دل بخود بازآور و آرام گیر
جمع کن خود را بشولیده ممیر.
عطار ( از سروری ).
نه یکران آسوده را برنشینی نه جغد بشولیده را برنشانی.
( شرفنامه منیری ).
برسر آتش سودای توام سوخت جگراینهم از کار بشولیده خام دل ماست.
( از سروری بدون ذکر نام شاعر ).
|| دیده و دانسته. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ) ( سروری ). || آشفته و پریشان. || کارسازی کرده. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). کارگزارد. ( سروری ). || دیوانه و دل زده. ( مؤید الفضلاء ). || کارآزموده و دانا. ( ناظم الاطباء ). بینا. || متحیر و درمانده شده ، گشته. رجوع به شعوری ج 1 ورق 209 و پشولیدن شود.