پیشنهاد‌های علی باقری (٤٠,٥٥٧)

بازدید
٣٩,٣٣٨
تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

مومیای کوهی ؛ قفرالیهود است. ( تحفه حکیم مؤمن ) . رجوع به قفرالیهود شود.

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موم معدنی ؛ موم فسیل. مومی که از گیاهان فسیل شده خصوصاً توربها به دست می آید. ترکیب این موم منحصراً هیدروکربور است ولی نقطه ذوبش مانند سایر مومها در ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موم خرما ؛ مومی که از گونه ای نخل به نام نخل موم حاصل می شود.

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موم کافوری ؛ شمع کافوری. مَن قاطوس. ( یادداشت دهخدا ) . و رجوع به ترکیب شمع کافوری در ذیل مدخل شمع شود.

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موم و مرهم ؛ ( از اتباع ) سخت نرم و کوفته. ( از یادداشت مؤلف ) . کنایه از سخت نرم و ملایم.

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موم سیاه ؛ بره موم. موم سیاه رنگ که زنبور با آن در لانه را به هنگام زمستان مسدود می کند. ( یادداشت مؤلف ) : چشمش ز خواب و غمزه زنبور سرخ کافر شهد سپ ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موم پنداشتن ( دانستن ) ؛ کنایه از سخت نرم و سبک انگاشتن : به زور از زمین کوه برداشتی گران سنگ را موم پنداشتی. فردوسی.

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موم دانستن ؛ بی اثر دانستن. دانستن که برندگی ندارد : جهان را تو بی لشکر روم دان همان تیغ پولادشان موم دان. فردوسی.

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

نظامی. - چون ( چو، مثل ) موم ؛ سخت نرم و ملایم. ( از یادداشت مؤلف ) : دشمن ار اژدهاست پیش سنانش گردد چون موم پیش آتش سوزان. ( منسوب به رودکی ) . ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

مثل موم ومرهم ؛ سخت کوفته. سخت پخته. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

چو مهره موم ؛ چون مهره موم سخت نرم و ملایم و در فرمان. تحت سلطه. که شخص برآن تواناست : از طبیعی و هندسی و نجوم همه در دست او چو مهره موم. نظامی.

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

نظامی. - چون ( چو، مثل ) موم ؛ سخت نرم و ملایم. ( از یادداشت مؤلف ) : دشمن ار اژدهاست پیش سنانش گردد چون موم پیش آتش سوزان. ( منسوب به رودکی ) . ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

نظامی. - چون ( چو، مثل ) موم ؛ سخت نرم و ملایم. ( از یادداشت مؤلف ) : دشمن ار اژدهاست پیش سنانش گردد چون موم پیش آتش سوزان. ( منسوب به رودکی ) . ...

پیشنهاد
٠

- از موم رطب کردن ؛ کار ناشدنی کردن. کاری شگرف کردن : بری خوردمی آخر از دست کشت اگر نه ز مومی رطب کردمی. خاقانی.

پیشنهاد
٠

از موم سنگ ساختن ؛ کنایه است از کار عجیب و غریب کردن. ( از آنندراج ) . کار دشوار کردن : که چون شاه عالم به دانای روم بفرمود تا سنگ سازد ز موم به پیرو ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

- عید مولود ؛ عید تولد. جشن تولد. عید ولادت. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

- ربیع المولود ؛ ماه ربیعالاول. ( ناظم الاطباء ) . به مناسبت تولد پیغمبر اسلام در آن ماه.

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

مولود حیوانی ؛ حیوان. جنبنده. ( از یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

مولود نباتی ؛ نبات. بررسته. ( از یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

سه مولود ؛ موالید سه گانه. مولود جمادی ( معدن ) ، مولود نباتی ، و مولود حیوانی. ( یادداشت مؤلف ) :. . . از زبده لطایف چهار اسطقس سه مولود در وجود آو ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

مولود جمادی ؛ جماد. بربسته. ( یادداشت دهخدا ) .

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

آتش خو: کنایت از سرکش. نابود کننده. یاد کن لطفی که کردم آن صَبوح با شما از حفظ، در کشتیِ نوح آبِ آتش خو زمین بگرفته بود موج او مر أوج کُه را می رب ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

پیله بابا: پدر بزرگ، جد. ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ) یاد کن لطفی که کردم آن صَبوح با شما از حفظ، در کشتیِ نوح پیله، بابایانتان را آن زمان دادم ...

پیشنهاد
٠

رشته بر پای بستن: رسم بوده است بعض فراموش کاران را، که رشته ای بر دست یا پای خود می بستند تا کاری را که در پی انجام آن هستند فراموش نکنند. در بیت زیر ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

لنگی رهوار شدن: کنایت از سختی به آسانی رسیدن. چند آن لنگیّ تو رهوار شد؟ چند جانت بی غم و آزار شد؟ ( شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 54 )

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

شاهان کیش: پیشوایان مذهب، طبیبان روح، و در �کیش� تلمیحی است به معنی آن در بازی شطرنج. آزمودی تو بسی آفاتِ خویش یافتی صحّت از این شاهانِ کیش ( شرح ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

جُوق: ( ترکی ) گروه، دسته. جُوق جوقی مبتلا دیدی نزار شِسته بر در در امید و انتظار ( شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 53 )

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

اهل دلق: کنایت از درویش و مستمند. جمع گشتندی ز هر اطراف، خَلق از ضَریر و لنگ و شلّ و اهلِ دَلق شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 52

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

معنای بنیادین ریشه ( ضَرّ ) ریشه ی �ض - ر - ر� در معنای پایه ای زبان های سامی و عربی در تقابل با �نَفْع� ( سود ) قرار دارد و به معنی: گزند، آسیب، ر ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

در آیات مورد بحث، پس از تقاضای حضرت موسی ( ع ) مبنی بر مشارکت برادرش در امر خطیر رسالت ( �وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی� ) ، در تبیین غایت این درخواست، صی ...

پیشنهاد
٠

مولع شدن بر چیزی ؛ حریص شدن بدان چیز. سخت شیفته و علاقه مند گشتن بدان : مولع شده بر گفتن شکر تو شب و روز چون عابد بیدار به تسبیح سحر بر. امیرمعزی.

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

- مولد منی ؛ اغذیه و ادویه که قوت باه دهد. ( یادداشت مؤلف ) .

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

مولا گشتن ؛ مولا شدن. کهتر و بنده شدن : هرکه او بیدار گردد بنده ایشان شود زآنکه چون مولای ایشان گشت خود مولا شود. ناصرخسرو

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

مولا شدن ؛ سرور شدن. آقا و بزرگ و مخدوم و پیشوا شدن : هرکه اوبیدار گردد بنده ایشان شود زآنکه چون مولای ایشان گشت خود مولا شود. ناصرخسرو.

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

- موکب جلال ؛ ملتزمین رکاب پادشاه که نمایانگر شکوه و جلال اویند. شکوه و شوکت خسروانی : گفتا که چند شب من و دولت به هم نخفتیم اندر رکاب خسرو در موکب ج ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موقوف گذاشتن ؛ مال یا ملک وقفی از خود به جای گذاشتن. موقوفه ای برای امور خیر از خود برجای نهادن : هرکه خیری کرد و موقوفی گذاشت رسم خیرش همچنان برجای ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موقوف ٌعلیه ؛ آنکه یا آنچه مال و یا ملک را بدو وقف کنند. ( از یادداشت مؤلف ) . آنکه مالی بر او وقف می شود. ( یادداشت لغت نامه ) . مالی که قبض و اقبا ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

موقوف ٌعلیهم ؛ کسان که مال و ملک بدانان وقف کرده باشند. ( از یادداشت مؤلف ) . موقف واقع می شود به ایجاب از طرف واقف به هر لفظی که صراحةً دلالت بر مع ...

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

واگزاردن: ادا کردن. او همی خواهد که بعضی حقّ آن واگزارد چون شوی تو میهمان شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 46

تاریخ
١ هفته پیش
پیشنهاد
٠

خرگه زدن: کنایت از منزل کردن. روستایی چون سوی شهر آمدی خرگه اندر کوی آن شهری زدی شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 44

تاریخ
٢ هفته پیش
پیشنهاد
٠

ناخویشتن شناس ؛ متکبر و مغرور : امیر گفت در باب این ناخویشتن شناس چه کرد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 128 ) . - واشناختن ؛ بازشناختن : برسم خسروی بنواخت ...

پیشنهاد
٠

خویشتن نشناختن ؛ متکبر و مغرور شدن. ( یادداشت مؤلف ) : او باد در سر کرده و خویشتن را نمیشناسد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 145 ) .

پیشنهاد
٠

شناخته شده بودن ؛ معروف بودن. شهرت داشتن : پیغمبر ( ص ) اندر قریش شناخته شده بود به امانت و دیانت و راستگویی و او را محمد الامین خواندندی. ( ترجمه طب ...

پیشنهاد
٠

خود را بازشناختن ؛ از خطا برگشتن. ( یادداشت مؤلف ) : جمشید در آخر پادشاهی ناسپاس گشت و اندر خدای تعالی عاصی شد و چون کارهابر وی بشورید پشیمان گشت و ...

پیشنهاد
٠

خود را شناختن پسری یا دختری ( مراهقین ) ؛ در تداول عوام ، به حد مردان یا به حد زنان رسیدن. بالغ شدن. حالم شدن. رسیده شدن. ( یادداشت مؤلف ) .

پیشنهاد
٠

حق کسی یا چیزی را شناختن یا حق نعمت کسی را شناختن ؛ وقوف داشتن به حق وی. تشخیص دادن حق وی. معترف شدن به حق وی. سزا دادن و نواختن او را : بندگان و کهت ...

پیشنهاد
٠

حق کسی یا چیزی را شناختن یا حق نعمت کسی را شناختن ؛ وقوف داشتن به حق وی. تشخیص دادن حق وی. معترف شدن به حق وی. سزا دادن و نواختن او را : بندگان و کهت ...

پیشنهاد
٠

پای از دست ( دست از پای ) نشناختن ؛ تشخیص وتمیز ندادن این از آن. ( یادداشت مؤلف ) : سپاه اندرآمد ز جای کمین سیه شد بر آن نامداران زمین که کس بازنشنا ...

پیشنهاد
٠

بازشناختن چیزی از چیزی ؛ تمیز کردن. ( یادداشت مؤلف ) : اینهمه روز مرگ اگر بینی نشناسی ز یکدگرشان باز. رودکی. که کس بازنشناخت از پای دست تو گفتی زم ...

١