پیشنهادهای ژاسپ (٤,٣٣٥)
باویدن : بناکردن ، ساختن #قرآن موزه پارس
بازیدن = تکیه دادن . ( قرآن موزه پارس )
بازیده : تکیه داده شده، لم داده. ( قرآن موزه پارس )
منافق= دوتوی منافقان = دوتویان #قرآن موزه پارس
بشخیدن= شعله ور بودن
بزایی= دشمنی ، تخاصم ، کینوَری
بزا = متخاصم ، دشمنی کننده
بزستن / بزیدن = بغض داشتن ، کینه ورزیدن ، دشمنی داشتن. ( قرآن قدس )
بزِش= دشمنی ، کینه ، بغض بنگرید به : بزیدن
بزستن / بزیدن = بغض داشتن ، کینه ورزیدن ، دشمنی داشتن. ( قرآن قدس )
بَجاشتن = بجاردن ، آماده کردن ، مهیا کردن.
نِگشتن = فرو خوردن ، فرو بردن ، بلعیدن. ( قرآن قدس )
شیشیدن= با زبان بیرون آمده نفس نفس زدن . له له زدن ( قرآن قدس )
معترف = خواستوا ( قرآن قدس )
بشردن = منع کردن ، بازداشتن ، ممنوع کردن ، تحریم کردن #قرآن قدس
اَکاریدن
برشافیدن = خطاکردن
ورمسکیدن؟؟؟؟ کسی میداند؟
هسکیدن = خیره مانده ، دیدن بدون توجه کردن ، دیدن بدون ادراک و شناخت. ( قرآن فرس )
گویزیدن = کویزیدن ، گُنجیدن #قرآن قدس
فروکلاندن : تکاندن ، برافشاندن #قرآن قدس
فانیدگی = پاشیدگی ، افشاندگی
فانایی = افشانندگی ، فانندگی ر. ک فاندن
فانِش = افشاندن ، پاشِش
فانا = افشاننده فاندن
فاندن : پاشیدن ، پراکندن. وی شلوار وا کرد و میختن ( شاشیدن ) آغاز کرد و "می فاند" تا همه جامه ایشان پلید گشت و آن خود. ( #قرآن قدس )
فرخمیدن : بافتن ، سرهم کردن ، برساختن #قرآن قدس
دَوِستار = دَوِش ، دویدن ، دو ، شتاب
پُشتاب = آبِ پُشت
نیروا= قوی نیروایی= قدرت از ترجمان القرآن جرجانی
نیروا= قوی نیروایی= قدرت از ترجمان القرآن جرجانی
براَفزاییدن = اضافه کردن
اندرشَوی
گُندِش = اکتساب ، کشف ر. ک گندادن
گُندادن
رهانِستار = نجات ، رهایی
نجات = رهانِستار
رهانِستن = آزاد کردن ، رها کردن از ترجمه قرآن در" لسان التنزیل"
مَنبلی
پُرآمرغ رک: آمرغ
وَشرَک
کنگیزه ، وارن
وردوکه. [ وَ ک َ / ک ِ ] ( اِ ) جهاز عروسان بود که به خانه ی شوی آورند. ( فرهنگ جعفری )
ورنامه. [ وَ م َ / م ِ ] ( اِ مرکب ) . عنوان. ( برهان ) . آنچه بر سر کتابتها نویسند که به شرف مطالعه فلان برسد. ( برهان )
همخوندی هم خوند. [ هََ خوَ / خُن ْ ] ( ص مرکب ) نقطه مقابل. نقیض. ضد. ( برهان ) .
هامیان. ( اِ ) کیسه ای باشد که زر در آن کنند و بر کمر بندند. ( فرهنگ نظام ) ( فرهنگ رشیدی ) ( جهانگیری ) ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( ناظم الاطباء )
هیون. [ هََ ] ( اِ ) به معنی شتر باشد مطلقاً و به عربی بعیر خوانند و بعضی گویند هیون شتر جمازه است و بعضی شتر بزرگ را گویند و هرجانور بزرگ را نیز گفت ...
هکوی. [ هََ ک ْ / هََ ] ( ص ) تردد ( انجمن آرا ) . ( برهان )
یشک. [ ی َ ] ( اِ ) دندان بزرگ بود از آن ِ ددان. ( لغت فرس اسدی ) .
از ریشه اوستایی: ویز/ ویس به چم " اسکان داشتن ، اقامت کردن" ، در اوستایی جوان : ویسه به چم" خانه" و ویزایتی به چم "وارد شدن ، داخل شدن" #پوکورنی