پیشنهادهای علی باقری (٤٠,١٢٩)
واژه ی �لودویکو� ( Ludovico ) یکی از نام های کلاسیک و بسیار پرقدرت در تاریخ اروپا و به ویژه ایتالیا و ونیز است. این نام ریشه ای عمیق در زبان های ژرمن ...
واژه ی �ساگِردو� ( Sagredo ) یکی از نام های بسیار اصیل، اشرافی و تاریخی در فرهنگ ونیز و ایتالیا است. ریشه ی این واژه و معنای آن در زبان های غربی به ش ...
واژه ی �فدرتسوفی� در واقع صورت فارسی شده ی نام خانوادگی یا واژه ی Federzoni یا در برخی گویش ها Federzo است. اما اگر منظور شما نام خانوادگی مشهور Fede ...
نام ویرجینیا ( Virginia ) ریشه ای عمیق در زبان لاتین دارد که پایه و اساس بسیاری از زبان های غربی و گویش های ایتالیایی ( از جمله ونیزی ) است. در ادامه ...
بناء مؤجد ؛ استوار و محکم. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) .
موجب الشکر ؛ سزاوار سپاس : هرچه گوید مقبول القول و موجب الشکر باشد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 397 ) .
موجب شدن ؛ سبب شدن. علت شدن : آمدن شما موجب شد تا ما هم دوستمان را ببینیم. ( از یادداشت مؤلف ) .
بدین موجب ؛ بدین بابت.
بی موجب ؛ بی سبب و جهت. ( ناظم الاطباء ) : گو به عم زاد از کجا برخاستت آخر بگو همچنین بی موجبی این دشمنیها با منت. انوری.
من غیرموجب ؛ بلاموجب. بدون جهت و سبب. ( ناظم الاطباء ) . و رجوع به ترکیب بلاموجب شود
بر چه موجب ؛ به چه صورت. به چه طریق. چگونه. بر چه وجه. بر چه اصل و طریقه : منتظر آن که از حضرت به چه موجب مثال دهند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 59 )
بلاموجب ؛ من غیرموجب. بدون جهت. بی سبب.
بر آن موجب ؛ بدان سبب. بدان جهت. به طریقی که. بدان صورت.
- به موجب ِ ؛ بر موجب ِ. به سبب ِ. طبق ِ. برابرِ: به موجب این حکم ، برابر این حکم. طبق این حکم. ( یادداشت مؤلف ) : پس بموجب این مقدمات واضح و. . . ( ...
پرموج ؛ موج زن. مواج. متموج. پر از خیزاب : فراز و نشیب از گل سرخ گویی که دریای سبز است پر موج گوهر. ناصرخسرو.
خبر موثق ؛ خبری که مورد اعتماد باشد. خبری که به راست بودن آن اطمینان حاصل است. ( از یادداشت دهخدا ) .
- عمله موتی ؛ کسانی که به کار مردگان اشتغال دارند. افرادی که به کفن و دفن و ترحیم و امور مربوط به اموات مشغولند. چون حفار، غسال ، گورخوان ، ملقن ، قا ...
موتان الفؤاد ؛ مرد کندخاطر. ( از ناظم الاطباء ) . مرده دل. ( مهذب الاسماء ) ( دهار ) .
موت اختیاری ؛در اصطلاح عرفان ، عبارت از قمع هوای نفس و اعراض از لذات است که سبب معرفت است که مخصوص نشأت انسانیت است و انسان در راه نیل به مطلوب قطع ...
موت اسود ؛ مرگ سیاه. مرگی که علت آن در آتش سوختن باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون )
موت طبیعی ؛ عبارت از انقضای مدت مقاومت حرارت غریزی است به واسطه اسباب لازم و ضروری و طبیعی. ( از فرهنگ علوم عقلی ) .
موت مائت ؛ مرگ سخت. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) .
موت احمر ؛ مرگ سرخ. شدت قتل بود به شمشیر و جز آن که به خون غرق شده باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) . موت سخت. ( آنندراج ) ( غیاث ) ( از لطایف اللغا ...
موت ابیض ؛ مرگ سپید. مرگی که علت آن در آب غرق شدن باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
موت زرد ؛ مرگ اصفر. رجوع به ترکیب موت اصفر شود.
موت سبز ؛ موت اخضر. رجوع به ترکیب موت اخضر شود. مرگ سبز. پوشیدن جامه وصله دار از وصله هایی که قیمتی ندارد. ( از تعریفات جرجانی ) .
موت اصفر ؛مرگ زرد که از کثرت مرض پیدا شده باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
موت القوة ؛ ضعیفی قوت ماسکه را گویند. ( یادداشت دهخدا ) .
موت اخترامی ؛ عبارت است از خاموش شدن حرارت غریزی به واسطه عوارض و آفات نه به اسباب ضروری. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
موت اخضر ؛ مرگ سبز. پوشیدن جامه وصله دار از وصله هایی که قیمتی ندارد. ( از تعریفات جرجانی ) .
موت اسود ؛ مرگ سیاه. مرگی که علت آن در آتش سوختن باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
موت احمر ؛ مرگ سرخ. شدت قتل بود به شمشیر و جز آن که به خون غرق شده باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) . موت سخت. ( آنندراج ) ( غیاث ) ( از لطایف اللغا ...
حبس مؤبد ؛ حبس ابد. حبس ابدی. ( یادداشت دهخدا ) . برای همیشه زندانی بودن.
موت ابیض ؛ مرگ سپید. مرگی که علت آن در آب غرق شدن باشد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
مؤبد و مخلد گردانیدن ؛ ابدی ساختن. جاودانه کردن. جاودانی ساختن : اسم و صیت نوبت میمون. . . بر امتداد ایام مؤبد و مخلد گردانید. ( کلیله و دمنه ) . ذ ...
جاوید و مؤبد گردانیدن ؛ مؤبد و مخلد گردانیدن. جاودانی و ابدی ساختن : صیت نیک بندگی من ، ملک را جاوید و مؤبد گردانید. ( کلیله و دمنه ) .
موبد موبدان ؛ به آن معنی است که درعربی اعلم العلماء گویند. ( آنندراج ) ( از انجمن آرا ) . || پاک. آگاه. روشن : مگر پاک یزدان ببخشد به ما دل موبدت بر ...
موبددل ؛ دارای دل موبد. پاکدل. دانادل. کنایه از هوشیار و عاقل و دانا : کف وساعدش چون کف شیر نر هشیوار و موبددل و شاه فر. فردوسی.
- موبد هندو ؛ پیشوای دینی هندوان. روحانی هندو : کمتر ازآن موبد هندو مباش ترک جهان گوی و جهان گومباش. نظامی.
- موالی نواز ؛ بنده نواز. غلام نواز. زیردست نواز. که زیردستان و غلامان خویش بنوازد : مهتر چنین باید موالی نواز مهتر چنین باید معادی شکن. فرخی.
موافقت نمودن ؛ موافقت کردن. همرایی کردن. همدلی و همداستانی نمودن. ( از یادداشت مؤلف ) : هر که در کسب بزرگی مرد بلندهمت را موافقت ننماید معذور است. ( ...
موافقت کردن ؛ مواطاة. موافقة. ( ترجمان القرآن جرجانی ) . هم رای شدن. همداستان گشتن. همدستان شدن. ( از یادداشت مؤلف ) : در تاریخی که می کنم سخنی نران ...
موافقت کردن ؛ قبول داشتن. مورد قبول قرار دادن. تصویب نمودن. تأیید کردن : درهر چیزی که مصالح ولایت و خاندان و تن مردم به آن گردد اندر آن موافقت کنم [ ...
موافقت کردن ؛ برابری و تطابق کردن.
یار موافق ؛ دوست همدل و همرای. رفیق یکدل و صمیمی. ( یادداشت دهخدا ) .
موافق شدن ؛ همدل و صمیمی شدن : تو گریانی ، جهان خندان موافق کی شود با تو جهان بر تو همی خندد چرایی تو بر او گریان. ناصرخسرو.
رفیق موافق ؛ یار موافق. دوست یکدل و یکرای. یار صمیمی. ( یادداشت مؤلف ) : پدرود باش ای. . . رفیق موافق. ( کلیله و دمنه ) . در این برف و سرما دوچیز ا ...
موافق شدن دل در کاری ؛ پذیرفتن آن کار. نظر مساعد داشتن بدان کار : دل بانو موافق شد در این کار نصیحت کرد و پندش داد بسیار. نظامی.
موافق مرکز ؛ در اصطلاح عبارت است از فلکی که مرکز آن عالم باشد خواه ممثل و خواه مایل بود. ( کشاف اصطلاحات الفنون ) .
- موافق شدن ؛ منطبق شدن. مطابق شدن. انطباق داشتن. ( از یادداشت مؤلف ) . انطباق. مطابقه. طرتمة؛ موافق شدن چیزی به چیزی. ( منتهی الارب ) . - موافق ش ...