پیشنهاد‌های حسین کتابدار (٢٨,٠١٦)

بازدید
٢٢,٨٠٧
تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی : حرکت فریب دهنده / جا زدن دروغین / وانمود کردن برای گمراهی / فریب دادن با حرکت ساختگی 🔹 مثال ها: He faked me out with that crossove ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی : انرژی دادن به کسی / شارژ روحی یا جسمی کردن / هیجان زده کردن ( در برخی موارد: مست کردن یا دارو زدن برای تقویت عملکرد ) 🔹 مثال ها: ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔹 معادل فارسی : بنزین زدن / سوخت گیری کردن ( در معنای عامیانه: باد کردن غرور کسی / چاخان کردن برای تقویت اعتماد به نفس ) 🔹 مثال ها: Let’s gas up ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی : سه گانه ی تاریک شخصیت / مثلث تاریک روان شناختی / سه گانه ی فریب، خودشیفتگی و بی رحمی 🔸 تعریف ها: ( روان شناسی شخصیت ) : Dark Triad ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٢

/ماکیاوِلی اِن/ 🔹 معادل فارسی : ماکیاولی وار / فریب کارانه و بی رحمانه / قدرت طلبانه ی بی اخلاق / سیاست مدارانه ی بی پروا 🔹 مثال ها: Her Machiavel ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی : گول زدن برای انجام کاری / خر کردن برای مشارکت / فریب دادن برای ورود به موقعیت خاص 🔹 مثال ها: He suckered me into buying that usele ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی : ترفند زدن به کسی / بازی دادن با نیت فریب / حقه بازی کردن / با نقشه کسی رو پیچوندن 🔹 مثال ها: She ran a game on him, pretending to ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 مثال ها: He was led astray by his friends and got involved in illegal activities. توسط دوستانش گمراه شد و وارد فعالیت های غیرقانونی شد. The c ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی : مثل ساز کوک کردن کسی / با مهارت کسی رو بازی دادن / خر کردن با ظرافت / کنترل زیرکانه ی احساسی 🔹 مثال ها: She played him like a fidd ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی : ضربه ی روانی زدن / فریب دادن با مهارت / خر کردن / تأثیر منفی یا اغواگرانه گذاشتن 🔹 مثال ها: He really worked a number on me—I beli ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 مثال ها: He sweet - talked the manager into giving him a discount. با چرب زبونی مدیر رو راضی کرد که تخفیف بده. Don’t fall for his sweet talk—h ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی : نینجا / جاسوس جنگی ژاپنی / رزمی کار مخفی کار 🔹 مثال ها: The ninja infiltrated the enemy camp under the cover of darkness. نینجا در ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی : تتر / دلار دیجیتال پایدار / استیبل کوین متصل به دلار 🔹 مثال ها: During the market crash, investors moved their assets into Tether ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: کند ذهن / نفهم / دیرگیر / بی خبر / ( در لحن ملایم تر ) ساده دل 🔹 مثال های کاربردی: Don’t be so dense—it’s obvious she likes you! این ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: شیفت کاری انجام دادن / سرِ کار رفتن برای یک نوبت کاری / یک شیفت کار کردن 🔹 مثال های کاربردی: I have to pull a shift at the restauran ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: بی وقفه تلاش کردن / پشتکار داشتن / روی موضوعی پافشاری کردن / مدام تکرار کردن برای تأثیرگذاری ( ضربه های فیزیکی مکرر ) : زدن ضربه های ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 مثال های کاربردی: She hammered away at her thesis for months. ماه ها بی وقفه روی پایان نامه اش کار کرد. The coach kept hammering away at the nee ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: زحمت کشیدن بی وقفه / تلاش کردن مستمر برای رسیدن به هدف / کار کردن با پشتکار و تعهد / سرمایه گذاری سخت کوشانه 🔹 مثال های کاربردی: If ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: شروع به تلاش سخت کردن / افتادن روی دور کار و تلاش / وارد فاز جدی شدن برای رسیدن به هدف / افتادن در مسیر زحمت و پشتکار 🔹 مثال های کار ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔹 مثال های کاربردی: I feel like I’m stuck in a rut—every day feels the same. حس می کنم توی یه چرخه ی تکراری گیر افتادم—هر روز مثل روز قبله. After ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: آستین بالا زدن و وارد عمل شدن / کار سخت و فیزیکی انجام دادن / درگیر شدن در کارهای ناپسند یا غیرقانونی / کثیف کردن دست خود ( به صورت ا ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 مثال های کاربردی: He posited that emotions are socially constructed. او فرض کرد که احساسات ساختار اجتماعی دارند. The theory posits a link betwee ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 مثال های کاربردی: The president set forth his vision for the future in a televised speech. رئیس جمهور دیدگاهش برای آینده را در یک سخنرانی تلویزیون ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: پیشنهاد کردن محترمانه / ارائه دادن برای پذیرش / پیش نهاد رسمی یا مودبانه / پیشنهاد اولیه در مذاکره ( حقوقی – توافق اولیه ) : در حقوق ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔹 معادل فارسی: تهویه کردن / پخش کردن ( در رسانه ) / بیان کردن علنی / به نمایش گذاشتن مثال؛ 1. تهویه کردن / در معرض هوا قرار دادن 🔸 Please air the b ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: صورتی بابِل گامی / صورتی پررنگ و شاد / صورتی فانتزی و کودکانه در زبان عامیانه، bubblegum به عنوان صفت برای رنگ صورتی استفاده می شه، و ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی پیشنهادی: تضادآفرینی هنری / برجسته سازی از طریق تقابل / تشدید معنا با کنار هم گذاری متضادها �برجسته تر کردن یا اغراق آمیز ساختن یک عنص ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٥

🔹 معادل فارسی: تو فوق العاده ای! / دمت گرم! / تو محشری! / تو ترکوندی! 🔹 مثال های روزمره: You rock for staying late and finishing the report. دمت گر ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: دمت گرم! / تو فوق العاده ای! / تو شاهکاری! / تو مردی! ( با بار تحسین، نه جنسیت ) 🔹 مثال های روزمره: You da man for helping me move ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: سلام دستی دوستانه / زدن مشت یا کف دست به نشانه احترام / احترام خیابانی 🔹 مثال های روزمره: He walked in and gave everyone dap. وارد ش ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: ادای احترام عمومی / تشکر یا تحسین علنی / نام بردن از کسی با احترام / اشاره افتخارآمیز به فرد یا گروه/ دمش گرم 🔹 مثال های روزمره: Sho ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

هامِلی ________________________________________ 🔸 معادل فارسی: موعظه / خطابه ی اخلاقی / سخنرانی دینی در زبان محاوره ای: نصیحت مذهبی، حرف های پن ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

/ˌtr�n. səbˈst�n. ʃi. eɪt/ ترَن ساب ستَن شِی اِیت 🔹 معادل فارسی: تبدیل ماهیت دادن / تغییر جوهری / دگرگونی بنیادی / تبدیل نان و شراب به جسم و خون مسی ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٢

/ˈɒsɪleɪt/ آسیلِیت 🔹 معادل فارسی: نوسان کردن / تاب خوردن / بین دو حالت در نوسان بودن / رفت و برگشت داشتن / دچار تردید شدن 🔹 مثال های روزمره: Her mo ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔹 مثال های روزمره: The political situation remains in flux. وضعیت سیاسی همچنان در حال تغییر است. Her career has been in flux since the company dow ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: با تمام قوا جلو رفتن / با حداکثر انرژی ادامه دادن / بی وقفه پیش رفتن / با شتاب و اراده حرکت کردن 🔹 مثال های روزمره: We’re going full ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: با قدرت پیش رفتن / بی وقفه جلو رفتن / با اراده به سوی هدف حرکت کردن / با شتاب و جسارت ادامه دادن 🔹 مثال های روزمره: She charged ahea ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: مثل قطار باری راندن / با قدرت و بی وقفه حرکت کردن / بی رحمانه پیش رفتن / با شتاب و بدون توقف جلو رفتن 🔹 مترادف ها: go full throttle ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: تحمیل / بار اضافی / مزاحمت / وضع قانون یا مالیات / درخواست نابه جا ( چاپ و نشر – ترتیب صفحات ) : در صنعت چاپ، imposition به چیدمان ص ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: صلیبی برای حمل کردن / رنجی که باید تحمل کرد / بلای جان / مسئولیت یا دردسر اجتناب ناپذیر عبارت از داستان انجیل گرفته شده، جایی که عیسی ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

شکل کامل عبارت؛ “Monkey on One’s Back” 🔹 معادل فارسی: بلای جان / اعتیاد یا وسواس مزمن / مشکل حل نشده و آزاردهنده / بار روانی مداوم ( روان شناختی – ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: بلای جان / اعتیاد یا وسواس مزمن / مشکل حل نشده و آزاردهنده / بار روانی مداوم ( روان شناختی – اعتیاد یا وسواس ) : این اصطلاح اغلب برا ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

البته عبارت کامل این است؛ Albatross Around One’s Neck 🔹 معادل فارسی: بلای جان / بار گناه یا پشیمانی / دردسر همیشگی / سنگینی اشتباه گذشته 🔹 مثال های ...

پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: بلای جان / بار گناه یا پشیمانی / دردسر همیشگی / سنگینی اشتباه گذشته 🔹 مثال های روزمره: Her student loan debt is an albatross around ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: سنگینی بر ذهن / فشار فکری / چیزی که ذهن را مشغول کرده / بار روانی آزاردهنده 🔹 مثال ها: I can’t sleep—there’s a weight on my mind I c ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: وزن طاقت فرسا / بار خُردکننده / سنگینی رنج آور / فشار جان فرسا ( استعاری – فشار روانی یا احساسی ) : به باری اشاره دارد که به طور مدا ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: یوغ سنگین / بار طاقت فرسا / قید و بند سخت / اسارت یا فشار روانی و معنوی ( مفهوم کتاب مقدس – بار شریعت یا گناه ) : در متون انجیل، hea ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: انرژی کسی را تحلیل بردن / خسته کردن روح و جسم / جان فرسا بودن / زجرآور و فرساینده بودن 🔹 مثال ها: Multitasking drains my energy more ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: زنجیر و پابند / قید و بند / محدودیت های فیزیکی یا ذهنی / اسارت و مانع آزادی ( استعاری – نماد محدودیت یا اسارت ) : در ادبیات و گفت وگ ...

تاریخ
١٠ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: سنگینی بر روح انسان / فشار روانی مداوم / چیزی که جان را فرسوده می کند / بار احساسی طاقت فرسا 🔹 مثال ها: The constant stress at work ...