به این معما کی جواب میده؟
سه رفیق برای خرید به یک میوه فروشی میرن و آلوچه میخرن. قیمت آلوچه ۳۰ هزار تومان میشه و هر کدام نفری ۱۰ هزار تومن میدن و آلوچه رو میخرن. بعد از رفتن آنها صاحب مغازه به شاگردش میگه من اشتباه کردم قیمت آلوچه ۲۵ هزار تومان شد. این ۵ هزار تومان را بگیر و به آنها برگردون. شاگرد ۲هزار تومان را برای خودش بر میداره و فقط ۳ هزار تومانش رو به اونا میده. (نفری هزار تومان) حال هر کدام از آنها نفری ۹ هزار تومان پرداخت کردن که۳×۹ برابر ۲۷ می شود. این مبلغ به علاوه آن ۲ هزار تومان که پیش شاگرد است می شود ۲۹ هزار تومان. هزار تومان باقیمانده کجاست؟.
٧ پاسخ
قیمت واقعی آلوچه: ۲۵,۰۰۰ تومان
پولی که مشتریها دادن: ۳۰,۰۰۰ تومان
پس فروشنده ۵,۰۰۰ تومان باید برگردونه
شاگرد ۲,۰۰۰ تومان برداشت و فقط ۳,۰۰۰ تومان به مشتریها داد (نفری ۱,۰۰۰ تومان → یعنی هر نفر ۹,۰۰۰ تومان پرداخت کرده)
---
حالا اشتباه کجاست؟
جملهی:
"۳ × ۹ = ۲۷، و ۲۷ + ۲ (پیش شاگرد) = ۲۹"
یه فریب محاسباتیه!
چون اون ۲ هزار تومن جزو همون ۲۷ هزار تومنه، نه جدا از اون!
---
واقعیت ریاضی اینه:
مشتریها جمعاً پرداخت کردن: ۳ × ۹ = ۲۷ هزار تومان
از این ۲۷ هزار:
۲۵ هزار رفته برای خرید آلوچه
۲ هزار پیش شاگرد مونده
جمعاً ۲۷ هزار تومان خرج شده، همه چیز سر جاشه.
نیازی نیست که باز ۲ هزار رو اضافه کنیم به ۲۷، چون خودش داخل ۲۷ حساب شده!
---
خلاصه:
هیچ هزار تومنی گم نشده؛ فقط مغز ما با نوع بیان سؤال گیج میشه.
بانو حاجیه ماه رخسار. این زن که ملقب به فخرالدوله و دختر عباس میرزا نایب السلطنه و خواهر محمد شاه قاجار و همسر محمد حسنخان سردار ایروانی بوده است در شعر و نقاشی و خط در دوران خود بی نظیر بوده و او را زنی صلاح اندیش و خیرخواه معرفی میکند. هیچ مشوقی جز ذوق سرشار و عشق بهتر نمیتواند خواهر پادشاه و دختر ولیعهد و همسر سرداری را با آنهمه کروفر از دستگاهی که تمام موجبات تفنن و بی خیالی را در برداشته بیزار و بکارهای هنری که محتاج بمصرف قوای فکری و ذوقی است وادارد و چنان او را شیفته نازك کاریهای هنر نماید که قطعه خط میر و تابلو اثر علیرضا و بهزاد را با عنبرینه برلیان و نیمتاج زمرد نشان مبادله نکند.
عمه همین زن هنرمند ضياء السلطنه دختر فتحعلیشاه را به هنر خطاطی راغب و شایق میکند و هنرمندی از کار در میاورد که مرقعاتش زینت بخش موزهها میشود و قرآن خط وی در صدر نفایس موزه حضرت معصومه سلام الله علیها قرار میگیرد و قرنها میگذرد و نام این زن هنرمند را با هنرش جاویدان وزنده نگاه میدارد.
بانو شاعره رخشنده اعتصامی (۲۵ اسفندِ ۱۲۸۵ تا ۱۵ فروردینِ ۱۳۲۰)، متخلص به پروین اعتصامی، شاعره ایرانی بود که بیشتر بدلیل بکار بردن سبک شعریِ مناظره در شعرهایش معروف است.
مضامین و معانی شعرهای او توصیف کنندهٔ دلبستگیِ عمیقش به پدر، استعداد و شوقِ فراوانش به آموختنِ دانش، روحیهٔ ظلم ستیزی و مخالفت با ستم و ستمگران، حمایت از حقوقِ زنان و ابراز همدلی و همدردی با محرومان و ستم دیدگان جامعه است. او را مشهورترین شاعر زن ایران گفته اند. تا آنجا که لقب سعدی زنان گرفته و این بخاطر نزدیکی ادبیات پروین به ادبیات شیخ شیراز است:
پروین هم در قطعه دیده و دل پس از آنکه با خامه رنگین وطبع آتشینش دیده نگران و دل مجذوب را بمناظره وامیدارد از زبان دل سوزناك میگوید:
مرا شمشیر زد گیتی تو را مشت
ترا رنجور کرد اما مرا کشت
اگر سنگی ز کوی دلبر آمد
ترا برپای و ما را بر سر آمد
بتی گرتیر ز ابروی کمان زد
ترا بر جامه و ما را بجان زد
تورا يك سوز و مارا سوختنهاست
ترا يك نكته و ما را سخنهاست
تو بوسی آستین ما آستانرا
تو بینی ملك تن ما ملك جانرا
تو را فرسود گر روز سیاهی
مرا سوزانده عالم سوز آهی
یکی برادرش یک دستگاه ماشین سواری بعنوان کادو بهش داد. موقعی که از اداره اش بیرون آمد، متوجه پسر بچه شیطونی شد که دور و بر ماشین شیک و براقش قدم میزد و با تعجب آن را تحسین میکرد. نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: این ماشین مال شماست آقا؟ سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم بهم کادو داده. پسر تعجب کرد و گفت: منظورتون اینه که برادرتون این ماشین را همینجوری، مفتی به شما داده؟ آخ جون، ای کاش…
پیش خودش گفت: حتماً آرزو میکنه که ای کاش منم همچین برادری داشتم، اما نه، چیزی که پسر گفت سرتا پای وجودش رو به لرزه درآورد، پسر گفت: ای کاش من هم یک همچین برادری بودم.
مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و بعد جوّ گیر شد به پسر گفت: دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟
آخ جون بله، دوست دارم.
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرفش برگشت و با چشمانیکه از خوشحالی برق میزد، گفت: آقا، میشه خواهش کنم که بری بطرف خونه ما؟
لبخند زد و حدس زد که پسر میخواهد به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است.
وقتی به خانه رسیدند پسر گفت: بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید، الان برمیگردم.
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که صدای برگشتنش رو شنید، اما دیگه تند و تیز بر نمیگشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل میکرد. او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد: اوناهاش، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده، همینجوری مفتی. یه روزی منم یه همچین ماشینی برات میخرم… اونوقت میتونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه ها رو، همانطوری که همیشه برات تعریف میکردم از نزدیک ببینی.
هاج و واج موند، عجب دل بزرگی! بعد در حالیکه اشکهای گوشه چشمش رو پاک میکرد از ماشین پیاده شد، و پسربچه فلج رو بغل کرد و در صندلی جلوی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی که از خوشحالی براق میزد، کنار او نشست و سه تایی راه افتادند، برای گردشی فراموش ناشدنی
سودابه خشمگین شد و نزد پادشاه شکایت کرد که سیاوش بر من نظر دارد و به شهرت خوب سیاوش تهمت زد و اخبار ناپسند او را در سراسر زمین پخش کرد و قلب کی کاووس را علیه پسرش ملتهب کرد. اکنون پادشاه بیش از حد عصبانی شده بود و سیاوش هیچ چیزی نداشت تا از خود دفاع کند، زیرا کی کاووس عاشق سودابه بود و فقط به حرف او گوش میداد و از نیرنگ های شیطانی او خبر نداشت. چون سودابه گفت که سیاوش اشتباه بزرگی مرتکب شده است، کی کاووس پریشان شد اما نمی توانست بین آنها قضاوت کند. کیکاووس تصمیم گرفت تا افرادش از جنگلها هیزم آورند و آتش بزرگی بر پا کنند و چنین کردند. انبوهی از کندههای بزرگ درخت می سوختدن بطوری که چشم آنرا از فاصله دو فرسنگ ببیند. پادشاه دستور داد که نفت بر چوبها بریزند. آنقدر حجم چوبها زیاد بود که به دویست نفر برای روشن کردن آتش نیاز داشتند. شعلهها و دود آسمان را فرا گرفت و مردم چون زبانه های آتش را دیدند از ترس فریاد زدند و گرمای آن در دور تا دور زمین احساس شد.
مگر کاتش تیز پیدا کند
گنه کرده را زود رسوا کند
چنین پاسخ آورد سودابه پیش
که من راست گویم به گفتار خویش
فگنده دو کودک نمودم بشاه
ازین بیشتر کس نبیند گناه
سیاووش را کرد باید درست
که این بد بکرد و تباهی بجست
به پور جوان گفت شاه زمین
که رایت چه بیند کنون اندرین
سیاوش چنین گفت کای شهریار
که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار
اگر کوه آتش بود بسپرم
ازین تنگ خوارست اگر بگذرم
حالا که همه چیز آماده بود، کی کاووس از پسرش سیاوش خواست تا به میان کوه آتش برود تا بی گناهی خود را ثابت کند. سیاوش به دستور پادشاه عمل کرد و پیش کی کاووس آمد و بر او سلام کرد و او را برای امتحان آماده ساخت و چون به آتش نزدیک شد، جان خود را به خدا سپرد و دعا کرد که او را نزد پدرش پاکیزه نگاه دارد. سپس اسب خود را مهار کرد و داخل شعله شد. فریاد غمگینی از همه مردم در دشت و شهر بلند شد، چرا که آنها معتقد بودند که هیچ انسانی نمیتواند زنده از این کوره بیرون بیاید. سودابه فریاد را شنید و بر بام خانهاش بیرون آمد تا آن منظره را ببیند و دعا کرد که بلایی به سیاوش برسد تا حرف خودش ثابت شود و چشمانش را بر آتش بست. و سیاوش بدون ترس سوار شد و جامه های سفید و اسب آبنوسش در میان شعله ها می درخشیدند. به انتهای راه رسید، و وقتی بیرون آمد، حتی دود لباس او را سیاه نکرده بود. وقتی مردم دیدند که او زنده بیرون آمده است، فریادهای شادی سر دادند و بزرگان به استقبال او آمدند و جز سودابه، شادی در دل همگان جاری بود. اینک سیاوش سوار شد تا به حضور شاه رسید و سپس از اسب پیاده شد و پیش پدرش ادای احترام کرد. هنگامی که کیکاووس او را دید، و دید که هیچ نشانه ای از آتش در او نیست، دانست که او بی گناه است. پس پسرش را از روی زمین بلند کرد و سیاوش را در کنار او بر تخت نشاند و از او برای آنچه واقع شد طلب بخشش کرد، و سیاوش او را بخشید. سپس کیکاووس پسرش را پذیرایی کرد و سه روز به خوش گذرانی پرداختند. اما در روز چهارم کیکاووس بر تخت پادشاهی نشسته و گرزی در دست گرفت و دستور داد سودابه را پیش او ببرند.
همه چیز دقیقاً حساب شده و هیچ پولی گم نشده است!
در این معما، ۳ نفر مجموعاً ۲۷ هزار تومان پرداخت میشود که شامل ۲۵ هزار تومان برای آلوچه و ۲ هزار تومان برای شاگرد میشود. به عبارت دیگر، ۲۷ هزار تومان به درستی تقسیم می شود و هیچ مبلغی گم نشده است. مسئله اینجاست که ۲۷ هزار تومان را جمع آوری کرده و ۲ هزار تومان را به اشتباه اضافه می کند. شما فقط ۲۷ هزار تومان را در نظر بگیرید که تقسیم بندی شده است.
سلام ، چطوری داداشم ، کتاب رو دانلود کردم ، دست شما درد نکنه ، امری باشه در خدمتم ، این سوالت هم قدیمیه