پیشنهادهای علی باقری (٤٠,٥٥٧)
مومیای کوهی ؛ قفرالیهود است. ( تحفه حکیم مؤمن ) . رجوع به قفرالیهود شود.
موم معدنی ؛ موم فسیل. مومی که از گیاهان فسیل شده خصوصاً توربها به دست می آید. ترکیب این موم منحصراً هیدروکربور است ولی نقطه ذوبش مانند سایر مومها در ...
موم خرما ؛ مومی که از گونه ای نخل به نام نخل موم حاصل می شود.
موم کافوری ؛ شمع کافوری. مَن قاطوس. ( یادداشت دهخدا ) . و رجوع به ترکیب شمع کافوری در ذیل مدخل شمع شود.
موم و مرهم ؛ ( از اتباع ) سخت نرم و کوفته. ( از یادداشت مؤلف ) . کنایه از سخت نرم و ملایم.
موم سیاه ؛ بره موم. موم سیاه رنگ که زنبور با آن در لانه را به هنگام زمستان مسدود می کند. ( یادداشت مؤلف ) : چشمش ز خواب و غمزه زنبور سرخ کافر شهد سپ ...
موم پنداشتن ( دانستن ) ؛ کنایه از سخت نرم و سبک انگاشتن : به زور از زمین کوه برداشتی گران سنگ را موم پنداشتی. فردوسی.
موم دانستن ؛ بی اثر دانستن. دانستن که برندگی ندارد : جهان را تو بی لشکر روم دان همان تیغ پولادشان موم دان. فردوسی.
نظامی. - چون ( چو، مثل ) موم ؛ سخت نرم و ملایم. ( از یادداشت مؤلف ) : دشمن ار اژدهاست پیش سنانش گردد چون موم پیش آتش سوزان. ( منسوب به رودکی ) . ...
مثل موم ومرهم ؛ سخت کوفته. سخت پخته. ( یادداشت دهخدا ) .
چو مهره موم ؛ چون مهره موم سخت نرم و ملایم و در فرمان. تحت سلطه. که شخص برآن تواناست : از طبیعی و هندسی و نجوم همه در دست او چو مهره موم. نظامی.
نظامی. - چون ( چو، مثل ) موم ؛ سخت نرم و ملایم. ( از یادداشت مؤلف ) : دشمن ار اژدهاست پیش سنانش گردد چون موم پیش آتش سوزان. ( منسوب به رودکی ) . ...
نظامی. - چون ( چو، مثل ) موم ؛ سخت نرم و ملایم. ( از یادداشت مؤلف ) : دشمن ار اژدهاست پیش سنانش گردد چون موم پیش آتش سوزان. ( منسوب به رودکی ) . ...
- از موم رطب کردن ؛ کار ناشدنی کردن. کاری شگرف کردن : بری خوردمی آخر از دست کشت اگر نه ز مومی رطب کردمی. خاقانی.
از موم سنگ ساختن ؛ کنایه است از کار عجیب و غریب کردن. ( از آنندراج ) . کار دشوار کردن : که چون شاه عالم به دانای روم بفرمود تا سنگ سازد ز موم به پیرو ...
- عید مولود ؛ عید تولد. جشن تولد. عید ولادت. ( یادداشت دهخدا ) .
- ربیع المولود ؛ ماه ربیعالاول. ( ناظم الاطباء ) . به مناسبت تولد پیغمبر اسلام در آن ماه.
مولود حیوانی ؛ حیوان. جنبنده. ( از یادداشت دهخدا ) .
مولود نباتی ؛ نبات. بررسته. ( از یادداشت دهخدا ) .
سه مولود ؛ موالید سه گانه. مولود جمادی ( معدن ) ، مولود نباتی ، و مولود حیوانی. ( یادداشت مؤلف ) :. . . از زبده لطایف چهار اسطقس سه مولود در وجود آو ...
مولود جمادی ؛ جماد. بربسته. ( یادداشت دهخدا ) .
آتش خو: کنایت از سرکش. نابود کننده. یاد کن لطفی که کردم آن صَبوح با شما از حفظ، در کشتیِ نوح آبِ آتش خو زمین بگرفته بود موج او مر أوج کُه را می رب ...
پیله بابا: پدر بزرگ، جد. ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ) یاد کن لطفی که کردم آن صَبوح با شما از حفظ، در کشتیِ نوح پیله، بابایانتان را آن زمان دادم ...
رشته بر پای بستن: رسم بوده است بعض فراموش کاران را، که رشته ای بر دست یا پای خود می بستند تا کاری را که در پی انجام آن هستند فراموش نکنند. در بیت زیر ...
لنگی رهوار شدن: کنایت از سختی به آسانی رسیدن. چند آن لنگیّ تو رهوار شد؟ چند جانت بی غم و آزار شد؟ ( شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 54 )
شاهان کیش: پیشوایان مذهب، طبیبان روح، و در �کیش� تلمیحی است به معنی آن در بازی شطرنج. آزمودی تو بسی آفاتِ خویش یافتی صحّت از این شاهانِ کیش ( شرح ...
جُوق: ( ترکی ) گروه، دسته. جُوق جوقی مبتلا دیدی نزار شِسته بر در در امید و انتظار ( شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 53 )
اهل دلق: کنایت از درویش و مستمند. جمع گشتندی ز هر اطراف، خَلق از ضَریر و لنگ و شلّ و اهلِ دَلق شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 52
معنای بنیادین ریشه ( ضَرّ ) ریشه ی �ض - ر - ر� در معنای پایه ای زبان های سامی و عربی در تقابل با �نَفْع� ( سود ) قرار دارد و به معنی: گزند، آسیب، ر ...
در آیات مورد بحث، پس از تقاضای حضرت موسی ( ع ) مبنی بر مشارکت برادرش در امر خطیر رسالت ( �وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی� ) ، در تبیین غایت این درخواست، صی ...
مولع شدن بر چیزی ؛ حریص شدن بدان چیز. سخت شیفته و علاقه مند گشتن بدان : مولع شده بر گفتن شکر تو شب و روز چون عابد بیدار به تسبیح سحر بر. امیرمعزی.
- مولد منی ؛ اغذیه و ادویه که قوت باه دهد. ( یادداشت مؤلف ) .
مولا گشتن ؛ مولا شدن. کهتر و بنده شدن : هرکه او بیدار گردد بنده ایشان شود زآنکه چون مولای ایشان گشت خود مولا شود. ناصرخسرو
مولا شدن ؛ سرور شدن. آقا و بزرگ و مخدوم و پیشوا شدن : هرکه اوبیدار گردد بنده ایشان شود زآنکه چون مولای ایشان گشت خود مولا شود. ناصرخسرو.
- موکب جلال ؛ ملتزمین رکاب پادشاه که نمایانگر شکوه و جلال اویند. شکوه و شوکت خسروانی : گفتا که چند شب من و دولت به هم نخفتیم اندر رکاب خسرو در موکب ج ...
موقوف گذاشتن ؛ مال یا ملک وقفی از خود به جای گذاشتن. موقوفه ای برای امور خیر از خود برجای نهادن : هرکه خیری کرد و موقوفی گذاشت رسم خیرش همچنان برجای ...
موقوف ٌعلیه ؛ آنکه یا آنچه مال و یا ملک را بدو وقف کنند. ( از یادداشت مؤلف ) . آنکه مالی بر او وقف می شود. ( یادداشت لغت نامه ) . مالی که قبض و اقبا ...
موقوف ٌعلیهم ؛ کسان که مال و ملک بدانان وقف کرده باشند. ( از یادداشت مؤلف ) . موقف واقع می شود به ایجاب از طرف واقف به هر لفظی که صراحةً دلالت بر مع ...
واگزاردن: ادا کردن. او همی خواهد که بعضی حقّ آن واگزارد چون شوی تو میهمان شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 46
خرگه زدن: کنایت از منزل کردن. روستایی چون سوی شهر آمدی خرگه اندر کوی آن شهری زدی شرح مثنوی ( شهیدی ) ، ج 4، ص: 44
ناخویشتن شناس ؛ متکبر و مغرور : امیر گفت در باب این ناخویشتن شناس چه کرد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 128 ) . - واشناختن ؛ بازشناختن : برسم خسروی بنواخت ...
خویشتن نشناختن ؛ متکبر و مغرور شدن. ( یادداشت مؤلف ) : او باد در سر کرده و خویشتن را نمیشناسد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 145 ) .
شناخته شده بودن ؛ معروف بودن. شهرت داشتن : پیغمبر ( ص ) اندر قریش شناخته شده بود به امانت و دیانت و راستگویی و او را محمد الامین خواندندی. ( ترجمه طب ...
خود را بازشناختن ؛ از خطا برگشتن. ( یادداشت مؤلف ) : جمشید در آخر پادشاهی ناسپاس گشت و اندر خدای تعالی عاصی شد و چون کارهابر وی بشورید پشیمان گشت و ...
خود را شناختن پسری یا دختری ( مراهقین ) ؛ در تداول عوام ، به حد مردان یا به حد زنان رسیدن. بالغ شدن. حالم شدن. رسیده شدن. ( یادداشت مؤلف ) .
حق کسی یا چیزی را شناختن یا حق نعمت کسی را شناختن ؛ وقوف داشتن به حق وی. تشخیص دادن حق وی. معترف شدن به حق وی. سزا دادن و نواختن او را : بندگان و کهت ...
حق کسی یا چیزی را شناختن یا حق نعمت کسی را شناختن ؛ وقوف داشتن به حق وی. تشخیص دادن حق وی. معترف شدن به حق وی. سزا دادن و نواختن او را : بندگان و کهت ...
پای از دست ( دست از پای ) نشناختن ؛ تشخیص وتمیز ندادن این از آن. ( یادداشت مؤلف ) : سپاه اندرآمد ز جای کمین سیه شد بر آن نامداران زمین که کس بازنشنا ...
بازشناختن چیزی از چیزی ؛ تمیز کردن. ( یادداشت مؤلف ) : اینهمه روز مرگ اگر بینی نشناسی ز یکدگرشان باز. رودکی. که کس بازنشناخت از پای دست تو گفتی زم ...