پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٣,٥٠٣)
درود تمام حیوانات نشخوارکننده مانند گوسفند و بز و گاو و گاومیش و گوزن و آهو و شتر و بزکوهی و. . . . همین مشخصه را دارند
با خرس در جوال رفتن کنایه از کاری بسیار ناهنجار انجام دادن
بلند رفیع بلندمرتبه سربه فلک کشیده
شجاعانه دلیرانه متهورانه جسورانه مردانه بی باکانه
فرش بی فراش پیچیده شود خانه بی مکناس روبیده شود ✏ مولانا
قدغن درست است معنی قرق کردن و منع کردن
می ترکیدند می شکفتند هر روز که صبح بردمیدی یوسف رخ مشرقی رسیدی کردی فلک ترنج پیکر ریحانی او ترنجی از زر لیلی ز سر ترنج بازی کردی ز زنخ ترنج سازی ...
هر روز که صبح بردمیدی یوسف رخ مشرقی رسیدی کردی فلک ترنج پیکر ریحانی او ترنجی از زر لیلی ز سر ترنج بازی کردی ز زنخ ترنج سازی زان تازه ترنج نو رسیده ...
نکته دان نکته پرداز دقیق نکته سنج ز روز و شام گشتی نکته انگیز شدی از ذکر مصر اندر شکر ریز ✏ جامی
فتاد از زخم آن در سینه اش چاک چو صید زخمناک افتاد بر خاک ✏ جامی
نکته دانی سخن دانی زلیخا چون بدید آن مهربانی ز لعل او شنید آن نکته رانی ✏ جامی
دارای نشانه دارای علامت دست نشان مرا هم دل به دام توست در بند ز داغ عشق تو هستم نشانمند ✏ جامی
قدت را گلبن بستان جان ساخت لبت را مایه قوت روان ساخت ✏ جامی
شبیه هلال مانند هلال هلال آسا شبی پشت خمیده نشسته در شفق از خون دیده ✏ جامی
صداقت راستی کنون هم در همان کارم که بودم بدان صدقت پرستارم که بودم ✏ جامی
خوابیدی چو بنشستی به خدمت ایستادم چو خسپیدی به پایت سر نهادم ✏ جامی
چو بنشستی به خدمت ایستادم چو خسپیدی به پایت سر نهادم ✏ جامی
قنداق نوزاد قماط از پرده دل کردمت ساز ز جانش رشته پیچیدم به صد ناز ✏ جامی
رفع قضا و بلا ولی روشن نشد کان را سبب چیست قضا جنبان آن حال عجب کیست ✏ جامی
حرف دل را زدن راز دل را بیرون ریختن ز تار اشک بست اوتار بر چنگ به دل پردازی خود ساخت آهنگ ✏ جامی
لبخند تبسم دهانش با رفیقان در شکرخند دلش چون نیشکر در صد گره بند به کام خویش می کردم شکر خند کنون در بندم از تو چون نی قند زده درج عقیقش خنده بر د ...
براق نورانی پر نور روز آن باشد که او شارق شود شب نماند شب چو او بارق شود ✏ مولانا
عندلیب ها بلبلان عنادل لحن دلکش بر کشیدند لحاف غنچه ازگل درکشیدند ✏ جامی
بنامیزد چه زیبا صورتی بود که صورت کاست و اندر معنی افزود ✏جامی پی تسبیح هر برگش زبانی بنامیزد عجب تسبیح خوانی ✏ جامی بنامیزد چه فرخ کاروانی کز ا ...
محافظ کاخ مراقب قلعه ز کنگردار کاخ شهریاری چو حارس دیده شکل کوکناری ✏ جامی
حاسدان حسودان بدخواهان بد نیت ها افراد تنگ نظر چنان زگریه غم بازدار چشم دلم که خنده ریز توانم گذشت بر حساد ✏ عرفی
چوب سرمه سرمه کشیده سرمه سا مکحل نرگسش از سرمه ناز ز مژگان بر جگرها ناوک انداز ✏ جامی مکحل ساخت چشم از سرمه ناز سیهکاری به مردم کرد آغاز ✏ جامی
خواب آلودگان بخواب رفتگان مقوس ابرویش محراب پاکان معنبر سایه بان بر خوابناکان ✏ جامی
خشخاش افیون ز کنگردار کاخ شهریاری چو حارس دیده شکل کوکناری ✏ جامی
تابان منور درخشنده صفای او نمود آیینه را رو درآمد از ادب پیشش به زانو ازان آیینه همزانوی او شد که فیض نوریاب از روی او شد به وی هر کس که هم زانو ...
بدان نرمی که گر افشردیش مشت برون رفتی خمیر آیین ز انگشت ز دست افشار زرین پس خمش شو بیا وین سیم دست افشار بشنو ✏ جامی
مانند خمیر شبیه خمیر عین خمیر بدان نرمی که گر افشردیش مشت برون رفتی خمیر آیین ز انگشت ز دست افشار زرین پس خمش شو بیا وین سیم دست افشار بشنو ✏ جامی
ترشحاتی قطراتی به زیر غبغب ار دانا برد راه بود گرد آمده رشحی ازان چاه ✏ جامی بگفتا صنعت آن صانعم من که از بحرش به رشحی قانعم من ✏ جامی
خوشبخت نیک بخت خوش اقبال ز فرقش تاج را اقبالمندی ز پایش تخت را پایه بلندی ✏ جامی
ابر بارنده ابر بارش زا محیطی چه گویم چو بارنده میغ به یک دست گوهر به یک دست تیغ ✏ �نظامی� برانگیخت رزمی چو بارنده میغ تگرگش ز پیکان و باران ز تیغ ...
مرا به هر مژه ای اشک بی اثر چسبد چو غرقه ای که به هر موج خطر چسبد ✏ �صائب�
اسیر دربند زندانی محبوس به فرمان شاه آن گرفتار بند به رامشگه آمد چو کوه بلند ✏ �نظامی� تطاول سر زلف تو و شبان دراز چه داند، آنکه گرفتار بند و سودا ...
در حال پرواز گفت: با من عندلیبی پرفشان اینک از آن بوستان آید همی ✏ �آذر بیگدلی� به دشت آمد از کوه دامن کشان بر آن، خیل مرغابیان پرفشان ✏ �آذر بی ...
خندان خنده رو چنان زگریه غم بازدار چشم دلم که خنده ریز توانم گذشت بر حساد ✏ �عرفی� جنونها خنده ریزد بر سر و برگ شعور ما اگر دل پرده بردارد که هشیا ...
عجز و ناله کردن آه و فغان کشیدن همه گر عجزنالی هاست بویی دارد از جرأت نفس در سینه خونین عاشق زار اینچنین باید ✏ �بیدل دهلوی� ندیدم مهربان دلهای ا ...
درود بر شما کلا کارهایی که در قدیم بعنوان کارهای روزمره انجام میشده ممنوع بوده هیچ ذکری از کارهایی که مربوط به دوران جدید است در آن لیست نیست
ناله کردن از ضعف و ناتوانی ضجه زدن ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را زحیرت برشکست رنگ بستم عجزنالی را همه گر عجزنالی هاست بویی دارد از جرأت نفس ...
دانشمند عالم خردمند باعلم و فضیلت زدم بوسه بر دستش آنگه به پای که ای دانش آرای فرخنده رای ✏ آذر بیگدلی
به فرمان شاه آن گرفتار بند به رامشگه آمد چو کوه بلند ✏ نظامی باشد امروز گرفتار بند تا چه زمان رای به قتلش دهند ✏ ملک الشعرا بهار
خندان لبخند به لب پرخنده خنده رو کوه غم بر خاطر آزاده ما بار نیست خنده رو چون کبک در دامان کهساریم ما ✏ صائب خنده رو سر ز دل خاک برآرد چون صبح غنچ ...
درحال پرواز پرواز کنان به دشت آمد از کوه دامن کشان بر آن، خیل مرغابیان پرفشان ✏ آذر بیگدلی
سگ سگان سگ کوچک گله رانده از خاندان شعیب به دنبال از اصحاب کهفش کلیب ✏ آذر بیگدلی
درحال پرواز پران هم آنجا عیان شد یکی پهن دشت پرنده پر افشان، چرنده به گشت ✏ آذر بیگدلی
غرق شده ای مغروقی مگر ناخدای خدا ناشناس نپذرفت از غرقه ای التماس ✏ آذر بیگدلی
غرور خودپسندی تکبر همه سرگرانی به هم داشتند مگر یونس اندر شکم داشتند؟! ✏ آذر بیگدلی