پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٤,٠٦٨)
شراب می به لب چون برد راح ارغوانی به کوثر داد آب زندگانی ✏ وحشی بافقی
بهم بر زد کمند صید پرویز بلای زهر گشت آشوب پرهیز ✏ وحشی بافقی
نگاه تبسم را درون غنچه ره داد به دست غمزه تیری از نگه داد ✏ وحشی بافقی
مانند عابد عبادت وار نگون بید موله در سمن زار سمن را سجده می بردی شمن زار ✏ وحشی بافقی
بید مجنون نگون بید موله در سمن زار سمن را سجده می بردی شمن زار ✏ وحشی بافقی
پیرایش دهنده روان پالایش کننده روان برون آرا ز عقل عافیت ساز درون پیرا ز عشق خانه پرداز ✏ وحشی بافقی
لاجوردی برنگ مینا آبی شد از آن دشت مینا فام دلگیر وزان گلگشت دلکش خاطرش سیر ✏ وحشی بافقی
چنان عشق فسونگر بسته دستم که هم خود بتگرم هم بت پرستم ✏ وحشی بافقی
نقاشی تصویرگری صورتگری ترسیم کردن رسم نمودن چو شد فارغ از آن صورت نگاری به پایش سر نهاد از بیقراری ✏ وحشی بافقی
پارچه ای نخی و سفید برای بستن زخم . . . . در قسمت بینی؛ تنزیب تخت بود. فقط سفیدی تنزیب بر چهراه اش جلب نظر می کرد. بیگانه آلبرکامو ترجمه کاوه میر ...
رسمی مرسوم عادی طبق قانون و قاعده . . . با همان لبخند زشت و مجازین و رسمانه و مؤدبانه ی فرانسوی که من از آن بسیار بیزارم. کتاب قمارباز داستایوفسکی ...
چو خورشید جمالم پرتو آرد به حربایی هزاران خسرو آرد ✏ وحشی بافقی
چو میل دل شدی سوی شرابش به اشک آمیختی صهبای تابش مگر از ضعف دل پرهیز می کرد که صهبا را گلاب آمیز می کرد ✏ وحشی بافقی
مغرور پر نخوت رسد چون کار آن مشکو به انجام کشد رخت اندر آن آن ماه خودکام ✏ وحشی بافقی
کم تحمل بی صبر کم طاقت که این بانوی ما بس ناصبور است مزاجش نازک و طبعش غیور است ✏ وحشی بافقی
نه رنجش از پی پا رنج باشد کند کاری که صاحب گنج باشد ✏ وحشی بافقی
هنرمند باهنر چیره دست صاحب هنر ماهر با مهارت که آیین هنرور آنچنان است که او را دل موافق با زبان است ✏ وحشی بافقی
خصوصا چون منی از بخت بدکار مدامم با هوسناکان فتد کار ✏ وحشی بافقی
افراد بوالهوس خصوصا چون منی از بخت بدکار مدامم با هوسناکان فتد کار ✏ وحشی بافقی
حکایت ماند بر لب نیم گفته شکسته مثقب و در نیم سفته ✏ وحشی بافقی
خوش پوش کسی که جامه از حریر و ابریشم پوشد جوابش داد کای ماه قصب پوش مبادت از خشن پوشان فراموش ✏ وحشی بافقی
احوال پرسی خوش و بش جویای حال و احوال کسی شدن نگه در حال پرسی گرم گفتار نه گوش آگاه از آن نی لب خبردار ✏ وحشی بافقی
هم وزن مساوی برابر همسنگ کشش بود از دو جانب سخت بازو به میزان محبت هم ترازو ز سویی حسن در زور آزمایی ز سویی عشق در زنجیر خایی ✏ وحشی بافقی
روشنی بخش دیده به راه آن غبار توتیاسای همه تن چشم مرد حیرت افزای ✏ وحشی بافقی
چرا دیوانه باشد کار سنجی که پوید راه تو بی پای رنجی ✏ وحشی بافقی
سنگ تراش مگر دیوانه است این سنگ پرداز که قانون عمل دارد بدین ساز ✏ وحشی بافقی
مهر آگین با مهر و عطوفت نهاده سر به دنبال دل خویش دلش تا با که باشد الفت اندیش ✏ وحشی بافقی
سنگ تراش به ما از سنگ فرسا کار شد تنگ که یکسان بود پیش او زر و سنگ ✏ وحشی بافقی
دانشمند پردانش خردمند بگفتند از فنون دانش آگاه دو صنعت پیشه آوردیم همراه ✏ وحشی بافقی
فرو جستند و رخ بر خاک سودند به دأب کهتران خدمت نمودند ✏ وحشی بافقی
از آنجانب عنان گیران امید رخ آورده چو ذره سوی خورشید ✏ وحشی بافقی
صنعت گران استادکاران هنرمندان چو شد نزدیک دید آن کارداران که رفتند از پی صنعت نگاران ✏ وحشی بافقی
گروهی دید از دور آشنا روی بزد مهمیز و گلگون تاخت ز آنسوی ✏ وحشی بافقی
پر از گل گلگون نشاط باده و دشت گل انگیز بساط خرم و گلگون سبک خیز ✏ وحشی بافقی
با روی باز بدون پوشش صورت بدون برقع جهان آشوب ماه برقع انداز به گلگون پا درآورد از سرناز به صحرا تاخت از دامان کهسار نه مست مست و نه هشیار هشیار ...
مایه عشرت مایه خوش گذرانی صباحی از صبوحی عشرت اندوز خمار شب شکسته جرعهٔ روز ✏ وحشی بافقی
شکارچی صیاد کنون هر جا که هست اندر سواری ست شکار انداز کبک کوهساری ست ✏ وحشی بافقی
عنان افکن سوار کار چابک سوار هر آن جنبش که بر خاطر گذشته بدان میزان عنان انداز گشته ✏ وحشی بافقی
فرساینده سنگ کنایه از : سخت کوش پرتلاش جان سخت بود از سخت جانی سنگ فرسای به پرکاری سبک دست و سبک پای ✏ وحشی بافقی
هنرمند که می خواهم دو استاد و چه استاد دو استاد هنرورز و هنرزاد ✏ وحشی بافقی
هنرمند باهنر که می خواهم دو استاد و چه استاد دو استاد هنرورز و هنرزاد ✏ وحشی بافقی
هر چیزی که طرب انگیزد بساطش را هوایی رغبت انگیز طرب ریز و طرب خیز و طرب بیز ✏ وحشی بافقی
بساطش را هوایی رغبت انگیز طرب ریز و طرب خیز و طرب بیز ✏ وحشی بافقی
بساطش را هوایی رغبت انگیز طرب ریز و طرب خیز و طرب بیز ✏ وحشی بافقی
مورد رغبت مورد خواهش بساطش را هوایی رغبت انگیز طرب ریز و طرب خیز و طرب بیز ✏ وحشی بافقی
بنایی را که باشد حسن بانی نهد اول پیش بر مهربانی بنای حسن را سست است بنیاد اساس عشق یارب بی خلل باد ✏ وحشی بافقی
ز چشم خوابناکش فتنه بر جست به خدمتکاری قدش کمربست ✏ وحشی بافقی
گریان محزون ز دنبال وداع گریه آلود فرو بارید اشک حسرت اندود ✏ وحشی بافقی
حسرت زده با حسرت ز دنبال وداع گریه آلود فرو بارید اشک حسرت اندود ✏ وحشی بافقی
با وفا وفادار من اول کآمدم بودم وفا کیش دگرگون کردم اینجا عادت خویش ✏ وحشی بافقی