٣ رأی
تیک ٨ پاسخ
٣١٤ بازدید
چند گزینه‌ای
٠ رأی
تیک ٧ پاسخ
٢٣٩ بازدید
چند گزینه‌ای

مانع آید او ز دید آفتاب چونک گردش رفت شد صافی و ناب ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٠ رأی
تیک ٢ پاسخ
٤٢١ بازدید

 پَرتوِ نيكان نگيرد هركه بُنيادش بد‌است          تربيت ناهل را چون گِردَكان بر گُنبد است

١ سال پیش
١ رأی
تیک ٢ پاسخ
٥٢٠ بازدید
١ رأی
تیک ٢ پاسخ
٢٤٧ بازدید
٠ رأی
تیک ١ پاسخ
٢٣٠ بازدید

گفت ای عنقای حق جان را مطاف شکر که باز آمدی زان کوه قاف ای سرافیل قیامتگاه عشق ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق اولین خلعت که خواهی دادنم گوش خواهم که نهی بر روزنم ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
١ رأی
تیک ٢ پاسخ
١٧١ بازدید

قلبهای من که آن معلوم تست بس پذیرفتی تو چون نقد درست ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
١ رأی
تیک ١ پاسخ
١٩٩ بازدید

زان نهادیم از ممالک مذهبی تا نیاید بر فلکها یا ربی منگر ای مظلوم سوی آسمان کاسمانی شاه داری در زمان ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٠ رأی
تیک ١ پاسخ
٢٤٧ بازدید

زانک از قرآن بسی گمره شدند زان رسن قومی درون چه شدند مر رسن را نیست جرمی ای عنود چون ترا سودای سربالا نبود ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
١ رأی
تیک ٢ پاسخ
٢٧٧ بازدید

آنچ گل را گفت حق خندانش کرد با دل من گفت و صد چندانش کرد عاشق آنم که هر آن آن اوست عقل و جان جاندار یک مرجان اوست چون در زرادخانه باز شد غمزه‌های چشم تیرانداز شد بر دلم زد تیر و سوداییم کرد عاشق شکر و شکرخاییم کرد ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٢ رأی
تیک ٥ پاسخ
٢٢٢ بازدید
چند گزینه‌ای

سحر کاهی را به صنعت که کند باز کوهی را چو کاهی می‌تند ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
١ رأی
تیک ١ پاسخ
١٣٨ بازدید

در سمرقندست قند اما لبش از بخارا یافت و آن شد مذهبش بدر می‌جویم از آنم چون هلال صدر می‌جویم درین صف نعال تو فسرده درخور این دم نه‌ای با شکر مقرون نه‌ای گرچه نیی ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٠ رأی
تیک ١ پاسخ
١٣٠ بازدید

چون زبانهٔ شمع پیش آفتاب نیست باشد هست باشد در حساب هست باشد ذات او تا تو اگر بر نهی پنبه بسوزد زان شرر نیست باشد روشنی ندهد ترا کرده باشد آفتاب او را فنا ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٠ رأی
تیک ١ پاسخ
١٤٦ بازدید
١ رأی
تیک ١ پاسخ
٣٣٠ بازدید

گفت رنج احمقی قهر خداست رنج و کوری نیست قهر آن ابتلاست ابتلا رنجیست کان رحم آورد احمقی رنجیست کان زخم آورد آنچ داغ اوست مهر او کرده است چاره‌ای بر وی نیارد برد دست ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت صحبت احمق بسی خونها که ریخت ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٠ رأی
تیک ٢ پاسخ
١٧٦ بازدید
٠ رأی
تیک ١ پاسخ
١٦٢ بازدید

هر طروقی این فروقی کی شناخت جز دقوقی تا درین دولت بتاخت   آن دقوقی داشت خوش دیباجه‌ای عاشق و صاحب کرامت خواجه‌ای منقطع از خلق نه، از بد خوی منفرد از مرد و زن نه، از دوی ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٠ رأی
تیک ١ پاسخ
٩٧ بازدید

ای بسا مرغی ز معده وز مغص بر کنار بام محبوس قفس ای بسا قاضی حبر نیک‌خو از گلو و رشوتی او زردرو ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٠ رأی
تیک ١ پاسخ
١٥١ بازدید

نیست جنسیت ز روی شکل و ذات آب جنس خاک آمد در نبات باد جنس آتش آمد در قوام طبع را جنس آمدست آخر مدام جنس ما چون نیست جنس شاه ما مای ما شد بهر مای او فنا چون فنا شد مای ما او ماند فرد پیش پای اسپ او گردم چو گرد ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٠ رأی
٢ پاسخ
١٤٠ بازدید
١ رأی
تیک ٢ پاسخ
٢٣٨ بازدید

گفت پس من نیستم معشوق تو من به بلغار و مرادت در قتو پس نیم کلی مطلوب تو من جزو مقصودم ترا اندر زمن خانهٔ معشوقه‌ام‌، معشوق نی عشق بر نقدست‌، بر صندوق نی هست معشوق آنک او یکتو بود مبتدا و منتهاات او بود چون بیابی‌اش نمانی منتظر هم هویدا او بوَد هم نیز سِرّ ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٢ رأی
٢ پاسخ
٢٢٣ بازدید

نور از دیوار تا خور می‌رود تو بدان خور   رو  که در خور می‌رود ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
١ رأی
تیک ٢ پاسخ
٢٠٢ بازدید

کز سفرها ماه کیخسرو شود بی سفرها ماه کی خسرو شود؟ از سفر بیدق شود فرزینِ راد وز سفر یابید یوسف صد مراد ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٢ رأی
تیک ١ پاسخ
١٥٧ بازدید

از دو پاره پیه این نور روان موج نورش می‌زند بر آسمان گوشت‌پاره که زبان آمد ازو می‌رود سیلاب حکمت همچو جو سوی سوراخی که نامش گوشهاست تا بباغ جان که میوه‌ش هوشهاست ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٢ رأی
تیک ٢ پاسخ
٢١٥ بازدید
١ رأی
تیک ١ پاسخ
١٣٦ بازدید

فکر تو نقش است و فکر اوست جان نقد تو قلبست و نقد اوست کان ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
١ رأی
تیک ١ پاسخ
١٢٤ بازدید

چشم آخُربین ببست از بهر حق چشم آخِربین گشاد اندر سبق ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٢ رأی
تیک ٦ پاسخ
١٨٨ بازدید
چند گزینه‌ای

تا که لقمان دست سوی آن برد قاصدا تا خواجه پس‌خوردش خورد ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٢ رأی
تیک ١ پاسخ
١٣٨ بازدید

یک گُرُه را خود مُعَرِف جامه است در قبا گویند کو از عامه است یک گُرُه را ظاهر سالوس زهد نور باید تا بود جاسوس زهد نور باید پاک از تقلید و غول تا شناسد مرد را بی فعل و قول در رود در قلب او از راه عقل نقد او بیند نباشد بند نقل ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٢ رأی
تیک ٧ پاسخ
٨١٩ بازدید
٢ رأی
٦ پاسخ
١٤٤ بازدید
چند گزینه‌ای

این سخا شاخیست از سرو بهشت وای او کز کف چنین شاخی بهشت ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
١ رأی
تیک ١ پاسخ
١٦٠ بازدید

نیست جنسیت ز روی شکل و ذات آب جنس خاک آمد در نبات باد جنس آتش آمد در قوام طبع را جنس آمدست آخر مدام جنس ما چون نیست جنس شاه ما مای ما شد بهر مای او فنا چون فنا شد مای ما او ماند فرد پیش پای اسپ او گردم چو گرد ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٢ رأی
تیک ١ پاسخ
١٦٥ بازدید

نیست جنسیت ز روی شکل و ذات آب جنس خاک آمد در نبات باد جنس آتش آمد در قوام طبع را جنس آمدست آخر مدام جنس ما چون نیست جنس شاه ما مای ما شد بهر مای او فنا چون فنا شد مای ما او ماند فرد پیش پای اسپ او گردم چو گرد ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
١ رأی
تیک ١ پاسخ
١٣٦ بازدید

چونک کرخی کرخ او را شد حرس شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس وان شقیق از شق آن راه شگرف گشت او خورشید رای و تیز طرف ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
١ رأی
تیک ١ پاسخ
١٤٧ بازدید

طالب زر گشته جمله پیر و خام لیک قلب از زر نداند چشم عام پرتوی بر قلب زن خالص ببین بی محک زر را مکن از ظن گزین گر محک داری گزین کن ور نه رو نزد دانا خویشتن را کن گرو یا محک باید میان جان خویش ور ندانی ره مرو تنها تو پیش ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٣ رأی
تیک ١ پاسخ
١٤٧ بازدید

کز ضرورت هست مرداری مباح بس فسادی کز ضرورت شد صلاح دیر یابد صوفی آز از روزگار زان سبب صوفی بود بسیارخوار جز مگر آن صوفیی کز نور حق سیر خورد او فارغست از ننگ دق ✏ «مولانا»  

١ سال پیش
٢ رأی
تیک ١ پاسخ
١٧٠ بازدید
٢ رأی
تیک ١ پاسخ
١٦٩ بازدید
١ رأی
تیک ١ پاسخ
٢١٦ بازدید

کوزهٔ سربسته اندر آب زفت از دل پر باد فوق آب رفت باد درویشی چو در باطن بود بر سر آب جهان ساکن بود پس دهان دل ببند و مهر کن پر کنش از باد کبر من لدن ✏ «مولوی»  

١ سال پیش