پیشنهاد‌های حسین کتابدار (٢٥,٩٢٥)

بازدید
٢٠,٢٢٦
تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

/دَمْزِل/ 🔹 معادل فارسی : دوشیزه / دختر نجیب زاده / بانوی جوان در خطر / دلبر افسانه ای 🔹 مثال ها: The knight rode forth to rescue the damsel from ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی : دختر جوان / دوشیزه / دخترک / خانم جوان ( عامیانه ) 🔹 مثال ها: She’s a clever lass with a sharp wit. اون دختر باهوشیه با ذهنی تیز. ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی : بانو محترم / زن اشرافی با لقب سلطنتی / شخصیت زنانه ی طنز در نمایش سنتی / خانم ( عامیانه ) 🔹 مثال ها: Dame Maggie Smith received t ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: اتاق فکر / گروه مشاوران نخبه / هسته ی فکری راهبردی / نخبگان تصمیم ساز Brain Trust اصطلاحی بود که نخستین بار در سال ۱۹۳۲ توسط روزنامه ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: رشته فرنگی / نودل / مغز ( عامیانه ) / کله ( طنز ) ( عامیانه – طنز ) : در زبان غیررسمی، noodle به عنوان لقب طنزآمیز برای مغز یا کله ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: ضربه ی سبک برای گل یا امتیاز / ورود با کارت یا دستگاه هوشمند / وارد کردن اطلاعات با ضربه ی انگشت / تماس گرفتن ( در زبان عامیانه ) مث ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: خِرَد ذاتی / عقل مادرزادی / فهم طبیعی و تجربی / درایت غریزی هوش و درایت طبیعی و ذاتی هست—نوعی از فهم که از تجربه، شهود، و غریزه میاد ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: عقل سلیم / فهم عامیانه ولی کاربردی / درایت تجربی / خِرَد روستایی درک عملی و عقل سلیم هست—نوعی از فهم که ممکنه علمی یا تحصیلی نباشه، و ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

/کُگ نِزِنس/ 🔹 معادل فارسی: آگاهی / ادراک / توجه رسمی / شناخت قضایی / نشان تشخیص ( حقوقی ) : در حقوق، cognizance به صلاحیت قضایی یا توجه رسمی دادگا ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی : تیزی ادراک / دقت حسی / شفافیت ذهنی / حدّت بینایی یا شنوایی 🔹 مثال ها: Visual acuity declines with age, especially without correct ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

/پِرس پِکَسیتی/ 🔹 معادل فارسی : تیزبینی ذهنی / درک نافذ و ژرف / بصیرت تحلیلی 🔹 مثال ها: The perspicacity of her remarks revealed a deep understand ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

/ˈکُو - جِن - سی/ 🔹 معادل فارسی : قوت استدلال / وضوح منطقی / توانایی اقناع 🔹 مثال ها: The cogency of his reasoning impressed the entire panel. وضو ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: رشد کردن از دل رنج / شکوفا شدن از طریق درد / تحول یافتن از دل سختی 🔹 مثال ها: She grew through pain after losing her mother, becomi ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: بهبود عاطفی | شفای احساسی | ترمیم روانی | 🔸 تعریف ها: ( روان شناختی – احساسی ) : فرآیند پذیرش، پردازش، و رهایی از احساسات دردناک یا ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: تلخی را در دل پروراندن | رنجش را نگه داشتن و تغذیه کردن | کینه را درون خود رشد دادن 🔹 مثال ها: He has been nursing bitterness ever ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: احساسات منفی در دل داشتن | کینه یا دلخوری پنهان نگه داشتن | رنجش درونی داشتن | دل چرکین بودن 🔹 مثال ها: She has been harboring ill ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: کینه به دل گرفتن | دل چرکین بودن | رنجش طولانی داشتن | از کسی دلخور ماندن 🔹 مثال ها: She still holds a grudge against him for what ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: بی خیالش شو | ردش کن | اهمیت نده | از شونه هات بندازش پایین | با بی تفاوتی ردش کن 🔹 مثال ها: She shrugged off the criticism and kep ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: از خودت بتکانش | بی خیالش شو | رهاش کن | بذار بره | از ذهنت بندازش بیرون 🔹 مثال ها: She was upset, but she shook it off and smiled. ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: بی خیالش شو | از ذهنت پاکش کن | اهمیت نده | ردش کن | ( معنای فیزیکی ) گردگیری کردن / پاک کردن سطح 🔹 مثال ها: She brushed off the cr ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: ایجاد ناراحتی | باعث اذیت شدن | ایجاد درد یا حس ناخوشایند | برهم زدن آسایش جسمی یا روانی 🔹 مثال ها: Tight shoes can cause discomfor ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: جو را خراب کردن | حال و هوا را از بین بردن | فضا را سرد کردن | حس خوب را نابود کردن 🔹 مثال ها: Her awkward comment really killed th ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: برانگیختن تحریک ( جنسی یا احساسی ) | ایجاد هیجان یا بیداری روانی | ایجاد میل جنسی یا واکنش فیزیولوژیک 🔹 مثال ها: Watching horror mo ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: کسی را هیجان زده کردن | برانگیختن احساسات یا اشتیاق | ( در برخی موارد ) تحریک جنسی کردن 🔹 مثال ها: The surprise party really got he ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: تحریک جنسی کردن کسی | باعث شهوت یا میل جنسی شدن | برانگیختن احساسات جنسی در کسی 🔹 مثال ها: That movie scene made everyone horny. او ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: باعث نعوظ شدن | تحریک جنسی کردن | برانگیختن شهوت ( در موارد استعاری ) علاقه ی شدید یا وسواس گونه داشتن به چیزی 🔹 مثال ها: That mode ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: باعث تحریک جنسی کسی شدن | باعث نعوظ شدن ( در مردان ) | باعث برانگیختگی فیزیکی شدن | ( در برخی موارد ) باعث شهوت یا هیجان جنسی شدن 🔹 ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 مثال ها: She greeted him with a coquettish smile. با لبخندی عشوه گرانه به او خوش آمد گفت. Her coquettish glance made him blush. نگاه دلبری کنند ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔹 مثال ها: In the flush of success, he overreached and lost everything. در اوج موفقیت، زیاده روی کرد و همه چیز را از دست داد. Regulatory overreac ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: غلبه کردن با زور یا فشار | تسلط یافتن | تحمیل کردن | چیره شدن | سلطه گر بودن | بیش ازحد میوه دادن ( در گیاه شناسی ) 🔹 مثال ها: She ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 مثال ها: The rebels planned to overthrow the dictatorship. شورشیان برای سرنگونی دیکتاتوری برنامه ریزی کردند. The overthrow of the monarchy chan ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 مثال ها: Traditional values still hold sway in rural communities. ارزش های سنتی هنوز در جوامع روستایی نفوذ دارند. The dictator held sway over t ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

The phrase "whore after" by itself is incomplete and somewhat unclear. It might refer to part of an expression or be related to a phrase or context i ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔸 تعریف: عبارت ex parte در حقوق و رویه قضایی به جلسات، تصمیم ها یا اقداماتی گفته می شود که فقط توسط یک طرف پرونده یا یکی از طرفین انجام می شود یا ات ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: زیادی مغرور بودن زیادی خودبزرگ بینی کردن خود را بزرگ تر یا مهم تر از حد واقعی دانستن زیادی اعتماد به نفس داشتن به شکلی که دیگران ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 مثال ها: He was just throwing the bull during the meeting; I wouldn’t take what he said seriously. او داشت در جلسه فقط چرت و پرت می گفت؛ حرف هاش ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

هُی پِ - لُی 🔹 معادل فارسی: توده ی مردم | عوام | مردم عادی | خلق الله | ( در برخی موارد ) رعیت یا عامه ی بی سواد 🔹 مترادف ها: the masses | the publ ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: قشقرق راه انداختن | دیوانه شدن از عصبانیت | واکنش هیستریک نشان دادن | از کوره در رفتن 🔹 مترادف ها: have a fit | go ballistic | flip ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: از کوره در رفتن | واکنش شدید نشان دادن | عصبانی شدن بی حد | قشقرق راه انداختن 🔹 مترادف ها: flip out | freak out | go ballistic | los ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: امتحان کردن / تلاش کردن / دست به کاری زدن / شانسی زدن 🔹 مترادف ها: give it a try | have a go | make an attempt | take a crack at | t ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٢

🔹 معادل فارسی: بررسی دقیق کردن | با دقت اندیشیدن درباره ی چیزی | بحث و مشورت کردن درباره ی موضوعی 🔹 مترادف ها: consider | ponder | reflect on | dis ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: ارزش امتحان کردن را دارد / بد نیست امتحانش کنی / شاید جواب بدهد / بی ضرر نیست، شاید بگیرد 🔹 مترادف ها: give it a try take a chance g ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 مترادف ها: optical – visual – eye - related – ophthalmic – retinal 🔹 مثال ها: The patient showed signs of ocular inflammation. بیمار علائم التها ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: مسابقه ی قایق رانی / رقابت سنتی آکسفورد و کمبریج / صورت ( عامیانه بریتانیایی ) 🔹 مترادف ها: rowing race – regatta – face ( slang ) ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

معادل فارسی: دهان ( عامیانه ) / صورت ( عامیانه ) 🔹 مترادف ها: mouth – face – lips 🔹 نمونه جمله ها: He got socked right in the kisser. یه مشت خورد ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: رد کردن با دلیل / اثبات نادرستی یک ادعا / پاسخ مستدل دادن / دفع کردن استدلال طرف مقابل ( رسمی و حقوقی ) : ارائه ی مدرک یا استدلال بر ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: مدت خیلی طولانی / سال هاست / از عهد بوق / قرن ها گذشته 🔸 مترادف ها: donkey’s years – ages – forever – yonks – eons 🔸 نمونه جمله ها: ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: مدت خیلی طولانی / سال هاست / از عهد بوق / قرن ها گذشته 🔹 مترادف ها: donkey’s years – dog’s age – ages – forever – eternity 🔹 نمونه ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
٠

🔹 معادل فارسی: سال ها و سال ها / مدت خیلی طولانی / قرن هاست / از عهد بوق 🔹 مترادف ها: ages – yonks – forever – eons – centuries 🔹 نمونه جمله ها: I ...

تاریخ
٦ ماه پیش
پیشنهاد
١

🔹 معادل فارسی: شخصیت پردازی / توصیف شخصیت / بازنمایی ویژگی های فردی / پرداخت شخصیت 🔹 مترادف ها: portrayal – depiction – representation – profile – ...