پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٣,٩٩٣)
جان افروز جان بخش مگر شد خاطر من مهر جان تاب کزو گردید خاک ره زر ناب ✏ وحشی بافقی
تصویرگر تصویرنگار صورتگر نقشبند نگارگر نقاش چهره گر ز مو اندیشه را کردم قلم ساز شدم این لعبتان را چهره پرداز ✏ وحشی بافقی
ستمکاری ستمگری ظلم و جور کردن فغان از بی وفایان زمانه به افسون جفا کاری فسانه ✏ وحشی بافقی
پایگاه محل استقرار تخت گاه ز تاب تب خزانی شد رخ شاه به بستر تکیه زد از پایهٔ گاه ✏ وحشی بافقی
بیت اصلی زیباترین بیت پرمعنی ترین بیت چنین از یاری کلک جوانبخت نشیند شاه بیت فکر بر تخت ✏ وحشی بافقی
خوش اقبال خوشبخت چنین از یاری کلک جوانبخت نشیند شاه بیت فکر بر تخت ✏ وحشی بافقی
تیر خدنگش کرد صید اندازی آهنگ ز خون صید پیکان گشت گلرنگ ✏ وحشی بافقی
شکارچی شکارگر نخچیر گیر نخجیر ران صیاد خدنگش کرد صید اندازی آهنگ ز خون صید پیکان گشت گلرنگ ✏ وحشی بافقی
شبستان حرم محل آسایش چو خلوتخانه خالی شد ز اغیار نیاز و ناز را شد گرم بازار ✏ وحشی بافقی
نوعی ساز فتاد از مطربان خوش ترانه به عالم نغمهٔ چنگ و چغانه ✏ وحشی بافقی
پیاله سنگین چو خوانسالار بیرون برد خوان را ز می شد سرگران رطل گران را ✏ وحشی بافقی
سرسنگین مست سرخوش چو خوانسالار بیرون برد خوان را ز می شد سرگران رطل گران را ✏ وحشی بافقی
سفره پرداز خوالیگر رئیس آشپزخانه چو خوانسالار بیرون برد خوان را ز می شد سرگران رطل گران را ✏ وحشی بافقی
بار گران بار سنگین درخت پربار ز شاخ سبز گر گل شد گرانبار عیان قوس قزح را سد نمودار ✏ وحشی بافقی
نقاب روبنده پوشش صورت عروس گل نقاب از رخ گشوده رخ از زنگار گون برقع نموده ✏ وحشی بافقی
مروارید درخور تاج شاهان در درخشان شاهی که ای رایت خرد را درةالتاج به عقلت رأی دور اندیش محتاج ✏ وحشی بافقی
گوهر افشان درفشان گهربار از او منظور چون این حرف بشنید ز درج لعل گوهر بار گردید ✏ وحشی بافقی
هم قدم همراه همدم همسفر به ناظر همعنان گردید منظور ز حیرت در میان لشکری دور ✏ وحشی بافقی
آگاه مطلع خبردار دانا چنین می گوید آن از کار آگه چو با ناظر بشد منظور همره ✏ وحشی بافقی
مته وسیله سوراخ کردن گهر گر زخم مثقب برنتابد به بازوی بتان کی دست یابد ✏ وحشی بافقی
زینت زیور آرایه آرایش کشد چون ژاله در جیب صدف سر شود آخر شهان را زیب افسر ✏ وحشی بافقی
عشوه گری فسون سازی حیله گری دستان سازی جادوگری دلبری فلک ناگه کند افسونگری ساز رساند بی خبرشان پیش هم باز ✏ وحشی بافقی
دلفریب افسونگر نیرنگ باز چه کم گردد که از چشم فسونساز کنی در ساحری افسونی آغاز ✏ وحشی بافقی
نکته پرداز نکته گو برد ره نکته ساز معنی اندیش چنین ره بر سر گم کردهٔ خویش ✏ وحشی بافقی
عشرت خانه محل عیش و شادی محل خوشگذرانی در آن عشرت سرا مأوا نمودند به بزم شادمانی جا نمودند ✏ وحشی بافقی
نوای خوش آهنگ دلپذیر ز شیهه گاه جستن برسر خاک زدی گلبانگ ها بر رخش افلاک ✏ وحشی بافقی
چندانکه آنقدر که ازبس که بسان جام جم گیتی نمایی دو چشمش بسکه کردی روشنایی ✏ وحشی بافقی
اسب باره اگر فارس فرس را برجهاندی به جاسوس نظر خود را رساندی ✏ وحشی بافقی
به جست و جوی آن مجنون گمنام زند اینگونه گویای سخن گام ✏ وحشی بافقی
کوهسار کوهستان چو پر دلگیر می گردید از غار قدم می ماند بر دامان کهسار ✏ وحشی بافقی
بدطینت بدرفتار کژ رفتار بدکردار درونش چون درون زشت خویان غم افزا چون وصال تیره رویان ✏ وحشی بافقی
بدطینتی بدرفتار ی کژ رفتاری بدکرداری درونش چون درون زشت خویان غم افزا چون وصال تیره رویان ✏ وحشی بافقی
غمگین دردمند پر از درد ز خاک او ز راه سیل شد چاک در او شد سینه چاکی هرطرف چاک ✏ وحشی بافقی
ز ره پیمای این صحرای دلگیر به کوه افتد چنین آواز زنجیر ✏ وحشی بافقی
جهانگرد سیاح گردشگر الا ای پیک عالم گرد شبرو به روز تیره ام انداز پرتو ✏ وحشی بافقی
چو خوابش برد در چین دید خود را به جانان عشرت آیین دید خود را ✏ وحشی بافقی
پای بست گرفتار دربند وابسته به زنجیرکشیده محبوس به زنجیر جنون چون گشت پا بست سری بر زانوی اندوه بنشست ✏ وحشی بافقی
1_سلسله ها پیوسته ها زنجیرها 2_نام قلعه ای باستانی در شهرستان شوشتر که هرمزان خواهر زاده یزدگرد ساسانی در زمان حمله اعراب در آن حصین شد و مقاومت جانا ...
شیوایی روانی سخنوری چه خوش گفتند ارباب فصاحت خوشا درویشی و کنج قناعت ✏ وحشی بافقی
شمشیر تیز ز راه کین بلارک را علم کرد علم را با علمدارش قلم کرد ✏ وحشی بافقی
چنین تا شامگاهی جنگ کردند ز خون گاوه زمین را رنگ کردند ✏ وحشی بافقی
شاهرگ رگهای اصلی بدن کمند سرکشان از هر کناره به گردنها چو شهرگ آشکاره ✏ وحشی بافقی
نوعی گرز آهنین یلان را نرم گشت از گرز گردن نهاده سر به سینه همچو کسکن ✏ وحشی بافقی
کمان تخش از هر سوی میدان لب زه می گرفت از کین به دندان ✏ وحشی بافقی
تاختن حمله کردن یورش بردن سپاه از هر دو سو شد حمله آور پی خونریز برهم ریخت لشکر ✏ وحشی بافقی
گرزهایی با شش زائده آهنین چو نیزه خود آهن مانده بر سر چو شش پر جوشن پولاد در بر ✏ وحشی بافقی
تعظیم کننده ستایشگر اجازت داد خسرو کاو در آید به رنگ خاک بوسانش درآید ✏ وحشی بافقی
جاه مند ذوالجلال قدرتمند باشکوه باعظمت عظیم گدا از هوشمندی شاه گردد فقیر از هوش صاحب جاه گرد ✏ وحشی بافقی
عاقل خردمند خردپیشه عالم ز دانش یافت قدری آن خرد کیش که شاهش داد جا در پهلوی خویش ✏ وحشی بافقی
صف آرایندهٔ این طرفه لشکر چنین لشکر کشد کشور به کشور ✏ وحشی بافقی