چه باشد مفلسی را زیب بازار که گردد تاج شاهی را خریدار به راهی کافکند پی بادپایی به منزل کی رسد بشکسته پایی در آن توفان که آسیب نهنگ است شکسته زورقی را کی درنگ است در آن آتش کزو یاقوت بگداخت چگونه پنبه را جا میتوان ساخت از آن صرصر که کوه از جا درآورد چه باشد تا خود احوال کفی کرد ز سیلابی که نخل اندازد از پای گیاهی کی تواند ماند برجای ✏ وحشی بافقی
گرفت و داد ساغر کوهکن را که درمان ساز غمهای کهن را ✏ وحشی بافقی
نه وحش دشتم و نه دام کهسار که بی دام اندر این دشتم گرفتار ✏ وحشی بافقی
نمایی روی گلگون را بدین سوی که تاگلگون نمایم از سمش روی وحشی بافقی
به نیرنگ کسان از ره فتاده به بوی ره درون چه فتاده ✏ وحشی بافقی
در این کار او سزد کاندیشه دارد مرا دربار سنگ ، او شیشه دارد ✏ وحشی بافقی
نشاط باده و دشت گلانگیز بساط خرم و گلگون سبک خیز ✏ وحشی بافقی
جهان آشوب ماه برقع انداز به گلگون پا درآورد از سرناز به صحرا تاخت از دامان کهسار نه مست مست و نه هشیار هشیار ز پی تازان بتان سر خوش مست یکی شیشه یکی پیمانه در دست گذشتی چون به طرف چشمه ساری به آب میفروشستی غباری ✏ وحشی بافقی
همان در رقص باشد زیر رانش اگر تازد جهان اندر جهانش ✏ وحشی بافقی
هوس را در گریبان اخگر افتاد صبوری را خسک در بستر افتاد ✏ وحشی بافقی