قرآن کریم ترجمه و تفسیر
طبق آیات قرآن انسان ظلومٌ جهولٌ کفارٌ....
فقط همین سه صفت؟ سه اسم؟ فاعل که نیست چنانچه بود ظالمٌ میبود ؟ مفعولی هم که نیست زیرا اگر بود مظلومٌ میشد ؟ پس یعنی انسان ذاتا حاوی ظلم است و همینطور جهل و نمک نشناسی ،
قرعه بنام ما افتاد که ذاتا اینچنین باشیم ؟ حالا به نظر شما ذات ما انسانها را چه کسی و چگونه انجام خواهد داد ؟ آیا اصلا به فرض وجود آن ، تمایلی به تغییر ذات ما خواهد داشت ؟ این نوع تفکر متعلق به قلمرو ناشناختنی ست ، قلمروی بس عظیم که هم ناشناخته و هم شناخته را در بر گرفته است ، و باتلاقی وحشتناک و سرد و تاریک ، آن دسته از برگزیدگانی که از آن باتلاق خارج شدند ، به اشتباه فکر کردند که طرز عملشان آنها را در آن قلمرو به باتلاق کشانده است و اصلا به این فکر نکردند که آن قلمرو ذاتا ناشناختنی ست ؟ آیا نیست؟
١ پاسخ
شما به نکته دقیقی اشاره کردید. در آیات قرآن (مانند سوره احزاب آیه ۷۲ و سوره ابراهیم آیه ۳۴) صفات «ظلومًا جهولًا» و «کفارًا» به صورت صفت مشبهه یا مبالغه آمده، نه به معنای فاعل یا مفعول محض. «ظلوم» یعنی بسیار ستمگر (ذاتاً مستعد ظلم) و «جهول» یعنی بسیار نادان (ذاتاً مستعد غفلت) و «کفار» یعنی بسیار ناسپاس.
۱. آیا این ذاتِ تغییرناپذیر انسان است؟
خیر. در نظام قرآنی، انسان دارای دو ساحت است:
· ساحتِ امّاره (تمایل به ظلم و جهل)
· ساحتِ لوّامه (وجدان و عقل و فطرت)
آیات ظلوم و جهول، غلبهٔ یک ساحت را توصیف میکند، نه تمامِ حقیقت انسان. در همین قرآن، انسان «خلیفهٔ خدا» و «احسن تقویم» نیز نامیده شده.
۲. چه کسی این ذات را آفریده و آیا تغییری میدهد؟
طبق قرآن، خداوند انسان را با آزادیِ انتخاب آفرید: «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا» (انسان/۳). یعنی ذاتِ اولیه، نه کاملاً شرور است نه کاملاً خیر، بلکه «قابلیتِ سقوط و صعود» دارد. خداوند این ساختار را تغییر نمیدهد، چون با فلسفهٔ آزمایش و اختیار منافات دارد. اما ابزار تغییر (عقل، وحی، پیامبران) را فراهم کرده.
۳. آیا تفکر دربارهٔ این قلمرو باتلاق است؟
بله، اگر انسان تصور کند میتواند تماماً حقیقتِ الهی و رابطهٔ ذات با صفات انسانی را درک کند، دچار باتلاقِ «تجریدِ فلسفی» میشود. اما خود قرآن میگوید: «وَ یسْأَلُونَک عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَمَا أُوتِیتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا» (اسراء/۸۵). پس ناشناختنیهای مطلق وجود دارند. اما آن برگزیدگانی که خارج شدند، شاید اشتباهشان این بود که طرز عمل خود را علتِ رهایی پنداشتند، در حالی که ریشهٔ رهایی را «لطفِ ناشناختنیِ الهی» در نظر نگرفتند... آیا این همان نقطهای نیست که عارفان میگویند: «سوختم در عشق و ندانستم که چیست»؟
پاسخ کوتاه: ذات انسان «استعدادِ ظلم و جهل و کفران» دارد، نه خودِ محضِ آنها. تغییر ذات بدون از بین بردن اختیار ممکن نیست. و آن قلمرو، هم شناخته (از طریق وحی و فطرت) و هم ناشناخته (از جهت کنه ذات و تقدیرات) است. بیرون آمدن از باتلاق، نه با انکارِ ناشناختهها، بلکه با تواضع در برابر آنهاست.
سلام ، خیلی ممنون بابت نظری که دارید سپاسگزارم ، فقط بدبختی یا خوش بختی اینه که وارد شدن به ناشناختنی به حدی ساده ست که خیلی از اشخاصی که به دنبال معرفت و خرد هستند فورا وارد این وادی میشن ، چون مثل شناخته ست و تزیین شده برای گمراه کردن انسان ، و چون در بینهایت هیچ تصوری از ناشناختنی نداره و نمیتونه منطق را آروم کنه در حد مرگ به خودش ظلم می کنه ، ولی اصلا به فکرشون نمی رسه که اونجا هست ولی در حد عقل انسانی نیست ، بینهایتی ست برای خودش