این شعر از کیست؟
هر چند که فرزند الغ سلطانم
یا میوه بستان دل تركانم
میخندم از اقبال و سعادت لیکن
میگریم از این غربت بی پایانم
آنروز که در ازل نشانش کردند
آسایش جان بیدلانش کردند
دعوى لب چون شکرت کرد نبات
در مصر سه سیخ در دهانش کردند
سیبی که ز دست تو نهانی رسدم
زو بوی حیات جاودانی رسدم
چون نار دلم بخندد از شادی آن
کز دست و کف تو دوستکانی رسدم
من آن زنم که همه کار من نکوکاری است
بزير مقنعه من بسى کله داری است
درون پرده عصمت که تکیه گاه من است
مسافران صبا را گذر بدشواری است
جمال سایه خود را دریغ میدارم
ز آفتاب که آن شهرگرد و بازاری است
اگر چه بر همه عالم مرا خداوندی است
ولی بنزد خدا پیشهام پرستاری است
نه هر زنی بدو گز مقنعه است کدبانو
نه هر سری بکلاهی سزای سرداری است
بهر که مقنعه ئی بخشم از سرم گوید
چه جای مقنعه تاج هزار دیناری است
من آنشهم ز نژاد شهان الغ سلطان
ز ما برند اگر در جهان جهانداری است
الف) بانو شاعره پادشاه خاتون/ لاله خاتون
ب) بانو شاعره بیدلی/ حزین بی بی
ج) بانو شاعره بیگم دهلوی
د) بانو شاعره بیجه منجمه
ه) بانو شاعره پرتوی
٧ پاسخ
زبان شعر سنایی اندکی از کهنگی سبک خراسانی برخوردار است و گاهی اوقات مختصات زبانی قدیم در آن دیده میشود اما نمود تازه و جدیدی یافته است.
سنایی در اشعارش به وزن عروضی بسیار اهمیت میدهد و در قصاید و غزلیاتش عموما از اوزان تند و روان استفاده میکند. نمونه ای از شعر سنایی:
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بی زن و جفتی ملک کامروایی
نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت
تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی
بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی
بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی
از حکیم سنایی.
لالایی و خرافات
غیر از اعتقادات دینی و آیینهای مذهبی، پاره ای عقاید خرافی نیز در لالاییها به چشم میخورد که نمایانگرِ کمی دانش و ناتوانی پیشینیان در مقابله با عوامل طبیعی و بیماریهاست؛ مانند باورِ عوام به حضور موجوداتی از قبیل دیگ به سر،مردآزما، لولو و آل در بالین کودک و گاه مادرِ او و خطرناک بودنِ آنها:
نَه گاو دارم، نَه گوساله
به غیر از رودِ [نوزاد] یکساله
برو لولوی صحرایی
تو از رودم چه میخواهی
که این رودم پدر داره
دو خنجر بر کمر داره
برو لولو جهنّم شو
بلاگردانِ رودم شو
ترجیع بندی از بانو شاعره مخفی/ زیب النساء بیگم
به بستان نگه یار قسم
به سر طرۀ دلدار قسم
به کمانخانه ابرو سوگند
به سر نرگس جادو سوگند
که شدم کشته چشم و نگهت
خاک ره کشتۀ طرز نگهت
به سر و چشم سیاه تو قسم
به غضب گیر نگاه تو قسم
به سر هندوی خالت سوگند
به لب لعل مثالت سوگند
سوختم سوختم از بیدادت
چند فریاد کنم از دادت
دردا که بود خاصیت این چشم ترم را
کز گریه ز روی تو ببندد نظرم را
دلبستگیم تازه بدام تو شد اکنون
كز سنگ جفا ریخته ای بال و پرم را
از بانو شاعره رشحه/ بیگم هاتف کاشانی
بانو شاعره خان زاده/ جمالی: بانو خان زاده، دختر امیر یادگار تبریزی و دارای طلعتی زیبا و طبع و ذوقی پسندیده بوده است و تذكرة الخواتين این مطلع را از او ذکر نموده:
شبی در منزل ما میهمان خواهی شدن یا نه؟
انیس خاطر این ناتوان خواهی شدن یا نه؟
مرآت الخيال و مرحوم تربیت در کتاب دانشمندان آذربایجان تخلص خان زاده را جمالی نوشته اند،
تذكرة جواهر العجایب خان زاده را خواهر فخر النساء متخلص به نساء معرفی میکند و همان مطلع نوشته شده را از او ذکر کرده.
توضیح: تذكرۀ عرفات مینویسد: امیریادگار سیفی از امیرزادگان امیرتیمور گورکان بوده، یادگار بيك بسیار خوش طبع بوده، در زمان سلطانبابر يكباره به شعر وشاعری پرداخت و از شغل آباء و اجدادی کناره گیری کرد و از آثار او است:
آمدی ای شمع و مجلس را چو گلشن ساختی
پای بر چشمم نهادی دیده روشن ساختی
بانو شاعره جهان دهلویه
تذكرة الخوانين مینویسد: شاعرۀ یکی از امراء بود و این بیت از اوست:
گل باغ و رخ آن غنچه دهن هر دو یکی است
قد رعنای وی و سرو چمن هر دو یکی است
بانو جهان یکی از همسران شاه اسمعیل اول، پادشاه صفوی بوده و صاحب تذکره یاد آور شده که طبعی موزون داشته و شعر میگفته و این بیت را از او ضبط کرده است و میگوید: چون شاه اسمعیل همسر دیگری بنام حیات داشته خطاب به شاه میگوید:
تو پادشاه جهانی جهان زدست مده
که پادشاه جهان را جهان بکار آید
بانو حیات نیز که شاعره بوده، باشنیدن این بیت این شعر را میسراید و میخواند:
ترك غم جهان بکن تازحیات برخوری
هر که غم جهان خورد کی زحیات برخورد
شاه اسمعيل اول تولدش ۸۹۵ وفاتش ۹۳۰ هجری و مدت سلطنتش ۲۴ سال است که در سن ۱۱ سالگی جلوس نموده، این پادشاه شجاع در تمام قشون کشیها فاتح بود، فقط در يك جنگ، آنهم بعلت تفوق زیاد توپخانه دشمن در مقابل سلطان سلیم پادشاه عثمانی شکست خورد/ تاریخ سرجان ملكم.
پروین اعتصامی این قصیده را که هم از لحاظ معنی و هم از جهت صورت کم نظیر و نادر هست، بوزن و قافیه قصیده نونیه مشهور منوچهری دامغانی که در مدح سپهسالار مشرق على بن عبيدالله صادق گفته و يک دنیا پند و اندرز و کوهی از حقیقت و معنی است سروده:
دگر باره شد از تاراج بهمن
تهی از سبزه و گل راغ و گلش
پریرویان ز طرف مرغزاران
همه یکباره بر چیدند دامن
خزان کرد آنچنان آشوب بر پای
که هنگام جدل شمشیر قارَن
ز بس گردید هردم تیره ابری
حجاب چهرۀ خورشید روشن
هوا مسموم شد چون نیش کردم
جهان تاريك شد چون چاه بیژن
بنفشه برسمن بگرفت ماتم
شقایق در غم گل کرد شیون
سِترده شد فروغ روی نسرین
پریشان گشت چین زلف سوسن
به باغ افتاد عالم سوز برقی
به يک دَم باغبانرا سوخت خرمن
خَسَک در خانۀ گل جست راحت
زغن در جای بلبل کرد مسکن
به سختی گشت همچون سنگ خارا
به باغ آن فرش همچون خزّ اَدکن
سیه بادی چو پُر آفت سمومی
گرفت اندر چمن ناگه وزیدن
به بی باکی بسان مردم مست
به بد کاری به کردارِ هَریمَن
شهان را تاج زر بِربود از سر
بتان را پیرهن بدرید بر تن
تو گوئی فتنه ای بُد روح فرسا
تو گوئی تیشه ای بُد بیخ برکن
ز پای افکند بس سرو سهی را
به يک نيرو چو ديوِ مردم افکن
به هر سوئی فسرده شاخ و برگی
به پرتابید چون سنگِ فَلاخن
کسی برخیره چون گردون گردان
نشد با دوستدار خویش دشمن
به یَستی کشت بس همت بلندان
چنان اسفندیار و چون تهمتن
نمود آنقدر خون اندر دل کوه
که تا یاقوت شد سنگی به معدن
در آغوش زمی بنهفت بسیار
سر و بازو و چشم و دست و گردن
در این ناوردگاه آن به که پوشی
ز دانش مغفر و از صبر جوشن
چگونه بر من و تو رام گردد
چو رام کس نگشت این چرخ توسن
مرو فارغ که نبوَد رفتگان را
دگر باره امید باز گشتن
مشو دلبسته هستی که دوران
هر آن را زاد، زاد از بهرِ کشتن
به غیر از گلشن تحقیق پروین
چه باغی از خزان بودست ایمن