شعر سهراب سپهری
١٣ پاسخ
سهراب سپهری (۱۳۰۷ - ۱۳۵۹) از شاعران نوگرای پیرو سبک نیمایی است که پس از چندی با زبان خاص خود به بیان مضامین و مفاهیم مختلف میپردازد. در نخستین شعرهایش، علاوه بر ساختار و محتوای نیماگونه، ناامیدی و حتی سیاهبینی دهه ۳۰ هم به وضوح احساس میشود اما بهتدریج شعر آزاد بیوزن هم میگوید که «زندگی خوابها» و «آوار آفتاب»، دو دفتر سروده شده با اشعار بیوزن است. کمی بعد، وزنهای طربناک و حتی رباعیگونه نیز در اشعارش جلب توجه میکنند که دفتر «شرق اندوه» اینگونه است.
سهراب آرام آرام از پرداختن به «گذشته» دل میکنَد و در «حال» زندگی میکند؛ به ویژه در دو دفتر «حجم سبز» و «صدای پای آب» که از نظر ساختار و محتوا بسیار به هم شبیهاند و زبانی ساده و صمیمی دارند؛ البته لحن شاعر در «صدای پای آب» بیشتر اندرزگونه است.
در دفتر «ما هیچ ما نگاه» که دربرگیرنده آخِرین سرودههای سهراب است، شاعر خودآگاه یا ناخودآگاه به مرگ خود اشاره میکند؛ بهار جایش را به پاییز میدهد و یاس و ناامیدی، مضامین برخی از این شعرهاست. علاوه بر این، تزاحم استعارات و دشواری رهیافت به شعر او، بین مخاطبان همیشگی سهراب و شعرش، فاصلهای معنادار ایجاد میکند.
از ویژگی های مهم سبک شعری سهراب میتوان به تشخیص جاندارانگاری اشیاء، حسآمیزی، وجود تشبیهات و استعارات تازه و واسپاریِ صفت به مضاف به جای موصوف، اشاره کرد؛ مانند عادتِ سبزِ درخت، سرنوشتِ ترِ آب.
برخی منتقدان نیز به حضور جریان سوررئالیسم در شعر او معتقدند؛ از این منظر شعر او را میتوان با شعر بیدل، الیوت و آدونیس مقایسه کرد.
همچنین وجود برخی ترکیبات پیچیده، مضامین بدیع و نازکخیالیهای شاعرانه در سرودههایش نشاندهنده انس او با سبک هندی به ویژه شعر بیدل است؛ مانندِ انتهای صمیمیتِ حزن، پریشانی تلفظِ درها.
آنچه بیشتر در شعر سهراب مورد توجه قرار میگیرد، شاد بودن و لذت بردن از لحظه اکنون است. به این شیوه، دم را غنیمت دانستن نزد او مقدس است. شاد بودن در قاموس او، نه به معنای آلودن خود و دیگران به هوی و هوس است؛ نه به معنای ریاضت و ترک دنیا.
در عرفان او، جهان حجاب نیست و در سرودههایش، همه را به سیر در لحظات ناب و فرحناک هستی فرامیخواند. اشعارش گاه همچون هایکوهای بههم پیوسته، پیوند نامرئی بایکدیگر دارند؛ مانند گالری تابلوهای کوچک نقاشی که بیننده خود را در هر یک از آنها میبیند، از منظر شعر، به آبادیها سفر میکند، نقاشی میبیند، موسیقی میشنود. سهراب نگاهی تازه به هستی دارد، نگاهی یگانه به همهچیز.
سهراب در زمانه ماست اما به شدت احساس غربت میکند. این ویژگی شخصیتی شاعر در شعر و زندگی شخصیاش نیز بهخوبی نمایان است.
علاقه وافرش به عکس و نقاشی که بیانگر ثبت لحظهاند و نه زمان جاری، شاید ریشه در همین تمایل به جاودانگی در بیزمانی دارد. او میگوید انسان همیشه باید کودک بماند! این در صورتی ممکن است که زمان را ازلی ابدی ببینیم؛ مرگ را سرانجامِ کار انسان ندانیم؛ در صنعتیترین عصر، قدیمی باشیم؛ طبیعت را دوست بداریم و شاعرانه زندگی کنیم. این هستیشناسی عرفانی او در شعر فارسی بیهمتاست و یادآور تفکر ذن، تناسخ و عرفانهای شرق دور است.
سهراب ما را به فضاهای ناآشنایی که با تخیل شگفتیزای خود کشف کردهاست، دعوت میکند. او دارای اندیشه عرفانی خاصی است و آمیختگی این عرفان تازه با اشیاء، متاثر از آشنایی شاعر با شرق دور است. سفرهای او به ژاپن، هند و سایر نقاط جهان، جهت آشنایی با فرهنگ و هنر جوامع دیگر، علاقهاش به فلسفه بودایی، تمایلش به اندیشههای کریشنا مورتی، آشناییاش با زبانهای فرانسه و انگلیسی و مطالعه شعر، ادبیات، هنر و فلسفه ملل مختلف، در شعر، نقاشی و حتی زندگی شخصیاش، تاثیرگذار بودهاست؛ این تاثیرپذیری عمیق را میتوان در کتابِ انشاگونه «اتاق آبی» ردیابی کرد.
تاملات و تصورات سهراب در سرودههایش گاه چنان رنگ اسطورهای به خود میگیرد و رمزآمیز میشود که رهیافت به اندیشه او دشوار و نیازمند کوشش ذهنی و تفسیر است؛ بهگونهای که برای کشف ارتباط واژگان با یکدیگر و درک صحیح مفاهیم آنها، مراجعه به اشعار قبلی شاعر اجتنابناپذیر است.
* قابل تذکر است که عبارات بُلد (پر رنگ شده) توسط اینجانب انجام شده است تا ویژگیهای شعر سهراب برجسته شوند.
* باز نشر از سایت 👇
https://www.pishkhan.com/news/119726به روی چشم
با سپاس از شما🌹🙏🌹
بانو شاعره خان/ خانم كوچك: عمان سامانی شاعر معروف قرن سیزدهم ملقب به تاج الشعراء در تذکره خود که در احوال شعراء معاصر خود نوشته و موسوم به مخزن الدرر است مینویسد: خانم كوچك متخلص به خان، دختر محمد بيك پسر محبعلی بيك ترکمانست و یادآور میشود که محبعلی بيك همراه نادرشاه به اصفهان آمد و بحکومت چهار محال بختیاری مدتی در آن سامان به سر برد و کم کم دلبسته توقف آن حدود شد و در قریه شهرک چهار محال اقامت گزید و در دوران توقف یادگارهای خیری مانند حمام و مسجد از خود در آنجا باقی گذاشت تا در پایان دوران نادر شاه که مبتلا به جنون جور و ستم و آدم کشی شده بود، محبعلیخان دچار خشم و غضب وی گردید و سرانجام برای مصادره دارائیش بدست دژخیمان خونخوار سپرده شد و زیر شکنجه جان سپرد و تاريخ مرگ محبعلیخان را بین سالهای ۱۱۵۵ و ۱۱۶۰ هجری ضبط کرده است و این داستان را ادامه داده و متذکر میشود محمدبيك پس از مرگ پدر از قریه شهرک به قصبه دهکرد (شهر کرد فعلی) نقل مکان کرد و در آنجا بدرود حیات گفت و در ابتدای جلوس فتحعلیشاه محمدزمانخان قاجار که از امراء و متنفذین قاجاریه بود صرف غضب فتحعلیشاه قرار گرفت و به اصفهان باحشم و خدم تبعید گردید، و در اصفهان شهرت جمال و کمال خانم كوچك را شنید و به خواستگاری او فرستاد، برادر و کسان و خود خانم كوچك از موافقت سر باز زده و کار به مخاصمه و زد و خورد کشید و به دستورخان قاجار فشارهائی به خانواده محمدبيك وارد شد که منجر به تفرقه و بر هم خوردن اساس زندگانی آنان گردید تا بالنتيجه خانم كوچك به همسرى محمدزمانخان تن در داد و به خانه او رفت و مورد علاقه و احترام تام و تمام واقع شد و به تاج الدوله ملقب گردید. عمان سامانی پس از ذکر احوال خاندان این بانو او را به ذوق سرشار و طبع لطیف میستاید و با اشاره به اینکه دیوانی از اشعار او تدوین یافته مخمسی در مدح حضرت امیر از او ضبط کرده که چنین است:
در عرش برین است مقام اسداله
خوانده است نبی خطبه بنام اسداله
شاهان جهانند غلام اسداله
قرآن مجید است کلام اسداله
ایجاد جهان شد ز برای اسداله
بادا سرو جانم بفدای اسداله
بودی بر پیغمبر ما نيك و خردمند
میداد بخویشش ز خوشی نسبت پیوند
باشير خدا نیست کسی همسر و مانند
مصحوبی روح القدس از نزد خداوند
والشمس بیاید بضحای اسداله
بادا سرو جانم بفدای اسداله
در عوج ببط رازق در موج بماهی
یکتای بیکتائی او داده گواهی
حق داده ورا در دو جهان منصب شاهی
سر تا بقدم مظهر اوصاف الهی
پس چون بود اوصاف خدای اسداله
بادا سر و جانم فدای اسداله
از روضه فردوس چو آدم شده مهجور
از ترس الهی شده آزرده و رنجور
در عرش خدا نام علی دید چو مسطور
بنمود شفیع خویش آن نام پر از نور
پیش از همه بوده است بقای اسداله
بادا سرو جانم بفدای اسداله
چون نوح بکشتی ماند از شدت طوفان
میجست نجات و زبلا بود هراسان
از حرمت نام شه دین منبع احسان
كشتيش بجودی نجات آمد آسان
پس خواند بتکرار ثنای اسداله
بادا سر و جانم بفدای اسداله
آن خضر که ره برد بسر چشمه حیوان
شاگردی او کرد ز جان موسی عمران
مشهور بود قصه اش از معنی قرآن
دانم به ادب بود بخدمت ز دل و جان
در حلقه خدام سرای اسداله
بادا سر و جانم بفدای اسداله
ای شاه بغیر از تو بکس نیست امیدم
هر راه به جز راه تو زان پای کشیدم
با مهر تو پیوستم و از جمله بریدم
سود دو جهان دادم و مهر تو خریدم
محسوب شوم تا به ولای اسداله
بادا سرو جانم به فدای اسداله
هر چند که داری به غریبی جگر ریش
ببریده امید تو ز بیگانه و از خویش
داری بجگر درد و الم بیشتر از پیش
ای خان تو بگو مدح علی هیچ میندیش
چون یار نداریم سوای اسداله
بادا سر و جانم به فدای اسداله.
امروزه نگریستن به زندگی زنان در جامعه یکی از معیارهای سنجش جامعه مدنی است. پس تلاش وجود دارد تا این مساله را به اثبات برسانند که زنان در تاریخ گذشته ما و در روزگار خودشان دارای جایگاه خاص بوده اند. چون میخواهند نشان بدهند که مردمانی که پیش از ما در این سرزمین میزیسته در چه سطحی از تمدن قرار داشتهاند.
بی شک این جنس لطیف انسان یکجا و موازی با مرد خویش از فراسوی تاریخ تا روزگار ما گام به گام به پیش آمده است. تاریخ او تاریخ همه بشریت است. هدف از پرداختن به مسایل زنان و تحقیق در تاریخ، اسطوره و افسانه، همین است که بدانیم در این بادیه، زن چه نقشی ایفا کرده و با او چگونه برخوردی صورت گرفته است؟
شاهنامه مهمترین اثری است که چگونگی زندگی زنان در آن انعکاس دارد. خواننده شاهنامه با درک و فهم مسایل گوناگون؛ چون حکومتداری، مرزبانی و دفاع از میهن، آبادانی و کشت و بذر و جنگ و صلح و باز مساله زنان، برخورد با آنان و نقش آنان در جامعه، احساس غرور میکند و بدین باور میرسد که گذشتگان ما مردمان متمدنی بودهاند و او نیز استحقاق زندگی بهتر را در کنار ملل متمدن دنیا دارد.
طهران قدیم را جعفر شهری باف به تشویق سید ابوالقاسم انجوی شیرازی در ۵ جلد نوشت. ظاهراً او از ۱۳۲۹ به گرداوری مطالب تاریخ تهران سرگرم بوده است. در آن زمان در بالکن آرایشگاهی مردانه بنام سیما که در خیابان بوذرجمهری، درمیان سقاخانۀ نوروزخان و مسجد سلطانی واقع بود، می نشست و مطالب مربوط به تهران را مینوشت. اطلاعات کتاب را از دیده ها و شنیده ها و محفوظات و ملموسات خود از طهران طفولیت، یعنی طهران قبل از ظهور پهلوی و دانسته هایی که تنها قائم به ذات خود او بوده اند، و بدون کمک دیگران به قلم آورده است. به ادعای نویسندهْ مطالب کتاب همه چیزهایی است که واقعیت و حقیقت داشته و ملموساتی است که خود یا در آنها حضور داشته و یا از افراد و منابع موثق به دست آورده و همه را بدون خدشه و خللی آورده است. آثار او از داستان و سفرنامه گرفته تا همین پژوهش های تاریخی- اجتماعی، جملگی گنجینه ای از اطلاعات دربارۀ تاریخ و فرهنگ جامعۀ تهران سنتیِ در گذار به تجدد است.
دو اثر شکر تلخ و طهران قدیم با ارزش است و کمتر کتابی را درمیان کتاب های خاطرات و اسناد همسنگ آنها است. باید این دو کتاب را نوعی دانشنامۀ فرهنگ و زبان عامیانۀ مردم تهران و چیزی در حد امثال و حکم دهخدا ارزیابی کرد و باور داشت که آنچه نویسندگان رستم التواریخ، برای دورۀ مهمی از تاریخ ایران و عقایدالنساء در سطحی محدودتر، برای زمانی دیگر انجام داده اند، وی برای تهرانِ آغاز قرن بیستم انجام داده است. گفتگوها در آثار او چنان طبیعی و زیبا آمده که خوانده مثل پرسه زدن در خیابان های تهران قدیم وشنیدن گفتگوهای مردم است. در این دو اثر، یکی نما و ساختار طهران قدیم را نشان میدهد و دیگری روایت زندگی مردمانی را که در هزار توی این شهر میزیستند، خواندن طهران قدیم همچون گشت و گذاری است در یک دکان سمساری پر از عتیقه های دیدنی و پر اهمیت که در آن اشیاء نفیس و گرانبها بی هیچ نظم و ترتیبی در کنار هم قرار گرفته. تاریخ اجتماعی تهران دانشنامۀ جامعی است در پیشه وصنعت و چگونگی کار و زندگی و گذران معیشت مردم تهران قدیم در ۶ جلد و بر مبنای تاریخ شفاهی و دانسته های شخصی و برخی پیشه ها و صنعت ها که در آنها خود نویسنده تجربه اندوخته است. مطالب این ۶ مجلد گسترش یافتۀ کتابی است بنام گوشه ای از تاریخ اجتماعی تهران قدیم که آن را نویسنده به تشویق برادر ناتنی خود دکتر مهدی بهره مند نوشته بود. انگیزۀ شهری در نوشتن این دانشنامه به دست آوردن و آشنایی با کتاب احصائیۀ بلدیۀ طهران در سال های ۱۲۶۲، ۱۲۷۰، ۱۳۰۱و ۱۳۱۱ش بوده که در آن افزون بر سرشماری نفوس شهر تهران نام چند صد حرفه و شغل نیز آمده. بنا بر نظر مؤلف، کتاب تاریخ اجتماعی تهران برخلاف عرف و عادت تاریخ نویسان این سرزمین که روی سخن به جانب زمامداران و سلاطین و شرح حالاتشان از جنگ و گریز و… دارد، از مردم حرف میزند، یعنی از حرف دارها، از شاه و وزیر سازها، از تاریخ و فرهنگ تدوین کنان واقعی و از آنها که به حساب نیامده، چنانکه گفتی وجود نداشته اند.
داستان های جعفر شهری باف را، هرچند ظاهری رمان گونه دارند، ولیکن با تعریفی که از رمان نویسی کرده اند، نمیتوان رمان نامید. چون او در داستان نویسی منطقی روایی و زبانی سنتی دارد. البته در شیوۀ داستان نویسی او نوشته اند که: او نه رمان نویس که همان قصه گو و نقال سنتی ماست. در رمان خلاقیت ذهن نویسنده ملاک اصلی است، در قصه گویی و نقالی خاطرۀ راوی سنجۀ توانایی اوست. او حافظه ای حیرت آور دارد، ساخت روایتش هم از سنت پیروی میکند، راویِ همه دانی است خداگونه، همه چیز را دربارۀ همه کس میداند.
قصه در قصه میگوید و هرجا که مناسب بداند پند و اندرز اخلاقی میدهد. اگر در تجدد، بنا بر گفتۀ شکسپیر: ایجاز جوهر خرد است. او در داستان نویسی به پیروی از شهرزاد قصه گو، که طول عمرش به طول قصه هایش باز بسته است، به پرگویی میگراید.
جعفر شهری باف دوکتاب اعجاز طب و درمان (۱۳۴۸ ش) و حکیم خانواده (۱۳۵۰) را در پزشکی عامه و چگونگی طبابت سنتی و درمان بیماری ها و خواص خوراکی ها و کتاب علی علیهالسلام (۱۳۵۸ ش) را در ترجمه و شرح کلمات آن حضرت در نهج البلاغه نوشته است. طهران قدیم (۱۳۸۱ش) و تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم دو اثر برجسته وی در تاریخ اجتماعی و فرهنگ عامۀ مردم جامع سنتی تهران است. شهری باف سبب اهتمام به نوشتن تاریخ را علاقه مندیش به عبرت آموزی تاریخ از زاویۀ انسانی و کیفی آن در شناخت و معرفی مردم قرون و اعصار و سردرآوردن از وضع و زندگی و چگونگی حالات آنان میداند. او درکتاب طهران قدیم به مردم و آنچه به توده و اجتماع و اکثریت مردم مربوط بوده است، می پردازد و با نگاهی تیز و انتقادی اوضاع و احوال و کم و کیف کسب و کار، داد و ستد، معاشرت، مسکن و مأوا، رفتار و گفتار، عیش و عزا، عادات و آداب، سنن و معتقدات و گرایش های مردم را در پنجاه سال پیش ترسیم میکند.
عشق و نفرت: زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پیر دانا نزد او رفتند. پیرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند و از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری؟ مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ اورا میپرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!
و از همسرش نیز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری؟ زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد. پیر دانا تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ میدهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد، در آن لحظات حتی حاضر نخواهید بود که یک لحظه قیافه همدیگر را ببینید.
اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتو افکنی کند، و در این ایام اصلا به فکر جدایی نیفتید و بدانید که تاسرحد مرگ متنفر بودن تاوانی است که برای تا سرحد مرگ دوست داشتن می پردازید. عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید این هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد، سعی کنید همیشه حالت تعادل و میانه روی را حفظ کنید و به دور از افراط تا لحظه مرگ، لحظه ای از هم جدا نشوید.
در افسانه ای هندی آمده که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست... چوب را روی شانه اش میگذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک ریزی داشت. هربار که مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه میریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را میکرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که بخاطر انجام آن ساخته شده بطور کامل انجام میدهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط میتواند نصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند میدانست آن ترک، حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده میشد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند: از تو معذرت میخواهم، تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای، فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. مرد خندید و گفت: وقتی برمیگردیم با دقت به مسیر نگاه کن. موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده، سمت خودش، گلها و گیاهان زیبایی روییده. مرد گفت: می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه میدانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب میدادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور میتوانستی این کار را بکنی؟ / البته در این بخش کتاب مبحثی داشت در باره تغییر شیوه نگاه کردن به وقایع تلخ زندگی که گاهی نقص ها و نکات منفی ساخته ذهن خودمان است، و میشود تهدید را به فرصت تبدیل کرد.
این داستان زیبا و واقعی، به همه کسانی تقدیم میشه که در برابر دیگران بی ملاحظه و بی احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایین تر میدانند. به کسانی که با وجود نیتهای خوبشون، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارن. چقدر خوبه که همه ما خودمون را از پیشداوری ها رها کنیم، وگرنه احتمال داره مثل احمقها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچاره اروپایی که فکر میکرد..
میگفت: ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا بودیم. یک دانشجوی دختر با موهای طلایی که از چهرهاش پیدا بود اروپاییه، سینی غذاش را تحویل گرفت و سر میز نشست، بعد یادش افتاد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند شد رفت بیاوره، وقتی برگشت، با تعجب دید که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه...به قیافهاش)، اونجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اونه! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، دختر جوان عصبانی میشه اما سریع افکارش رو عوض میکنه و فرض را بر این میگیره که شاید مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینه رفتار اجتماعی و حریم خصوصی آشنا نیست. میگه اصلاً شاید این بیچاره پول خرید غذا رو نداره. در هر حال، تصمیم میگیره کوتاه بیاد و جلوی اون مینشینه و با حالتی دوستانه به او لبخند میزنه. جوان آفریقایی هم با لبخندی مهربون بهش پاسخ میده. دختر اروپایی سعی میکنه کاری کنه که غذاش رو با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه پوست سهیم بشه. به این ترتیب، مرد سالاد را میخوره، دختر سوپ رو، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارن، و یکی از آنها ماست را میخوره و دیگری میوه رو. همه این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنه. آنها ناهارشان را تمام میکنن. دختر اروپایی بلند میشه تا قهوه بیاره. و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبینه، و ظرف غذایش را که دستنخورده روی میزش مونده.
ازدواج آسان
وَ آتُوا... النِّساءَ صَدقاتِهِنّ نِحلَة
زنی آمد به خدمت پیغمبر اکرم و در حضور جمع ایستاد و گفت: یا رسول الله! مرا به همسری خود بپذیر.
رسول اکرم در مقابل تقاضای زن سکوت کرد، چیزی نگفت. زن سر جای خود نشست. مردی از اصحاب به پا خاست و گفت: یا رسول الله! اگر شما مایل نیستید، من حاضرم.
پیغمبر اکرم سؤال کرد: مهریه چه میدهی؟ گفت: هیچی ندارم.
: اینطور که نمیشود، برو به خانهات شاید چیزی پیدا کنی و بعنوان مهریه به این زن بدهی.
مرد به خانهاش رفت و برگشت و گفت: در خانهام چیزی پیدا نکردم.
: باز هم برو بگرد، یک انگشتر آهنی هم که بیاوری کافی است.
دو مرتبه رفت و برگشت و گفت: انگشتر آهنی هم در خانه ما پیدا نمیشود، من حاضرم همین لباس که به تن دارم مهر این زن کنم.
یکی از اصحاب که او را میشناخت گفت: یا رسول الله! به خدا این مرد جامهای غیر از این جامه ندارد، پس نصف این جامه را مهر زن قرار دهید.
پیغمبر اکرم فرمود: اگر نصف این جامه مهر زن باشد، کدام یک بپوشند؟ هر کدام بپوشند دیگری برهنه میماند، خیر اینطور نمیشود.
مرد خواستگار سر جای خود نشست. زن هم به انتظار، نشسته بود. مجلس وارد بحث دیگری شد و طول کشید. مرد خواستگار حرکت کرد برود، رسول اکرم او را صدا کرد: بیا. آمد.
: بگو ببینم قرآن بلدی؟ گفت: بلی، یا رسول الله، فلان سوره و فلان سوره را بلدم.
: میتوانی از حفظ قرائت کنی؟ گفت: بلی میتوانم.
: بسیار خوب، درست شد، پس این زن را به عقد تو در آوردم و مهر او این باشد که تو به او قرآن تعلیم بدهی.
مرد دست زن خود را گرفت و رفت/ نظام حقوق زن در اسلام، استاد شهید مطهری.
يكی مرد درويش در خاك كيش
نكو گفت با همسر زشت خويش
چو دست قضا زشت رويت سرشت
ميندای گلگونه بر روی زشت
كه حاصل كند نيكبختی به زور؟
به سرمه كه بينا كند چشم كور؟
نيايد نكوكار از بدرگان
محال است دوزندگی از سگان
همه فيلسوفان يونان و روم
ندانند كرد انگبين از ز قوم
ز وحشي نيايد كه مردم شود
به سعی اندر او تربيت گم شود
توان پاك كردن ز زنگ آينه
وليكن نيايد ز سنگ آينه
به كوشش نرويد گل از شاخ بيد
نه زنگی به گرما به گردد سپيد
چو رد می نگردد خدنگ قضا
سپر نيست مربنده را جز رضا/ سعدی
خواجه نصیرالدین طوسی، متوفای ۶۷۲ ق و بهاءالدین عاملی، متوفای سال ۱۳۰۱ ق گفته اند: هیچ مانعی از این که زمین متحرک باشد، وجود ندارد. عجیب تر از آن، این که احمد امین مصری در کتاب یوم الاسلام، چاپ ۱۹۸۵ م، گفته: خواجه نصیرالدین طوسی در فهم این زمینه از انیشتین سابقه دارتر است؛ یعنی نظریه نسبیت که شکاف اتم مبتنی بر آن است. خواجه نصیرالدین طوسی پیش از انیشتین به نظریه نسبیت که شکستن و خرد کردن اتم را براساس آن بیان داشته، پی برده است.
ممنون از لطفتون آقای ایرانیان. فقط یک خواهش داشتم که روال فعالیتهای مربوط به سایت آبادیس هست آنهم اینکه چنانچه پاسخی را از هر یک از کاربران بعنوان پاسخ مورد نظر میدانید، آن را به عنوان پاسخ صحیح انتخاب کرده و تیک مارک بزنید.
با سپاس فراوان.
1. **نگاه عرفانی و طبیعتگرا**: اشعار سهراب پر از تصاویر طبیعی و تأملات فلسفی است. او طبیعت را بهعنوان منبع الهام و ارتباط با معنویت معرفی میکند.
2. **سادگی و روانی زبان**: برخلاف بسیاری از شاعران که از زبان پیچیده استفاده میکنند، سهراب با زبانی ساده و قابلفهم سخن میگوید، اما معانی عمیقی را منتقل میکند.
3. **مضامین معنوی و وجودی**: شعرهای او به موضوعاتی مانند زندگی، مرگ، عشق، و هستی میپردازد و حس آرامش و تأمل را در مخاطب ایجاد میکند.
4. **تصویرسازی قوی**: او با استفاده از تصاویر دقیق و هنری، فضایی زنده و پویا در اشعار خود خلق میکند، بهطوریکه خواننده بهراحتی میتواند مناظر و احساسات را تصور کند.
5. **پرهیز از کلیشهها**: او از بیان موضوعات تکراری و کلیشهای دوری کرده و همواره دیدگاه تازهای به مسائل ارائه داده است.
6. **پیوند شعر با نقاشی**: سهراب، که نقاشی نیز میکرد، توانسته است هنر نقاشی را به نحوی ظریف با شعرهایش تلفیق کند و تصویری شاعرانه از جهان ارائه دهد.
آفرین به دیدگاه زیباتون
آفرین آقا محمد عزیز