پیشنهادهای حسین کتابدار (٢٥,٨٦٦)
🔸 مترادف ها: advocate – promote – defend – support – endorse 🔸 مثال ها: • She championed environmental protection laws. او از قوانین حفاظت محیط ...
🔸 معادل فارسی: • جامعه ی دو طبقه ای سخت گیر • ساختار اجتماعی دو سطحی غیرقابل تغییر ________________________________________ 🔸 تعریف ها: 1. ** ...
نفرین منابع، که به عنوان پارادوکس فراوانی نیز شناخته می شود، پدیده ای است که در آن کشورهای غنی از منابع طبیعی مانند نفت یا مواد معدنی، اغلب با رشد اق ...
رَنتیِر ________________________________________ 🔸 معادل فارسی: • صاحب رانت / رانت خوار • دولت رانتی • درآمد غیرمولد از منابع یا دارایی ها ___ ...
🔸 مترادف ها: hall – theater – assembly hall – concert hall – lecture hall 🔸 مثال ها: • The school auditorium was filled with students. تالار مدرس ...
🔸 معادل فارسی: • کیف دستی • کیف رودوشی کوچک • کیف مدرسه ( قدیمی ) 🔸 مترادف ها: shoulder bag – school bag – knapsack – pouch – messenger bag 🔸 مثا ...
🔸 مثال ها: • The storage facility is located near the airport. انبار در نزدیکی فرودگاه قرار دارد. • She rented a storage facility to keep her ol ...
🔸 مثال ها: • The hotel foyer was decorated with chandeliers. سرسرای هتل با لوسترها تزئین شده بود. • Guests gathered in the foyer before the cerem ...
🔸 مثال ها: • The dictator committed heinous acts against his people. دیکتاتور اعمال شنیعی علیه مردمش مرتکب شد. • Murder is considered one of the ...
🔸 مثال ها: • The airline scheduled back - to - back flights. شرکت هواپیمایی پروازهای پشت سرهم برنامه ریزی کرد. • He watched back - to - back epis ...
🔸 معادل فارسی: • آهسته سوز • تدریجی • آرام و پیوسته - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( اصلی – استعاری ) :** چیزی که به آرامی رشد یا شدت می گیرد و ...
🔸 مترادف ها: long - distance – extended – protracted – drawn - out – enduring 🔸 مثال ها: • The company is prepared for the long haul. شرکت برای م ...
🔸 تعریف ها: 1. ** ( اصلی – رسمی ) :** چیزی که بیش از حد طولانی یا ممتد است، معمولاً فراتر از حد انتظار. - مثال: It was a long - drawn process. ...
🔸 مترادف ها: tireless – indefatigable – unwavering – persistent – relentless 🔸 مثال ها: • He showed unflagging energy throughout the campaign. او ...
🔸 مثال ها: • He received unstinting praise for his performance. او تحسین بی دریغی برای اجرای خود دریافت کرد. • Her unstinting efforts helped the ...
🔸 معادل فارسی: • پول را سریع خرج کردن • پول را هدر دادن • ولخرجی کردن • در زبان محاوره ای: پول رو آتیش زدن، پول رو دود کردن - - - ## 🔸 تعر ...
🔸 مثال ها: • You lost the bet, now pay up! شرط را باختی، حالا پولتو بده! • The landlord told him to pay up or leave. صاحبخانه به او گفت پولشو بد ...
اِسپلِرج 🔸 مثال ها: • He splurged on a new car. او برای یک ماشین جدید ولخرجی کرد. • Let’s splurge and go to a fancy restaurant tonight. بیایید ...
🔸 مثال ها: • The witness erringly identified the suspect. شاهد مظنون را به طور اشتباه شناسایی کرد. • He erringly believed the rumor. او شایعه ر ...
🔸 معادل فارسی: • قاضی ریاست کننده • قاضی ارشد جلسه • قاضی مسئول دادگاه - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( حقوقی – اصلی ) :** قاضی ای که مسئولیت ا ...
🔹 واژه/عبارت: **Assize / Assize court** ( اسم – حقوقی/رسمی، بیشتر در نظام قضایی فرانسه و بریتانیا ) اَسایز ## 🔸 معادل فارسی: • دادگاه جنایی • ...
🔹 واژه/عبارت: **Slated ( to do something ) ** ( صفت/فعل – رسمی/خبری/محاوره ای ) ## 🔸 معادل فارسی: • برنامه ریزی شده • قرار بودن • زمان بندی شد ...
🔸 معادل فارسی: • تحت بررسی • در حال تحقیق • زیر ذره بین بودن - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( حقوقی/خبری – اصلی ) :** وقتی فرد یا سازمانی توسط ...
🔸 معادل فارسی: • فهرست افراد برجسته • مجموعه چهره های سرشناس - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( اجتماعی – اصلی ) :** اصطلاحی برای اشاره به مجموعه ...
________________________________________ ________________________________________ 🔸 معادل فارسی: • محاکمه ی بی نتیجه • محاکمه ی باطل شده • رس ...
🔸 معادل فارسی: • تأیید پزشکی شدن • مجاز شناخته شدن • رفع مانع اداری یا پزشکی - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( پزشکی – اصلی ) :** وقتی فردی توسط ...
🔸 معادل فارسی: • نمایندگی کردن کسی • از طرف کسی عمل کردن • مدافع یا سخنگوی کسی بودن • در زبان محاوره ای: از طرف کسی حرف زدن - - - ## 🔸 تعری ...
مُلدی 🔸 مثال ها: • The cheese was mouldy and had to be thrown away. پنیر کپک زده بود و باید دور انداخته می شد. • The prison had mouldy showers an ...
🔸 معادل فارسی: • مسائل حل نشده • مشکلات بی پاسخ • موضوعات نادیده گرفته شده - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( رسمی – اصلی ) :** مشکلات یا موضوعات ...
🔸 معادل فارسی: • گرفتار مواد مخدر • آلوده به مواد • پر از اعتیاد و قاچاق - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( اجتماعی – اصلی ) :** توصیف مکانی یا ج ...
🔸 معادل فارسی: • نیاز به آرامش پس از نتیجه گیری • نیاز به روشن شدن حقیقت و پایان ماجرا 1. ( روان شناختی – اصلی ) : احساس یا نیاز فرد برای رسیدن به ...
🔸 معادل فارسی: • هیئت منصفه ی بلاتکلیف • هیئت منصفه ی بدون اجماع • در زبان محاوره ای: هیئت منصفه ای که به نتیجه نرسید 🔸 مثال ها: • The case resul ...
🔸 معادل فارسی: • با سرعت زیاد رد شدن • با شتاب انجام دادن • برق آسا گذشتن • در زبان محاوره ای: مثل تیر رفتن، با عجله رد شدن - - - ## 🔸 تعری ...
🔸 معادل فارسی: • راه پله • فضای پله • محوطه ی پله 🔸 مثال ها: • The victim was found in the stairwell. قربانی در راه پله پیدا شد. • The stairwel ...
🔸 معادل فارسی: • مجتمع مسکونی محصور • شهرک دارای دروازه و نگهبانی 🔸 مثال ها: • Gated communities are popular among wealthy families. شهرک های در ...
🔸 مثال ها: • The concert was available through a live feed. کنسرت از طریق پخش زنده در دسترس بود. • The police monitored the live feed from the CC ...
🔸 معادل فارسی: • مصنوعی به نظر رسیدن • صحنه سازی بودن • ساختگی جلوه کردن - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( محاوره ای – اصلی ) :** وقتی یک موقعیت ...
🔸 معادل فارسی: • جعبه ی پنل • جعبه ی کنترل ( برق یا سیستم امنیتی ) • در زبان محاوره ای: جعبه ی فیوز یا جعبه ی کنترل دزدگیر 🔸 تعریف ها: 1. ( برق ...
🔸 مثال ها: • He always carries a folding knife for camping. او همیشه برای اردو یک چاقوی تاشو همراه دارد. • The suspect had a folding knife in hi ...
🔸 تعریف ها: 1. ( فیزیکی – اصلی ) : جدا کردن یا بیرون کشیدن چیزی با زور و ناگهانی. مثال: He ripped out the page from the notebook. او صفحه ای را ...
🔸 مثال ها: • The evidence negates his claim. شواهد ادعای او را رد می کند. • Negating the problem won’t solve it. نفی کردن مشکل آن را حل نمی کن ...
🔸 معادل فارسی: • پیشاهنگی ( در معنای سازمان های جوانان مانند Boy Scouts ) • دیده بانی / شناسایی ( در معنای نظامی یا ورزشی ) • جستجو و بررسی ( برا ...
🔸 مثال ها: • He’s just a tenderfoot in hiking. او تازه کار در کوهنوردی است. • The tenderfoot struggled to ride the horse . تازه کار برای سوار شد ...
پَدَوان 🔸 مثال ها: • Obi - Wan Kenobi was once a Padawan of Qui - Gon Jinn. اوبی وان کنوبی زمانی شاگرد کوای گان جین بود. • She’s my padawan in c ...
## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( وظیفه – اصلی ) :** بیان وظیفه یا مسئولیت. - مثال: You are supposed to finish your homework. تو باید تکالیفت را تمام کنی. ...
🔸 مثال ها: • She’s not slow on the uptake; she just needs more time. او دیرفهم نیست؛ فقط کمی زمان بیشتر لازم دارد. • I was slow on the uptake an ...
🔸 معادل فارسی: • عقب مانده از روند • عقب تر از دیگران بودن • از جریان عقب افتادن • در زبان محاوره ای: از قافله عقب بودن - - - 1. ** ( محاور ...
🔸 معادل فارسی: • کُند بودن • بی حال بودن • تنبلی کردن - - - ** ( محاوره ای – اصلی ) :** حرکت کردن یا کار کردن خیلی کند و بی انرژی. - مثال: I ...
🔸 معادل فارسی • دیر رسیدن • در زبان محاوره ای: همیشه دیر کردن، وقت شناسی نداشتن 🔸 مثال ها • He’s running on CP time again—we’ve been waiting for a ...
🔸 معادل فارسی: • با زور پایین کشیدن • محکم کشیدن و برداشتن • در زبان محاوره ای: کشیدن پایین، با زور برداشتن - - - ## 🔸 تعریف ها: 1. ** ( فی ...