پیشنهادهای وهسودان مرزبان (١,٤٧٠)
در این باره بیشتر کاویدم جایگاه ان بنزدیکی همدان در دشت بهار است یک منزلی . آنجا کوشک بهرام و مادر بهرام بود و بهرام در انجا شکار میکرد و در همان ...
مرج دای/ مرگ دای/ مرغ دای/ دای مرج/دای مرغ یکیست دینوری در این باره گوید به یاد مادر بهرام انجا "دای مرج" خواندند زیرا "دای" به پارسی مادر است و"مر ...
بنگر که این غریژن پوسیده یاقوت سرخ و عنبر سارا شد
سپه برون برد از رود ژرف بی کشتی گهر برآورد از سنگ خاره بی کهکان قطران توریزی
بفند گونه ای پارچه است روز هیجا از بر چابک سواران پروری از برای زین رخش خویش کمیخت و بفند سوزنی
چر/چیر/جار/سرو/کال آواز و نوا و سرود و اعلام و بانگ باشد و در پهلوی و پارسی دری بسیار آمده و تا کنون نیز در جای جای ایران بگونه گوناگون بکار برند چ ...
نام نویسنده نبیگ بندهشن فرنبغ دادویه بود که او را فرنبغ دادگی میخوانند بندهشن یعنی بن دهش اغاز افرینش . دادن یعنی نهادن و افرینش . در پارسی میگوییم ...
بنکرد یا بنگرد آنگونه که یاقوت حموی اورده بچم مرکز و مصدر است وقال أبو معاذ: المخلاف البنکرد، وهو أن یکون لکل قوم صدقة علی حدة، فذاک بنکرده یؤدى إل ...
فیلتر
دولاغ جوراب است به پارسی لاغ لیگ لنگ لنگ است لنگه
شیر خواره چون ز دایه بسکِلد لوت خواره شد مر او را می هلد گویی سکلیدن با شکریدن همریشه است
تیب تاب است همانگونه که اشوب را اشیب نیز خوانند تاب را تیب نیز گویند
بیاوار بمعنی انس وموانست و اختلاط و مصاحبت است بدینگونه ها امده بیاوار/ویاوار/بیابار Wiyāwār čarb ke dēbahr taxl nē kird kadāz موانست چرب که خشم ...
شگفتا از دهخدا خود واژه اودر را اورده انگاه افدر را نمی پسندد افدر/اودر = عمو/دایی خواهر زاده و برادر زاده نیز افدر است
. || خوردشده باده خوریم اکنون با دوستان زآنکه بدین وقت می آغرده به. خفاف نم دیده. خیسیده. ترشده : بدرد خاست کمرگاه و پشتت از ترّی که پوشش زبرین تو ...
ترس را تهاریدن گویند و ترساندن را به پهلوی تهرنت گویند نهازیدن رنجیدن و قهر کردن است
فرشم و فرادم نخست است
بجکم هر استان و ایوان و زمینه را بجکم گویند کمان بجکم تیر است استین بجکم دست است بیکم و پچکم و پچکم پشکم بسی رفتم پی آز، اندرین پیروزه گون بیکم کم ...
پریز و پروز ستردن موی از سر و پاچه با اتش و فریش نیز گویند - فریش کردن ؛ بریان کردن : ز فربهی به کمالی که گر فریش کنم رود دونایژه روغن از آن دو لخت ...
برذون وازه پارسی است و لغویان عرب انرا پارسی دانسته اند و پیوسته هنگامی این واژه را به کار برده اند با واژه ای عربی انرا تعریف کرده اند و پیداست که د ...
ستوه رنجور غراب بین نایزن شده ست و من سته شدم ز استماع نای او منوچهری
بجکم هر استان و ایوان و زمینه را بجکم گویند کمان بجکم تیر است استین بجکم دست است بیکم و پچکم و پچکم پشکم پدید آرد سخن در خلق عالم بیشی و کمّی چو فر ...
بجکم هر استان و ایوان و زمینه را بجکم گویند کمان بجکم تیر است استین بجکم دست است بیکم و پچکم و پچکم پشکم بسی رفتم پی آز، اندرین پیروزه گون بیکم کم ...
پرند پرن هرچیز نقش دار را گویند شمشیرهایی نیک جوهر دار در قدیم و جدید نقشگون مانندی بر تیغ دارند اگر دیده باشید به ان پرنداور گویند
توته همان توده است
انگونه که شادروان دهخدا گفته است بدخوانی نیست بیکم گویه ای از بجکم است و ان در پارسی باستانی بسیار بوده چون یسن و جشن
انگونه که شادروان دهخدا گفته است بدخوانی نیست بیکم گویه ای از بجکم است و ان در پارسی باستانی بسیار بوده چون یسن و جشن بجکم هر استان و ایوان و زمینه ...
تن اسانی مرغ و ماهی از اوست پرورش مرغ و ماهی از او است
تن اسانی مرغ و ماهی از اوست پرورش مرغ و ماهی از او است در اوهرکه گویی تن آسانتر است همو بیش با رنج و دردسر است
این واژه به اشتباه نامگزاری شده در منطقه شنیدم که به گویش زرزاری ساکنانش نلیوان گفته میشود که گویه دیگر نریوان و نریمان است
انچه گفته اند وشی منسوب به ترکستانست یاوه است ان منسوب به یمن است و وشی واکه ای عربیست و و وشی و وشاء گویند همتم گفتا که ملبوس جلال دق مصری وشی صنعا ...
الفغده بچم کسب باشد
در استان فارس و بسیاری جاهای دیگر تا کنون پسندر و دختندر را پس اندری و دخخت اندری می گویند
مغزآید/چغزآید/نغزآید/فغ زاید
شخودن کاوش بمالید بر چشم او دست و روی بر و یال ببسود و بشخود موی بپرسید بسیار و بشخودخاک به ناخن سر چاه را کرد چاک. فردوسی.
گر بخواهی که بفخمند ترا پنبه همی من بیایم که یکی فلخمه دارم کاری
رودکی فلاسنگ نیز اورده است
فخمیدن نیز گویند گر بخواهی که بفخمند تو را پنبه همی من بیایم که یکی فلخمه دارم کاری. حکاک. جوان بودم وپنبه فخمیدمی چو فخمیدمی دانه برچیدمی. طیان.
شتل که در کردی گویند عربی است شتل مشتل
این واژه ترکی نیست پارسی هندی است
دهخدا در عربی خواندن ابج ناراه رفته. پد/بد/پج/پی/پاد/پاج/پای پارسی و به چم پای و پایین است و ا نشان نفی و نهی است مانند این وازگان که همگی به معنی مر ...
جگربند فرزند همه پهلوانان کاووس شاه نشستند بر خاک با او به راه زبان بزرگان پر از پند بود تهمتن به درد از جگربند بود
مگر موی خرد تنها بر پلک است که انرا مویزه بنامند؟ مژه مویچه نیست مژه از موز بچم پوشش است ( موزه پایپوش نیز از همین ریشه است در پهلوی پوشیدن را موخت ...
تازیک/تاجیک/تازی بچم عرب است و پارسیان هیچگاه خود را تاجیک نخوانده اند و این ترکان بودند که گمان میکردند پارسیان عربند
آماس و استخر است انرا پدام و پدم نیز گویند گرچه نامردم است ان ناکس بشود هیچ از او دلم پرگس او مرا پیش شیر بپسندد من نتاوم براو نشسته مگس گر نه بدبخت ...
دانشمندان زبانشناس بزرگ مانند هورن نام شیپور را ارامی دانسته اند همانگونه که کرنای/سرنای را ، با همه بزرگی ان دانشمندان سخنی یاوه است کرنای را نه از ...
ان نهاز است و نه بهاز
اسب سر گله را نهاز گویند
افرین فرتاش تالان تاران تارون تالون تاراج تاراگ مانند داناگ /داناج پارسی اند و تاراندن نیز معنی میدهد
خلش/خلیدن عشق صورت در دل شه زادگان چون خلش می کرد مانند سنان