پیشنهادهای دکتر احمد. ع. معینی (٣,٩٩٣)
وفاداری آیین وفا گری کنی ساز وآری سوی من جواب آن باز ✏ جامی
مانند خضر چون خضر به چشمه سار پیوست خورد آبی و خضروار بنشست ✏ جامی
لمس شده مالیده شده حس شده بپسوده به دست راحتت کیست مرهم بخش جراحتت کیست ✏ جامی
تشک رختخواب بستر سر با که همی نهی به بالین همخواب کیی به یک نهالین ✏ جامی
نیکوها زیبایان پری رویان زیبارویان از ابروی نیکوان کمان ساز وز غمزه خدنگ فتنه انداز ✏ جامی
طولانی دراز مفصل مشروح جامع در طی صحیفه مطول چون زلف سیاه خود مسلسل ✏ جامی
هم لباس مانند شبیه فندق سر و فستقی پر و بال همخرقه آسمان مه و سال ✏ جامی
نالان ناله کنان هر چند که ناله زارتر شد جان و دل او فگارتر شد ✏ جامی
هر چند که ناله زارتر شد جان و دل او فگارتر شد ✏ جامی
وقت چاشت هنگام چاشت در چاشتگهان طعامش این بود شب هم چو رسید شامش این بود ✏ جامی
عربها اعراب چون ورد عرابیان بیجیف نحن العرب است و نکرم الضیف ✏ جامی
باغبان صاحب باغ آمد به نیاز خواجه باغ کای باز سیاه گشته چون زاغ ✏ جامی
صیادان شکارچیان نخچیرگران می جست چو صید زخم خورده از صیدگران کناره کرده ✏ جامی
وقت چاشت هنگام چاشت لیلی گویان به ره درآمد تا نوبت چاشتگه سر آمد ✏ جامی
سعادت خوشبختی نیک بختی نیک سرانجامی لیلی ست ز هر سفر مرادم نی طالب سلمی و سعادم ✏ جامی
فرد بودن گوشه گیری وی راهسپر به پای تجرید تنها رو تنگنای تفرید ✏ جامی
خویشاوندان نزدیکان اقربا وی خانه خراب این خرابات رسته ز قبیله و قرابات وی راهسپر به پای تجرید تنها رو تنگنای تفرید ✏ جامی
رهسپار راهی وی راهسپر به پای تجرید تنها رو تنگنای تفرید ✏ جامی
برخوردار بهره مند کام روا محرومی ازو گرم جگر سوخت محظوظی دیگران بتر سوخت ✏ جامی
پارسال سال گذشته بگسل کفش از کف نگارین چون پاک شد از نگار پارین ✏ جامی
پگاه تر اول صبح صبح زود صبح پگاه گل قاعده وفا نورزید هر کس که پگه تر آمد او چید ✏ جامی
خاک بیختن خاک را الک کردن شخصی دیدش که خاک می بیخت وآخر بر فرق خاک می ریخت گفتا پی چیست خاک بیزی وز کیست به فرق خاک ریزی گفتا بیزم به هر زمین خاک ...
خاک بیختن خاک را الک کردن شخصی دیدش که خاک می بیخت وآخر بر فرق خاک می ریخت گفتا پی چیست خاک بیزی وز کیست به فرق خاک ریزی ✏ جامی دی کودک خاک بیز غ ...
صدای بلند صدای گوشخراش بلند آواز این طبل گران نوا نوازد وین پرده سینه کوب سازد ✏ جامی
طبال سرای این عروسی در پرده عاج و آبنوسی ✏ جامی
آن کس که فگار خار اویم دلخسته در انتظار اویم ✏ جامی
تهیدستان افراد مستمند افراد ندار افراد بی چیز کف های توانگران درم ریز دامان تهی کفان درم خیز ✏ جامی
زیرک کاردان کاربلد وادی وادی ز میش تا بز با چوپانان راد گربز ✏ جامی
آن کیسه تهی ز گنج پاشیش وین پر ز حواشی و مواشیش ✏ جامی
گروه گروه دسته دسته خیمه زده جوق جوق مردم گشته چو فلک زمین پر انجم ✏ جامی
پناه گیر در پناه گشته به گمان سایه نخجیر ز آسیمه سری به وی پنه گیر ✏ جامی
هر چشمه به کوه در خروشان سنگین دیگی پر آب خوشان ✏ جامی
گیتی ز هوای گرم ناخوش تفسان چو تنوره ای ز آتش ✏ جامی
پاره سنگ قلوه سنگ شد دشت ز ریگ و سنگ پاره طشتی پر از اخگر و شراره ✏ جامی
شبیه زبانه مانند زبانه کرد از رگ جان فتیله آن را بگشاد زبانه وش زبان را ✏ جامی
هم زور هم نبرد هماورد هم پنجه زور او پلنگ است ماؤای شبش شکاف سنگ است ✏ جامی
کان عاشق عامری نسب را مجنون لقب لبیب ادب را ✏ جامی
محل قرق بگریست که آن حمای لیلی ست چون کعبه حرامسرای لیلی ست ✏ جامی
چراگاه مرتع محل چرای علفخواران گشته رمه آهوان بسیار از سبزه و گل مه چراخوار ✏ جامی
گیاه نبات با من نه طعام نی شراب است نانم گیه آب من سراب است ✏ جامی
گفتا که بخوان نسیبی امروز از آتش عزه مجلس افروز در فرقت او نسیب می خواند وز هر مژه سیل اشک می راند ✏ جامی
گفتا که بخوان نسیبی امروز از آتش عزه مجلس افروز در فرقت او نسیب می خواند وز هر مژه سیل اشک می راند ✏ جامی
اینک سر و گوششان نشانمند از داغ و دروش آن خداوند جامی
عیالواریش اهل و عیال داشتن لیکن ز غم عیالمندیش می بود آهو هنوز بندیش ✏ جامی
صیاد شکارچی آورد و به صید پیشه بسپرد پا در ره عذر خواهی افشرد ✏ جامی
زن و بچه دار عیالوار لیکن ز غم عیالمندیش می بود آهو هنوز بندیش ✏ جامی
سرمه کشیدن سرمه سودن به سرمه آغشتن چشمش که ز سرمه خدایی آسوده بود ز سرمه سایی ✏ جامی
مانند خاشاک شبیه خس و خاشاک چون خاک رهم به کوی او بر خاشاک آسا به سوی او بر ✏ جامی
چشمش که ز سرمه خدایی آسوده بود ز سرمه سایی ✏ جامی
زلف چون صبحدم از غزاله خور پوشید زمین غلاله زر ✏ �جامی�