sick

/ˈsɪk//sɪk/

معنی: بیمار، مریض، حالندار، مریض، خسته، بیمار، علیل، ناخوش، ناساز، ناتندرست، کیش کردن، بر انگیختن
معانی دیگر: رنجور، انگشتال، دارای حالت تهوع (دل به هم خوردگی، استفراغ، وامش، قی)، دل آشوب، بیمار گونه، وابسته به بیماری، بیمارانه، استعلاجی، اندوهگین، ناخرسند، ناراحت، متاسف، بیزار، دلزده، زده، سیر، دل سیر، دلتنگ، در فراق، در غم غربت، (عامیانه) آزارگر، سادیست، آزارگرانه، (از نظر اخلاقی) مردود، ناسالم، مشمئز کننده، (کشاورزی) نابارور، (بازار) کم فعالیت، کساد، رو به نزول، رو به ضعف، پسوند: بیمار، نزار، نحیف، ناقص، خراب، رنگ پریده، دردمند، قاعده، دچار قاعدگی، حیض، روان بیمار، دچار اختلال هیجانی، مری­ شدن، سگ را کیش کردن، جستجوکردن، علامت چاپی بمعنی عمداچنین نوشته شده

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: sicker, sickest
(1) تعریف: having an illness or disease; ill.
مترادف: ailing, ill, unwell
متضاد: healthy, well
مشابه: bad, diseased, down, indisposed, infirm, invalid, out of sorts, peaked, poorly, run-down, sickly, under the weather, unhealthy, unsound, valetudinarian, wan

(2) تعریف: suffering from nausea.
مترادف: nauseous
مشابه: airsick, bilious, carsick, green, queasy, seasick

(3) تعریف: distressed, weary, or disgusted.
مترادف: fed up, tired, weary
متضاد: glad
مشابه: bored, disgusted, distressed, miserable, revolted, stricken, upset

- I am sick of life.
[ترجمه محمد رهگشای] من از زندگی خسته هستم
|
[ترجمه Ronak] من از زندگی خسته شدم
|
[ترجمه Roham] من در زندگی مریض هستم
|
[ترجمه گوگل] حالم از زندگی بهم میخوره
[ترجمه ترگمان] من از زندگی خسته شدم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: mentally ill.
مشابه: crazy, deranged, disturbed, insane, mad, mental, neurotic, unbalanced, unsound

جمله های نمونه

1. sick abed
بیمار بستری

2. sick and lonely for home
بیمار و دلتنگ وطن

3. sick and tired
بیزار و خسته

4. sick benefits
مزایای ناخوشی

5. sick for one's parents
دلتنگ برای والدین خود

6. sick leave
مرخصی استعلاجی

7. sick or well, she should leave the hospital
چه بیمار و چه سالم (خواه بیمار و خواه سالم) باید از بیمارستان برود.

8. sick pay inures from the first day of illness
حقوق مربوط به دوره ی بیماری از اولین روز شروع بیماری قابل پرداخت است.

9. sick thoughts
اندیشه های بیمارگونه

10. sick with fear
وحشت زده

11. sick (something) up
(انگلیس - خودمانی) قی کردن،بالا آوردن،وامیدن

12. sick about something
اندوهناک،دلشکسته،دلزده

13. sick to death of something (or someone)
بیزار از چیزی (یا کسی)،کاملا متنفر

14. sick to one's stomach
1- دچار تهوع 2- (امریکا - خودمانی) بیزار،ملول،منزجر

15. a sick child
کودک بیمار

16. a sick economy
اقتصاد رو به ضعف یا بیمارگونه

17. a sick expression
حالت بیمارگونه

18. a sick joke
شوخی مشمئز کننده

19. a sick market
بازار کساد

20. a sick personality
شخصیت بیمارگونه

21. a sick tree
درخت کم رشد یا نابارور

22. slightly sick
کمی بیمار

23. that sick child's spindly legs
پاهای دوک مانند آن کودک بیمار

24. the sick child howled all night
کودک بیمار سرتاسر شب ناله می کرد.

25. the sick child was toying with his food
کودک بیمار با خوراک خود ور می رفت.

26. the sick child whined in her sleep
کودک بیمار در خواب ناله می کرد.

27. the sick dog had frothed at the mouth
دهان سگ بیمار کف کرده بود.

28. the sick horse had to be destroyed
لازم بود که اسب بیمار را بکشند.

29. the sick man coughed and wheezed all night
مرد بیمار تمام شب سرفه و خس خس کرد.

30. the sick man is in a bad way
حال مرد بیمار وخیم است.

31. the sick man spoke jerkily
مرد بیمار بریده بریده حرف می زد.

32. the sick man's head was lolling on his shoulder
سر مرد بیمار بر شانه اش افتاده بود (خم شده بود).

33. the sick man's peevish complaints about bad weather
شکایت های بهانه گیرانه ی مرد بیمار در باره ی آب و هوای بد

34. turned sick by the sight
دچار حالت تهوع در اثر دیدن آن منظره

35. (as) sick as a parrot
(انگلیس - خودمانی) بیزار،دل سیر

36. be sick
(انگلیس - خودمانی) قی کردن،بالا آوردن،تهوع داشتن

37. fall sick
بیمار شدن،مریض شدن

38. feel sick
احساس تهوع کردن

39. take sick
بیمار شدن،مریض شدن

40. the sick
بیماران،دردمندان

41. a chronically sick man
مردی با بیماری مزمن

42. he was sick and old and thus incapable of climbing that mountain
او بیمار و پیر بود و بنابراین نمی توانست از آن کوه بالا برود.

43. i am sick of flattery
از چاپلوسی بیزارم.

44. i am sick of such excuses
از این بهانه ها خسته شده ام.

45. i am sick of this dirty weather!
از این هوای گند بیزارم !

46. i am sick to death of these kids!
از دست این بچه ها جانم به لب آمده !

47. she got sick and she has not yet fully recuperated
او مریض شد و هنوز درست خوب نشده است.

48. she was sick of wearing her older sister's cast-offs
از پوشیدن لباس های دست دوم خواهر بزرگترش بیزار بود.

49. make (someone) sick
1- بیمار کردن 2- بیزار کردن 3- دچار تهوع کردن

50. on the sick list
(خودمانی) غایب (به واسطه ی بیماری)،جزو بیماران

51. brother michael is sick today
برادر میخائیل امروز مریض است.

52. he ate himself sick
آن قدر خورد که مریض شد.

53. he suddenly took sick and died
ناگهان بیمار شد و مرد.

54. she has been sick for the last two months
در دوماه اخیر بیمار بوده است.

55. she indulged the sick child in whatever he wished to eat
او هرچه که بچه ی مریض می خواست بخورد به او می داد.

56. solicitous of his sick wife's health
نگران سلامتی همسر بیمارش

57. the rest were sick
بقیه بیمار بودند.

58. to heal the sick
بیماران را شفا دادن

59. to tend the sick
از بیماران پرستاری کردن

60. we were pretty sick about losing the game
از باختن در مسابقه خیلی دمق شدیم.

61. a visitation of the sick
دیدار از بیماران

62. i guess he is sick
گمان کنم مریض است.

63. i heard she is sick
خبر یافتم که مریض است.

64. i inquired after his sick father
جویای حال پدر بیمارش شدم.

65. the indulgence of a sick child
لوس کردن بچه ی بیمار

66. the mother of the sick child had an anguished look
مادر کودک بیمار نگاهی اندوهگین داشت.

67. their inefficiency makes one sick
بی عرضگی آنها آدم را دلزده می کند.

68. to call on a sick friend
به دیدار دوست بیمار رفتن

69. he is old; further, he's sick too
او پیر است ; بیمار هم هست.

70. he tried to buoy the sick lady up
او کوشید روحیه ی زن بیمار را خوب کند.

مترادف ها

بیمار (اسم)
sick, patient

مریض (اسم)
sick, valetudinarian, invalid, patient

حال ندار (اسم)
sick

مریض (صفت)
ailing, sick, ill, unwell, morbid, valetudinarian, sickish

خسته (صفت)
sick, ill, all-in, tired, exhausted, weary, wearied, aweary, forworn, chewed-up, cut-up, spent, jaded, harassed, jadish, wounded, strained, way-worn, weariful, wearying

بیمار (صفت)
sick, ill, bedfast, sickly, unhealthy, bedrid, bedridden, woozy

علیل (صفت)
sick, ill, valetudinarian, invalid, bedfast, bedrid, pimping, infirm, bedridden, valetudinary

ناخوش (صفت)
sick, ill, unwell, morbid, unsound, peccant, sickly, unhealthy, crapulous

ناساز (صفت)
sick

ناتندرست (صفت)
sick, unhealthy

کیش کردن (فعل)
sick

برانگیختن (فعل)
abet, cheer, prod, arouse, infuse, roust, excite, abrade, stimulate, act, actuate, evince, exacerbate, exasperate, nettle, sick, heat, irritate, whet, impulse, put out, impassion, prompt, foment, instigate, provoke

انگلیسی به انگلیسی

• people who are ill, sick people collectively
ill, suffering from a disease or illness; nauseous, feeling the need to vomit; disgusted, fed up; pertaining to a sickness, pertaining to a disease; yearning, longing; infected with bacteria or microorganisms (agriculture)
if you are sick, you have a disease or illness.
if you feel sick, you feel as if the food you have eaten is going come up from your stomach and out of your mouth. if you are sick, the food does come up through your mouth.
if you are sick of something, you are annoyed or bored by it and want it to stop; an informal use.
a sick story or joke deals with death or suffering in an unpleasantly frivolous way.
the sick are people who are ill or who have a disease.
if you are off sick, you are absent from work or school because of illness.
if something or someone makes you sick, it makes you feel angry or disgusted; an informal expression.
if you are worried sick, you are extremely worried; an informal expression.
if you say that you are sick and tired of something, you mean that you are very annoyed by it and want it to stop; an informal expression.

پیشنهاد کاربران

حال ندار
بیمارگونه
نوشتن تلفظات �همان طور که خوانده می شوند �در انگلیسی
1 - مریض، بیمار
مثال1: i was sick this month
معنی مثال1: من این ماه مریض/بیمار بودم.
.
.
2 - خفن/عالی
مثال2: the music was so sick!
معنی مثال2: اهنگ خیلی خفن/عالی بود!
.
.
...
[مشاهده متن کامل]

3 - خسته شدم ( im sick of it )
مثال3 - im sick of arguing with him!
معنی مثال3 - من از بحث کردن باهاش خسته شدم!

میشه مریض
حال بهم زن
as sick as a dog ( =very sick )
عامیانه: چشمگیر، به خصوص به دلیل شیک بودن یا جذاب بودن.
you look sick.
خیلی خفن به نظر می آی.
بیمار
مریض
بیمار مریض ناخوش
sick ( پزشکی )
واژه مصوب: ناخوش
تعریف: ویژگی کسی که دچار حالت های جسمی بیمارگونه، مانند تهوع و درد و ضعف و سرگیجه و تاری دید باشد
بیمارگونه ( در مورد رفتار ) .
برای مثال It's sick یعنی این یک رفتار بیمارگونه است.
You are so sick
تو خیلی خفنی
I m sick of you
من از دستت خسته شدم.
بعضی جاها معنی سگ رو به جون کسی انداختن رو هم میده. مثلا:
i could have sicked my dog on her
زده
مثال:دریا زده =seasick
Sick توی آهنگ copycat به معنی روانی بود ولی معنیش اینجا میشه بیمار. مریض. حالندار
به نظرم بستگی به جمله هم داره البته روانی بودن هم یه نوع بیماری ولی روانی خودش کلمات مستقلی داره مثلcrazyو. . . .
Sick به نوعی در جوانان امروزی مترادف کلمه cool به میرود
کسالت، بی حوصله بواسطه تکرار یک واقعه یا رفتاری از دیگران:im sick of you دیگه حوصلمو سر بردی!! یا حالم بهم میخوره ازت!!
مریض
I was sick yesterday
من دیروز مریض بودم⛩
سیک نام یک شرکت دانش بنیان فوق پیشرفته در المانه که مبتکر بسیاری از ازمایش های علمیه محبوبیه که توی اینترنت از اونها تقلید میشه
بیمار
نابودی
بیمار - مریض
مریض - بی حال - دارای حالت تهوع - خسته
حالندار _ روانی _مریض_دیوانه_
بیمار، مریض
ill
بیمار، مریض
( علیرغم اینکه همه میدانیم این کلمه به معنای ناخوش احوال، حال ندار و. . . ، بکار میرود ) این کلمه به معنای : عالی، باحال، خفن و خوب هم بکار برده می شود. مثال، !That's sick اون عالیه!
روانی

گناهکار
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٣١)

بپرس