پیشنهاد‌های حسین کتابدار (٢٨,٣٤٤)

بازدید
٢٣,٣٣١
تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 واژه/عبارت: **Slated ( to do something ) ** ( صفت/فعل – رسمی/خبری/محاوره ای ) ## 🔸 معادل فارسی: • برنامه ریزی شده • قرار بودن • زمان بندی شد ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • تحت بررسی • در حال تحقیق • زیر ذره بین بودن - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( حقوقی/خبری – اصلی ) :** وقتی فرد یا سازمانی توسط ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • فهرست افراد برجسته • مجموعه چهره های سرشناس - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( اجتماعی – اصلی ) :** اصطلاحی برای اشاره به مجموعه ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

________________________________________ ________________________________________ 🔸 معادل فارسی: • محاکمه ی بی نتیجه • محاکمه ی باطل شده • رس ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • تأیید پزشکی شدن • مجاز شناخته شدن • رفع مانع اداری یا پزشکی - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( پزشکی – اصلی ) :** وقتی فردی توسط ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • نمایندگی کردن کسی • از طرف کسی عمل کردن • مدافع یا سخنگوی کسی بودن • در زبان محاوره ای: از طرف کسی حرف زدن - - - ## 🔸 تعری ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

مُلدی 🔸 مثال ها: • The cheese was mouldy and had to be thrown away. پنیر کپک زده بود و باید دور انداخته می شد. • The prison had mouldy showers an ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • مسائل حل نشده • مشکلات بی پاسخ • موضوعات نادیده گرفته شده - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( رسمی – اصلی ) :** مشکلات یا موضوعات ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • گرفتار مواد مخدر • آلوده به مواد • پر از اعتیاد و قاچاق - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( اجتماعی – اصلی ) :** توصیف مکانی یا ج ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • نیاز به آرامش پس از نتیجه گیری • نیاز به روشن شدن حقیقت و پایان ماجرا 1. ( روان شناختی – اصلی ) : احساس یا نیاز فرد برای رسیدن به ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • هیئت منصفه ی بلاتکلیف • هیئت منصفه ی بدون اجماع • در زبان محاوره ای: هیئت منصفه ای که به نتیجه نرسید 🔸 مثال ها: • The case resul ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • با سرعت زیاد رد شدن • با شتاب انجام دادن • برق آسا گذشتن • در زبان محاوره ای: مثل تیر رفتن، با عجله رد شدن - - - ## 🔸 تعری ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • راه پله • فضای پله • محوطه ی پله 🔸 مثال ها: • The victim was found in the stairwell. قربانی در راه پله پیدا شد. • The stairwel ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • مجتمع مسکونی محصور • شهرک دارای دروازه و نگهبانی 🔸 مثال ها: • Gated communities are popular among wealthy families. شهرک های در ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 مثال ها: • The concert was available through a live feed. کنسرت از طریق پخش زنده در دسترس بود. • The police monitored the live feed from the CC ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • مصنوعی به نظر رسیدن • صحنه سازی بودن • ساختگی جلوه کردن - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( محاوره ای – اصلی ) :** وقتی یک موقعیت ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • جعبه ی پنل • جعبه ی کنترل ( برق یا سیستم امنیتی ) • در زبان محاوره ای: جعبه ی فیوز یا جعبه ی کنترل دزدگیر 🔸 تعریف ها: 1. ( برق ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 مثال ها: • He always carries a folding knife for camping. او همیشه برای اردو یک چاقوی تاشو همراه دارد. • The suspect had a folding knife in hi ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 تعریف ها: 1. ( فیزیکی – اصلی ) : جدا کردن یا بیرون کشیدن چیزی با زور و ناگهانی. مثال: He ripped out the page from the notebook. او صفحه ای را ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 مثال ها: • The evidence negates his claim. شواهد ادعای او را رد می کند. • Negating the problem won’t solve it. نفی کردن مشکل آن را حل نمی کن ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • پیشاهنگی ( در معنای سازمان های جوانان مانند Boy Scouts ) • دیده بانی / شناسایی ( در معنای نظامی یا ورزشی ) • جستجو و بررسی ( برا ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 مثال ها: • He’s just a tenderfoot in hiking. او تازه کار در کوهنوردی است. • The tenderfoot struggled to ride the horse . تازه کار برای سوار شد ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پَدَوان 🔸 مثال ها: • Obi - Wan Kenobi was once a Padawan of Qui - Gon Jinn. اوبی وان کنوبی زمانی شاگرد کوای گان جین بود. • She’s my padawan in c ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٣

## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( وظیفه – اصلی ) :** بیان وظیفه یا مسئولیت. - مثال: You are supposed to finish your homework. تو باید تکالیفت را تمام کنی. ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 مثال ها: • She’s not slow on the uptake; she just needs more time. او دیرفهم نیست؛ فقط کمی زمان بیشتر لازم دارد. • I was slow on the uptake an ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • عقب مانده از روند • عقب تر از دیگران بودن • از جریان عقب افتادن • در زبان محاوره ای: از قافله عقب بودن - - - 1. ** ( محاور ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • کُند بودن • بی حال بودن • تنبلی کردن - - - ** ( محاوره ای – اصلی ) :** حرکت کردن یا کار کردن خیلی کند و بی انرژی. - مثال: I ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی • دیر رسیدن • در زبان محاوره ای: همیشه دیر کردن، وقت شناسی نداشتن 🔸 مثال ها • He’s running on CP time again—we’ve been waiting for a ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • با زور پایین کشیدن • محکم کشیدن و برداشتن • در زبان محاوره ای: کشیدن پایین، با زور برداشتن - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( فی ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 مثال ها: • Genuine care builds trust in relationships. مراقبت واقعی اعتماد را در روابط می سازد. • The teacher showed genuine care for her stude ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

کوانسِت/ سازه ی نیم دایره ای پیش ساخته • سوله ی سبک فلزی 1. ( معماری – اصلی ) : سازه ی نیم دایره ای سبک از فولاد موج دار، پیش ساخته و قابل نصب سریع. ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

1. ( معماری – سنتی ) : فضای بالایی خانه، معمولاً زیر سقف یا شیروانی. مثال: He stored old furniture in the loft. او وسایل قدیمی را در زیرشیروانی گ ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

## 🔸 معادل فارسی: • مرد همدم پولی • مردی که در ازای پول یا حمایت مالی وارد رابطه می شود • در زبان محاوره ای: مرد پولی، مردی که برای پول با زنان ر ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • ترک خانه • دور شدن از خانواده • جدا شدن از محیط امن - - - ** ( استعاری – اصلی ) :** ترک کردن خانه یا خانواده برای شروع زندگی ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

( محاوره ای – استعاری ) : داشتن رابطه ی جانبی یا پنهانی در کنار رابطه ی اصلی. مثال: She suspected he had a bite on the side. او شک داشت که او راب ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • داشتن معشوقه ی پنهانی • رابطه ی خارج از تعهد • خیانت عشقی - - - ** ( محاوره ای – اصلی ) :** داشتن یک شریک عشقی یا جنسی پنهان ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • چشم چران بودن • تمایل به نگاه کردن به دیگران ( غیر از شریک عاطفی ) • بی وفایی ذهنی یا بصری • در زبان محاوره ای: چشم چرونی کردن، ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • خیانت کردن به کسی • بی وفایی در رابطه • پشت کردن به شریک عاطفی 🔸 مترادف ها: cheat on – betray – be unfaithful – two - time – decei ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 مثال ها: • The tabloids exposed him as a philanderer. روزنامه های زرد او را به عنوان مرد زن باز رسوا کردند. • She divorced her husband after di ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • خیانتکار عشقی • آدم بی وفا در رابطه • نامرد عشقی - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( محاوره ای – اصلی ) :** فردی که در رابطه ی عا ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • نقش شهرت آور • نقش جهشی • نقش برجسته ی آغازین - - - ## 🔸 مثال ها: • The actor’s breakout role was in a popular TV series. ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • نقش در سریال تلویزیونی ( به ویژه سریال های طولانی و روزانه ) • نقش در سریال های آبکی/ملودرام - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( ر ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • کنار گذاشتن به نفع کسی/چیزی • رها کردن برای کسی/چیزی • صرف نظر کردن از چیزی برای دیگری 🔸 مثال ها: • He was dropped for the younger ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 مثال ها: • He methodized his schedule to save time. او برنامه اش را نظام مند کرد تا وقت صرفه جویی کند. • The teacher methodized the lesson pla ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • آدم معمولی • فرد عادی • انسان روزمره - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( محاوره ای – اصلی ) :** فردی معمولی، بدون ویژگی خاص یا جا ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 مثال ها: • Traveling to all seven continents is on my bucket list. سفر به هر هفت قاره در لیست آرزوهای من است. • Learning a new language is part ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 مثال ها: • The store manager conducted an inventory to assess the stock levels. مدیر فروشگاه برای بررسی سطح موجودی، انبارگردانی انجام داد. • T ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 مثال ها: • The teacher began the class with roll call. معلم کلاس را با حضور و غیاب شروع کرد. • Roll call was taken at the beginning of the mee ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

اَلِم - - - 🔸 معادل فارسی: • فارغ التحصیل • عضو سابق • در زبان محاوره ای: کسی که قبلاً اون جا بوده، فارغ التحصیل یا عضو پیشین - - - ## 🔸 ...

تاریخ
٥ ماه پیش
پیشنهاد
١

اَرِین - - - 🔸 معادل فارسی: • تفهیم اتهام • احضار به دادگاه • محاکمه ی اولیه - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( حقوقی – اصلی ) :** احضار مته ...