بگفتند با نامور شهریار که ما بندگانیم با گوشوار ✏ فردوسی
بچک طعانه خرخانه خربط تبتل غذی لهجات شخولیدن
گزیت رز بارور شش درم به خرما ستان بر همین بد رقم فردوسی
آن خداوندان که ره طی کرده اند گوش...بانگ سگان کی کرده اند ✏ مولانا
دمگهه بلمه ضنت مساغ موفور پای کم
متصل نبود سفال دو چراغ نورشان ممزوج باشد در ....... ✏ مولانا
محیص سازوار آبستان اخترگوی نارسان کثبان مناصر
چون تو بسیاران........... ز بخت ریش خود بر کنده یک یک لخت لخت مولانا
بختیی ذباله تبوراک شغاف سغراق مثم
فخ ایقان شوم فال چاش سالفان
که اویست بر پادشا پادشا جهاندار و پیروز و فرمانروا جهاندار بر داوران داورست ز اندیشهٔ هر کسی برترست فردوسی
کسی را کجا تخم گر چارپای به هنگام ورزش نبودی بجای که چندین بورزید مرد جهود چو روزی نبودش ز ورزش چه سود. بماندند پیران بی پا و پر بشد آلت ورزش و ساز و بر. بشد رأی و اندیشه و کشت و ورز که مردم ز ورزش همی گیرد ارز. شما دیر مانید و خرم بوید به رامش سوی ورزش خود شوید. فردوسی
به فرمان او بود کاری که بود ز باژ و خراج و ز کشت و درود بیاندازه از ما شما را درود هنر با نژاد این بود با فزود ز یزدان وز ما بدان کس درود که از داد و مهرش بود تاروپود فردوسی
ود مستوی سکره پناغ مرضات توسیط
چو عیب تن خویش داند کسی ز عیب کسان برنخواند بسی ✏ فردوسی
بفرمود تا رفت پیش آرزوی همی بودش از آرزوی آرزوی ✏ فردوسی
چه گفت آن سخنگوی پاسخ نیوش که دیوار دارد به گفتار گوش ✏ «فردوسی
ز بهرام دارم به بخشش سپاس نیایش کنم روز و شب در سه پاس فردوسی
............................. ندارند کرگ ژیان را به کس فردوسی
آن حکیمی گفت دیدم هم تکی در بیابان زاغ را با لک لکی در عجب ماندم بجستم حال شان تا چه قدر مشترک یابم نشان چون شدم نزدیک و من حیران و لنگ خود بدیدم هر دوان بودند لنگ مولانا
شغاف دثار سله حنوط گبز
همی پیشه خوانی ز پیشه چه بیش همیشه ز هر کار پیشه است پیش ✏ «فردوسی
ضنتی نقلان بلمه مستنجم کهستان دمگهه
به دژ بر یکی جای تاریک بود ز دل دور با دخمه نزدیک بود ✏ «فردوسی»
به هر چارسو ساخت آن کارزار چنانچون بود ساز جنگ حصار ✏ «فردوسی»
. .... را با پلاس کینی نیست کین او با پرند ..........است خاقانی
برجه بجه مشتها مستنکر سغراق استقا
مثوم کندوری شوم فال فخ اوساخ
پشنگ نام دیگر کدام جنگاور سپاه افراسیاب است
مرا اندر این سوگ یاری کنید همه تن به تن سوگواری کنید ✏ «فردوسی»
پیل خود چه بود که سه مرغ پران کوفتند آن پیلکان را استخوان ✏ مولانا
داعی هر پیشه اومیدست و بوک گرچه گردنشان ز کوشش شد چو دوک بامدادان چون سوی دکان رود بر امید و بوک روزی می دود بوک روزی نبودت چون می روی خوف حرمان هست تو چونی قوی مولانا
عثار کودبان ترفع می لایید وحل
رخ های یازده و دوازدهم در داستان دوازده رخ در نبرد ایران و توران کدام هستند؟
آن یکی تا کعبه...... می رود وین یکی تا مسجد از خود می شود ✏ مولانا
اوستاخ ملق عثار گبز آیس
1_از آهو همان کش سپید است موی چنین بود بخش تو ای نامجوی 2_بپریم با مرغ و جادو شویم بپوییم و در چاره آهو شویم 3_چپ و راست گفتی که جادو شدست به آورد تا زنده آهو شدست 4_هنرها همه هست و آهو یکی که گردد هنر پیش او اندکی 5_ز بهر من آهو ز هر سو مخواه میان دو صف برکشیده سپاه 6_بدو گفت آزاده کای شیرمرد به آهو نجویند مردان نبرد
خردمندترین پادشاه در شاهنامه کدام است
بی خردترین سپهدار اساطیری ایران در کدام گزینه نام برده شده؟
تا سلیمان.......... معنوی در نیاید بر نخیزد این دوی ✏ مولانا