پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٣,٧٥٧)
طلب دارو کردن طلب درمان نمودن مقصود وی آنکه آن غم و رنج گردد ز دواگران دواسنج ✏ جامی
طبیبان پزشکان مقصود وی آنکه آن غم و رنج گردد ز دواگران دواسنج ✏ جامی
آشفته شد آشفته گشت حیران شد بهم ریخت ز آشفتگیش بسی بیاشفت وان راز نهان به دیگران گفت ✏ جامی
همدم الفت گرفته یار رفیق زین پیش به هم حریف بودیم چون لام و الف الیف بودیم ✏ جامی
سجاده نورد پارسایان دراعه نمای خودنمایان ✏ جامی
بیع کننده فروشنده بیاع متاع هوشیاری رقاص سماع بی قراری ✏ جامی
کسی که کارهای بیهوده انجام دهد جامی بگسل ز هرزه کاری تا نام به عاشقی برآری ✏ جامی
واقف ز کنوز آفرینش عارف به رموز اهل بینش ✏ جامی
حمایل از صوت وشاح و بانگ خلخال خنیاگر وجد و مطرب حال ✏ جامی
منصوبه گشای عرصه ناز محجوبه نشین پرده راز ✏ جامی
خندان پرخنده گشاده رو با هر که نه قیس خنده آمیز با هر که نه قیس در شکر ریز ✏ جامی
با هر پسری که خنده کردی بی بیع و شراش بنده کردی ✏ جامی
زیبان رویان فرشته صفتان دختران زیبا روزی که پریرخان آن حی بودند ز نر و ماده با وی ✏ جامی
عنوان پرداز نویسنده بوجود آورنده عنوانکش این صحیفه درد در طی صحیفه این رقم کرد ✏ جامی
دل ریش شکسته دل غمگین زین چیست بتر که دل فگاری برده شب فرقت انتظاری ✏ جامی
عاشق که کشد فغان به عیوق باشد ز هوای روی معشوق ✏ جامی افتاد جدا ز وصل معشوق بگذشت فغان او ز عیوق ✏ جامی
اشک ریزان هستم ز مژه سرشکباران چون دامن تو به روز باران ✏ جامی
آواز شادی ترانه خوانی از شادی می راند نشید شوق خوانان تا ساحت خیمه گاه جانان ✏ جامی می رفت چنین نشید خوانان از دیده سرشک لعل رانان ✏ جامی
عطر افشانی مشک افشانی باد دم او به مشک بیزی اخضر شجر و شکوفه ریزی ✏ جامی لیلی به دو زلف و مشکبیزی مجنون به دوچشم اشکریزی ✏ جامی
می راند نشید شوق خوانان تا ساحت خیمه گاه جانان ✏ جامی می رفت چنین نشید خوانان از دیده سرشک لعل رانان ✏ جامی
رژ زدن سرخاب مالیدن رویی ز حساب وصف بیرون گلگونه نکرده لیک گلگون ✏ جامی
جمع خلخال نوعی زینت که بر مچ پای بندند در نغمه به ساقشان خلاخل چون در کف مطربان جلاجل ✏ جامی
مانند فلک شبیه آسمان اختروش بی ماندگی از روش فلک سان پیشش همه کوه و دشت یکسان ✏ جامی
کوچکتر کوچکترین لیکن ز همه کهینه فرزند می داشت دلش به مهر خود بند ✏ جامی
زمین خاک چون خیمه درین بساط غبرا می بود مقیم کوه و صحرا ✏ جامی کم داشت درین بساط غبرا جز انس به وحشیان صحرا ✏ جامی
عقد و بند عاقل خردمند خود را برهان ز حیله عقل و آزاده شو از عقیله عقل ✏ جامی
روضه بهشت رضوان آن گشت به عادلی نکونام در روض رضا گرفت آرام ✏ جامی
پیران مسالک طریقت شیران مهالک حقیقت ✏ جامی
آن مقرعه زن به کوس دعوی وین جلوه ده عروس معنی ✏ جامی
مانند آهن شبیه آهن بسوی آهن عشقیست فتاده آهن آهنگ سر بر زده از درونه سنگ ✏ جامی
چوگان عصا چوب دستی نیلوفر بوستان عشق است گوی خم صولجان عشق است ✏ جامی نارنج به شاخ پیش بینا گوی زر و صولجان مینا ✏ جامی
پرده نشین محجوب در حجاب پنهان بی پرده جمال دوست دیدی وز پرده به پردگی رسیدی ✏ جامی
آرزو حسرت خواهش نیاز بر عرش ز سایه ات رمیدی محمل سوی وایه ات کشیدی ✏ جامی آن طرفه رقم ز سر گرفتی زان وایه خویش برگرفتی ✏ جامی
تندرو سریع پرشتاب پرسرعت از زرده مهر گرم روتر وز خنگ سپهر تیزدو تر ✏ جامی نی باد و ز باد گرم روتر نی سیل و ز سیل تیزدوتر ✏ جامی
سریع السیر تندرو پرسرعت چابک شتابان از زرده مهر گرم روتر وز خنگ سپهر تیزدو تر ✏ جامی نی باد و ز باد گرم روتر نی سیل و ز سیل تیزدوتر ✏ جامی
سگ صفت سگ اخلاق پاچه بگیر تندخو شاهان به صفا موافق آهنگ وز سگ خویی سپاه در چنگ ✏ جامی
نویسنده زان حرف به سوی خامه آیند وز خامه به خامه زن گرایند ✏ جامی
ریسمانتاب هر جا بینند رشته تابی در گردنشان شود طنابی ✏ جامی
فکور اهل تفکر در راه تو عقل فکرت اندیش صد سال اگر قدم نهد پیش ✏ جامی
کسی که کارش ریسیدن رشته و نخ است ریسمان تاب ننهند ز زشته بر خرد بند گیرند به رشته ریس پیوند ✏ جامی
نویسنده کاتب در خط چو قلم فرو نمانند زان قصه خط نویس خوانند ✏ جامی
صفت اسفندیار فرزند گشتاسپ
سگ صفت بی صفت چو روبه گر شوی از نرم شادان کشندت پوست از سر سگ نهادان جامی
همان قنفذ است خارپشت جوجه تیغی که خنوسش چون خنوس قنفذست چون سر قنفذ ورا آمد شذست ✏ مولانا گر افتد بر خشن پوشی قرارت بود ز آفات چون قنفد حصارت جا ...
گرما و سرما غرض از جامه دفع حرو برد است ندارد میل زینت هر که مرد است جامی
شکم بارگی خوش خواری شکم پرستی به خوش پوشی و خوش خواری مکن خوی بتاب از راحت پشت و شکم روی جامی
افراد باتجربه تردستان کاربلدان متخصصین عمل کز معنی اخلاص عاریست به ذوق پخته کاران خام کاریست ✏ جامی
بادامهایی که بر تابوت اندازند کنایه از چشمان سیاه محل نگهداشتن نرگس در شعر کنایه از حدقه چشم است که چشمها در آن جای گرفته اند به چشمان خود انگشتان ...
کنایه از چشمان سیاه یار محل نگهداشتن نرگس در شعر کنایه از حدقه چشم است که چشمها در آن جای گرفته اند به چشمان خود انگشتان درآورد دو نرگس را ز نرگسدا ...
جای نگهداشتن نرگس در شعر کنایه از حدقه چشم که چشم ها در آن جای گرفته اند به چشمان خود انگشتان درآورد دو نرگس را ز نرگسدان برآورد جامی