خاکبیزی

لغت نامه دهخدا

خاکبیزی. ( حامص مرکب ) عمل خاک بیختن. عملی که خاکبیز می کند تا زر بدست آرد یا آنکه از خاک بیختن سودی برد :
خاک بیزی کن که من هم خاکبیزی کرده ام
تا ز خاک این مایه گنج شایگان آورده ام.
خاقانی.
ترا گفتند از این بازار بگذر خاکبیزی کن.
خاقانی.
هر زری کز خاکبیزی یافتم
بر سر این خاکدان خواهم فشاند.
خاقانی.
ز دریای او آب ریزی کنند
بر آن گنجدان خاک بیزی کنند.
نظامی.
|| کنایه از سفر و مسافرت و عزیمت باشد. ( آنندراج ).

پیشنهاد کاربران

خاک بیختن
خاک را الک کردن
شخصی دیدش که خاک می بیخت
وآخر بر فرق خاک می ریخت
گفتا پی چیست خاک بیزی
وز کیست به فرق خاک ریزی
گفتا بیزم به هر زمین خاک
تا بو که بیابم آن در پاک
وانگه که نیابش چو بیزم
از درد به فرق خاک ریزم
✏ جامی
خاک بیختن
خاک را الک کردن
شخصی دیدش که خاک می بیخت
وآخر بر فرق خاک می ریخت
گفتا پی چیست خاک بیزی
وز کیست به فرق خاک ریزی
✏ جامی
دی کودک خاک بیز غربال بدست
میزد به دو دست و روی خود را می خست
می گفت به های های کافسوس و دریغ
دانگی نبیافتیم و غربال شکست
خاک انداختن