سهی سروش ز بار عشق خم شد سرش چون حلقه همراز قدم شد ✏ جامی
دگر دیو...... کو جز دروغ نداند نراند سخن با فروغ بماند سخن چین ودوروی دیو بریده دل از بیم کیهان خدیو میان دوتن کین وجنگ آورد بکوشد که پیوستگی بشکرد فردوسی
مروض فلیوی کدیه یرغا جامه کنی نبع فضوح
هیچ دیوانهٔ فلیوی این کند بر بخیلی عاجزی کدیه..... ✏ مولانا
طرنب سنب علم ناک مکرهی مازاغ سباغی تشنیع
به فندق گونه عناب تر داد به جانان زاشک عنابی خبر داد ✏ جامی
کودکان را حرص می آرد........ تا شوند از ذوق دل دامن سوار ✏ مولانا
کدیه دیان عوز نس غرار گول فحم
لقمه خای خروب مودعه زهرمند طنطنه نقا افتتاش
بلی داند دلی کاگاه باشد که از دلها به دلها راه باشد ✏ جامی
که بر درج درت زد قفل یاقوت که دل را قوت آمد روح را قوت ✏ جامی
زلیخا گفتن و یوسف شنیدن
چه خوش وقتی و خرم روزگاری که یاری بر خورد از وصل یاری
کس نمی داند که چون..... گشت یا چه شد کور افتاد از بام طشت ✏ مولانا
عدات سقام انده عمش تونیان مرتعه مصروع
مفتقد مغلولا بذی مکناس فسحتی ضجرتی مستعین
شارق بارق مفازه حادثات اختروش ولاد
.... لحن دلکش بر کشیدند لحاف غنچه ازگل درکشیدند ✏ جامی
ستاره از دهل کوبی دهل کوب هجوم خواب دستش بسته بر چوب ✏ جامی
ابلوج مأثری یوسفانه منگید میناگر چوبک زن
اشراط ممارات تکیف جوزبن ناحمولی اغصان
دو گیسویش دو هندوی رسن ساز ز شمشاد سرافرازش رسن باز فلک درس جمالش کرده تلقین نهاده از جبینش لوح سیمین ز طرف لوح سیمینش نموده دو نون سرنگون از مشک سوده به زیر آن دو نون طرفه دو صادش نوشته کلک صنع او ...
به فرقش موی دام هوشمندان ازو تا مشک فرق اما نه چندان فراوان مو شکافی کرده شانه نهاده فرق نازک در میانه ز فرق او دو نیمه نافه را دل و زو در نافه کار مشک مشکل ✏ جامی
اوصال خفریق انشار حلقه زن. حلقه زنی حطیم رضیع
سایهٔ سعدی چو اندر دل فتاد از ملک دل را رسد نور و گشاد
گلخنی را پیشه گلخن سوختن آتش اندر کورهاش افروختن گر به کشتیبانی آرد رو یقین هم شود خود غرق هم کشتی نشین ✏ ملا احمد نراقی
1_ای دریغا ای دریغا ای دریغ کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ 2_ای دریغ از آنچه کردی ای دریغ ماه تابان را نهان کردی به میغ
ای صفایی بگذر از این گفتگو حال شاهنشاه و طوطی را بگو
تنگین جان سیر مبارا تراجع طنطنه وله
هرکه نزدیک من آید یک ذراع من روان گردم سوی او باع باع هرکه پیماید ره من میل میل من به فرسخ فرسخ آیم آن سبیل ✏ ملا احمد نراقی
پادشاهی بود در ملک جهان مالکالملک جهان و ملک جان در گلستان بود او را طوطیی دلگشا و نغز و زیبا طوطیی طوطیی خوش لهجه و فرخ لقا طوطیی شیربن زبان و جان فزا آشیانش کنگر قصر رفیع طوفگاهش عرصه ملک وسیع مینخوردی لقمه جز از دست شاه جز ز دست پادشاه نیکخواه قند و شکر مینهادش بر دهان روز و شب از دست خود آن ارسلان درگه و بیگه انیس شاه بود جان او با جان شه همراه بود
بیخیانت کس نترسد از قصاص حق نابرده نمی دارد تقاص ✏ ملا احمد نراقی
شب گریزد ننگرد اندر قفا در زمین خود را همی بیند خفا ✏ ملا احمد نراقی
تا نیفتد بانگ نفخش این طرف تا رهد آن گوهر از........ صدف مولانا
حصص گربگان عاذل اعمی دل اسپهی جعاشیش
خشمین خنوس پایندان کاله کفلیز بتاسانیدن
نزاید جز از مرگ را جانور اگر مرگ دانی غم من مخور ✏ فردوسی
یکی مرد برناست کز خویشتن به آرایش جامه کردهست زن فردوسی
چو مار سیه بر سر دار شد سر کودک از خواب بیدار شد به یک دار زروان و دیگر جهود کشنده برآهخت و تندی نمود ✏ فردوسی
اگر شیر جنگی بتازد بگور کنامش کند گور و هم آب شور ✏ فردوسی