پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٣,٧٥٧)
کان عاشق عامری نسب را مجنون لقب لبیب ادب را ✏ جامی
محل قرق بگریست که آن حمای لیلی ست چون کعبه حرامسرای لیلی ست ✏ جامی
چراگاه مرتع محل چرای علفخواران گشته رمه آهوان بسیار از سبزه و گل مه چراخوار ✏ جامی
گیاه نبات با من نه طعام نی شراب است نانم گیه آب من سراب است ✏ جامی
گفتا که بخوان نسیبی امروز از آتش عزه مجلس افروز در فرقت او نسیب می خواند وز هر مژه سیل اشک می راند ✏ جامی
گفتا که بخوان نسیبی امروز از آتش عزه مجلس افروز در فرقت او نسیب می خواند وز هر مژه سیل اشک می راند ✏ جامی
اینک سر و گوششان نشانمند از داغ و دروش آن خداوند جامی
عیالواریش اهل و عیال داشتن لیکن ز غم عیالمندیش می بود آهو هنوز بندیش ✏ جامی
صیاد شکارچی آورد و به صید پیشه بسپرد پا در ره عذر خواهی افشرد ✏ جامی
زن و بچه دار عیالوار لیکن ز غم عیالمندیش می بود آهو هنوز بندیش ✏ جامی
سرمه کشیدن سرمه سودن به سرمه آغشتن چشمش که ز سرمه خدایی آسوده بود ز سرمه سایی ✏ جامی
مانند خاشاک شبیه خس و خاشاک چون خاک رهم به کوی او بر خاشاک آسا به سوی او بر ✏ جامی
چشمش که ز سرمه خدایی آسوده بود ز سرمه سایی ✏ جامی
زلف چون صبحدم از غزاله خور پوشید زمین غلاله زر ✏ �جامی�
زلف طلایی چون صبحدم از غزاله خور پوشید زمین غلاله زر ✏ جامی
کوه خارا کوه سنگی جا قله کوه خاره می کرد در هر طرفی نظاره می کرد ✏ جامی
کشاورزان زارعان برزگران بر کشتوران درین نشیمن ویران ز تو صد هزار خرمن ✏ جامی
محفوظ در حصار قلعه بودن لیلی و چو مه به قلعه داری مجنون و به غار غم حصاری ✏ جامی
جغد بوم لیلی و ترانه گو به هر کس مجنون و صفیر کوف و کرکس ✏ جامی باغی تهی از گل و شکوفه بغداد بدل شده به کوفه بغداد به کوفگی نشانمند با کرگس و کوف ...
به سنگینی کوه کنایه از وقار داشتن لیلی و سکون به کوه وزنان مجنون و به کوه با گوزنان ✏ جامی
اشتیاق داشتن مشتاق بودن لیلی و سریر عشرت و ناز مجنون و نفیر شوق پرداز ✏ جامی
چاک کردن سینه چاک نمودن یقه دریدن خلقی ز پیش به دل زنان سنگ واو چاک فکن به سینه تنگ ✏ جامی
مانند شکوفه شبیه شکوفه انداخت شکوفه سان عمامه چون شاخ خزان رسیده جامه ✏ جامی
غمخانه محنت سرا سرای غم و اندوه دراین بیت کنایه از دنیا ور هستی ازین حیات دلگیر در غمکده فراق می میر ✏ جامی
بد صدا بد آواز بگشاد زبان سحر پرداز کای بد سخنان ناخوش آواز ✏ جامی
غم کده غم خانه ماتم سرا وآسوده زیم درین غم آباد از نام عروس و ننگ داماد ✏ جامی
ارزش نهادن سربر آستان نهادن کایند شب عروسی او حوران به بساط بوسی او ✏ جامی
بیهوده گوی یاوه گویی سخنان بی ارزش زن کای هرزه درای این بیابان بر بانگ درای خود شتابان ✏ جامی
کسی که سخنان بسیارگوید پرحرف حراف از بس که به عذر شد سخن کوش زد سینه نوفل از غضب جوش ✏ جامی
بی کینه بی غل وغش یکرنگ یک دل باشیم من و تو خویش با هم صافی دل و مهرکیش با هم ✏ جامی
آنگاه وانگهی تا در نظرت به پای ریزم وانهات به زیر پای ریزم ✏ جامی
مهربان مهرورز باشیم من و تو خویش با هم صافی دل و مهرکیش با هم ✏ جامی
خاص گردانیدن اهلیت پذیرفتن خواهم که بدین شرف تو هم نیز ممتاز کنیش ز اهل تمییز ✏ جامی
وصف شده برتر باشد ز هر که گویی موصوف به هر هنر که گویی ✏ جامی
سخنوری سخن گفتن چون خوان بکشید و سفره بگشاد نوبت به سخن گزاری افتاد ✏ جامی
وفادار فرمود که قیس نیک پیوند کامروز بود مرا چو فرزند ✏ جامی
مانند عرب ها شبیه اعراب بربست عمامه را عرب وار آورد شکوفه سرو او بار ✏ جامی
روسباهی رسوایی بی آبرویی حرفی که نه دانشش نگارد در نامه سیاه رویی آرد ✏ جامی
سحرآمیز بگشاد زبان سحر پرداز کای بد سخنان ناخوش آواز ✏ جامی
هنرمندی قیس هنری هنروری کرد در معرکه شان دلاوری کرد ✏ جامی
تهیدستی نداری تنگدستی تندخویی ترسم که بدین تهی درایی چون بی شتران ز پا درآیی ✏ جامی
کسی که سخنان تند و تیز گوید تندگفتار سخنان آتشین گفتن شد تیز سخن به سان شمشیر تهدید ده از زبان شمشیر ✏ جامی
کسی که سخنان درشت و تلخ گوید آن سخت جواب تلخ گفتار بگشاد در سخن دگر بار ✏ جامی
کسی که پاسخ های سخت و ناگوار گوید آن سخت جواب تلخ گفتار بگشاد در سخن دگر بار ✏ جامی
کسی که شیشه بشکند آشفتگی از سرش به در شد نی شیشه شکن که شیشه گر شد ✏ جامی
شیشه ساز کسی که شغل شیشه گری داند فردی که مصنوعات شبشه ای بسازد آشفتگی از سرش به در شد بین شیشه شکن که شیشه گر شد ✏ جامی
پسندیده قابل تحسین مدح شده عاقل پسند سر در ره هوشمندی آورد خاطر به خردپسندی آورد ✏ جامی
افراد دلتنگ افراد غمگین اندوهگین ها ناکامان با نوش لبان به عشقبازی با تنگدلان به دلنوازی ✏ جامی
ینان افکن تیرافکن تیرانداز نیزه انداز دیگر به سران کعبه مسکن از جعبه کعبه ناوک افکن ✏ جامی
ساکنان کعبه ساکنان مکه کنایه از افراد مقدس مأب دیگر به سران کعبه مسکن از جعبه کعبه ناوک افکن ✏ جامی