پیشنهادهای فانکو آدینات (١,٥٣٠)
مادیات: همتای پارسی این واژه ی عربی، این است: زانسِل zānsel ( اوستایی: زانثه zānşa با پسوند جمع لکی اِل )
15. Emptying the bucket and burying the contents in the garden was a daily task for my father. کار روزانه پدرم این بود که سطل را در باغ خالی می کرد ...
وراج: این واژه در سنسکریت از فعل ورج vrej بوده است به معنی 1ـ پیچ و تاب دادن ـ تحریف کردن. 2ـ ـ گردآوری ـ جمع کردن. 3ـ از هر چیزی نگهداری کردن. 4ـ عط ...
طلسم: این واژه در یونانی تلسمه telesma بوده ( و در سال 1637 به زبان فرانسه راه یافته و تلیسمن talisman شده است ) ( le Petit Robert 1 ) و از آن جا به ...
صومعه: همتای پارسی این واژه ی عربی، این است: منیستان manistān ( سغدی )
دیر dir ( در برابر زود ) این واژه در سغدی: qer؛ اوستایی: dirim؛ مانوی: der ( پایدار، آنچه و یا آن که زمان درازی بماند ) بوده است. دیر: deyr: ( پرستش ...
طول عمر: همتای پارسی این دو واژه ی عربی اینهاست: آیوس āyus ( سنسکریت ) اِژوان ežvān ( سغدی: žvāni ) .
زینت: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: zib ( دری ) زیور ( دری ) آمتیاک āmtyāk، اپسماک epasmāk ( سغدی ) غِنج ( لری )
ورود: همتای پارسی این واژه ی عربی، این است: ماویس ( سغدی )
تکریم ( برای زنده ) : قدردانی یا رفتاری ارجمندانه ( احترام آمیز ) و اخلاقی گاهی همراه با دادن پاداش مادی ( پول، کالا، مدال ) یا معنوی ( مدرک افتخاری، ...
بله: این واژه در عربی بَلی و حرف تصدیق و ایجاب است و: 1 - پس از پرسش می آید. مانند بله گفتن عروس. 2 - هنگام خطاب شدن می آید. آقای فرهادی! بله. 3 - ...
رقص سماع: همتای پارسی این دو واژه ی عربی، این است: ژوب žube ( سغدی: žubd: رقص ) فاشناسی fāŝnāsi ( سغدی: faŝnās عرفان با پسوند ی )
حربه: این واژه در عربی به معنی دشنه، کارد، خنجر، نیزه ی کوتاه و سرنیزه است؛ و به صورت جمع یعنی حراب به معنی نیزه زنی، بد دینی، گرفتن مال کسی و نیز رو ...
عزیز: این واژه که در عربی از ریشه عز ( با تشدید ز ) ساخته شده است، برگرفته از واژه ی اوستایی اَئُزه aoza به معنی گرامی داشتن است. پس عزیز واژه ای عرب ...
خطاب: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: ژای žāy ( سغدی ) پژوا pažvā ( سغدی: packvā ) پاراو ( کردی ) ایوشن ayuŝan ( اوستایی: aoŝan ) .
شیوع: همتای پارسی این واژه ی عربی در زبان پشتو این است: وَتون vatun.
فاحشه: فاحش در عربی به معنی 1 - فراتر رونده از حد و زیان آور برای مردم است. 2 - بادستر، سگ آبی. ( فرهنگ عربی - فارسی لاروس ) . در قرآن نیز فاحشه به ...
لک: این واژه که نام قوم بزرگی از مردمان باختر ایران است، در زبان پهلوی رک RAK به معنی قوچ جنگی است که در ایران باستان نماد فره ایزدی ( نور خدایی ) بو ...
نام چاویگ ( کردی ) اسم فعل. اعتماد. The battalion supply truck we left last night, it is a smoldering heap of twisted metal and failed hopes in the ...
حاجات: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: غوتان qutān ( سغدی ) وایان vāyān، دَروان darvān ( دری )
حاجت: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: غوت qut ( سغدی ) وایا vāyā، دَروا darvā ( دری ) آیپ āyap ( اوستایی: āyapta ) آیفت āyaft ( پهلوی و مانو ...
نیاز: این واژه در سنسکریت نیاسه nyāsa در اوستایی، پارتی، پهلوی، سغدی و مانوی نیاز بوده و از دو بخش ساخته شده است: نی ( نه ) و آز ( حرص، طمع ) ؛ یعنی ...
جرثقیل: همتای پارسی این واژه ی عربی، این است: سلینگ seling ( کردی )
حوائج: همتای پارسی این واژه ی عربی که جمع احتیاج است، اینهاست: نیازها، نیازِل ( نیاز با پسوند جمع ساز لکی اِل )
احتیاجات: همتای پارسی این واژه ی عربی که جمع احتیاج است، اینهاست: نیازها، نیازِل ( نیاز با پسوند جمع ساز لکی اِل )
احتیاج: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: نیاز ( اوستای، پهلوی، دری ) اپایست apāyast، استانک astānak ( پهلوی )
فاطمه: ماده شتر و مانند آن که بچه اش را از شیر گرفته باشند. ( فرهنگ عربی - فارسی لاروس، ترجمه سید حمید طبیبیان، چاپ پنجم 1373 انتشارات امیرکبیر )
آرشا: این نام در سنسکریت با همین گویش به معنی از تبار شاعر است، شاعر تبار. ( فرهنگ سنسکریت - انگلیسی مونیر ویلیامز چاپ 1964 )
زمخت: همتایان دیگر این واژه ی پارسی: نرگان nargān، نرک narak ( دری ) شدل ŝadal ( خراسانی ) استبدی estabdi، استمب estamb ( سغدی )
یاقوت: این واژه در سغدی یغوت yaqut و در پارتی یاکُند yākond بوده است.
کِش در اوستایی کِشَه keŝa و به معنی کار، کوشش، پیشه، شغل است. و کون کش یا کس کش یعنی کسی که کارش در پیوند با کون و کس است و از این راه زندگی می کند.
منطق: دانش درست اندیشیدن؛ قوانینی که رعایت آنها ذهن را از خطا در اندیشیدن مصون می دارد؛ یا دانشی است که از قوانین ذهن در پیوند آن با حقیقت سخن می گوی ...
نفوذ: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: تیدان tidān ( کردی ) رخنه ( دری ) پَهیکَن pahikan ( مانوی ) ویس vis ( پهلوی )
جسمانی: جسم واژه ای عربی است که پسوند پارسی آنی به آن افزوده شده تا از آن صفت نسبی بسازد. همتای پارسی اینهاست: تنانی tanāni ( دری ) نساهن nasāhen ...
طعمه حریق: همتای پارسی این دو واژه ی عربی، اینهاست: دچار آتش سوزی رَنجالِ آیِب ranjāle - āyeb ( دری - مانوی )
طعمه: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست: رنجال ranjāl ( دری ) . جاگدی jāgdi ( سنسکریت: jāgdhi ) واژه ی پایدام که برخی آن را پهلوی می دانند، در م ...
1 - تار: رشته، نخ. مانند تار مو. 2 - تار: نام یک ساز. این واژه در پهلوی به معنی زندگی بوده است و نیز چون از تار یال یا دم اسب ساخته می شده است. 3 - ...
افغان afqān یا افغانستان. این نام در سنسکریت: اوه گَناه avaganāh، و اوه گَنَهavagana ( دور افتاده، دور از دریا، در میان خشکی ) بوده است. افغان afq ...
کهنوج: این نام در سنسکریت: کَنُج، کیننوج، کوننوج، کوننُج، کَنَوج و کَننوج Kannauj، kanauj، kunnoj kunnouj، kinnauj، kanoj و برگرفته از نام شهری باستا ...
تاریخ: این واژه ی عربی از ریشه ی اَرَخَه ( با تشدید ر ) arraxa به معنی برگشتن و نگاه کردن شتر به پشت سر است؛ یعنی در عربستان زمانی که شتران وحشی از ج ...
پاک شدنی. if you succeed, your past will be erased اگر شما موفق شوید، گذشته تان پاک خواهد شد
همهمه: همتای پارسی این واژه ی عربی، این است: زاکوزیک zākozik ( کردی )
گزافه گویی، وراجی، پر حرفی.
زمان - موقعیت حساس - مهم، مقطع حساس - مهم - بحرانی. You are at critical juncture now in the ceiling. اکنون در نقطه مهم سقف هستید. Mr. Ewing is at ...
خود آزاری حاصل مصدر است. ( فرهنگ بزرگ سخن )
وحدت وجود: همتای پارسی این دو واژه ی این است: ایرمانی زانسِه ( پهلوی: ارمانیه ermānih یعنی وحدت و اوستایی زانسه یعنی وجود )
محروم: همتای پارسی این واژه ی عربی در زبان های باستانی آریایی اینهاست: تریپ tarip ( اوستایی: tarep ) زیته zite ( سغدی ) بی بهره ( دری )
زرق و برق: پیرایه های چشمگیر ولی کم ارزش ( فرهنگ فارسی امروز؛ غلامحسین صدری افشار، نسرین و نسترن حکمی ) . درخشش پارچه، کفش یا چیز دیگری یا با پولک ی ...
اسهال: همتای پارسی این واژه ی عربی اینهاست: پارفت pāraft ( خراسانی ) ، پرغال perqāl ( بردسیری ) ، پیچه pica، دلرو delro ( خراسانی ) ریخن rixan ( در ...
فوق العاده: همتای پارسی این ترکیب عربی اینهاست: اسکاتریک eskātarik ( سغدی ) سهن sahen، سهیست sahist، وهیک vehik، ابرَگ abarag ( پهلوی )