دیکشنری
مترجم
بپرس
عیالمندی
دنبال کنید
لغت نامه دهخدا
عیالمندی. [ م َ ] ( حامص مرکب ) عیالمند بودن. صاحب اهل و عیال بودن. عیالواری. عیالباری. عائله داری.
فرهنگ فارسی
دارای عیال بودن .
پیشنهاد کاربران
زن و بچه دار
عیالوار
لیکن ز غم عیالمندیش
می بود آهو هنوز بندیش
✏ جامی
+ عکس و لینک