پیشنهادهای Milad (١,٦٩٦)
�چک آپ کردن� یا �معاینه فنی/پزشکی شدن� I try to have a checkup once a year. من سعی می کنم سالی یک بار چک آپ کامل انجام دهم. The doctor told me I ...
مشخص مثلاً در یک تایم مشخص در حالتی که صفت باشه She has arranged a meeting with her lawyer at a set time. Example: "The medication must be taken a ...
�ترتیب دادن یک جلسه� یا �هماهنگ کردن یک قرار ملاقات� Example: "We need to arrange a meeting to discuss the new project. " ( باید برای بحث درباره پر ...
وقت ملاقات گرفتن I need to make an appointment to see my lawyer. Example: "You should make an appointment to see the manager. " ( باید برای دیدن ...
مرتبط بودن یا ارتباط داشتن یا ربط دادن Example: "It's difficult to relate these two events. " ( سخت است که این دو اتفاق را به هم ربط بدهیم. ) The ...
۱. حرفه ای به عنوان صفت: Example: "He is very professional in his work. " ( او در کارش بسیار حرفه ای است. ) Example: "You need to look professiona ...
در معنای واقعی میشه دیدن یک دکتر زمانی که مریض میشیم Do you need to see a doctor?
لوستر و چراغ آویز
کلمه Parody ( پَرُدی ) به معنای �نقیضه� یا �ادای کسی را درآوردن�یا تقلید طنزآمیز از چیزی کردن در حالت صفت است. این کلمه زمانی به کار می رود که کسی آگ ...
�دراز کشیدن� Example: "I’m going to lie down for a few minutes. " ( می روم چند دقیقه دراز بکشم. ) Example: "You look pale; why don't you lie down ...
حال بد داشتن - حال اقتضاح داشتن Example: "I feel terrible; I’ve been coughing all night. " ( حالم خیلی بده؛ تمام شب داشتم سرفه می کردم. ) Example ...
to pick up a bug �مریض شدن� عبارت To pick up a bug یک اصطلاح بسیار رایج و خودمانی در انگلیسی است که دقیقاً به معنای �ویروس گرفتن� یا �مریض شدن� ( م ...
to have a cold �سرما خوردن� مثال: "I can't go out tonight; I have a cold. " ( امشب نمی توانم بیرون بیایم؛ سرما خورده ام. ) مثال: "He’s been havin ...
I have a horrible cold at the moment.
رنج بردن از He's really suffering with this cold. مثال: "He suffers from migraines. " ( او از [دردِ] میگرن رنج می برد. ) مثال: "The business su ...
to have a temperature تب داشتن Fever: کلمه ای است که در تمام کشورهای انگلیسی زبان ( مخصوصاً آمریکا ) به عنوان کلمه اصلی برای �تب� استفاده می شود. t ...
درد و مترادف است با sore, pain اما تفاوتهایی وجود دارد ۱. Sore ( سوزش، التهاب یا کوفتگی ) بیشتر برای گلو ( Throat ) یا عضلات ( Muscles ) بعد از فع ...
سردرد I have a headache. We can say "to have a headache" when we have pain in our head.
دردناک و مترادف است با sore رسمی: "My muscles are painful after the gym. " انگلیسی رایج: "I'm so sore I can barely walk!" ( اونقدر بدنم کوفته ست ک ...
درد She is experiencing pain in her arm.
�دردناک� به طور دقیق تر، وقتی جایی از بدن Sore می شود، یعنی در اثر عفونت، استفاده ی زیاد یا آسیب، با لمس کردن یا حرکت دادن می سوزد یا درد می گیرد. ...
گلو درد Example: "I have a terrible sore throat and a cough. " ( من گلودرد شدیدی دارم و سرفه می کنم. ) Example: "She woke up with a sore throat ...
خراب کردن چیزی خرابش نکن don't screw it up
تهوع آور it is nausiating for me!
�باعث تهوع شدن� یا �حال کسی را به هم زدن� Example: "The smell of gasoline always nauseates me. " ( بوی بنزین همیشه حالم را به هم می زند / باعث تهوع ...
چندش در حالت صفت "That smell is gross!" ( آن بو خیلی چندشه! )
ساکت به نظر رسیدن you seem quiet today, are you feeling okay? مثال: "You seem quiet today. Is everything okay?" ( امروز ساکت به نظر می رسی. چیزی ...
احساسی در حالت صفت مثال: "It was an emotional moment for everyone. " ( آن لحظه برای همه احساسی/تأثیرگذار بود. )
احساس و حس مثال: "Fear is a natural emotion. " ( ترس یک احساس طبیعی است. )
بهبود یافتن The phrase "to get over" can mean to recover from an illness ( like a "cold" ) . Example: "He's still recovering from his surgery. " ...
بهبود پیدا کردن از یک بیماری I hope you get over this flu quickly Example: "It took me two weeks to get over the flu. " ( دو هفته طول کشید تا از ش ...
احساس تهوع کردن "The thought of eating raw eggs makes me feel nauseous. " ( فکرِ خوردن تخم مرغ خام به من حالت تهوع می دهد. )
قایق He feels ill or nauseous when he travels by boat.
تهوع آور یا �دارای حالت تهوع� Example: "The smell of fish makes me nauseous. " ( بوی ماهی باعث می شود حالت تهوع بگیرم. ) Example: "I feel nauseou ...
یک صفت به معنای �بیمار� یا �مریض� کلمه ill بیشتر در اخبار، بیمارستان ها یا متن های رسمی استفاده می شود. در مکالمات روزمره، مردم این طور می گویند: ب ...
فوراً و بلافاصله بعد از چیزی She was sick immediately after the roller coaster ride.
احساس ناخوشی کردن "I’m sorry, I can't come to the meeting. I’m feeling unwell. " ( متأسفم، نمی توانم به جلسه بیایم. حالم ناخوش است. ) Example: "I ...
�ناخوش� یا �بیمار� در حالت صفت ۱. اعلام مریضی به صورت مؤدبانه: "I’m sorry, I can't come to the meeting. I’m feeling unwell. " ( متأسفم، نمی توانم ...
�استفراغ کردن� یا �بالا آوردن� "The smell made him want to vomit. " ( آن بو باعث شد بخواهد استفراغ کند. ) ۱. Vomit ( وامیت ) این کلمه هم فعل است ...
�بیماری� یا �ناخوشی� در حالت اسم Example: He missed a lot of school due to illness. ( او به دلیل بیماری، روزهای زیادی از مدرسه را غایب بود. ) Ex ...
�حالت تهوع� در حالت اسم Example: The medication may cause nausea. ( این دارو ممکن است باعث حالت تهوع شود. ) Example: I felt a wave of nausea aft ...
�ناراحتی�، �ناخوشی� یا �حس ناخوشایند� در حالت اسم Example: The patient complained of slight discomfort in his chest. ( بیمار از ناراحتی ( دردِ خفی ...
حالت تهوع داشتن Example: I feel sick. I think I ate something bad. ( حالم به هم می خورد/حالت تهوع دارم. فکر کنم چیز بدی خوردم. ) "I'm feeling un ...
�بیمار� یا �مریض� You didn't come to school today. Are you sick? Example: I can't come to work today; I'm sick. ( امروز نمی توانم سر کار بیایم؛ م ...
اوکی بودن Are you feeling okay? Example: "I had a headache earlier, but I feel okay now. " ( قبلاً سردرد داشتم، اما الان خوبم/اوکی ام. ) You did ...
خلاف چیزی یا گفته ای "I haven't heard anything to the contrary. " معنی: من چیزی خلاف این ( حرفی که زده شد ) نشنیده ام. Example: "Contrary to what ...
سرریز اگه برای غذا باشه میشه seconds و اگه برای نوشیدنی باشه میشهtop - up This dessert is delicious! Is there enough to have seconds? This milk is ...
جا کلمه Room ( روم ) وقتی به معنای �جا� یا �فضای خالی� به کار می رود، یک اسم غیرقابل شمارش است. در این حالت، منظور لزوماً یک �اتاق� فیزیکی نیست، بلکه ...
در یه حالتی معنای عادت داشتن به چیزی میده مثلاً "I'm used to working late. " ( من به دیر کار کردن عادت دارم. ) "He's from Canada, so he's used to ...