پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٣,٥٠٣)
بد نهاد. بد طینت زشت نهاد . . . او نمی دانست که این بانو نیک سرشت یا سیاه نهاد است. شیطان لئوتولستوی ترجمه سروش حبیبی
منسوب به دم خونی . . مزاجی دموی و رویی سرخ و درخشان و دندانهایی سفید و لب هایی سرخ و زنده و موهایی نه چندان پرپشت. . . . شیطان لئوتولستوی ترجمه سرو ...
واحدی در سطح برابر با 1/09هکتار یا 10900 متر مربع که در روسیه استفاده میشود کافی بود که جنگل و چند قطعه زمین بایرشان را بفروشند و ملک اصلی سمیونوفسکا ...
چاقو کارد چو خوان برداشتند از پیش آنان زلیخا شکرگویان مدح خوانان نهاد از طبع حیلت ساز پر فن ترنج و گزلکی بر دست هر تن ✏ جامی
بسا زیبا رخ نیکو شمایل که سویش طبع مردم نیست مایل بسا لولی وش شیرین کرشمه که ریزد خون ز دل ها چشمه چشمه ✏ جامی
جای محنت کنایه از دنیا زندان چو یوسف را گرفت آن مرد سرهنگ به محنتگاه زندان کرد آهنگ ✏ جامی
تب و تاب چو یوسف از عزیز این تاب و تف دید چو موی از گرمی آتش بپیچید ✏ جامی
وفادار غلامان حلقه در گوش تو گشتند صفاکیش و وفاکوش تو گشتند ✏ جامی
گمان برد فکر کرد تصور نمود گمان زد شد که خواهد کام او داد به وصل خویشتن آرام او داد ✏ جامی
بگفت این و کشید از زیر بستر چو برگ بید سبزارنگ خنجر ✏ جامی
بی ذاتی بدگهری ناپاکی بدسرشتی عزیز این کج نهادی گر بداند به من صد محنت و خواری رساند ✏ جامی
بی مثل و مانند کنایه از خداوند به آن بیچون که چونها صورت اوست برونها چون درونها صورت اوست ✏ جامی
زلیخا بر درش قفلی دگر زد دگر سان قصه اش از سینه سر زد ✏ جامی
محل اقامت محل نزول آمدن محل فرود آمدن در آن خانه سخن کوتاه کردند به دیگر خانه منزلگاه کردند ✏ جامی
اطاعت کردن پیروی نمودن تسلیم گشتن بگفتا در گنه فرمانبری نیست به عصیان زیستن طاعتوری نیست ✏ جامی
رایحه بو تو کان آتشی من پنبه خشک تو باد صرصری من نفحه مشک ✏ جامی
1_بی حیایی بی شرمی 2_کم رویی بی توجهی کم توجهی کنون کز دیدن روی تو شادم ز بی رویی تو بس نامرادم ز بی رویی گذر رویی به من کن ز روی مهر با من یک سخن ...
1_بی شرمی بی حیایی 2_بی محلی کم رویی کم توجهی کنون کز دیدن روی تو شادم ز بی رویی تو بس نامرادم ✏ جامی
دستبند امضا ز دستینه دو ساعد دیده رونق ز زر کرده دو ماهی را مطوق ✏ جامی
قندیل ها قنادیل گهر پیوندش آویخت ریاحین بهر عطرش در هم آمیخت ✏ جامی
دست در گردن یار انداختن به هم بنشسته چون معشوق و عاشق ز مهر جان و دل با هم معانق ✏ جامی
صیقل کردن صاف کردن مرتب هر یک از لون دگر سنگ صقالت دیده و صافی و خوشرنگ ✏ جامی
ممهد فرش مرمر در ممرهاش موصل زآبنوس و عاج درهاش ✏ جامی
زندگی بخش جان بخش به نقش آفرینش چون زدی رای شدی از خامه لوح هستی آرای ✏ جامی
گسترده شده ممهد فرش مرمر در ممرهاش موصل زآبنوس و عاج درهاش ✏ جامی
ممهد فرش مرمر در ممرهاش موصل زآبنوس و عاج درهاش ✏ جامی
سقف گچبری شده بجستی بر شدی بر طاق اطلس بر ایوان زحل بستی مقرنس ✏ جامی
خط کش ابزار معماری چو بهر خط ز طبعش سر زدی خواست بر او آن کار بی مسطر شدی راست ✏ جامی
ز تشکیلش مجسطی سخت آسان ز تشکیک وی اقلیدس هراسان ✏ جامی
نقاش صورتگر نقشبند تصویرنگار صورت نگار بسازم چون ارم دلکش بنایی بگویم تا در او صورت گشایی ✏ جامی
هر آن معشوق کز عاشق نفور است به صورت گرچه نزدیک است دور است ✏ جامی عجب تر کان غلام از وی نفور است ز دمسازی و همرازیش دور است ✏ جامی
بدان هر مرغک انجیر خواره دهان برده چو طفل شیر خواره جامی
جدول کشیده ازان لوح مجدول خرده دانان رموز صنع حی پاک خوانان ✏ جامی
عنادل زان جلاجل نغمه پرداز درین فیروزه کاخ افکنده آواز ✏ جامی
زنگوله های زرین جرس های طلایی ز جنبش لمعه های نور در ظل دف گل را شده زرین جلاجل ✏ جامی
ز حلوا خرمنی هر خوشه از وی گرفته خسته جانان توشه از وی ✏ جامی
که چون یوسف ز لبهای شکر خا فشاند این تازه شکر بر زلیخا ✏ جامی
درخت نارنج درختانش کشیده شاخ در شاخ به تنگ آغوشی هم نیک گستاخ چمن نارنج بن را صحن میدان به کف نارنج و شاخش گوی و چوگان ✏ جامی
چتر داشتن کسی که چتر را برای حفاظت از صاحب مقامی در دست دارد درختانش کشیده شاخ در شاخ به تنگ آغوشی هم نیک گستاخ نشسته گل ز غنچه در عماری به فرقش نا ...
آغوش تنگ داشتن درختانش کشیده شاخ در شاخ به تنگ آغوشی هم نیک گستاخ ✏ جامی
گل سرخ به گردش ز آب و گل سوری کشیده گل سوری ز اطرافش دمیده ✏ جامی
کهنسالان پیران سالمندان چمن پیرای باغ این حکایت چنین کرد از کهن پیران روایت ✏ جامی
باغبان کسی که به امورات باغ و چمن بپردازد چمن پیرای باغ این حکایت چنین کرد از کهن پیران روایت ✏ جامی
پیراینده پیرایش کننده چمن پیرای باغ این حکایت چنین کرد از کهن پیران روایت ✏ جامی
ز من فصاد هر رگ را که کاود به جای خون غمت بیرون تراود ✏ جامی
ز نزدیک پدر دورم فکندند به خاک مصر معجورم فکندند ✏ جامی
چنان در لجه عشق توام غرق کزو خالی نیم از پای تا فرق ✏ جامی
بوالهوس ناپاک بی عفت که من دارم ز فضل ایزد پاک امید عصمت از نفس هوسناک ✏ جامی پس از کشتن به زیر پرده خاک به تو پیوندد این جان هوسناک ✏ جامی
دستور بد امر ناپسند وسوسه ز بدفرمای نفس معصیت زای نهم در تنگنای معصیت پای ✏ جامی
خوشبخت نیک بخت توانگر خوش آن بیدل که دولتیار گردد به گرد خاطر دلدار گردد ✏ جامی