پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٧,٩٥٥)
🔸 معادل فارسی: • شما هم همین طور • به شما نیز خوش بگذرد ( پاسخ به خوش بگذره ) • شما هم سلامت باشید ( پاسخ به سلامت باشی ) • عالی، شما هم • ( غیررس ...
🔸 معادل فارسی: • چیزی را با کسی در میان گذاشتن • نظری را مطرح کردن ( برای گرفتن بازخورد ) • پیش کسی گذاشتن، با کسی چک کردن • ( عامیانه ) تست کردن ن ...
🔸 معادل فارسی: • ( در محاسبه ) مساوی بودن با، برابر بودن با • ( در نتیجه ) منجر شدن به، تبدیل شدن به • معنی دادن به ( در معنای غیر زبانی ) • ( عامی ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) حرف زدن یک طرفه • خسته کردن کسی با حرف زدن زیاد • درد دل کردن با کسی ( اغلب بیش از حد ) • ( تحقیرآمیز ) کسی را گروگان ...
🔸 معادل فارسی: • لطف کوچکی کردن، کمکی ناچیز کردن • چیزی برای راضی کردن موقت کسی دادن ( بدون رفع اساسی مشکل ) • سرشیر گذاشتن، چیزی قلاب انداختن ( بر ...
🔸 معادل فارسی: • آدم باحال، خفن، باکلاس ( عامیانه قدیمی ) • جوون با حال ( در فرهنگ دهه ۱۹۵۰ - ۱۹۶۰ ) • آدم آرام و خوش تیپ زیرک • پسر/مرد خوش سلیقه ...
🔸 معادل فارسی: • یقه باز ( در لباس زنانه ) • ناحیه گردن و بالای سینه • برهنگی بخش بالای سینه در لباس • خط یقه ( یقه عمیق یا باز ) • ( در مد ) نمای ...
🔸 معادل فارسی: • کلاه سر کسی گذاشتن، فریب دادن • گول زدن، نیرنگ زدن، دوپینگ کردن ( عامیانه ) • کسی را سر کار گذاشتن، از آب گل آلود ماهی گرفتن • جیب ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) توهین بزرگ، تحقیر شدید • ضربه روحی، ناامیدی تلخ • ( در بافت عینی ) ضربه فیزیکی به سر • پشت پا زدن ( در معنای مجازی ) � ...
🔸 معادل فارسی: • گوشی تلفن را به کسی دادن • تلفن را در اختیار کسی گذاشتن • کسی را به خط آوردن ( عامیانه ) • ارتباط تلفنی را به کسی سپردن • ( در باف ...
🔸 معادل فارسی: • ماساژ ( ساده و سریع ) • بادکش دستی، مالش بدن • دلاکی ( قدیمی تر ) • بدن مالشی ( در ورزش ) • ( در بافت جنسی ) مالش جنسی ( بدون نز ...
( صفت قیدی – عامیانه، عمدتاً آمریکایی – اغلب با like یا go به کار می رود ) 🔸 معادل فارسی: • بسیار موفق، پر قدرت، عالی • با موفقیت چشمگیر، با قدرت و ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) در موقعیت عالی بودن، اوضاع رو به راه بودن • خوشبخت و موفق بودن، در رفاه کامل بودن • در بهترین شرایط ممکن بودن • از زندگ ...
🔸 معادل فارسی ( مجازی/عامیانه ) : • آدم بی احساس، بی عاطفه، نچسب • آدم الکی، بی خاصیت، بی مصرف • آدم ساده لوح و احمق ( قدیمی تر ) • شلغم ( معادل تح ...
🔸 معادل فارسی: • رابط بین آژانس و مشتری ( توضیح نقش ) • کسی که حساب های تبلیغاتی را مدیریت می کند 🔸 عنوان غیررسمی و قدیمی تر برای مدیر حساب ( Acco ...
Reach home base / Reach home plate ( فعل عبارتی – عامیانه، استعاره جنسی – عمدتاً آمریکایی ) 🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) آماده برای سکس شدن، به خان ...
مَمپس ( تکیه روی یک هجا ) 🔸 معادل فارسی: • اوریون • بیماری اوریون • عفونت غدد بزاقی ( توضیحی ) 🔸 یک بیماری ویروسی مسری است که عمدتاً غدد بزاقی ( ...
دای - اِ - فرَم ( تکیه روی دای ) 🔸 معادل فارسی: • دیافراگم ( واژه تخصصی رایج ) • پرده دیافراگم ( در کالبدشناسی ) • پرده میان قفسه سینه و شکم • ( ...
🔸 معادل فارسی: • راهنمایی بیش از حد، حمایت بیش از اندازه ( تا حد وابستگی ) • دستگیری کردن ( در معنای واقعی یا استعاری ) • نظارت و راهنمایی کامل ( ...
🔸 معادل فارسی: • نتیجه گرفتن، به نتیجه رسیدن • نتیجه دادن ( برای روش، تلاش یا شخص ) • کار را پیش بردن، به هدف رسیدن • مؤثر واقع شدن • جواب گرفتن ( ...
🔸 معادل فارسی: • عمل ندامت / عمل پشیمانی • اقرار به گناه و ابراز پشیمانی ( در مسیحیت کاتولیک ) • دعای توبه ( به یک دعای خاص اشاره دارد ) • ابراز ت ...
( ضرب المثل – غیررسمی، تربیتی، روانشناسی عامیانه ) 🔸 معادل فارسی: • دست های پرمشغله، دست های شادند ( ترجمهٔ تحت اللفظی ) • کار، مایهٔ برکت و خوشبخ ...
( ضرب المثل – انگلیسی قدیمی، مذهبی، اخلاقی ) 🔸 معادل فارسی: • دست های بیکار، کارگاه شیطان است ( ترجمه تحت اللفظی و رایج ) • تنبلی و بیکاری، مادر ه ...
🔸 معادل فارسی: • از بین بردن استرس / اضطراب ( پیش از یک رویداد مهم ) • اعصاب خود را آرام کردن ( پیش از سخنرانی، امتحان، قرار عاشقانه ) • غلبه بر د ...
🔸یک عنوان افتخاری در کلیسای کاتولیک روم است که توسط پاپ به برخی کشیش ها اعطا می شود. این عنوان نشان دهنده خدمات ویژه، مسئولیت های اداری مهم یا تقدیر ...
🔸 معادل فارسی: • خبر کردن، لو دادن ( کاری که کسی کرده ) • جاسوسی کردن ( در معنای منفی کودکانه ) • شکایت کردن ( از کسی به شخص مافوق ) • بدگویی کرد ...
🔸 معادل فارسی: • بفرستش ( برای من / برای آن جا ) • ارسالش کن • بده به من ( در بافت انتقال فیزیکی یا مجازی ) • انتقالش بده 🔸 مثال ها: "I found th ...
🔸 معادل فارسی: • احتیاط بیش از حد کردن، محافظه کاری افراطی کردن • شانه خالی کردن، طفره رفتن ( از تصمیم گیری یا اظهار نظر صریح ) • آهسته و آرام راه ...
🔸 مثال ها: "The SAT was designed to create a meritocracy in college admissions, but critics say it favors wealthy students who can afford test prep ...
🔸 معادل فارسی: • خروس ( نر مرغ ) • ( عامیانه آمریکایی ) مرد پرافاده، متکبر • ( در فرهنگ عامه ) نماد طلوع، غرور، جنگجویی، و گاهی احمق مغرور 🔸 مثال ...
🔸 معادل فارسی: • یک پا در آب کردن ( بررسی کردن، بدون وارد شدن کامل ) • محک زدن، تست کردن ( کاری را با احتیاط شروع کردن ) • دست و پا زدن در ابتدای ...
🔸 معادل فارسی: • با زحمت و مشقت انجام شده • نفس نفس سخت ( برای تنفس ) • تصنعی، ساختگی، غیرطبیعی ( برای سبک نوشتار یا گفتار ) • سخت و کُند ( برای ح ...
🔸 معادل فارسی: • غرق محبت کردن، باران محبت باریدن • از عشق و توجه چیزی کم نگذاشتن • سرشار از عشق کردن، محبت فراوان نثار کردن • در آغوش عشق گرفتن ( ت ...
🔸 معادل فارسی: • ماترک ورشکسته • ترکهٔ ناتوان از پرداخت بدهی • دارایی متوفایی که بدهی اش بیش از اموالش است • اموال شخص متوفی که کفاف پرداخت دیون او ...
🔸 معادل فارسی: • ورشکسته ( اصطلاح حقوقی و اقتصادی ) • ناتوان از پرداخت بدهی ها • بی پول ( عامیانه، اما دقیق نیست ) • مُفلس ( قدیمی تر ) 🔸 مثال ه ...
🔸 معادل فارسی: • خواستن که اوضاع آرام شود / به حالت عادی برگردد • منتظر ماندن تا هیاهو و تنش تمام شود • فرصت دادن به شرایط برای پایدار شدن • صبر کرد ...
🔸 معادل فارسی: • قیامت، شلوغ پلوغی، جاروجنجال • غائله، هایوهوی، همهمه و آشوب • سراسیمگی، سردرگمی، افتضاح ( در معنای بی نظمی ) • ( تاریخی ) تیمارستا ...
🔸 معادل فارسی: • ورزشکار ممتاز دانشگاهی ( دریافت کننده نشان حرف ) • دانش آموز یا دانشجویی که در مسابقات ورزشی مدرسه/دانشگاه افتخار کسب کرده است • ( ...
🔸 معادل فارسی: به عنوان صفت: • ولایتی، استانی • مربوط به استان یا ولایت • محدود، تنگ نظر، کوته فکر ( با بار منفی ) • غیربومی، اهل حومه/شهرستان *** ...
🔸 معادل فارسی: • آدم مغرور و خشک و رسمی • آدم خود بزرگ بین و بی روحیه • مسئول متکبر و مقرراتی • یقه سفید مغرور ( طنزآمیز ) • آدم اهل تشریفات ( با ب ...
🔸 معادل فارسی: • خوشگذرانی کردن، کیف کردن، به وجد آمدن • رها شدن و شادی کردن ( پس از یک دوره کار یا مسئولیت ) • پایکوبی کردن ( در حالت شادی و رهایی ...
🔸 معادل فارسی: • شوخی، دست انداختن، گول زدن دوستانه • کلک زدن ( به قصد شوخی ) • جوک عملی، قلابی ( عامیانه ) • کسی را پایین کشیدن ( طنزآمیز ) 🔸 م ...
🔸 معادل فارسی: • بالاترین خیر • خیر اعلی • خیر مطلق • نهایت خیر • غایت غایی ( در اخلاق ارسطویی و توماسی ) 🔸 مثال ها: "The ancient question of the ...
🔸 معادل فارسی: • هم جنس گرایی زنانه • لزبینیسم • زن دوستی ( در برخی متون تاریخی کهن ) • هم جنس خواهی میان زنان ( معادل دقیق تر در متون رسمی ) 🔸 ب ...
🔸 معادل فارسی: • ( در متون آکادمیک ) جمع بندی نهایی، خلاصه جامع، تمام نما • ( در الهیات و فلسفه ) اثر جامع و مرجع • ( در نظام افتخارات دانشگاهی ) با ...
🔸 معادل فارسی: • قسم خوردن به ترک چیزی، سوگند یاد کردن برای کنار گذاشتن • انکار کردن با سوگند، دروغ قسم خوردن • چشم پوشیدن ( از یک عادت یا باور ) به ...
🔸 معادل فارسی: • کاسه ای زیر نیم کاسه است ( با بار منفی ) • تقلب یا کلاهبرداری در کار است • رابطه پنهانی یا ناپسند ( اغلب جنسی ) در جریان است • دوز ...
🔸 معادل فارسی: • بازمانده از چیزی بودن، یادگار ( منفی ) بودن از • باقیمانده یک وضعیت قدیمی ( که دیگر مناسب نیست ) • عارضه ی جانبیِ باقی مانده از یک ...
🔸 معادل فارسی: • مشکل روانی داشتن با چیزی/کسی، گره کور ذهنی داشتن • حساسیت بیش از حد داشتن ( در مورد یک موضوع خاص ) • وسواس فکری داشتن، گیر دادن ( ...
🔸 معادل فارسی: • تکنوبلید ( نام مستعار الکساندر، یوتیوبر آمریکایی ) • به معنای تحت اللفظی: تیغه ی تکنولوژی یا تیغه ی فناوری� ( از ترکیب Techno Blad ...