پیشنهاد‌های آرمان بدیعی (٧,٤٣٩)

بازدید
٩,٥٦٦
تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

آرامگاه و مقبره مثال: A heavy silence was over his tomb. سکوت سنگینی بر مقبره او حاکم بود.

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

1. ( راه. پل و غیره ) عوارض 2. تلفات 3. ( زنگ ) به صدا در آمدن 4. به صدا در آوردن 5. صدای زنگ مثال: noun : how much should I pay for motorway toll چ ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

هوس مثال: A person who doesn’t believe in God from the depths of their heart may experience a momentary flash of enlightenment, but then that light ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

1. نشانه ، نشان ، علامت ، 2. نمونه 3. یادگار. یادگاری 4. ژتون. پته 5. جزئی 6. ظاهری. نمایشی مثال: can you see the token of our appreciation می توانی ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

1. زحمت کشیدن. عرق ریختن. جان کندن 2. به زحمت حرکت کردن 3. کار شاق. زحمت. رنج. محنت. جان کندن مثال: verb : she toiled all night او تمام شب را جان کن ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

وزغ مثال: the toads can live either in land or in the water. وزغها هم در خشکی و هم در آب می تواند زندگی کنند.

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

1. عنوان. اسم 2. لقب. سمت 3. حق مالکیت 4. ( کتاب. فیلم و غیره ) عنوان گذاشتن روی مثال: what is the title of the book عنوان کتاب چیست؟ I can’t remem ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

1. بافت 2. پارچه 3. دستمال کاغذی. کلینکس مثال: living tissue بافت زنده I want to buy a box of tissues. یک بسته دستمال کاغذی می خواهم بخرم.

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

I don’t like my job. It’s so tiring. من کارم را دوست ندارم. خیلی خسته کننده است.

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

1. سر انگشت پا2. پنجه پا 3. روی پنجه پا 4. پاورچین پاورچین راه رفتن v. walking using only the tips of one's toes n. ends or tips of the toes

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

مطابق با آن. بر اساس آن. متناسب با آن مثال: If a transformation, a thought, an understanding and a perception of the world takes place in individuals ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

tip 1: 1. نوک. سر 2. ته 3. ( سیگار ) فیلتر 4. فیلتردار کردن مثال: he put the tip of the spear in to the ground. او سر نیزه را داخل زمین قرار داد. ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

n. person who works in tin or tin plate

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

( کاغذ ) زرورق. فویل مثال: it must be covered by tinfoil. این باید با فویل پوشانده بشود.

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

کشاورز، زارع ، 2. دسته سکان. اهرم سکان مثال: tiller is a person who prepares land for raising crops. کشاورز کسی است که زمین را برای بار آوردن محصول ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

1. تا، تااینکه ، تاانکه ، تاوقتیکه مثال: I'll stay here till you get back. من اینجا می مانم تا تو برگردی. 2. دخل دکان مثال: she counted the money ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

1. کاشی 2. سفال 3. کف پوش 4. ( بازی ) مهره 5. کاشی کاری کردن 6. کف پوش کردن n. slab of fired clay for covering roofs or lining walls or floors v. pav ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

( موقتا ) کمک کردن، سر و سامان دادن to supply someone for a short time with something that is lacking: مثال: Can you lend me some money to tide me ov ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٣

1. ( بر سر راه کسی ) ایجاد مانع کردن . چوب لای چرخ ( کسی ) گذاشتن 2. خنثی کردن. نقش بر اب کردن

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

1. رعد و برق 2. صاعقه. 3. رویداد بهت آور

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

روسیاه مثال: They said they wanted to — this was said by the head of the Zionist regime, that disgraced, wretched creature — destroy Hamas and that H ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

سنگرشکن مثال: Furthermore, that power [the US] was so indifferent about human values and humanitarian concepts that it provided that brutal regime w ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

1. تندر. رعد. آسمان غرمبه 2. آسمان غرمبه شدن 3. غریدن. غرش کردن 4. کوبیدن. محکم زدن 5. فریاد کشیدن. فریاد اعتراض سر دادن مثال: are you afraid of thun ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد

1. کوبیدن. زدن 2. مشت و مشت کاری کردن 3. تپیدن 4. ضربه. مشت 5. ( صدای ) تالاپ مثال: verb : the two men kicked and thumped him. آن دو تا مرد او را با ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

دست و پا چلفتی مثال: Can you untangle this thread for me? I'm all thumbs today می توانی این نخ را برای من باز کنی؟ من امروز دست و پا چلفتی ام.

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

نشان رد کردن یا نپذیرفتن چیزی ( گرفتن شست به طرف پایین ) used to show disapproval of something: مثال: They gave our plan the thumbs down ( = they ha ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

ابا. ابا داشتن مثال: And this regime was so ruthless and hard - hearted that it had no qualms about killing 15, 000 children in the span of roughly a ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

موافق بودن. موافقت used to show approval of something: مثال: So it's the thumbs up for Brighton's latest nightclub پس این موافقت برای جدیدترین کلوب ش ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

1. فرو کردن 2. چپاندن 3. به زور باز کردن. از پیش بردن 4. انداختن. پرتاب 5. حمله کردن 6. حمله. ضربت. تک نفوذی 7. ( فیزیک ) رانش. نیروی رانشی مثال: ver ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

{سازمان} بریکس مثال: One of the capacities and facilities at our disposal is our recent membership in organizations like BRICS and others. یکی از ظر ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

1. سرتاسر. سراسر، 2. همه جا. به کلی 3. از اول تا آخر 3. در تمامِ مدتِ 4. در طولِ. در مثال: it had repercussions throughout Europe آن سرتاسر اروپا ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

1. زق زق کردن 2. تپ تپ کردن 3. تپش داشتن. تپیدن 4. تپش. لرزش. ارتعاش مثال: verb : her arms and legs throbbed with tiredness دست و پاهایش به جهت خستگ ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

1. تخت ( پادشاهی ) 2. پادشاهی. سلطنت مثال: he sat on a golden throne او روی یک تخت پادشاهی طلایی نشست. the tsar risked losing his throne. تزار از ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

تخصصی. اختصاصی. ویژه مثال: Regarding an 8% economic growth, praise God, I’ve been informed that a number of experts in this field worked several mont ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

بس بودن ، کفایت کردن ، کافی بودن ، بسنده بودن مثال: She hoped sanctions would suffice to get Iraq out of Kuwait، but warned that force might eventua ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٣

1. اقامه دعوی کردن. تعقیب قانونی کردن . شکایت کردن 2. درخواست کردن. التماس کردن مثال: he sued for negligence. او برای سهل انگاری و قصور اقامه دعوی ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

1. شیر دادن ( به ) 2. شیرخوردن مترادف: BREASTFEED مثال: You don't suckle the child frequently enough. شما خیلی اوقات به بچه شیر کافی نمی دهید.

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

1. موفق 2. موفقیت آمیز 3. نتیجه بخش. موثر. مفید مثال: a successful campaign. یک مبارزه انتخاباتی موفقیت آمیز a successful designer. یک طراح موفق su ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

ارگان دولتی. سازمان دولتی مثال: Unfortunately, I have observed that government agencies or regulatory bodies act as speed bumps in some instances. م ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

سرعت گیر. مانع مثال: Unfortunately, I have observed that government agencies or regulatory bodies act as speed bumps in some instances. من متاسفانه ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

1. جانشین. ذخیره. علی البدل 2. جانشین کردن 3. جانشین شدن مثال: noun : substitutes for permanent employees جانشین هایی برای کارمندان دائمی adjective ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٢

1. زیست. هستی 2. امرار معاش. گذران 3. وسیله امرار معاش ( در حد زنده ماندن ) 4. حیاتی. ضروری 5. بخور و نمیر مثال: they depend on fish for subsistence. ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

1. والا. برین. عالی 2. اعجاب انگیز. حیرت اور 3. بی حد و حصر . مفرط مثال: sublime music. موسیقی والا و عالی the sublime confidence of youth. اعتما ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
١

1. شرطی 2. وجه شرطی ، 3. صیغه شرطی فعل adj. of or pertaining to a verb form which expresses an action or state as something which is not yet fact and ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

1. ذهنی 2. تصوری. نظری 3. شخصی 4. ذهن گرا 5. ذهنگرایانه 6. درونی. درون زاد 7. خیالی 8. ( دستور زبان ) فاعلی

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

پیش از مثال: Prior to that, our concern was to bring the private sector into the field. پیش از آن، دغدغه ما آوردن بخش خصوصی در میدان بود. پیش از آ ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

1. خوش بنیه. زورمند. پرطاقت. قوی 2. تنومند. هیکل دار 3. مقاوم. محکم. سخت 4. مصمم مثال: a sturdy lad. یک پسر بچه خوش بنیه و زورمند sturdy boots. چک ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

1. گیجی 2. خنگی. کودنی. 3. حماقت مثال: he cursed their stupidity. او به گیجی و خنگی آنها ناسزا گفت. she blushed at her stupidity. او در نتیجة حماق ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٣

1. عالی. چشمگیر. خیره کننده 2. زیبا. قشنگ. خوشگل 3. مبهوت کننده. حیرت انگیز . شگفت اور 4. غیر منتظره. غیرمترقبه. دور از انتظار مثال: a stunning win. ...

تاریخ
١١ ماه پیش
پیشنهاد
٠

1. ( در اثر ضربه ) بیهوش کردن 2. مبهوت کردن. خیره کردن. میخکوب کردن 3. ( با سر و صدا ) کر کردن 4. ( اسلحه ) بیهوش کننده مثال: a glancing blow stunned ...