پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٣٣٦
پیشنهاد
٠

پای از دست ( دست از پای ) نشناختن ؛ تشخیص وتمیز ندادن این از آن. ( یادداشت مؤلف ) : سپاه اندرآمد ز جای کمین سیه شد بر آن نامداران زمین که کس بازنشنا ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

کیهان شناخت ؛ شناسایی کیهان. معرفت کیهان و می توان بجای �شناسی � در آخر ترکیبات حیوان شناسی و گیاه شناسی این کلمه را به کار برد. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شناخت حجت ؛ عُرْقوب. ( منتهی الارب ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شناخت یار ؛ شناسایی دوست و اقرار و اعتراف دوست. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شنا رفتن ؛ در زورخانه و آن غیر شنا کردن بمعنی سباحت است. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

نسیم عبهرشمیم ؛ نسیمی که بوی یاسمن دهد. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

- شمیم ناک کردن ؛ معطر ساختن. خوشبوی کردن. ( یادداشت مؤلف ) : فعم ؛ شمیم ناک کردن مشام را. ( منتهی الارب ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

گل عنبرشمیم ؛ گلی که بوی عنبردهد. ( ناظم الاطباء ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمیده گردیدن ( گشتن ) ؛ بیم زده و مدهوش گشتن. ( یادداشت مؤلف ) : ملک سپاه به راهی بردکه دیو در آن شمیده گردد و گمراه و عاجز و مضطر. فرخی.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمیده دل ؛ آشفته خاطر. پریشان دل. مضطرب و پریشان خاطر : دریده جوشن و خسته تن و گسسته امید شکسته تیغ و شمیده دل و فکنده سپر. عنصری. شمیده دل همی گشت ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمیده گردیدن ( گشتن ) ؛ بیم زده و مدهوش گشتن. ( یادداشت مؤلف ) : ملک سپاه به راهی بردکه دیو در آن شمیده گردد و گمراه و عاجز و مضطر. فرخی.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمول داشتن ؛ فروگرفتن. ( زمخشری ) ( یادداشت مؤلف ) . شامل شدن. فراگرفتن. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمه یافتن ؛ بوی بردن. ملتفت شدن. درک کردن : در خود فروشده بود [ امیر یوسف ] سخت از حد گذشته که شمه ای یافته از مکروهی که پیش آمد. ( تاریخ بیهقی چ ادی ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شموس شدن ؛ سرکش شدن. طاغی گشتن. نافرمان شدن : ز فرمانبران ملک قیلقوس نشد کس در آن شغل با وی شموس. نظامی.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

اسب یا مادیان شموس ؛ اسب چموش. اسب سرکش و بدرام : گهی بخت گردد چو اسب شموس به نعم اندرون زفتی آردت بوس. فردوسی. مادیانان گشن و فحل شموس شیرمردی جوا ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

اسب یا مادیان شموس ؛ اسب چموش. اسب سرکش و بدرام : گهی بخت گردد چو اسب شموس به نعم اندرون زفتی آردت بوس. فردوسی. مادیانان گشن و فحل شموس شیرمردی جوا ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

سبز خنگ شموس ؛ اسب سبزرنگ بدرام. - || کنایه از آسمان و دهر است : منه دل بر این سبز خنگ شموس که هست اژدهایی به رخ چون عروس. نظامی. که چون خسرو از ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

خالو پسر: پسر دایی، کنایت از خویشاوند دعوت کننده. یا سَرم درد است دَردِ سر ببر یا مرا خوانده است آن خالو پسر شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 42

پیشنهاد
٠

زیر لب آواز کشیدن: در نهان خدا را با زاری خواندن، چنان که در قرآن کریم است ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً. ( اعراف، 55 ) آن کشیدن زیر لب آ ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمشاد پرتاب ؛ زلف پر از جعد و شکن : ز گل کنده شمشاد پرتاب را بدو رسته در خسته خوشاب را. اسدی.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

لاله شمشادپوش ؛ لاله ای که شمشاد آنرا بپوشد. مراد روی معشوق است که زلف وی آنرا بپوشد : تو لاله دیدی شمشادپوش و سنبل تاج بنفشه دیدی عنبرسرشت و مشک آگی ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمشاد بوینده ؛ زلف معطر. موی خوشبوی یار : به شمشاد بوینده عنبرفروش به یاقوت گوینده گوهرفروش. اسدی.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمشادِ پیچ ؛ پیچ امین الدوله. ( فرهنگ فارسی معین ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمشادگون ؛ مانند شمشاد. کنایه از معطر و خوشبوی و پرشکن : بپیچم چون به یاد آرم جفایت چو آن شمشادگون زلف دوتایت. ( ویس و رامین ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمشاد نسیم ؛ کنایه از معطر و خوشبوی. چون نسیم بهاری که با گذشت بر گلها و شکوفه ها عطر می پراکند : شمشاد نسیم و ارغوان خد سیماب سرین و خیزران قد. نظا ...

پیشنهاد
٠

مثل شاخ شمشاد واایستادن ؛ امروزه گاهی آنجا که می خواهند حضور کسی رابه کسی یادآور شوند، با لحنی شوخی و تمسخر آمیز گویند آها ببین ! مثل شاخ شمشاد واایس ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

- شمشاد نَعناعی ؛ شمشاد. شمشاد فرنگی. ( فرهنگ فارسی معین ) . شمشادپاکوتاه ، که بوته آن شباهتی به بوته نعناع دارد وبرای تزیین دور باغچه ها کاشته می شو ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

مثل شاخ شمشاد ؛ با قدی رشیق و موزون. با قامتی موزون و راست. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمشاد ژاپنی ؛ شمشاد رسمی. ( فرهنگ فارسی معین ) . رجوع به ترکیب شمشاد رسمی شود.

پیشنهاد
٠

شمشاد شمایل پرست ؛ درخت شمشادی که از وزیدن باد شمال حرکت کند. ( از ناظم الاطباء ) . شمشاد که به تصویر و شمایل دلبستگی دارد : سایه شمشاد شمایل پرست سو ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمشاد فرنگی ؛ شمشاد. شمشاد نعناعی. ( فرهنگ فارسی معین ) . رجوع به ترکیب شمشاد نعناعی شود.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمشاد اناری ؛ قسمی از شمشاد با شاخهای متفرق و برگهای خرد چون برگ انار. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمشادتن ؛ آنکه اندامی مستقیم و موزون چون شمشاد دارد : من بنده بالای تو شمشادتنم فرهاد تو شیرین دهن خوش سخنم. سعدی. سخنهای دانای شیرین سخن گرفت اندر ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمشاد رسمی ؛ ( اصطلاح گیاه شناسی ) یکی از گونه های درخت گوشوارک و جزو تیره های شمشیریان است و آن در جنگلهای شمال ایران فراوان است و به نام شمشاد یا ش ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شانه شمشاد ؛ شانه ای که از چوب شمشاد سازند : سوسن بسان شانه شمشاد راست کرد در شکر و نعمت و کرم مرزبان زبان. فریدالدین احول اصفهانی ( از آنندراج ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمش زر ؛ شمشه زر. شوشه طلا. ( یادداشت مؤلف ) : بر میانشان حلقه بند کمرها شمش زر زیر ران با ساز زرین مرکبان راهوار. فرخی ( دیوان ص 58 ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمش نقره ؛ شوشه نقره. شفشه نقره. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

- قرص شمس ؛ قرص خورشید. آفتاب : مثال بنده و تو ای نگار دلبر من به قرص شمس و به ورتاج سخت می ماند. آغاجی. رجوع به قرص شود.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمسة کرم ؛ آفتاب رز. کنایه از شراب : صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز و هات شمسة کرم مطیب زاکی. حافظ.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمس فلک ؛ خورشید. خورشید فلکی : شمس فلک ز بیم اذاالشمس درگریخت در ظل شمس دین که شود چاکر سخا. خاقانی.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

عبدشمس ؛ پدر قبیله ای که آفتاب را می پرستیدند. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ) ( از اقرب الموارد ) . رجوع به عبد شود.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

روز شمردن ؛ روز گذراندن. روزگار سپری کردن : نهد گنج و فرزند گرد آورد بسی روز بر آرزو بشمرد. فردوسی. همه آرزوها سپردم بدوی بسی روز فرخ شمردم بدوی. ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شمس زر ؛ شمسه زر. تصویر آفتاب. خورشید از زر که روی حلقه کمربندها نصب می کردند: بر میانشان حلقه بند کمرها شمس زر زیر رانشان جمله زرین مرکبان راهوار. ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
١

بازشمردن ؛ دادن. تسلیم داشتن. ( یادداشت مؤلف ) : ملک العرش همه ملک به مسعود سپرد کشور عالم هر هفت بر او بازشمرد. منوچهری.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

برشمردن کسی را ؛ دشنام دادن بدو. بدگفتن. استهزاء کردن. ( یادداشت مؤلف ) : سوی خانه آب شد آب برد همی در نهان شوی را برشمرد. فردوسی. وز آن پس خروشید ...

پیشنهاد
٠

کسی را به کس نشمردن ؛ اعتنا نکردن بدو. بی ارج و ارز انگاشتن وی را. ( از یادداشت مؤلف ) : گرامی یکی دخترش بود و بس که نشمردی او مهتران را به کس. فرد ...

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

از کسی برشمردن ؛ بدیها و خوبیهای وی را بیان کردن و تعداد آنها را ذکر کردن : همانا که آن سگزی جنگجوی که چندان همی برشمردی تو زوی. فردوسی.

پیشنهاد
٠

سخن بر کس شمردن ؛ مو بمو برای وی بازگفتن : کنون رنج در کار بهمن برم گذشته سخن بر تو بر بشمرم. فردوسی. رجوع به ترکیب �برشمردن � ذیل معنی دوم شود.

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

فرصت شمردن ؛ وقت مناسب را از دست ندادن و یافتن. ( ناظم الاطباء ) .

پیشنهاد
٠

کسی را به چیزی شمردن ؛ او را به حساب آوردن و محسوب داشتن. ( از فرهنگ فارسی معین ) .