پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٣,٥٠٣)
بیمار مریض ناسالم هرانکس که در جنگ سست آمدی به آورد ناتن درست آمدی ✏ �فردوسی
قلب گاه مرکز میان وسط بود لشکر قلب بر جای خویش کس از قلبگه نگسلد پای خویش ✏ �فردوسی
بدانید کاین تیرگردان سپهر ننازد به داد و نیازد به مهر ✏ �فردوسی
بدطینت بدسیرت بدخو بدجنس بدباطن بدنهاد بترس از بد مردم بدنهان که بر بدنهان تنگ گردد جهان ✏ �فردوسی
گزاف گویی لاف زدن منی کردن بدانید کان کو منی فش بود بر مهتران سخت ناخوش بود ✏ �فردوسی
پوشیده نهان ستیره بود مرد را پیش رو بماند نیازش همه ساله نو ✏ �فردوسی
کنیزک بدو گفت فردا پگاه شوند این بزرگان سوی جشنگاه ✏ �فردوسی
سازگار همراه رفیق سازوار هم رای چنین گفت پس با کنیزک به راز که ای پاک بینادل و نیک ساز ✏ �فردوسی
گلی که با آن مهر سازند برای مهر کردن مکاتبات نهانی به پالیزبان گفت شاه که از مهتر ده گل مهره خواه فردوسی
مرکب جوهر بفرمود تا شد به زندان دبیر به انقاس بنوشت نام اسیر بفرمود شاپور تا شد دبیر قلم خواست و انقاس و مشک و حریر ✏ �فردوسی
رسولان پیامبران پیام آوران به برهان صورت چرا بگروی همی پند دین آوران نشنوی ✏ �فردوسی
چندگاه مدتی زمانی به یک چندگه دیر بیمار بود دل کهتران پر ز تیمار بود ✏ �فردوسی
افراد والارتبه افراد عالی مقام بزرگان اشراف ز دهقان و تازی و پرمایگان توانگر گزیده گران سایگان فردوسی
افراد والارتبه افراد عالی مقام بزرگان اشراف ز دهقان و تازی و پرمایگان توانگر گزیده گران سایگان فردوسی
افراد والارتبه افراد عالی مقام بزرگان اشراف ز دهقان و تازی و پرمایگان توانگر گزیده گران سایگان فردوسی
چیزهای مورد علاقه نه پوشیدنی و نه بنمودنی نه افگندنی و نه پیسودنی ✏ �فردوسی
زبون خوار بی ارزش که بس زاروارند و بیچاره وار دهید این سگان را به جان زینهار ✏ �فردوسی
گمراهان که آواز بشنیدم از ناگهان بترسم که از گفتهٔ بی رهان ✏ �فردوسی
جز ایشان به بلخ اندرون نیست کس از آهنگ داران همینند بس ✏ �فردوسی
جاسوس مامور مخفی یکی جادوی بود نامش ستوه گذارنده راه و نهفته پژوه ✏ �فردوسی
لباس تابستانی بپوشید جاماسپ توزی قبای فرود آمد از کوه بی رهنمای چو جاماسپ را دید پویان به راه به سربر یکی نغز توزی کلاه ✏ �فردوسی
کشتزار هم اندر دژش کشتمند و گیا درخت برومند و هم آسیا ✏ �فردوسی
نوعی پارچه نفیس و با ارزش چو خورشید ز آن چادر لاژورد یکی مطرفی کرد دیبای زرد ✏ �فردوسی
جویای کار کسی که بدنبال کار یا انجام امری است که سیمرغ گوید ورا کارجوی چو پرنده کوهیست پیکارجوی ✏ �فردوسی
بدنهاد بدقیافه بدسیرت بدو گفت کای بد تن بدنهان نگه کن بدین کردگار جهان ✏ �فردوسی
شبیه سرهنگ بزرگ منش هرانکس که هستند سرهنگ فش که باشد ورا باره صد آب کش ✏ �فردوسی
جمع دینار که آمد یکی مرد بازارگان درمگان فرو شد به دینارگان ✏ �فردوسی
درم ها که آمد یکی مرد بازارگان درمگان فرو شد به دینارگان ✏ �فردوسی
مهار چوب کوچکی که در بینی شتر فرو کرده و به ریسمان بسته تا اختیار شتر را بدست گیرند برفتند و صندوقها را به پشت کشیدند و ماهار اشتر به مشت ✏ فردوسی
دشوار سخت شاق چنین گفت با او یل اسفندیار که کاری گرفتیم دشخوار خوار ✏ �فردوسی
دعوت کردن خرامی نیرزید مهمان تو چنین بود تا بود پیمان تو ✏ �فردوسی
عادل با انصاف معتدل کنون داد ده باش و بشنو سخن ازین نامبردار مرد کهن ✏ �فردوسی
سرکش سرکوب کننده نافرمان به رستم چنین گفت کای سرگرای چرا تیز گشتی به پرده سرای ✏ �فردوسی
افسرده بدو گفت سیمرغ کای پهلوان مباش اندرین کار خسته روان ✏ �فردوسی
نجار درودگر بفرمود تا درگری پاک مغز یکی تخته جست از در کار نغز برفتند بیداردل درگران بریدند ازو تختهای گران بفرمود تا تختهای گران بیارند از هر سوی ...
چیزی مانند چسب و سریشم سر تنگ تابوت کردند خشک به دبق و به عنبر به قیر و به مشک ✏ �فردوسی
کارگاه یکی گازر آن خرد صندوق دید بپویید وز کارگه برکشید به گازرگهی کاندرو بود سنگ سر جوی را کارگه کرده تنگ ✏ �فردوسی
خراشیده صورت صورت چنگ انداخته زن گازر از درد کودک نوان خلیده رخان تیره گشته روان ✏ �فردوسی
فقیر بی بهره غمگین به شهری که ما را ندانند کس که خواریم و ناشادگر دست رس ✏ �فردوسی
کسی که از دست رنج خود استفاده میکند بدو گفت ما دستکاران بدیم نه از تخمهٔ کامکاران بدیم ✏ �فردوسی
محل عرضه محل نمایش محل نشان دادن چیزی سپه گرد کرد آن زمان رشنواد عرض گاه بنهاد و روزی بداد ✏ �فردوسی
نیزه زوبین ژوپین ببخشید چیزی که بد بر سپاه ز اسپ و ز رمح و ز تیغ و کلاه ✏ �فردوسی
جنگ طلب جنگ افروز جنگجو چو دارا بیاورد لشکر به راه سپاهی نه بر آرزو رزمخواه ✏ �فردوسی
عالم دانا دانشمند حکیم با علم و دانش بدیشان بود دانشومند خوار درخت خردشان نیاید به بار ✏ �فردوسی
خشمگین عصبانی یکی نامه بنوشت نزدیک کید چو شیری که ارغنده گردد به صید ✏ �فردوسی
پادزهر تریاک تریاق ز دانایی او را فزون بود بهر همی زهر بشناخت از پای زهر ✏ �فردوسی
پرکننده جمع کننده پنهان کننده چو در کوه شد گنجها ناپدید کسی چهرهٔ آگننده ندید ✏ �فردوسی
برآمد خروش از بر گاودم دم نای سرغین و رویینه خم ✏ �فردوسی
پندآمیز عبرت آمیز نصیحت مند یکی پاسخ پندمندش دهیم سرش برفرازیم و پندش دهیم ✏ �فردوسی
روده هایش همه رودگانیش سوراخ کرد به مغز و به پی راه گستاخ کرد ✏ �فردوسی