پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٣,٧٥٧)
ساربان کاروان دار محمل دار بگفت این و عماری دار را خواست به روی خود عماری را بیاراست ✏ جامی
ز روی سختی یخ در آب منهل شده باد از زره سازی معطل ✏ جامی
به آن خوبان بستان را شمامه ز رعنایی معصفر کرده جامه ✏ جامی
تیزچنگ آماده پیکار ز گل پر داغ پشت و روی گلبن سمن در کندن رخ تیز ناخن ✏ جامی
بود پیدا در او شب های دیجور هزاران روزن اندر عالم نور ✏ جامی
رها شد خلاص شد رست از قید و بند خلاص شد آزاد شد دست می زد چون رهید از دست مرگ سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ ✏ مولوی گرفتاریم در پیچ و خم او ر ...
گل مژه زائده ای گوشتی که در کنار جشم پدید آید شد از ناخن به رخ گلگون خط افکن چو عرق ناخنه در چشم روشن ✏ جامی
پایان دهنده عمر امان نبود ز چرخ عمر فرسای که ساید بر رکاب دیگرت پای ✏ جامی
امان نبود ز چرخ عمر فرسای که ساید بر رکاب دیگرت پای ✏ جامی
کنایه از سرای باقی منزل ابدی قدم زین تنگنای آز برداشت ره فسحت سرای راز برداشت ✏ جامی
تداوم طول کشیدن مداومت نمودن تمادی یافت ایام وصالش در آن دولت ز چل بگذشت سالش ✏ جامی
قفل بسته مسدود نهادش پیش آن سرو گل اندام مقفل حقه ای از نقره خام ✏ جامی
تبسم شکرخند خنده شیرین فتم در سایه سرو بلندت شکر چینم ز لعل نوشخندت ✏ جامی
آنکه عنان را در دست گیر کسی که زمام امور را بدست گیرد کسی که از کاری جلوگیری کند ستاده بر در اینک آن زن پیر که در ره مرکبت را شد عنانگیر ✏ جامی
دریافت کننده هوشمند عاقل دو صد جان خاک دریابنده شاهی که دریابد به آهی یا نگاهی ✏ جامی
بت سازان بت تراشان سازندگان بت پرستندگان بت ستایشگران بت که ای عشق تو را از زیر دستان بتان و بتگران و بت پرستان ✏ جامی
بت سازان که ای عشق تو را از زیر دستان بتان و بتگران و بت پرستان ✏ جامی
ز بس بر آسمان می شد ز هر سوی نفیری چاوشان طرقوا گوی ✏ جامی
میخ زده شده با میخ استوار شده به هر سمش هلالی بسته از زر ز سیم اختر رخشان مسمر ✏ جامی
نوعی ساز دهنی ساخته شده از نی بدو کردند نی بستی حواله چو موسیقار پر فریاد و ناله ✏ جامی
لخت عریان برهنه بدون پوشش معطل گردن از طوق مرصع معرا عارض از زربفت برقع ✏ جامی
واژگون وارونه نه سر نی پای بود از بخت واژون ز بزم وصل همچون حلقه بیرون ✏ جامی
به جرم خویش کرد اقرار مطلق برآمد زو صدای حصحص الحق جامی
سرای پر از غم و ماتم به یادش روی در ویرانه ای کرد وطن در کنج محنتخانه ای کرد ✏ جامی
غم سرا غم آهنگ غمگین نوا صدای پر از غصه صوت پر از ماتم زلیخا بود مرغ محنت آهنگ جهان چون خانه مرغان بر او تنگ ✏ جامی
محل حرمان محل یاس و نا امیدی کنایه از دنیا فلک کو دیر مهر و زود کین است درین حرمانسرا کار وی این است ✏ جامی
ظاهر شدن به جرم خویش کرد اقرار مطلق برآمد زو صدای حصحص الحق جامی
جفاکار ستمکار ظالم جفایی گر رسد او را ز جافی کنون واجب بود آن را تلافی جامی
اشارت کرد کز زندانش آرند بدان خرم سرابستانش آرند جامی
مصایب شداید گرفتاری سختی به جز ایزد نماند او را پناهی که باشد در نوایب تکیه گاهی جامی
وصف کننده. بیان کننده توصیف کننده بگفتا گاو و خوشه هر دو سالند به اوصاف خودش وصاف حالند ✏ جامی
بگفتا باید ایام فراخی که ابرو نم نیفتد در تراخی ✏ جامی
با شرف شرفمند شرافت مند باشرافت ز یوسف ما به جز پاکی ندیدیم به جز عز و شرفناکی ندیدیم ✏ جامی پیام آورد کای شاه شرفناک سلامت می رساند ایزد پاک ✏ ج ...
بفکر گناه بودن درفکر گناه بودن درصدد گناه بودن در اندیشه گناه بودن مرا پیشه گناه اندیشگی نیست در اندیشه خیانت پیشگی نیست ✏ جامی
ماتم سرا محنت سرا ماتم کده اگر خواهد ز من بیرون نهم پای ازین غمخانه اول گو بفرمای ✏ جامی
حاکم شاه پادشاه صاحب مقام چو رو سوی شه مسندنشین کرد به وی یوسف وصیت اینچنین کرد ✏ جامی
جایگاه جوانمردی که سوی شاه می رفت به مسندگاه عز و جاه می رفت ✏ جامی
خوش طالع خوشبخت نیکبخت به روزگار بپرسیدی ازان پس حال او را جمال روی فرخ فال او را ✏ جامی
شب آمد عاشقان را پرده راز شب آمد بی دلان را غصه پرداز ✏ جامی
گمان میکند فکر میکند تصور می نماید گماند کزو بگذری راه نیست و گر در زمانه جز او شاه نیست ✏ فردوسی
وگر فام خواهی بیاید ز راه درم خواهد از مرد بی دستگاه نباید که یابد تهیدست رنج که گنجور فامش بتوزد ز گنج ✏ فردوسی
کشاورز برزگر باغبان زارعت کار ببارید برگل به هنگام نم نبد کشتورزی ز باران دژم فردوسی
خلق و خو سرشت طبیعت رفتار وگر خود بود آنک خوانیم خیم که با او ندارد دل از دیو بیم ✏ فردوسی
بایسته شایسته ارجمند سخنهای باینده گویم کنون که دل را به شادی بود رهنمون ✏ فردوسی
خوشنودی شادکامی وزین گوهران گوهر استوار تن خشندی دیدم از روزگار ✏ فردوسی
همان خوش منش مردم خویش دار نباشد به چشم خردمند خوار ✏ فردوسی
بدو گفت کاندر جهان مستمند کدامست بد روز و ناسودمند ✏ فردوسی
سقوط
بشوریده آشفته کرده پریشان نموده نبرده آن هوا آب و گلش را بشولیده نکرده سنبلش را ✏ جامی
قرمز کم رنگ رنگ صورتی نهادی بند بر دل از دوالش ز خون دیده دادی رنگ آلش ✏ جامی