این شعر از کیست؟
این شعر از کیست؟
ساقیا تکیه بر این دار فنا نتوان کرد
باده پیش آر که تغییر قضا نتوان کرد
خانه بر رهگذر سیل فنا نتوان ساخت
فکر جاوید در این کهنه سرا نتوان کرد
بوسه میندهی ای شه خوبان زچه روی
این قدر... بهر خدا نتوان کرد
طاق ابروی تو محراب دلم تا نشود
ای پری چهره باخلاص دعا نتوان کرد
ای حقیقی چو ترا عمر بپایان برسد
با همه حکمت لقمان دوا نتوان کرد
الف) بانو شاعره پریرخ/ حقیقی
ب) بانو شاعره پنجه
ج) بانو شاعره بلقیس/ تصوير
د) بانو شاعره تونی
ه) بانو شاعره جانان بیگم
و) بانو شاعره جمیله/ جمالی
٧ پاسخ
خاقانی (۵۲۰ تا ۵۹۵ ق) از جملۀ نامدارترین شاعران ایرانی قرن ششم هجری و از بزرگ ترین قصیده سرایان تاریخ شعر و ادب پارسی به شمار میآید.
خاقانی در قصیده بسیار تبحر دارد و در قصیده صاحب سبک و از قوت اندیشه و مهارت کم نظیری در ترکیب سازی و مضمون پردازی برخوردار است و میتوانیم این را بگوییم که خاقانی استاد مسلم قصیده است. شعر ایوان مدائن، مشهورترین قصیده خاقانی است. زبان شعر او زبانی پیچیده و استوار و پخته و آمیخته به آرایههای ادبی فراوان است. در اشعار او، اشاره به تلمیحات ایرانی، سامی و مسیحی اهمیت و جلوه ای ویژه ای دارد. مسایل علمی و نجومی و طبی در دیوان او فراوان یافت میشود که سبک ابوالفرج رونی و انوری را تداعی میکند. مفاخر و مناعت طبع در اشعار او دیده میشود که محتوای قصاید مسعود سعد سلمان را به ذهن میآورد همانطور که در مبحث مسعود سعد آمده که حبسیه هایش مفاخره ای هستند. در اشعار خاقانی مایههای عرفانی بویژه عرفان سنایی دیده میشود که بیشتر جلوۀ شرعی دارد و با زهد آمیخته است. این جلوه بویژه در اشعار مربوط به وصف کعبه و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) کاملاً مشهود است.
آریاییها در حدود چند هزار سال پیش از سرزمین اولیه خود به دلایلی مهاجرت کردند و در هزاره های قبل از میلاد شاخهای از آریایی ها وارد هندوستان امروزی شدند. آریایی ها اقوامی چادرنشین و کوچ نشین بودند که دامداری میکردند و همراه با دام هایشان در کنار رودخانه ها و چراگاه ها زندگی میکردند، البته سرزمینی که اقوام اصلی آریایی ها در آن میزیستند به درستی معلوم نیست ولی برخی آن را شمال کوههای هندوکش و یا اندکی فراتر از آن در روسیه حوالی دریاچه آرال و در اطراف رودخانه های جیحون و سیحون تا امتداد شمال خاور افغانستان امروزی و شمال فلات ایران میدانند. آنان به دلایل افزایش جمعیت، و کمبود چراگاه و سرد شدن ناگهانی هوا مهاجرت کردند و وارد سرزمینی شدند که امروزه هندوستان نامیده میشود، و شاخههای دیگر از طرف مغرب وارد فلات مرتفعی به نام ایران شدند البته بعد از این مهاجرت سرزمین های دیگر نیز از ورود آریایی ها استقبال کردند.
تا در مقام صدق و صفا پا گذاشتیم
پائی به فرق عالم بالا گذاشتیم
ما بندگان درگه عشقیم زان سبب
دستی بتاج مهر و ثریا گذاشتیم
زین خاکدان گرفت دل ما مسیح وار
پا بر فراز گنبد مینا گذاشتیم
بر تافتیم از همه عالم رخ نیاز
حاجات خویش را به خدا واگذاشتیم
از خوب و زشت و دهر گذشتیم عاقبت
جان را براه زلف سمن سا گذاشتیم
از اختلاط آدمیان پا کشیده ایم
سر در قدوم حضرت مولا گذاشتیم
بر درگهم شهان همه مستوره چاکرند
تا رو به درگه شه لولا گذاشتیم
بانو شاعره مستوره قادری/ ماه شرف کردستانی
فرستد مژده وصلی چو خو کردم به هجرانش
که بر جانم نهد دردی بتر از درد حرمانش
همی ریزد بروی یکدیگر دلهای محرومان
زند هر صبح چون شانه بزلف عنبرین تارش
از بانو شاعره رشحه/ بیگم هاتف کاشانی
بارها در محافل ادبی اساتید یادآوری و تاکید کرده اند که: سروده اى که دارای وزن است، اما فاقد تکنیک شعرى باشد، نظم است و شعر تلقی نمیشود، و ارزش يك نظم پرعاطفه خیلی بالاتر است از یک شعر خيال انگيزِ بى تعمّقِ خالی از احساس و اندیشه، که در آن تنها تخیلات شاعری صورت پذیرفته است! يعنى: اگر شاعرى در نظم خود از فنون شعرى بهره نبرده باشد، قطعاً به این دلیل بوده که تحت تأثیر احساس و اندیشه قرار گرفته است و در حقيقت چنین ناظم، عملكردى با تعمق روا داشته است. بنابراین بر همین مبنا به کارگیری فن شعری و آرایه های ادبی، منوط به فرمان پذیری از اوامر صدرنشین بارگاه ذهن، که همانا احساس و اندیشه است، می باشد! بارها مشاهده شده که گروهی قبل از بیان احساس، در فکر بکارگیری آرایه ادبی قلمبه سلمبه اند، تا بخواهند گفته ى خویش را زیباتر از آنچه که می بایست در نظر مخاطب تداعی کند؛ و جلوه بدهند ولو بخواهند فن شعری را بیمورد و بصورت حشو قبيح در بافته های خويش جاى دهند. چنين شخصی مثل کسی است که اطراف خود سنگهای زیبای مرمرین جمع کند و در عالم خیالات واهی تصوّر کند، برج عظیمی را بنا کرده!
ظاهراً تعریف مورد قبول شعرای روزگار گذشته نیز این نبوده است. در غیر این صورت فردوسی نمیگفت
یکی بندگی کردم ای شهریار
که ماند ز من در جهان یادگار
بناهای آباد گردد خراب
ز باران وز تابش آفتاب
پی افگندم از نظم کاخی بلند
که از باد و بارانش نیاید گزند
بانو شاعره دوستی/ آغا دوست/ نسائی:
دختر درویش قیام سبزواری است و در تذکرهها از جمله تذكرة الخواتین یادآور شده که در ادبیات و علم عروض، وقوف و بصیرت کافی داشته و از ملاحظه غزلی که اثر طبع اوست و در اینجا نقل میکنم میتوان تصدیق کرد که، هم بر قواعد شعری واقف بوده و هم ذوق و طبعی سرشار داشته و غزل اینست:
هر کجا آن مه به آن زلف پریشان بگذرد
هر که کفر زلف او بیند ز ایمان بگذرد
ای محبان بوالعجب دردیست درد عاشقی
هر که دامن گیرد این دردش ز درمان بگذرد
هر که عاشق شد از او دیگر سر و سامان مجوی
زانکه عاشق ترک سر گويد ز سامان بگذرد
در فراقش دوستی گرید چو ابر نوبهار
گریه زارش چو بیند ابر، گریان بگذرد
تذكره جواهر العجایب نام او را نسائی و علاوه بر غزل بالا این مطلع را از او ذکر کرده:
از آشنائی تو عاقبت جدائی بود
فغان که با تو مرا این چه آشنائی بود
پروین اعتصامی در غزلی زیبا سروده:
بی روی دوست دوش شب ماسحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت
مهر بلند چهره ز خاور نمی نمود
ماه از حصار چرخ سر باختر نداشت
آمد طبیب برسر بیمار خويش ليک
فرصت گذشته بود و مداوا اثر نداشت
دانی که نوش داروی سهراب کی رسید
آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت
دی بلبلی گلی زقفس دید و جان فشاند
بار دگر امید رهایی مگر نداشت
بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد
این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت؟
پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت
میدید شعله در سر و پروای سرنداشت
بشنو زمن که ناخلف افتاد آن پسر
کز جهل عُجب گوش بپند پدر نداشت
خرمن نکرده توده کسی موسم درو
در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت
من اشك خويش را چه گهر پروراندهام
دریای دیده تا که نگوئی گهر نداشت