پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٣,٩٦٩)
لباس زبر و خشن کنایه از افراد دون و زبون به لباس نیکان بدیها در خودی خس پوش داریم بده برقی که دود از خود برآریم ✏ وحشی بافقی
افتاده خاکی متواضع فروتن پست دون به خاک این قدر دادن رمز کاریست که عزت پیش ما در خاکساریست ✏ وحشی بافقی
افتادگی تواضع فروتنی بی ادعایی به خاک این قدر دادن رمز کاریست که عزت پیش ما در خاکساریست ✏ وحشی بافقی
کنگره قلعه کنگره قصر کنگره عمارت به دان عزت سرشتی آن کف خاک که زیب شرفه شد بر بام افلاک ✏ وحشی بافقی
کارهای بیهوده و بی ارزش انجام دادن ز چندین زادهٔ قدرت که داری کفی برداشتی از خاک خواری ✏ وحشی بافقی
جفت قرین باهم همدل همای و بوم بودندی بهم جفت به یک بیضه درون همخواب و همخفت ✏ وحشی بافقی
ترک کردن دوری نمودن احتراز کردن اجتناب کردن یکی بودی بد و نیک زمانه تفاوت پاکشیدی از میانه ✏ وحشی بافقی
آشنا دانا آگاه مطلع شناسا گر نمی کردی خرد را که از هم فرق کردی نیک و بد را ✏ وحشی بافقی
1_حقه کلک حیله دستا فسون 2_رنگ آمیزی خلق کردن بوجودآورد ایجاد کردن هر آن صورت که فرمودیش نیرنگ زدش سد بوسه بر پا نقش ارژنگ ✏ وحشی بافقی
1_توانایی زبردستی مهارت چالاکی 2_ظلم بیداد دست درازی زهی رحمت که کردی تیز دستی زدی بر نیستی نیرنگ هستی ✏ وحشی بافقی
پر از نقش پر از خم پر از راز پر از اندوه که دانستی که چندین نقش پر پیچ کسی داند نمود از هیچ بر هیچ ✏ وحشی بافقی
دلپسند خوب دلپذیر اگر نه رحمتت کردی قلم تیز که دیدی اینهمه نقش دلاویز ✏ وحشی بافقی
نااهل نامناسب ناجور بدرد نخور ورش خواهی همان نابود و ناباب شود نابودتر از نقش بر آب ✏ وحشی بافقی
روی برگرداندن روی برگاشتن گریختن در آن موقف که لطفش روی پیچست همه تدبیرها هیچست، هیچست ✏ وحشی بافقی
بدبختی سیه روزی بیچارگی فلاکت اگر لطفش قرین حال گردد همه ادبارها اقبال گردد ✏ وحشی بافقی
روشنی بخش روشن کننده چراغ چراغ افروز ناز جان گدازان نیازآموز طور عشق بازان ✏ وحشی بافقی
کسی که زنگ و جرس را به حرکت و صدا وا میدارد تمنابخش هر سرکش هواییست جرس جنبان هر دلکش نواییست ✏ وحشی بافقی
افسرده پژمرده غمگین خشمگین بلند آن سر که او خواهد بلندش نژند آن دل که او خواهد نژندش ✏ وحشی بافقی
رم کند رمیده شود چو خواهد کس به سختی شب کند روز ازو راحت رمد چون آهو از یوز ✏ وحشی بافقی
کسی که حرکات و رفتار شیرین دارد خوش رفتار و خوش برخورد یکی را ساخت شیرین کار و طناز که شیرینی تو شیرین ناز کن ناز ✏ وحشی بافقی
شکر افشاننده شکرپاش زبانهای شکرریز به شیرین نکته های حالت انگیز ✏ وحشی بافقی
شیرینی سنج به نام چاشنی بخش زبانها حلاوت سنج معنی در بیانها ✏ وحشی بافقی
حلاوت شیرینی به نام چاشنی بخش زبانها حلاوت سنج معنی در بیانها ✏ وحشی بافقی
بده گرمی دل افسرده ام را فروزان کن چراغ مرده ام را ✏ وحشی بافقی
پردرد غمگین غم آلود درد آلود پرسوز کرامت کن درونی درد پرورد دلی در وی درون درد و برون درد ✏ وحشی بافقی
جیوه در این معدن که زر سیماب گردید بسان کیمیا نایاب گردید پریشانی بسی دیدم چو سیماب که تا شد جمع این مشتی زر ناب ✏ وحشی بافقی
جان افروز جان بخش مگر شد خاطر من مهر جان تاب کزو گردید خاک ره زر ناب ✏ وحشی بافقی
تصویرگر تصویرنگار صورتگر نقشبند نگارگر نقاش چهره گر ز مو اندیشه را کردم قلم ساز شدم این لعبتان را چهره پرداز ✏ وحشی بافقی
ستمکاری ستمگری ظلم و جور کردن فغان از بی وفایان زمانه به افسون جفا کاری فسانه ✏ وحشی بافقی
پایگاه محل استقرار تخت گاه ز تاب تب خزانی شد رخ شاه به بستر تکیه زد از پایهٔ گاه ✏ وحشی بافقی
بیت اصلی زیباترین بیت پرمعنی ترین بیت چنین از یاری کلک جوانبخت نشیند شاه بیت فکر بر تخت ✏ وحشی بافقی
خوش اقبال خوشبخت چنین از یاری کلک جوانبخت نشیند شاه بیت فکر بر تخت ✏ وحشی بافقی
تیر خدنگش کرد صید اندازی آهنگ ز خون صید پیکان گشت گلرنگ ✏ وحشی بافقی
شکارچی شکارگر نخچیر گیر نخجیر ران صیاد خدنگش کرد صید اندازی آهنگ ز خون صید پیکان گشت گلرنگ ✏ وحشی بافقی
شبستان حرم محل آسایش چو خلوتخانه خالی شد ز اغیار نیاز و ناز را شد گرم بازار ✏ وحشی بافقی
نوعی ساز فتاد از مطربان خوش ترانه به عالم نغمهٔ چنگ و چغانه ✏ وحشی بافقی
پیاله سنگین چو خوانسالار بیرون برد خوان را ز می شد سرگران رطل گران را ✏ وحشی بافقی
سرسنگین مست سرخوش چو خوانسالار بیرون برد خوان را ز می شد سرگران رطل گران را ✏ وحشی بافقی
سفره پرداز خوالیگر رئیس آشپزخانه چو خوانسالار بیرون برد خوان را ز می شد سرگران رطل گران را ✏ وحشی بافقی
بار گران بار سنگین درخت پربار ز شاخ سبز گر گل شد گرانبار عیان قوس قزح را سد نمودار ✏ وحشی بافقی
نقاب روبنده پوشش صورت عروس گل نقاب از رخ گشوده رخ از زنگار گون برقع نموده ✏ وحشی بافقی
مروارید درخور تاج شاهان در درخشان شاهی که ای رایت خرد را درةالتاج به عقلت رأی دور اندیش محتاج ✏ وحشی بافقی
گوهر افشان درفشان گهربار از او منظور چون این حرف بشنید ز درج لعل گوهر بار گردید ✏ وحشی بافقی
هم قدم همراه همدم همسفر به ناظر همعنان گردید منظور ز حیرت در میان لشکری دور ✏ وحشی بافقی
آگاه مطلع خبردار دانا چنین می گوید آن از کار آگه چو با ناظر بشد منظور همره ✏ وحشی بافقی
مته وسیله سوراخ کردن گهر گر زخم مثقب برنتابد به بازوی بتان کی دست یابد ✏ وحشی بافقی
زینت زیور آرایه آرایش کشد چون ژاله در جیب صدف سر شود آخر شهان را زیب افسر ✏ وحشی بافقی
عشوه گری فسون سازی حیله گری دستان سازی جادوگری دلبری فلک ناگه کند افسونگری ساز رساند بی خبرشان پیش هم باز ✏ وحشی بافقی
دلفریب افسونگر نیرنگ باز چه کم گردد که از چشم فسونساز کنی در ساحری افسونی آغاز ✏ وحشی بافقی
نکته پرداز نکته گو برد ره نکته ساز معنی اندیش چنین ره بر سر گم کردهٔ خویش ✏ وحشی بافقی