترکیب سر مویی و نیز ترکیب یک سر موی در ذیل موی شود.
طبقه موهای کشنده ؛ یک طبقه سلولهای مکعبی شکل هستند که سطح خارجی ریشه را پوشانده اند و دارای پرتوپلاسم و هسته می باشند و جدارشان سلولزی و نازک است. ای ...
مو نزدن ؛تمام مساوی بودن دو کپه سنگ و کالای یک ترازو: کپه های ترازو را ببین مو نمی زند، یعنی به اندازه مویی با هم اختلاف ندارند. دو کفه ترازو مو نمی ...
- مو در ترازو زدن ؛ مو زدن ترازو. مو زدن کفه. سر مو زدن ترازو. ( از یادداشت مؤلف ) . کاملاً تعادل کردن. ( ناظم الاطباء ) .
مو زدن ترازو ؛ مو زدن کفه. مو در ترازو زدن.
مو زدن کفه ؛ مو زدن ترازو. مو در ترازو زدن. سر مو زدن ترازو. ( از یادداشت مؤلف ) .
سر مو زدن ترازو ؛ سخت متعادل و دقیق بودن آن. ( از یادداشت مؤلف ) . نشان دادن کمترین اختلاف دو کفه. و رجوع به ترکیب موزدن کفه و مو نزدن شود.
سر مویی ؛ ذره ای. به قدر سر مو، کنایه است از مقدار بسیار اندک و کم. ( یادداشت مؤلف ) : آخر به ترحم سر مویی نگر آن را کآهی بودش تعبیه در هر بن مویی. ...
مو در آسیا سفید کردن ؛ سخت ساده و گول و احمق بودن. ( یادداشت مؤلف ) . با پیری بسی بی تجربه و نادان بودن. ( از امثال و حکم دهخدا ) : گر روی او سیاه ش ...
- به قدر سر مو ؛سر مویی. یک سر مو. ذره ای. ( یادداشت مؤلف ) . مقداری ناچیز. و رجوع به ترکیب سرمویی شود.
بی مو؛ امرد.