پیشنهادهای حسین کتابدار (٣٢,١٧٨)
🔸 معادل فارسی: • ( اصلی – مهارت اجتماعی ) توانایی جذاب بودن را داشتن، پُرمهارت بودن در برخورد با جنس مخالف • ( ورزشی ) سطح بازی خوبی داشتن، حرفه ای ...
🔸 معادل فارسی: • ( نوشیدنی ) یک جرعه مجانی، یک چشایی به حساب بار • ( عمومی ) یک نمونه رایگان، مزه آزمایی به حساب مؤسسه • یک لقمه یا یک جرعه برای امت ...
🔸 معادل فارسی: • ( دستگیری ) تور را پهن کردن روی، به دام انداختن، دستگیر کردن • ( کشف/لو رفتن ) رسوایی افشا کردن، پرده را کنار زدن • ( پایان دادن ) ...
🔸 معادل فارسی: • ( نوشیدنی معمولی بار ) نوع معمولی، نوع ساده، نوع پایه • ( به صورت on the house ) مجانی، به حساب بار، رایگان • ( خود بار/مکان ) خودِ ...
🔸 معادل فارسی: • ( زمان ) گذشتن، سپری شدن • ( حرکت ) از کنار چیزی رد شدن، عبور کردن • ( پیروی ) طبق چیزی عمل کردن، از چیزی تبعیت کردن • ( قضاوت ) بر ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه ) گیر افتادن، لو رفتن، نقش بر آب شدن • دستگیر شدن، گرفتار شدن ( توسط پلیس یا دشمن ) • کلاه سر رفتن، فریب خوردن، سرکیسه ش ...
🔸 معادل فارسی: • ( فعل ) شانه خالی کردن، زیر بار نرفتن، فرار کردن از مسئولیت • ( فعل ) عقب کشیدن، جا زدن ( عامیانه ) ، انصراف دادن به خاطر ترس یا تن ...
🔸 معادل فارسی: • ( درخواست لطف ) یه کمکی به من بکن، کاری برام بکن • ( دوستانه ) منو راه بنداز، یه کاری برام درست کن • ( در زمینه کالا/خدمات ) یه تخف ...
مَجِستْریت ( تکیه بر هجای اول ) 🔸 تعریف ها: 1. تعریف عمومی: یک مقام قضایی با اختیارات محدود در سطح محلی یا ابتدایی که معمولاً به جرایم جزئی، دعاوی ...
🔸 تعریف ها: 1. تعریف حقوقی ( اصلی ) : اصطلاحی در نظام قضایی ( به ویژه آمریکا ) که به وضعیتی اشاره دارد که در آن قاضی احتمال می دهد متهم پیش از برگز ...
🔸 معادل فارسی: • جلسه تعیین تکلیف بازداشت موقت، جلسه دادرسی بازداشت موقت ( رایج ترین معادل ها ) / جلسه تفهیم اتهام • جلسه رسیدگی به قرار بازداشت موق ...
🔸 معادل فارسی: ( عمومی ) دوباره پر کردن، دوباره ذخیره کردن، تمدید کردن ( نظامی ) دوباره سرباز شدن، تمدید دوره سربازی ( مواد مخدر ) دوباره جنس گرف ...
• ( اثر انگشت – تخصصی ) نهفته، مخفی، غیرقابل مشاهده با چشم غیرمسلح رد یا اثری از انگشت که بر روی سطحی باقی مانده اما با چشم غیرمسلح دیده نمی شود. برا ...
🔸 معادل فارسی: • توجه داشته باشید، بدانید، آگاه باشید • به اطلاع شما می رسانم، اخطار می شوید ( در متون رسمی/حقوقی ) • حواستان باشد، گوش به زنگ باشی ...
🔸 معادل فارسی: • ( فعل – برتری ) زدن، پشت سر گذاشتن، از چیزی بهتر درآمدن • ( فعل – ساختگی ) جعل کردن ( همراه با up ) • ( اسم – ورق ) برگ برنده، دست ...
🔸 معادل فارسی: • ( تحت اللفظی ) سوار شدن بر، پا بر ( چیزی ) باز کردن ( دو پا در دو طرف ) • ( مجازی – قدرت/سلطه ) مسلط شدن بر، چیره شدن بر، حاکم شدن ...
🔸 معادل فارسی: • ( از خنده ) مُردم، از خنده روده بر شده ام • ( از خجالت/شرمندگی ) مُردم از خجالت، خاک شدم • ( از تعجب/شوک ) بهت زده شدم، مات و مبهوت ...
🔸 معادل فارسی: حرف اضافه، به معنی "به نرخ"، "به قیمت"، "به ازای" به عنوان فعل در محاوره اینترنتی، "مَشن" کردن، تگ کردن، اشاره کردن به کاربری . صدا ...
🔸 معادل فارسی: • ناگهان شروع به آواز خواندن کردن • یکباره آهنگ یا ترانه ای را خواندن • ( در تئاتر/فیلم ) ناگهان وارد آواز شدن • ( محاوره ) پریدن وسط ...
🔸 معادل فارسی: • خبر ناخوشایند را به کسی دادن، خبر بد را شکستن • با ملایمت خبر بد را رساندن • ( عامیانه ) یه خبر بد رو به کسی گفتن 🔸 مثال ها: She d ...
🔸 تعریف ها: 1. ( علمی/انتقادی – اصلی ) : مجموعه ای از نظریه ها، روش ها، یا باورها که خود را به عنوان روان شناسی معتبر معرفی می کنند، اما فاقد شواهد ...
🔸 معادل فارسی: ( روانشناسی/عمومی ) خودمحوری، خودمرکزبینی، خودبنیادی ( رفتاری ) خودخواهی ( با ظرافت های معنایی متفاوت ) ، دیگرنادیدگی ( شناختی ...
🔸 معادل فارسی: ( فنی/اصلی ) فشنگ ساچمه زنی ( مخصوص کالیبر تفنگ و کلت ) ، ساچمه موش ( توصیفی ) فشنگ حاوی ساچمه های ریز 🔸 مثال ها: The most common ...
Fret about/over someone 🔸 معادل فارسی: • نگران کسی بودن، دلواپس کسی شدن • برای کسی حرص خوردن، خودش را خوردن ( عامیانه ) • با اضطراب به فکر کسی بود ...
🔸 معادل فارسی: • ( فیزیکی ) پایین آمدن از ( کوه، نردبان و . . . ) • ( مجازی – مواد/هیجان ) از خماری درآمدن، از اوج هیجان برگشتن به حالت عادی • ( مج ...
🔸 معادل فارسی: • ( با زحمت زیاد ) از خود درآوردن، به سختی تولید کردن • ( ادامه دادن با وجود سختی ) با فشار ادامه دادن، با ناخن کندن انجام دادن • ( د ...
🔸 معادل فارسی: ( صفت ) غیر اصل، بی نام ونشان، درجه چند، نامرغوب ( اسم ) برند درجه چند، کالای تقلبی، جنس بدردنخور ( عامیانه – برای شخص ) عجیب و غر ...
🔸 مثال ها: روزمره/ He tapped his fingers on the table impatiently. با بی صبری انگشتانش را روی میز کوبید. صنعت نفت/ The company tapped a new oil ...
🔸 مثال ها: ( توجیه یک اقدام سخت ) I know you're upset that I gave you a ticket, but fair is fair – you were parked in a handicapped spot. می دانم ...
🔸 معادل فارسی: • ( از شدت کار ) از پا درآمدن، جان به لب رسیدن • خیلی سخت کار کردن، مثل اسب کار کردن • با سرعت تمام دویدن، نفس بریده دویدن 🔸 مثال ها ...
🔸 معادل فارسی: • ( عامیانه – بسیار رایج ) افتضاح بود، داغون بود، مزخرف بود، مسخره بود • ( عامیانه – ابراز نارضایتی ) به درک رفتم، حال نداد، خیلی بد ...
🔸 معادل فارسی: • ( اصطلاحی ) تازه از راه رسیده، نوبرانه، بدون آشنایی با فرهنگ محلی • ( تحقیرآمیز ) خارجیِ تازه واردِ بی تجربه، دهاتیِ وارداتی • ( تو ...
🔸 معادل فارسی: • ( در سطح ) کوچک، جزئی، ناچیز، در حد پایین • ( برای شغل/فرد ) خرده پا، حقیر، بی اهمیت، درجه ی چندم • ( در قاچاق/جرم ) خرده فروش ( در ...
🔸 معادل فارسی ( بر اساس بافت اصلی ) : ( پلیسی/قاچاق مواد ) : پاکسازی کردن گوشه ی خیابان، به یک بساط مواد مخدر ( در یک گوشه ) حمله کردن. ( مجازی/ع ...
🔸 مثال ها: ( پوکر – معنای اصلی ) In poker, if you tip your hand, you might as well fold. در پوکر، اگر دست خود را رو کنی، بهتر است که اصلاً برگردی ...
مثال: He bought some pills online to make his johnson bigger, but they didn't work. ( او چند قرص اینترنتی خرید تا جانسونش/ penis را بزرگ تر کند، ا ...
🔸 معادل فارسی: ( در رابطه با افراد ) خود را از نظر روحی و روانی آماده کردن ( برای رویارویی با یک چالش، خطر یا حادثه ناخوشایند ) ( در رابطه با تجه ...
🔸 مثال ها: ( فرودگاهی ) The airport shuttle drops passengers right at the departure gate. سرویس رفت وبرگشت فرودگاه مسافران را مستقیماً پشت درِ سا ...
🔸 معادل فارسی: • شور و شوق پیدا کردن • عزم و انگیزه قوی داشتن • سوز و اشتیاق درونی پیدا کردن • ( محاوره ) جون گرفتن، همت کردن 🔸 مثال ها: ( ورزشی ...
🔸 معادل فارسی ( برای معنای دعوا/درگیری ) : • با کسی دعوا کردن، با کسی درگیر شدن • مقابله کردن با، رودررو شدن با • ( رقابتی ) با کسی رقابت کردن، به چ ...
🔸 مثال ها: ( مکانیک ) The squeaking noise stopped after I put some grease on the hinges. صدای جیرجیر بعد از اینکه به لولاها کمی گریس زدم قطع شد. ...
🔸 معادل فارسی: • ( پزشکی چشم ) مگس پران، لکه ی سرگردان در چشم • ( عمومی ) شناور، چیز شناور روی آب • ( اداری ) کارمند موقت/آزاد، نیروی ذخیره • ( بسکت ...
🔸 معادل فارسی: • ( دستوری به توقف ) ولش کن، رهایش کن، بسه دیگه • ( قطع کردن بحث ) بذار کنار، تمومش کن، دیگه بس کن • ( رها کردن موضوع ) موضوع را عوض ...
🔸 مثال ها: When the bully called him a loser, he just laughed and said, "Bite me. " وقتی آن زورگو به او گفت بازنده است، او فقط خندید و گفت: برو گم ...
🔸 معادل فارسی: • ( مذهبی ) قربانی، نذری، پیشکش ( به درگاه خداوند ) • ( کلی ) هدیه نذری، چیز وقف شده • ( آیین مسیحیت ) نان و شراب تقدیم شده در عشای ...
🔸 تعریف ها: 1. ( ابزار – اصلی ) : وسیله ای دستی که برای خم کردن دندانه های اره به چپ و راست ( به طور یک درمیان ) استفاده می شود تا پهنای برش ( kerf ...
دَکْری اوسیسْتاتَمی / دَکْریوْسیستوتومی 🔸 معادل فارسی: • داکریوسیستوتومی ( واژه مصوب فرهنگستان زبان و ادب فارسی ) • برش کیسه اشکی • شق کیسه اشکی ( ...
اسکیزْمَتیزَم / سیزْمَتیزَم / شِیسمَتیسم 🔸 معادل فارسی: • تفرقه گرایی، شقاق گرایی، آیین تفرقه • ( در مسیحیت ) بدعت تفرقه افکنی، حمایت از انشعاب در ک ...
🔸 معادل فارسی: • ( تاریخی – فلسفه ) مدرسی، متکلم مدرسی ( در قرون وسطی ) ( تاریخی – فلسفه مسیحی ) : یکی از الهی دانان یا فیلسوفان مکتب فلسفه مدرسی ...
( آلمانی و انگلیسی ) شوس 🔸 تعریف ها: 1. ( ورزشی – اسکی ) : حرکت مستقیم و با سرعت به پایین یک سراشیبی برفی، بدون انجام پیچ یا توقف؛ ضربدری که چوب ...