ز شیرین نیست حاصل کام پرویز از آن پوید به بازار شکر تیز ✏ وحشی بافقی
تنی سهل است کردن از تنی دور دل از دل دور کردن نیست مقدور ✏ وحشی بافقی
فلان روز این طرف فرمود آهنگ فرود آمد ز گلگون در فلان سنگ فلان جا ماند گلگون از تک و پوی به گردن بردم او را تا فلان سوی ✏ وحشی بافقی
تو مو بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو، او اشارتهای ابرو ✏ وحشی بافقی
شکست آموز کار لات و عزا نگونسازی از او در طاق کسری شده ز آب وضوی آو به یک مشت به گردون دود از آتشگاه زردشت ✏ وحشی بافقی
دو سر هرگز نگنجد در کلاهی دو شه را جا نباشد تختگاهی ✏ وحشی بافقی
به زنجیر جنون چون گشت پا بست سری بر زانوی اندوه بنشست چو آیین جنونش برد از کار به زنجیر از جنون آمد به گفتار که ای چون زلف خوبان دلارا اسیر حلقههایت اهل سودا بسی منت بگردن از تو دارم که یادم میده ...
بسا شاهان که دور از کسوت هوش زمانه خرقهشان افکنده بر دوش بسا درویش را کز هوشمندی سریر جاه بخشد سربلندی ✏ وحشی بافقی
به جمعی داد خلعتها و فرمود که باتشریف تشریف آورد زود پی تعظیم تشریف از زمین خاست بدن از خلعت شاهانه آراست ✏ وحشی بافقی
چه خوش گفت آن سخن پرداز کامل که چیزی کز نظرشد رفت از دل ✏ وحشی بافقی