instant

/ˈɪnstənt//ˈɪnstənt/

معنی: دم، لحظه، وهله، ان، فوری
معانی دیگر: اضطراری، ناگه آیندی، ناگهگانی، ناگزیر، وابسته به خوراک پیش پخته که می توان به سرعت و آسانی (مثلا فقط با افزودن آب و گرم کردن) آن را خورد، پیش آماده، پیش پخته، (قدیمی) ماه جاری، فعلی، آن، لمحه، قریب الوقوع، زودآیند، (شعر قدیم) فورا، در همان آن، ماه کنونی، مثال، فورا

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: an extremely brief space of time; moment.
مترادف: moment, second, split second
متضاد: eternity
مشابه: flash, jiffy, minute, trice, twinkle, twinkling

- He left the room but returned in an instant.
[ترجمه ترگمان] از اتاق بیرون رفت، اما لحظه یی بعد برگشت
[ترجمه گوگل] او اتاق را ترک کرد اما در یک لحظه برگشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She answered the question without pausing for an instant.
[ترجمه ترگمان] بی آنکه لحظه ای درنگ کند جواب سوال را داد
[ترجمه گوگل] او بدون شک یک لحظه به این سوال پاسخ داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a specific point in time.
مترادف: moment
مشابه: juncture, point, second

- The instant I walked in the door, the phone rang.
[ترجمه ترگمان] به محض اینکه وارد اتاق شدم، تلفن زنگ خورد
[ترجمه گوگل] فورا در داخل راه می رفتم، تلفن زنگ زد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
(1) تعریف: happening without delay; immediate.
مترادف: immediate, instantaneous, prompt, split-second
متضاد: delayed
مشابه: expeditious, fast, quick, rapid, speedy, spot, swift

- I can't give you an instant response because I have to think about the matter.
[ترجمه ترگمان] برای لحظه ای نمی تونم به تو جواب بدم، چون باید در مورد این موضوع فکر کنم
[ترجمه گوگل] من نمی توانم یک پاسخ فوری به شما بدهم، زیرا باید در مورد این موضوع فکر کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The two girls took an instant liking to each other.
[ترجمه ترگمان] آن دو دختر یک لحظه با هم دوست شدند
[ترجمه گوگل] دو دختر یک لحظه دوست داشتنی را دوست داشتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: needing immediate attention; urgent.
مترادف: exigent, immediate, pressing, urgent
مشابه: critical

(3) تعریف: needing only the addition of water, milk, or the like to be ready to eat or drink.
مشابه: minute, powdered, prepared, ready-mix

- I was in a hurry, so I made instant coffee this morning.
[ترجمه ترگمان] عجله داشتم، واسه همین امروز صبح یه قهوه درست کردم
[ترجمه گوگل] من عجله داشتم، امروز صبح قهوه تلخ کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Instant soup makes an easy snack at work.
[ترجمه ترگمان] سوپ فوری یک اسنک آسان را در محل کار تولید می کند
[ترجمه گوگل] سوپ فوری باعث می شود یک میان وعده آسان در محل کار
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: under present consideration.
مترادف: current, immediate, present
مشابه: ongoing

- the instant proceeding
[ترجمه ترگمان] در همان لحظه ای که حرکت کرد،
[ترجمه گوگل] اقدام فوری
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
قید ( adverb )
• : تعریف: instantly.

جمله های نمونه

1. instant coffee
قهوه ی فوری

2. instant obedience
اطاعت فوری (بی معطلی)

3. instant soup
سوپ پیش پخته

4. the instant i saw her she burst out laughing
تا او را دیدم زد زیر خنده.

5. the instant she opened her eyes
لحظه ای که چشمانش را گشود

6. the instant
به مجرد اینکه

7. at the instant of death
در دم مرگ

8. on the instant
بی درنگ،بدون تاخیر

9. she is running an instant risk of suffocating
او در خطر فوری خفه شدن است.

10. they fell in love the instant they met
آنان به مجرد ملاقات عاشق هم شدند.

11. we received your letter of the 10th instant
نامه ی دهم ماه جاری شما را دریافت کردیم.

12. they held the news until the last possible instant
خبر را تا آخرین لحظه ی ممکن بروز ندادند.

13. the bear caught and gobbled the fish in an instant
خرس در یک لحظه ماهی را گرفت و بلعید.

14. The snake's venom induces instant paralysis.
[ترجمه ترگمان]زهر نیش مار در همان لحظه فلج شد
[ترجمه گوگل]زهر مار ناشی از فلج فوری است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. I'll have instant noodle for supper.
[ترجمه ترگمان]برای شام فوری ماکارونی خواهم خورد
[ترجمه گوگل]من برای رختخواب غذای فوری دارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. We live in an era of instant communication.
[ترجمه ترگمان]ما در عصر ارتباطات فوری زندگی می کنیم
[ترجمه گوگل]ما در عصر ارتباطات فوری زندگی می کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. She felt an instant rapport between them.
[ترجمه ترگمان]یک لحظه تفاهم میان آن ها برقرار شد
[ترجمه گوگل]او احساس یک روابط فوری میان آنها بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. For a brief instant, I thought she was going to fall.
[ترجمه ترگمان]برای لحظه ای کوتاه فکر کردم که او سقوط می کند
[ترجمه گوگل]برای یک لحظۀ کوتاه، فکر کردم او قصد افتادن دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. For an instant, Catherine was tempted to flee.
[ترجمه ترگمان]کاترین لحظه ای وسوسه شد که فرار کند
[ترجمه گوگل]برای یک لحظه، کاترین وسوسه فرار کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. His attack on the manager led to his instant dismissal.
[ترجمه ترگمان]حمله او به مدیر عامل اخراج فوری او شد
[ترجمه گوگل]حمله او به مدیر منجر به اخراج فوری او شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

دم (اسم)
train, blast, flatus, breath, tail, respiration, minute, bellows, moment, instant, pygidium, trice

لحظه (اسم)
spot, instance, minute, moment, instant, flash, second, trice

وهله (اسم)
onset, occasion, place, heat, stage, reprise, instant

ان (اسم)
minute, moment, instant, split second

فوری (صفت)
sudden, fast, quick, instant, urgent, prompt, immediate, instantaneous

تخصصی

[برق و الکترونیک] لحظه
[ریاضیات] دم، لحظه، آن

به انگلیسی

• moment, very short space of time; present moment; food or beverage which can be prepared in a very short amount of time; current month
immediate, instantaneous, quick; urgent, pressing; quickly prepared, needing little work or effort to be ready; present, current
an instant is an extremely short period of time.
a particular instant is the actual moment when something happens.
if you do something the instant something else happens, you do it as soon as it happens.
you use instant to describe something that happens immediately.
instant food is food that you can prepare very quickly, for example by just adding hot water.

پیشنهاد کاربران

به محض اینکه
مثال، مورد
فوری
فوری و به یکباره
Instant communication= عصر ارتباطات
فوری . قریب الوقوع
( کامپیوتر و IT ) نمونه
زود
سریع
فوری
اماده ( در مورد غذا )
به یکباره
آنی، فوری
لحظه
آنی
فورب
for a brief instant
برای یک لحظه کوتاه
instant ( adj ) = فوری، آنی، سریع
مترادف با کلمه : immediate ( adj )

instant coffee = قهوه فوری

مثال:
1 - Contrary to expectations, the movie was an instant success.
برخلاف انتظارات ، آن فیلم یک موفقیت آنی بود.
2 - This type of account offers you instant access to your money.
این نوع حساب دسترسی فوری به پول شما را فراهم می کند.

instant ( noun ) = دم، لحظه، یک آن، همین حالا، فوراً، بلافاصله، صدم ثانیه

examples:
1 - She thought for an instant before she answered.
قبل از جواب دادن یک لحظه فکر کرد.
2 - In an instant her mood had changed.
در یک لحظه حال و هوای او تغییر کرده بود.
3 - The startled boy froze for an instant, then fled.
پسر مبهوت ( وحشت زده ) یک لحظه خشکش زد و سپس فرار کرد.
4 - "Stop that noise this instant ( = now ) !"
"این سر و صدا را همین حالا متوقف کنید ( = اکنون ) !"
5 - I'll call you the instant ( = as soon as ) I get home.
من فوراً با شما تماس می گیرم ( =بلافاصله ) به خانه برسم.
6 - it happened in an instant.
در یک لحظه اتفاق افتاد.

مترادف با کلمه: jiffy ( noun )


[اسم] لحظه

[صفت] فوری


فک کنم منظور کاربر " فواد بهشتی " instance باشه به معنای نمونه، مورد ، مثال
Constant : باثبات، پایدار، ثابت قدم، مدام، مداوم، دائمی، ثابت، با وفا
Instant : لحظه، دم، آن / فوری، سریع، آنی / زودپز، زودپخت، زودساز ( با غذا که بیاد یعنی غذایی که هنوز آماده نیست ولی سریع آماده میشه و آماده کردنش زیاد ژول نمیکشه )

Constantly : پیوسته، مرتباً، دائماً، یکسره، یسره، بطور مستمر، بی وقفه، همواره، بطور مدام
Instantly : بی درنگ، فوراً، در یک آن، در یک لحظه ( بدون فوت وقت و وقفه )
Instance : نمونه، مثال/در مرحله اول in the first instance
Consistent : ثابت قدم، باثبات، استوار، همساز، سازگار، منسجم، یکدست، یکپارچه
Inconstant : بی وفا، بی ثبات، متغیر
Inconsistent : ( شخص ) بی ثبات، دمدمی / ناهماهنگ، ناسازگار، مغایر، در تضاد، متناقض، فاقد انسجام، نامنسجم، آشفته، گسیخته
Inconsistency : ناهماهنگی، ناسازگاری، مغایرت، تضاد، تناقض، عدم انسجام، آشفتگی، گسیختگی
Incontinent : ناپرهیرکار، ناخویشتن دار، فاقد کنترل، شهوت ران، بی اختیار، هرزه
Incontinence/cy : عدم کف نفس، ناپرهیزکاری، بی اختیاری، هرزگی
Continence : خودداری، خویشتن داری
Continent : قاره، خوددار ( قادر به کنترل ادرار و مدفوع )
Convince : متقاعد کردن ( persuade )
Convenient : راحت، سر راست، آسان
Conveniently : به راحتی
Convenience : آسودگی، راحتی، تسهیلات ( جمع باید باشه )
Inconvenience : ناراحتی
Partially : تاحدودی، تا حدی، بطور ناقص و نه کاملاً، قدری، تا اندازه ای
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما