پیشنهادهای ژاسپ (٤,٥٧٤)
به اوستایی "شَت" هوشَت = برش نیکو ، خوب بریده شده. ( فرهنگ اوستای بهرامی )
به پارسی "هُوش" ، به اوستایی "هوشیتی" به معنی خانه است.
بسیار ازرشمند و قیمتی ( اوستایی )
آیثَمَن / آیثَمَنِه به اوستایی به معنی "ارزشمند و قیمتی" است.
دُشمن و هَخمن : دشمن و دوست. ( اوستا )
نَسو = جنازه ، مُرده. ( اوستایی )
هووَزان= خوش تاز ، مناسب سواری، در خور راندن. #فرهنگ اوستای بهرامی
هِوَنت. به چم ملیله دوزی شده است. ( اوستایی )
به پارسی " وَر" ور کردن / بر کردن = پوشیدن لباس. ( دهخدا )
چورپور. ( اِ ) به معنی چور است. ( جهانگیری ) . بمعنی چور باشد که تذرو است و او را خروس صحرائی گویند. ( برهان ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) .
چوز ربا / چوزا. ( اِ ) پرنده ای است که آن را غلیواج گویند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء
چوکک. [ ک َ ] ( اِ ) جانورکی است که در ویرانه ها آشیانه کند و آن را بوم نیز گویند. ( جهانگیری ) . جغد را گویند
چهاربخت. [ چ َ/ چ ِ ب ُ ] ( اِ مرکب ) صلیب. خاج. ( دهخدا ) .
به اوستایی "کُروْ" مانند: کُروْ گوش = دارای گوش های خال خالی کُروْ دم = دارای دم خال خالی #فرهنگ اوستای بهرامی
کور= به اوستایی "کَوی / کَوَن"
کوریس: گردن بند ، سینه ریس ، زره ای که سینه و شانه و اطراف گردن را می پوشاند. ( #فرهنگ اوستای بهرامی )
کِرِس = لاغر و دراز ، نازک و باریک. ( #فرهنگ اوستای بهرامی )
کِرَنه = زیرشلواری ( اوستایی )
به اوستایی واژه "کِرَشو / کِرَهو" به چم "انبوه جمعیت ، شلوغی ، گردهم آیی مردم" است. # ( فرهنگ اوستای بهرامی )
به اوستایی "کابا / کاوا / کَوَ" به چم "جادوگری ، هنر سیاه" است. #فرهنگ اوستای بهرامی
به اوستایی "کرکس" به چم لاشه خوار است! ( #فرهنگ اوستای بهرامی )
به اوستایی " کَهرپون / کَهرپو /کهرب" به چم "خرچنگ و چنگار" است. ( #فرهنگ اوستای بهرامی )
"سینه ریس" درست آن است!
وَرداک ( متغیر ) های آماری به پارسی: ( همان طور که می دانید برابر Variable باید مانند خود آن با پسوند های Passive ساز ، ساخته شودن مانند "آک" یا "اید ...
نرمنشی = 1 - گندآوری ، جنگ آوری 2 - زن بارگی ، چهار خایگی ( دهخدا ذیل چهار خایه )
در فارسی "مادر" گاهی مانند Matter به معنی عنصر و ماده به کار می رفته است. چهار مادران : چهار عنصر اصلی ، چهار آخشیج. ( دهخدا )
چهره شدن. [ چ ِ رَ / رِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) مقابل شدن. ( غیاث اللغات ) ( از آنندراج ) . روبرو شدن. مواجه شدن. روبارو شدن. رودررو قرار گرفتن. ( دهخدا ...
چهره گردیدن. [ چ ِ رَ / رِ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) مقابل شدن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) . روبرو شدن. مواجه شدن. مقابل شدن. رودررو قرار گرفتن. راست ...
چهره نویسی
چهکره. [ ] ( اِ ) انبار و جای نگهداری چوب و چیزهای دیگر باشد . ( دهخدا ) ( مجمل التورایخ گلستانه )
چُیا . ( اِ ) تل و تپه و پشته. ( دهخدا )
چیانیدن. ذبح کردن. ( دهخدا ) ( نفیسی )
چیچاب. ( اِ صوت ) ماچ و صدای لبها در هنگام بوسیدن. ( ناظم الاطباء ) .
باز چیدن
چیزو. ( اِ ) خارپشت بزرگ. ( از برهان ) ( از آنندراج ) . خارپشت. ( ناظم الاطباء )
چیک. ( اِ ) زنجره. ( یادداشت مؤلف دهخدا ) .
چیلانگر. [ گ َ ] ( ص مرکب ) کسی که چیلان یعنی آلات و ادوات آهنی سازد. چیلان ساز. آنکه افزار آهنین کوچک سازد. ( دهخدا )
چیلان. ( اِ ) عناب را گویند. ( جهانگیری ) ( برهان ) ( انجمن آرا )
چیلک. [ ل ُ ] ( اِ ) ریسمانهائی است که از برگ خرما و جز آن بافته میشود.
چیله. [ ل َ / ل ِ ] ( اِ ) ریزه های هیمه. خاشاک. هیزم. هیزم ریزه. هیمه خرد. ( دهخدا )
همریشه ی آن در پارسی " اَخش " به چم "چشم" است.
سارت = کاروان ( تجاری ، زیارتی و. . . ) سارتوا = رئیس کاروان ( به پهلوی ترفانی )
سارت = کاروان ( تجاری ، زیارتی و. . . ) سارتوا = رئیس کاروان ( به پهلوی ترفانی )
سیوه = یتیم ، بی پدر و مادر ( به پهلوی ترفانی )
سیوه = یتیم ، بی پدر و مادر ( به پهلوی ترفانی )
وینداد = کشف ، یافت. ( ترفانی ) ن. ک: ویدن / ویدانیتن
#نظر شخصی " وَس" در پهلوی و اوستایی به معنی "خواستن و آرزو کردن" بوده است. همچنین ما در ترفانی واژه های "وَسایه" و "وَسیه" را داشته ایم. که بسیار ما ...
تاوایی = قدرت، نیرومندی. ( پهلوی ترفانی )
تاوا / تاواگ = نیرومند ، قوی ، توانا ( پهلوی ترفانی )
شهران = قلمرو و اقلیم . ( ترفانی )