دو سر هرگز نگنجد در کلاهی دو شه را جا نباشد تختگاهی ✏ وحشی بافقی
به زنجیر جنون چون گشت پا بست سری بر زانوی اندوه بنشست چو آیین جنونش برد از کار به زنجیر از جنون آمد به گفتار که ای چون زلف خوبان دلارا اسیر حلقههایت اهل سودا بسی منت بگردن از تو دارم که یادم میده ...
بسا شاهان که دور از کسوت هوش زمانه خرقهشان افکنده بر دوش بسا درویش را کز هوشمندی سریر جاه بخشد سربلندی ✏ وحشی بافقی
به جمعی داد خلعتها و فرمود که باتشریف تشریف آورد زود پی تعظیم تشریف از زمین خاست بدن از خلعت شاهانه آراست ✏ وحشی بافقی
چه خوش گفت آن سخن پرداز کامل که چیزی کز نظرشد رفت از دل ✏ وحشی بافقی
ز سر سازم به راه مدعا پای به جان خدمت کنم خدمت بفرمای ✏ وحشی بافقی
ز یکجا آب چون نبود مسافر شود یکسان بخاک تیره آخر ✏ وحشی بافقی
مثل باشد درین دیرینه مسکن جهان گشتن به از آفاق خوردن ✏ وحشی بافقی
نظر از خرمی سوی پسر تاخت رخ فرزند را مد نظر ساخت چنین فرمود شاه نیک فرجام که منظورش کنند اهل نظر نام ✏ وحشی بافقی
نه گردون این چنین افتاده اکنون چنین بودهست تا بودهست گردون ✏ وحشی بافقی