پیشنهاد‌های حسین کتابدار (٢٩,٩٨٠)

بازدید
٢٧,٤٥٥
تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • قانون بریدی • قاعده ی الزام دادستان به ارائه ی مدارک تبرئه کننده • حق متهم بر دسترسی به ادله ی بی گناهی 🔸 مثال ها: • “The defe ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

اِکس־کال־پِـه־توری 🔸 معادل فارسی: • تبرئه کننده • رفع کننده ی اتهام • نشان دهنده ی بی گناهی 🔸 مثال ها: • “The defense lawyer presented exculpato ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

1️⃣ کسی را از چیزی معاف کردن / برای کسی نگفتن • “He spared his mother the bad news. ” خبر بد رو از مادرش دریغ کرد ( بهش نگفت تا ناراحت نشه ) . 2️⃣ ...

پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • گدا صاحب اختیار نیست • هر چی توی سفره ست، همونه • ناچار آدم باید به همون چیزی که هست راضی باشه • چاره ای جز قبول نداره 🔸 مثال ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • فرستادن به پناهگاه حیوانات ( مخصوصاً سگ ها و گربه ها ) • ( قدیمی تر ) به زندان انداختن یا به توقیف گاه بردن 🔸 مثال ها: • "If you ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: ریزش معدن / ریزش سقف فروریختن / آوار تسلیم شدن ( معنای مجازی ) 🔸 مثال ها: "Three workers were trapped after a cave - in at the c ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • تعریق بیش ازحد • پرتعریقی • هیپرهیدروز ( واژه ی تخصصی پزشکی ) 🔸 مثال ها: • “Hyperhidrosis can make everyday activities like wr ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • سالن تولید • خط تولید ( در مفهوم کلی تر ) • محل کار کارگران ( در مقابل دفتر مدیریت ) 🔸 معنی دقیق: این عبارت به بخش عملیاتی و تو ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: مسخره بازی / نمایش مضحک ننگ / شرم آور تحریف مسخره آمیز چیزی جدی دست انداختن چیزی مقدس یا مهم 🔸 مثال ها: "This trial was a comple ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • پشت سر کسی بدگویی کردن / غیبت کردن • حرف های زشت و توهین آمیز زدن ( مخصوصاً در رقابت ) 🔸 مثال ها: • “He’s always talking trash ab ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • کاملاً گرفتار بودن / غرق شدن در چیزی • تمام وقت و انرژی ام را گرفتن • سرشار بودن / ذهنم پر از چیزی بودن 🔸 مثال ها: • “I’ve been c ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 مثال ها: • “There was no discernible difference between the two products. ” هیچ تفاوت قابل تشخیصی بین این دو محصول وجود نداشت. • “After hours of ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • برعکس فهمیدن / اشتباه متوجه شدن • قضیه را وارونه دیدن / برعکس برداشت کردن • کاملاً برعکسِ واقعیت را فکر کردن 🔸 مثال ها: • “You’ve ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • کاهش قابل توجه دادن / تأثیر گذاشتن بر • پیشرفت کردن در ( کاری بزرگ یا دشوار ) • ضربه زدن به / خراب کردن ( در معنای مجازی ) 🔸 مث ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 نکته: بوتولیسم یک مسمومیت غذایی نادر اما بسیار خطرناک است که توسط سم تولیدشده از باکتری کلستریدیوم بوتولینوم ( Clostridium botulinum ) ایجاد می شو ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • خشونت در حمل ونقل عمومی / خشونت مسافران • خشونت حین رفت وآمد روزانه • درگیری یا آسیب حین سفرهای شهری 🔸 مثال ها: • “The city has s ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • برقص / یه حرکتی نشون بده ( در رقص ) • دست به کار شدن / اقدام کردن • شروع کردن ( کاری با انرژی ) 🔸 مثال ها: • "Come on, get on t ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • نکته کلیدی / مورد ( در لیست ) • نشانه / گویچه ( در متون رسمی ) • آیتم یا بندِ کوتاه در یک لیست 🔸 مثال ها: • "Please summarize y ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • اکسیوس ( نام وب سایت خبری آمریکایی ) • ( در معنای لغوی یونانی ) شایسته / ارزشمند 🔸 مثال ها ( در بافت خبری ) : • "Axios reported ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١٥

🔸 مثال ها: • "I daresay he'll be late again today. " به جرئت می گویم امروز باز هم دیر می رسد. • "You're right, I daresay—it was a mistake to trust ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١٠

کانتر اینتوییتیو 🔸 مثال ها: • "It may seem counterintuitive, but spending money can actually save you money in the long run. " شاید خلاف عقل سلیم به ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٤

🔸 معادل فارسی: • خوب گرفتی / دقیقاً متوجه شدی • نکته ی خوبی رو گرفتی • آفرین / چشم ت روشن ( در واکنش به تذکر یا اشتباه گیری ) 🔸 مثال ها: • "You n ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • مشکل راستگویی / مسئله ی حقیقت گویی • چالش های اعتبار و صداقت • اختلاف نظر در مورد حقایق / واقعیت ها 🔸 مثال ها ( بر اساس بافت خبری ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

Step on ( someone's ) toes ( اصطلاح ) 🔸 معادل فارسی: • پا روی دمِ کسی گذاشتن / به حریم کسی تجاوز کردن • مزاحمت ایجاد کردن برای کسی • باعث رنجش یا ن ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • کسی را به عنوان مظنون/متهم شناسایی کردن • طرفِ کسی بودن / به سمت کسی متمایل بودن ( به عنوان مظنون اصلی ) • انگشت اتهام به سمت کسی ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • خرید را جلو بردن / خرید را قطعی کردن • پیشنهاد خرید را پذیرفتن • با خرید موافقت کردن / خرید را نهایی کردن 🔸 مثال ها: • "We've anal ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • به سمت بالا هدایت کردن / جمع کردن به سمت بالا • متمرکز کردن ( اطلاعات یا منابع ) در سطح بالاتر • انتقال دادن به سمت مدیریت یا ستاد ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • دقیقاً / درست حدس زدی • یک باره درست درآوردی • همان است که گفتی / بی نقص 🔸 مثال ها: • "You think he's just pretending to be nice? ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٩

🔸 معادل فارسی: • به نظر نمی رسد که / نشان نمی دهد که • حس و حال ( چیزی را ) نداشتن • اصلاً شبیه به چیزی نبودن 🔸 مثال ها: • "Doesn't scream night me ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • شیر خشک ( نوزاد ) • غذای کمکی/شیر مصنوعی نوزاد • ترکیب غذایی جایگزین شیر مادر 🔸 مثال ها: • "The store ran out of baby formula dur ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • روبرو کردن کسی با / مواجه کردن کسی با • با مدرک یا حقیقت سراغ کسی رفتن • کسی را با چیزی ( مثل مدرک، واقعیت یا سؤال چالش برانگیز ) ر ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • اثر گذاشتن بر / رد پا گذاشتن • تأثیر ماندگار داشتن ( بر کسی یا چیزی ) • نشانی از خود به جا گذاشتن 🔸 مثال ها: • "She has left her ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • به عهده کسی بودن / مسئولیت کسی بودن • توانایی انجام کاری را داشتن • ( در سوال ) مشغول چه کاری بودن 🔸 مثال ها: • "It's up to you t ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 معادل فارسی: • جا افتادن / مستقر شدن • خود را تطبیق دادن ( با محیط یا شرایط جدید ) • سر و سامان گرفتن / مرتب شدن 🔸 مثال ها: • "Give me a few mi ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔸 نکته: عبارت "look at someone" در ساده ترین شکل خود یعنی چشم ها را به سمت کسی گرفتن و نگاه کردن. اما در برخی بافت ها، بار معنایی عمیق تری دارد: ممک ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 معادل فارسی: • به نظر من می رسد که / برداشت من این است که • برای من اینطور معنی می دهد که • انگار که / به نظر می آید 🔸 مثال ها: • "That reads to ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١١

🔸 معادل فارسی: • آغازگر بودن / پیشگام شدن • راه انداختن / کلید زدن ( یک دوران جدید ) • مقدمه چینی کردن برای / زمینه سازی کردن 🔸 مثال ها: • "In th ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١١

🔸 معادل فارسی: • مهار کردن / به کار گرفتن • استفاده کردن از ( نیرو یا منبع ) • کنترل کردن و هدایت کردن به سمت هدف 🔸 مثال ها: • "We need to harnes ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٨

🔸 معادل فارسی: • جمع آوری کردن / انباشتن • گرد آوردن ( به مقدار زیاد ) • اندوختن / روی هم انبار کردن 🔸 مثال ها : • "The company has amassed a fo ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١٠

🔸 معادل فارسی: • ضرورت ها / الزامات • وظایف حیاتی / بایدها • فرمان ها / دستورات ( در معنای دستوری ) 🔸 مثال ها: • "Economic growth and national se ...

پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • فراتر از توانایی ها/انتظارات عمل کردن • از حد و اندازه ی خود بهتر بودن • در سطحی بالاتر از جایگاه واقعی ات ظاهر شدن • از قِبَل خود ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • بر اساس هر معیاری / به هر شاخصی که نگاه کنی • از هر نظر / به هر اندازه ای • کاملاً / به طور مطلق 🔸 مثال ها: • "By every metric, t ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 مثال ها: • "Don't badmouth your boss; you never know who's listening. " پشت سر رئیست بدگو نکن؛ هیچوقت نمی دونی کی داره گوش می ده. • "He's always ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • بد گفتن از / پشت سر کسی بد گفتن • غیبت کردن / بدگویی کردن • ناسزا گفتن ( در معنای گسترده تر ) 🔸 مثال ها: • "It's not polite to s ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔸 معادل فارسی/ صفت: • سرسخت / سرسپرده • وفادار / پابند • سرسختانه ( در دفاع از چیزی ) 🔸 مثال ها: • "He is a staunch supporter of human rights. " ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸 معادل فارسی: • آماده کردن / مهیا کردن • زمینه چینی کردن ( برای کاری ) • راه انداختن / کلید زدن ( یک بحث یا رویداد ) 🔸 مثال ها: • "The presiden ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٣

🔸 معادل فارسی: • خود را آماده کردن ( برای اتفاق بد یا چالش برانگیز ) • آمادهٔ رویارویی شدن • کمربند را بستن ( به صورت خودمانی ) 🔸 مثال ها: • “Re ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
١

( مخفف Safeguard American Voter Eligibility Act ) 🔸 معادل فارسی: • قانون حفظ صلاحیت رأی دهندگان آمریکایی • لایحۀ امنیت انتخاباتی ( با تأکید بر احرا ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔸معادل فارسی: هدف خود را بیان کردن، منظورت را بگو دلیل حضور یا تماس خود را توضیح دادن ( رسمی/قدیمی ) کارت را بگو، چی می خوای 🔸 مثال ها: "The g ...

تاریخ
١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

LNU 🔸معادل فارسی: Last Name Unknown — نام خانوادگی نامشخص فرد ناشناس، هویت ناقص ( در پرونده های پلیسی ) مظنون بدون نام خانوادگی 🔸 مثال ها: "T ...