پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٩,٩٨٠)
🔸 معادل فارسی: • اگر اصلاً • اگر اتفاق بیفتد • اگر انجام شود • اگر وجود داشته باشد ( با تأکید بر عدم قطعیت یا کم بودن ) 🔸 مثال ها: • “I'll pr ...
🔸 معادل فارسی: • شیءپرستی ( در انسان شناسی ) • شیءانگاری • ( در روان شناسی و فرهنگ عامه ) تمایل جنسی به اشیاء یا اعضای خاص • وسواس یا علاقه ی اف ...
🔸 معادل فارسی: • پنهان کردن • مخفی نگه داشتن • خودداری از گفتن •فاش نکردن • دریغ کردن 🔸 مثال ها: • “She held back the truth about her past. ” ا ...
🔸 معادل فارسی: • ناخوشایند • نامطبوع • بدمنش • ( برای افراد ) خلافکار، مشکوک یا غیرقابل اعتماد 🔸 مثال ها: • “He has a reputation for dealing w ...
🔸 مثال ها: • “She always knows how to make an entrance at parties. ” او همیشه می داند چطور در مهمانی ها ورودی چشمگیر داشته باشد. • “The actor made ...
🔸 معادل فارسی: • رو به رشد • رو به پیشرفت • نوظهور • مستعد و در حال ترقی • آینده دار 🔸 مثال ها: • “She’s one of the most up - and - coming yo ...
🔸 معادل فارسی: • به هر حال • هرچند ارزش چندانی ندارد • اگر به دردتان می خورد • شاید مفید باشد ( اما مطمئن نیستم ) • برای اینکه بدانید ( با فروت ...
🔸 معادل فارسی: • به عنوان عامل ( اتفاقی ) در نظر گرفتن • مشکوک دانستن به چیزی • مقصر دانستن برای یک واقعه • متهم کردن ( در مرحله ی اولیه ) 🔸 ...
🔸 معادل فارسی: • روز از نو، روزی از نو • باز هم یه روز کاریِ معمولی • زندگی همینه دیگه ( روزمرگی ) 🔸 مثال ها: • “Clock in, do my shift, clock ...
🔸 معادل فارسی: • کنجکاوی بیمارگونه • کنجکاوی نسبت به مرگ، خشونت یا رنج • تمایل به دیدن یا دانستن چیزهای ناخوشایند و ترسناک 🔸 مثال ها: • “I coul ...
🔸 مثال ها: • "He stashed the money under the mattress. " پول را زیر تشک قایم کرد. • "She stashed some snacks in her bag for the trip. " برای سفر، ...
🔸 مثال ها: • “I know we have a lot to do, but first things first – let’s check the budget. ” می دونم کلی کار داریم، اما اولویت اول – بیا اول بودجه ر ...
🔸 معادل فارسی: • فقط بر اساس پورسانت ( حق العمل ) • بدون حقوق پایه • درآمد صرفاً از طریق کمیسیون • فقط با دریافت درصدی از فروش 🔸 نکته: "Commis ...
🔸 تفاوت با "standby" یا "replacement": • "Standby" معمولاً به فردی گفته می شود که همیشه آماده است اما لزوماً نقش را تمرین نکرده. • "Replacement" یع ...
🔸 مثال ها: • “She worked as an understudy for the lead actress in the Broadway show. ” او به عنوان جانشین بازیگر نقش اول در نمایش برادوی کار می کرد. ...
🔸 معادل فارسی: • دل کسی را دوباره به دست آوردن • جلب محبت دوباره ی کسی • پس گرفتن دل شکسته • بازگرداندن رابطه ی عاطفی یا اعتماد ازدست رفته 🔸 م ...
🔸 معادل فارسی: • خفه کردن ( با پوشاندن دهان و بینی ) • خاموش کردن ( آتش با پوشاندن ) • پوشاندن کامل ( با یک لایه ) • سرکوب کردن ( عواطف یا شورش ...
🔸 معادل فارسی: • جبران کردن • اختراع کردن ( دروغ یا داستان ) • تصمیم گرفتن / قصد کردن • ساختن ( چیزی از روی ذهن ) • آشتی کردن ( پس از دعوا ) • ...
🔸 معادل فارسی: • استفاده کردن ( از منبعی ) • بهره بردن • تکیه کردن بر • برداشت کردن از ( تجربه، دانش، پول، منبع ) 🔸 مثال ها: • "In his speec ...
🔸 مثال ها: • “The teacher gave him an admonishment for talking during the exam. ” معلم به خاطر حرف زدن سر جلسه ی امتحان، به او تذکر جدی داد. • “Sh ...
🔸 مثال ها: • “She was a track star in high school and won several state championships. ” اون در دبیرستان ستاره ی دو و میدانی بود و چندین قهرمانی ایا ...
🔸 معادل فارسی: • عشق کامل • عشق آرمانی • عشق متعالی • عشق سه بعدی ( بر اساس نظریه ی مثلث عشق ) 🔸 مثال ها: • “According to Sternberg, consumma ...
🔸 معادل فارسی: • قرار ملاقات بدون الکل • دوستیابی بدون مصرف مشروبات الکلی • رابطه ی آگاهانه بدون الکل 🔸 مثال ها: • “We went on a dry date – jus ...
🔸 نکته: "Dry love" یک اصطلاح روان شناختی برای توصیف نوع خاصی از عشق در نظریه ی سه وجهی عشق ( مثلث عشق ) رابرت استرنبرگ است. بر اساس این نظریه، عشق ا ...
🔸 معادل فارسی: • جو مدرسه • فضای آموزشی مدرسه • محیط روانی - اجتماعی مدرسه • فرهنگ مدرسه 🔸 مثال ها: • “A positive school climate improves stud ...
• نظر خودم رو بگم / یه نظری بدم • دوغ و دوشاب رو قاطی کردن ( در مفهوم منفی تر ) • تو بحث دخالت کردن و نظر دادن 🔸 معنی دقیق: یعنی نظر یا دیدگاه خود ...
🔸 معادل فارسی: • کاغذ یادداشت ( برای نوشته های موقت ) • حاشیه نویس • صفحه ی پیش نویس • ( در کامپیوتر ) حافظه ی موقت 🔸 مثال ها: • “I jotted dow ...
🔸 معادل فارسی: • تعریف قراردادی • تعریف وضعی • تعریف تحمیلی ( در منطق و فلسفه ) • معنای ابداعی برای یک واژه ( در یک متن یا زمینه ی خاص ) 🔸 نک ...
🔸 معادل فارسی: • تعریف لغوی • تعریف فرهنگ نامه ای • معنای دقیق واژه ای ( بر اساس کاربرد رایج در زبان ) 🔸 نکته: تعریف لغوی یعنی دقیقاً همان معنا ...
🔸 معادل فارسی: • به میدان آوردن • به کار گرفتن • مستقر کردن • راه اندازی کردن ( سیستم/تجهیزات ) • به خدمت گرفتن ( نیرو/تکنولوژی ) •از پس سوال ...
🔸 مثال ها: • “Please put the files in numerical order. ” لطفاً پرونده ها رو به ترتیب عددی بچین. • “We need numerical data to analyze the trend. ” ...
🔸 معادل فارسی: • یه درآمد هفت رقمی به دست آوردن ( یک جا ) • یه پول کلان درآوردن • یه مبلغ هفت رقمی به جیب زدن ( معمولاً از راه خلاف یا شانس ) ...
🔸 معادل فارسی: • یک سرقت بزرگ رو با موفقیت اجرا کردن • یه دزدی حساب شده رو به سرانجام رسوندن • از پس یه سرقت حرفه ای بر آمدن • یه عملیات خلاف کا ...
🔸 مثال ها: • “The police officer had to tase the suspect to prevent him from running away. ” افسر پلیس مجبور شد مظنون رو بهش شوک الکتریکی بزنه تا از ...
🔸 معادل فارسی: • شانس ها را تعیین کردن • ضرایب شرط بندی را مشخص کردن • احتمال وقوع چیزی را برآورد کردن ( و اعلام کردن ) 🔸 مثال ها: • “The bookmak ...
🔸 معادل فارسی: • به چیزی علاقه مند شدن ( کم کم ) • ذائقه ی چیزی را پیدا کردن • به مرور به چیزی خو گرفتن / دوس داشتن • کاملاً با چیزی جور شدن ( طبق ...
کاربرد مقداری ( تأکید بر مقدار قابل توجه ) : وقتی می گویید کسی "has had his/her fair share of something"، یعنی آن شخص مقدار قابل توجهی ( معمولاً زیاد ...
🔸 معادل فارسی: • فضا ( یا ملک ) را اجاره کردن ( به عنوان موجر یا مستأجر ) • فضایی را به اجاره دادن / به اجاره گرفتن 🔸 مثال ها: • “Our company de ...
🔸 معادل فارسی ( معنی مجازی ) : • مرکز فرماندهی • قلب تپنده ( یک سازمان/سیستم ) • نقطه ی کانونی کنترل • مغز متفکر ( یک عملیات ) 🔸 مثال ها ( م ...
لیکویید شدن ( Liquidation ) به معنای بسته شدن اجباری یک معامله توسط صرافی یا کارگزار به دلیل از دست رفتن بخش زیادی از سرمایه معامله گر است. این اتفاق ...
1 - یعنی آدم باید طبق داشته هایش حرف بزند و برنامه ریزی کند نه طبق چیزهایی که در گذشته داشته و حالا از دست داده است. 2 - این ضرب المثل در جایی کارب ...
این ضرب المثل به این موضوع اشاره دارد که وقتی هدیه ای گرفتید نباید با بالا و پایین کردن و ایراد گرفتن از آن باعث بی ارزش کردن هدیه و ناراحتی هدیه دهن ...
🔸 معادل فارسی ( معنی مجازی ) : • نقطه ی صفر • مرحله ی اولیه ی طراحی • شروع دوباره از اول • بازگشت به مرحله ی برنامه ریزی 🔸 مثال ها ( معنی مجاز ...
🔸 معادل فارسی: • تسلیم بی چون و چرا شدن • بدون مقاومت گردن نهادن • کوتاه آمدن ( از روی ضعف یا ترس ) • زیر بار کسی رفتن ( بدون جنگیدن ) 🔸 مثال ها ...
🔸 معادل فارسی: • دستگیر کردن • بازداشت کردن • گیر انداختن 🔸 مثال ها: • “The police collared the thief as he was leaving the bank. ” پلیس دزد را ...
🔸 مثال ها: • “We had a great time, but we didn't want to outstay our welcome, so we left after dinner. ” خیلی خوش گذشت، ولی نمی خواستیم بیش از حد بم ...
🔸 مثال ها: • “We had a great time, but we didn't want to outstay our welcome, so we left after dinner. ” خیلی خوش گذشت، ولی نمی خواستیم بیش از حد بم ...
🔸 مثال ها: • “We had a great time, but we didn't want to outstay our welcome, so we left after dinner. ” خیلی خوش گذشت، ولی نمی خواستیم بیش از حد بم ...
🔸 معادل فارسی: • بیش از حد ماندن • زیاد ماندن • توقف طولانی تر از حد انتظار داشتن 🔸 مثال ها: • “I don't want to outstay my welcome, so I'll leav ...
🔸 معادل فارسی: • انجمن آمریکایی مبارزه با بدرفتاری با حیوانات • ( مخفف ) American Society for the Prevention of Cruelty to Animals