لغت نامه دهخدا
رباعی. [ رُ ] ( از ع ، اِ ) شعری است چهارمصرعی. ( منتخب اللغات ). در اصطلاح عروض آن چهار مصرع بودکه مصرع چهارم با اول و دوم هم قافیه باشد ولی مصرع سوم را قافیه لازم نباشد. ( از ناظم الاطباء ). در اصطلاح شعرای عجم چهار مصراع که مصراع چهارم با اول و ثانی هم قافیه باشد اما در مصراع سوم این التزام نیست که همان قافیه باشد، و این رباعی در بحر هَزَج اخرب و اخرم مثمن آید، وزنش خاص این است : «لا حول و لا قوة الا باللّ̍ه » و اگر بر این وزن نباشد آنرا رباعی نگویند.( از غیاث اللغات ) ( از فرهنگ سروری ) ( از شرح نصاب ) ( از آنندراج ). رباعی نزد شعرا عبارت است از دوبیتی که متفق باشند در قافیه و وزنی که مختص بدانست و مصراع سوم آن را قافیه شرط نیست ، و رباعی را خصی و دو بیتی و چهارمصراعی و ترانه نیز نامند... و صاحب جامعالصنایع گفته : قافیه در مصراع سوم شرط نیست ولکن صنعت واصل وضع او بر آن است که در بیت مقصد را بی لطیفه وبی نکته و بی مثل نیاورند و بحکم استقراء از متقدمان و متأخران معلوم گشته که هر چهار مصراع بر وزن هزج اخرب یا هزج اخرم باشد و بر اوزان دیگر نه. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). رباعی که آنرا ترانه و دوبیتی نیز گویند بر وزن هزج مثمن اخرب یا اخرم سروده میشود و بظاهر مبدع و مخترع آن رودکی است که روزی در رهگذری کودکی را مشغول بازی می بیند، جوزی میغلطد و کودک از مشاهده غلطیدن جوز از روی ذکاء طبع و قریحه میگوید: «غلطان غلطان همی رود تا بن گو»، رودکی را سخت خوش می آید و از گفتار کودک وزن لطیفی از زحافات هزج مثمن ابداع میکند و اساس آنرا بر دو بیت می نهد که بیت اول مصرّع و بیت دوم آن مقفی میباشد، و چون سراینده ترانه ، خوشرو و زیبا بوده دوبیتی را نیز ترانه نام می نهند، و بدین ترتیب فتنه بزرگی بجهان سر میدهد و همانا که طالع ابداع رباعی برج میزان بوده که خاص و عام چنین مفتون این وزنند و آنانکه بین لحن موسیقار و نهیق حمار فرقی نمیتوانند نهادن ، برای دوبیتی جان میدهند الحق که هیچیک از الحان ابداع شده پس از خلیل بن احمد، چون رباعی به دل نزدیکتر و بطبع آویزنده ترنیست. در ادبیات پارسی رسم بر این است که آنچه بتازی سروده شده باشد «قول » و آنچه بپارسی سروده شده باشد «غزل » خوانده میشود و اصل اصطلاح شعر مجرد آنرا دوبیتی ، و ملحونات آنرا ترانه نام گذاشته اند و مستعربه ازآنجا که بحر هزج در شعر فارسی همواره مربعالاجزا می آید و سروده میشود چهار مصراع دوبیت پارسی را هشت مصراع تازی حساب کرده و آنرا رباعی ( چهاربیتی ) خوانده اند. رباعی یا دوبیتی دو شجره اصلی دارد: الف - شجره اخرب ، که جزو نخست آن «مفعول ٌ» یعنی اخرب ِ مفاعیلن میباشد. ب - شجره اخرم ، که جزو نخست آن «مفعولن » یعنی اخرم ِ مفاعیلن است. اینک بشرح دو شجره میپردازیم :بیشتر بخوانید ...
فرهنگ فارسی
یا شیخ رباعی مشهدی
فرهنگ معین
( ~. ) [ ع . ] (اِ. ) شعری دارای چهار مصراع که مصراع های اول و دوم و چهارم هم قافیه و بر وزن «لاحول ولا قوة الابالله» باشند.
فرهنگ عمید
۲. (اسم ) (ادبی ) شعری متشکل از چهار مصراع که مصراع اول و دوم و چهارم آن هم قافیه و بر وزن «لا حول و لا قوة الا بالله» باشد و ممکن است مصراع سوم آن نیز با دیگر مصراع ها هم قافیه باشد، مانند این شعر: خط یافته بر دایرۀ حسن تو راه / یا مور احاطه کرده بر خرمن ماه یا دود دلم چشمۀ خود کرده سیاه / لا حول و لا قوة الا بالله. &delta، اگر به این وزن نباشد آن را دوبیتی می گویند.
دانشنامه اسلامی
[ویکی فقه] یکی از آرایه های ادبی در ادبیات فارسی که در شعر کاربرد فراروانی دارد رباعی می باشد، که در لغت به معنی چهارگان است و هر چیز را که دارا ی چهار جزء باشد می توان رباع گفت. رباعی با (ی نسبت) در ادبیات یعنی شعری که دارای چهار مصراع است.
رباعی در اصطلاح، شعری است دارای چهار مصراع به وزن مفعول، مفاعیل، مفاعیل، فعل یا (لا حول و لا قوة الّا بالله)؛و بر دو نوع است:۱- هر چهار مصراع آن هم قافیه است که به آن مصرع می گویند؛۲- مصراع سوم از نظر قافیه آزاد است که به آن رباعی خصی می گویند.
تاکی ، مسعود، چارجوی بهشتی (رباعی و دوبیتی دیروز و امروز)، تهران، چشمه، چاپ اول، ۱۳۸۱، ص۲۲.
رباعی در ادبیات فارسی با اسم های مختلفی آمده است از جمله: دوبیتی، ترانه، چاردانه، چارخانه بیت و...؛ نه تنها «دوبیتی» و «ترانه» به جای رباعی به کار رفته اند بلکه مفهوم و محدوده این سه درهم تنیده، به طوری که مشخص کردن مرز دقیق هر یک و تعیین مصداق های آنان در مواردی دشوار است.آن چنان که از منابع مختلف برمی آید، یکی از اسم های رباعی، دو بیتی است، که به عربی رفته و «الدوبیت» گفته می شود، بدین ترتیب عرب ها از واژه فارسی «دو بیت» و ایرانیان از کلمه عربی «رباعی» استفاده می کنند.
شمسیا، سیروس، سیر رباعی در شعر فارسی، تهران، فردوس، چاپ دوم، ۱۳۷۴، ص۱۴-۱۳.
در رباعی سه مصرع اول در حکم مقدمه ای برای مصراع چهارم است که باید در آن یک فکر زیبا و تازه و یک نکته ژرف بیان شده باشد و پیام مشخصی داشته باشد که سراسر رباعی وقف رساندن آن باشد و از هر شاخ و برگی که اثری در بیان آن فکر واحد و پیام مشخص ندارند عاری باشد.
ریاحی، محمد امین، تصحیح نزهة المجالس تالیف جمال خلیل شروانی، تهران، علمی، چاپ دوم، ۱۳۷۵، ص۴۸.
...
رباعی در اصطلاح، شعری است دارای چهار مصراع به وزن مفعول، مفاعیل، مفاعیل، فعل یا (لا حول و لا قوة الّا بالله)؛و بر دو نوع است:۱- هر چهار مصراع آن هم قافیه است که به آن مصرع می گویند؛۲- مصراع سوم از نظر قافیه آزاد است که به آن رباعی خصی می گویند.
تاکی ، مسعود، چارجوی بهشتی (رباعی و دوبیتی دیروز و امروز)، تهران، چشمه، چاپ اول، ۱۳۸۱، ص۲۲.
رباعی در ادبیات فارسی با اسم های مختلفی آمده است از جمله: دوبیتی، ترانه، چاردانه، چارخانه بیت و...؛ نه تنها «دوبیتی» و «ترانه» به جای رباعی به کار رفته اند بلکه مفهوم و محدوده این سه درهم تنیده، به طوری که مشخص کردن مرز دقیق هر یک و تعیین مصداق های آنان در مواردی دشوار است.آن چنان که از منابع مختلف برمی آید، یکی از اسم های رباعی، دو بیتی است، که به عربی رفته و «الدوبیت» گفته می شود، بدین ترتیب عرب ها از واژه فارسی «دو بیت» و ایرانیان از کلمه عربی «رباعی» استفاده می کنند.
شمسیا، سیروس، سیر رباعی در شعر فارسی، تهران، فردوس، چاپ دوم، ۱۳۷۴، ص۱۴-۱۳.
در رباعی سه مصرع اول در حکم مقدمه ای برای مصراع چهارم است که باید در آن یک فکر زیبا و تازه و یک نکته ژرف بیان شده باشد و پیام مشخصی داشته باشد که سراسر رباعی وقف رساندن آن باشد و از هر شاخ و برگی که اثری در بیان آن فکر واحد و پیام مشخص ندارند عاری باشد.
ریاحی، محمد امین، تصحیح نزهة المجالس تالیف جمال خلیل شروانی، تهران، علمی، چاپ دوم، ۱۳۷۵، ص۴۸.
...
wikifeqh: رباعی
[ویکی اهل البیت] رباع در لغت به معنی چهارگان است و هر چیز را که دارای چهار جزء باشد می توان رباع گفت. رباعی با (ی نسبت) در ادبیات یعنی شعری که دارای چهار مصراع است. رباعی در ادب فارسی با اسم های مختلفی آمده است از جمله: دوبیتی، ترانه، چاردانه، چارخانه بیت و...؛ نه تنها «دوبیتی» و «ترانه» به جای رباعی بکار رفته اند بلکه مفهوم و محدوده این سه درهم تنیده به طوری که مشخص کردن مرز دقیق هر یک و تعیین مصداق های آنان در مواردی دشوار است.
آن چنان که از منابع مختلف برمی آید، یکی از اسم های رباعی، دو بیتی است که به عربی رفته و «الدوبیت» گفته می شود، بدین ترتیب عرب ها از واژه فارسی «دو بیت» و ایرانیان از کلمه عربی «رباعی» استفاده می کنند.
در تفاوت دوبیتی و رباعی گفته اند: دو بیتی همان رباعی است جز این که وزنش با وزن رباعی فرق دارد و غالباً بر وزن مفاعیلن مفاعیل است. به لحاظ محتوایی نیز بین دوبیتی و رباعی فرق گذاشته اند: «دوبیتی متضمن مضامین غنایی است، عشق، عرفان، یاد دوست، گریه، سوز جدایی، درماندگی، داغ دل و...؛ اما در قالب بسیاری از رباعی ها، فلسفه و چون چرا و گاه شکّ فلسفی دیده می شود».
برای شناخت دوبیتی از رباعی باید توجه داشت که دوبیتی با یک هجای کوتاه و رباعی با یک هجای بلند آغاز می شود. در مورد تفاوت دوبیتی و ترانه نیز گفته اند: رباعیات ملحون، یعنی رباعیاتی که در موسیقی و آواز بکار می رود، «ترانه» است و در عوض به رباعیاتی که استفاده موسیقیایی ندارد، دوبیتی گویند. حال اگر رباعی همراه با موسیقی به زبان عربی باشد «قول» و اگر به زبان فارسی باشد غزل نامیده می شود.
فرق قول و غزل در بیت زیر از حافظ نیز به چشم می خورد:
تفاوت های دقیق بین ترانه و دوبیتی و رباعی ظاهراً فقط در حوزه موسیقی زنده بوده است و در عرف زبان، اندک اندک فراموش شده است؛ زیرا در آثار ادبی بارها به جای یکدیگر و مترادف با هم بکار رفته اند. به عنوان مثال، رباعیات خیام را ترانه های خیامی گفته اند.
آن چنان که از منابع مختلف برمی آید، یکی از اسم های رباعی، دو بیتی است که به عربی رفته و «الدوبیت» گفته می شود، بدین ترتیب عرب ها از واژه فارسی «دو بیت» و ایرانیان از کلمه عربی «رباعی» استفاده می کنند.
در تفاوت دوبیتی و رباعی گفته اند: دو بیتی همان رباعی است جز این که وزنش با وزن رباعی فرق دارد و غالباً بر وزن مفاعیلن مفاعیل است. به لحاظ محتوایی نیز بین دوبیتی و رباعی فرق گذاشته اند: «دوبیتی متضمن مضامین غنایی است، عشق، عرفان، یاد دوست، گریه، سوز جدایی، درماندگی، داغ دل و...؛ اما در قالب بسیاری از رباعی ها، فلسفه و چون چرا و گاه شکّ فلسفی دیده می شود».
برای شناخت دوبیتی از رباعی باید توجه داشت که دوبیتی با یک هجای کوتاه و رباعی با یک هجای بلند آغاز می شود. در مورد تفاوت دوبیتی و ترانه نیز گفته اند: رباعیات ملحون، یعنی رباعیاتی که در موسیقی و آواز بکار می رود، «ترانه» است و در عوض به رباعیاتی که استفاده موسیقیایی ندارد، دوبیتی گویند. حال اگر رباعی همراه با موسیقی به زبان عربی باشد «قول» و اگر به زبان فارسی باشد غزل نامیده می شود.
فرق قول و غزل در بیت زیر از حافظ نیز به چشم می خورد:
تفاوت های دقیق بین ترانه و دوبیتی و رباعی ظاهراً فقط در حوزه موسیقی زنده بوده است و در عرف زبان، اندک اندک فراموش شده است؛ زیرا در آثار ادبی بارها به جای یکدیگر و مترادف با هم بکار رفته اند. به عنوان مثال، رباعیات خیام را ترانه های خیامی گفته اند.
wikiahlb: رباعی
دانشنامه عمومی
رباعی یا چهارگانه از قالب های شعر فارسی است که در فارسی به آن ترانه و چارانه نیز می گویند. رباعی در حقیقت تنها قالب کاملاً فارسی است و نوعی شعر است در چهار مصراع که جز مصراع سوم دیگر مصراع ها هم قافیه یا مُرَدَّفند. این قالب، یک قالب شعر فارسی است، که در زبان های دیگری ( از جمله عربی و اردو ) نیز مورد استفاده قرار گرفته است. بیشترین تعداد ابیات رباعی را عطار نیشابوری در کتاب مختارنامه سروده که قریب به ۴۷۰۰ بیت است.
در مورد منشأ رباعی، در کتاب های تاریخی دو روایت متفاوت درج شده است:
روایت اول، رودکی را ابداع کننده ی این نوع شعر ( به صورت امروزی ) می داند و گوید که وزن آن را از ترانه ای که کودکی که به هنگام گردو بازی می خوانده غلتان غلتان همی رود تا بن گو اقتباس کرده است. [ ۱]
طبق روایت دوم، یعقوب لیث قهرمان اصلی ماجراست و همان جمله را از زبان جوانی می شنود که میدان شهر معرکه ای به راه انداخته بود و دستور داد شعرای دربار او این قالب شعری را اختراع کرده اند. [ ۲]
رباعی شامل دو بیت ( چهار مصراع ) است. رعایت قافیه در مصراع های نخست، دوم و چهارم الزامی و در مصراع سوم اختیاری است. شاعران ادوار اولیه، به گفتن رباعیات چهار قافیه ای گرایش داشتند، اما به تدریج و از اوایل سدۀ ششم هجری، شکل سه مصراعی قافیه در رباعی رایج شد.
کتاب بدایع الافکار، رباعی را این گونه شرح می دهد: «از مخترعات بحر هَزَج است و رباعی از آن جهت گفتند که بحر هزج در اشعار عرب مربع الاجزاء آمده. پس هر یک بیت از این وزن به مثابه دو بیت مربع باشد و مجموع چهار بیت بود از هزج مربع الاجزاء . . . اگر مصراع سوم نیز دارای قافیه باشد، آن را رباعی مُصَرَع گویند و اگر مصرع سوم بی قافیه باشد، آن را خصی خوانند. »[ ۳]
معروف ترین رباعی سرا در تاریخ ادب فارسی حکیم عمر خیام نیشابوری است که مجموعۀ اشعار وی به رباعیات خیام مشهور است. رباعیات عطار، مولوی، اوحدالدین کرمانی، باباافضل کاشی و ابوسعید ابوالخیر و سنایی از شاعران سبک عراقی اند که در سرودن رباعی شهرت دارند.
پس از افول سبک عراقی و ظهور سبک هندی در عصر صفوی، شاعران منسوب به این سبک افزون بر غزل در رباعی هم نمونه های خوبی از خود به یادگار نهادند. از بیدل دهلوی که یکی از بزرگ ترین شاعران سبک هندی است، تعداد زیادی رباعی در دست است. شاعران دیگری همچون محوی همدانی و سحابی استرآبادی نیز در این عصر ظهور کردند که دستی بر آتش رباعی داشته اند. سحابی استرآبادی شاید از نظر تعداد رباعی با ۶٬۰۰۰ رباعی بزرگ ترین شاعر رباعی سرای تاریخ ادبیات باشد. [ نیازمند منبع]
این نوشته برگرفته از سایت ویکی پدیا می باشد، اگر نادرست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید: گزارش تخلفدر مورد منشأ رباعی، در کتاب های تاریخی دو روایت متفاوت درج شده است:
روایت اول، رودکی را ابداع کننده ی این نوع شعر ( به صورت امروزی ) می داند و گوید که وزن آن را از ترانه ای که کودکی که به هنگام گردو بازی می خوانده غلتان غلتان همی رود تا بن گو اقتباس کرده است. [ ۱]
طبق روایت دوم، یعقوب لیث قهرمان اصلی ماجراست و همان جمله را از زبان جوانی می شنود که میدان شهر معرکه ای به راه انداخته بود و دستور داد شعرای دربار او این قالب شعری را اختراع کرده اند. [ ۲]
رباعی شامل دو بیت ( چهار مصراع ) است. رعایت قافیه در مصراع های نخست، دوم و چهارم الزامی و در مصراع سوم اختیاری است. شاعران ادوار اولیه، به گفتن رباعیات چهار قافیه ای گرایش داشتند، اما به تدریج و از اوایل سدۀ ششم هجری، شکل سه مصراعی قافیه در رباعی رایج شد.
کتاب بدایع الافکار، رباعی را این گونه شرح می دهد: «از مخترعات بحر هَزَج است و رباعی از آن جهت گفتند که بحر هزج در اشعار عرب مربع الاجزاء آمده. پس هر یک بیت از این وزن به مثابه دو بیت مربع باشد و مجموع چهار بیت بود از هزج مربع الاجزاء . . . اگر مصراع سوم نیز دارای قافیه باشد، آن را رباعی مُصَرَع گویند و اگر مصرع سوم بی قافیه باشد، آن را خصی خوانند. »[ ۳]
معروف ترین رباعی سرا در تاریخ ادب فارسی حکیم عمر خیام نیشابوری است که مجموعۀ اشعار وی به رباعیات خیام مشهور است. رباعیات عطار، مولوی، اوحدالدین کرمانی، باباافضل کاشی و ابوسعید ابوالخیر و سنایی از شاعران سبک عراقی اند که در سرودن رباعی شهرت دارند.
پس از افول سبک عراقی و ظهور سبک هندی در عصر صفوی، شاعران منسوب به این سبک افزون بر غزل در رباعی هم نمونه های خوبی از خود به یادگار نهادند. از بیدل دهلوی که یکی از بزرگ ترین شاعران سبک هندی است، تعداد زیادی رباعی در دست است. شاعران دیگری همچون محوی همدانی و سحابی استرآبادی نیز در این عصر ظهور کردند که دستی بر آتش رباعی داشته اند. سحابی استرآبادی شاید از نظر تعداد رباعی با ۶٬۰۰۰ رباعی بزرگ ترین شاعر رباعی سرای تاریخ ادبیات باشد. [ نیازمند منبع]

wiki: رباعی
مترادف ها
رباعی، شعر چهار سطری
پیشنهاد کاربران
آنانکه که به یک ریز و به یک لُنگ شدند.
تاریخ جهان شدند کی جُنگ شدند.
وآنانکه به وارونه جهان دریابند.
چونند همه کور و کر وگُنگ شدند.
شهرام. ص.
تاریخ جهان شدند کی جُنگ شدند.
وآنانکه به وارونه جهان دریابند.
چونند همه کور و کر وگُنگ شدند.
شهرام. ص.
تاریخ سخن در یاد و بود و به نوید.
چون چامه نباشد هنری نیز پدید.
بنگر که سخن گویان مردم هستند.
چونان همر و فردوسی و م. امید.
شهرام. ص.
چون چامه نباشد هنری نیز پدید.
بنگر که سخن گویان مردم هستند.
چونان همر و فردوسی و م. امید.
شهرام. ص.
با شبه وشک که زندگی زیبا نیست.
با آلک دو لک برابری بر پا نیست.
مرج است که نادانسته دانسته کنیم.
آغاز تویی بر آنچه ناپیدا نیست.
شهرام. ص.
با آلک دو لک برابری بر پا نیست.
مرج است که نادانسته دانسته کنیم.
آغاز تویی بر آنچه ناپیدا نیست.
شهرام. ص.
ای دوست بیا زمانه زیبا سپریم.
بر درد کشان عشق سختی نخریم.
برخواهش آنان پاسخ نیک دهیم.
هر چند به تن خاک و به جان همچو زریم.
شهرام. ص.
بر درد کشان عشق سختی نخریم.
برخواهش آنان پاسخ نیک دهیم.
هر چند به تن خاک و به جان همچو زریم.
شهرام. ص.
برخی بنگر به جبر پندار کنند.
برخی که به تفویض چارهء کار کنند.
برخی که میانگین و شناور گردند.
برخی که به انکار یا که اقرار کنند.
شهرام. ص.
برخی که به تفویض چارهء کار کنند.
برخی که میانگین و شناور گردند.
برخی که به انکار یا که اقرار کنند.
شهرام. ص.
ای آنکه به اندیشهء خود بسیاری.
اندیشهء هستی هم فراوان داری.
تک رو نشوی و دیگران را هم نی.
اندیشهء آنچه هست باید آری.
شهرام. ص.
اندیشهء هستی هم فراوان داری.
تک رو نشوی و دیگران را هم نی.
اندیشهء آنچه هست باید آری.
شهرام. ص.
ای دوست بیا و پند نیکان بنیوش.
بگذشت زمان تو را ندارد مدهوش.
هرگز نشود همسانه و خود یکسان.
چون آمدن کابوس بر جای سروش.
شهرام. ص.
بگذشت زمان تو را ندارد مدهوش.
هرگز نشود همسانه و خود یکسان.
چون آمدن کابوس بر جای سروش.
شهرام. ص.
خواهند نباشد نسل را چالاکی.
آسوده و بی خیال و نی بی باکی.
آیین جوانی اینچنین می خواهند.
بد گوی و بزهکار و یا تریاکی.
شهرام. ص.
آسوده و بی خیال و نی بی باکی.
آیین جوانی اینچنین می خواهند.
بد گوی و بزهکار و یا تریاکی.
شهرام. ص.
ای آنکه ز بگذشتهء خود سر مستی .
وز آینده ات به ناز و چالاکستی.
بنشسته و برخاست کنی با مردم.
از راه و روش بود فراز و پستی.
شهرام. ص.
وز آینده ات به ناز و چالاکستی.
بنشسته و برخاست کنی با مردم.
از راه و روش بود فراز و پستی.
شهرام. ص.
از غار فلاطونی خود بیرون آی.
زندان سکندر را تو دربش بگشای.
در ملک سلیمان هیچ آرام نگیر.
آزاد به فرزانگی خود پیمای.
شهرام. ص.
زندان سکندر را تو دربش بگشای.
در ملک سلیمان هیچ آرام نگیر.
آزاد به فرزانگی خود پیمای.
شهرام. ص.
برخیزم و عزم کار هر روز کنم.
اندیشهء نو برای امروز کنم.
اندیشه رفته را به فردا افکن.
افسوس چه از پار و پریروز کنم.
شهرام. ص.
اندیشهء نو برای امروز کنم.
اندیشه رفته را به فردا افکن.
افسوس چه از پار و پریروز کنم.
شهرام. ص.
گفتند وظیفه بود وپاداشش نیست.
آنکو ز وظیفه یافت پاداشش کیست.
هر کار اگر که سر به سر پایان داد.
خود را به وظیفه صفر و پاداشش بیست.
شهرام. ص.
آنکو ز وظیفه یافت پاداشش کیست.
هر کار اگر که سر به سر پایان داد.
خود را به وظیفه صفر و پاداشش بیست.
شهرام. ص.
بنگر که ز مولوی ریا می جویند .
وز حافظ عارف خود فرا می جویند.
فرهنگ به آیین نه وبیشی هم نه.
با این همه خود را به فرا می جویند.
شهرام. ص.
وز حافظ عارف خود فرا می جویند.
فرهنگ به آیین نه وبیشی هم نه.
با این همه خود را به فرا می جویند.
شهرام. ص.
برخیزم و گار سخن ناب کنم.
هر گاه به اندیشه تب و تاب کنم.
امید به اندیشه و پایانش نیست.
خواهم سخن اندیشه را باب کنم.
شهرام. ص.
هر گاه به اندیشه تب و تاب کنم.
امید به اندیشه و پایانش نیست.
خواهم سخن اندیشه را باب کنم.
شهرام. ص.
هر جا که نشان پهلوانی بینی.
آزاد نگر که جاودانی بینی.
از دانش و فرهنگ نگر مردم را.
شایسته نگر که شایگانی بینی.
شهرام. ص.
آزاد نگر که جاودانی بینی.
از دانش و فرهنگ نگر مردم را.
شایسته نگر که شایگانی بینی.
شهرام. ص.
بنگر که چه مور پیروز آموز بود.
بنگر که چه چکه سنگ را دوز بود.
اینک به زمین فتادن سیب نگر.
اندیشه و بی خیال شب و روز بود.
شهرام. ص.
بنگر که چه چکه سنگ را دوز بود.
اینک به زمین فتادن سیب نگر.
اندیشه و بی خیال شب و روز بود.
شهرام. ص.
آنان که از این سخن بسی بشنیدند.
از آن همه کدامشان برچیدند.
یک گفت دگر بود بباید که شنود.
آن هم ز چه سان از تو خبر یگزیدند.
شهرام. ص.
از آن همه کدامشان برچیدند.
یک گفت دگر بود بباید که شنود.
آن هم ز چه سان از تو خبر یگزیدند.
شهرام. ص.
ای آنکه مرا عاشق خود می دانی.
معشوق منی اگر بباید دانی.
تا با پدرت به سوی ما روی آری.
با آمدن برادرت چون دانی.
شهرام. ص.
معشوق منی اگر بباید دانی.
تا با پدرت به سوی ما روی آری.
با آمدن برادرت چون دانی.
شهرام. ص.
ای دوختهء دوختهء دوختنی.
وز این نگرش بر همه آموختنی.
وی آنکه تو از آتش عشق سوختنی.
باری ز چه رو کینه کنی توختنی.
شهرام. ص.
وز این نگرش بر همه آموختنی.
وی آنکه تو از آتش عشق سوختنی.
باری ز چه رو کینه کنی توختنی.
شهرام. ص.
از اهل خرافات سه مطلب تو مجوی.
یک نان درست است بی گوی و مگوی.
دو دامن پاک است زین بل و بشوی.
سه راه رهاییست که دارد رهپوی.
شهرام. ص.
یک نان درست است بی گوی و مگوی.
دو دامن پاک است زین بل و بشوی.
سه راه رهاییست که دارد رهپوی.
شهرام. ص.
آنی که به سنجش گاه و گه دارد دست.
می گوش به دست باش کاریش که هست.
سنجش چو روند دانش و اندیشه است.
ارزش به سنجش است تا هست به رست.
شهرام. ص.
می گوش به دست باش کاریش که هست.
سنجش چو روند دانش و اندیشه است.
ارزش به سنجش است تا هست به رست.
شهرام. ص.
از رازی و خیام و ز حافظ افسوس.
یا گالیله و دمکریت و کنفوسیوس.
هم نیز به کانت و حافظ و خوارزمی.
وز هر چه بشر دارد به خاکش زن بوس.
شهرام. ص.
یا گالیله و دمکریت و کنفوسیوس.
هم نیز به کانت و حافظ و خوارزمی.
وز هر چه بشر دارد به خاکش زن بوس.
شهرام. ص.
از روز نخست لوده و پالوده تویی.
امروز نگر هوده و بیهوده تویی.
از کشور و کیش و مردم و آب و زخاک.
از هر چه شود بوده و نابوده تویی.
شهرام. ص.
امروز نگر هوده و بیهوده تویی.
از کشور و کیش و مردم و آب و زخاک.
از هر چه شود بوده و نابوده تویی.
شهرام. ص.
در گستره ای دو پادشه کی گنجید.
هرچند صفه بر حصیری خسبید.
هر گز نشود همدم شیری گرگی.
شهمار کجا به جعفری باید دید.
شهرام. ص.
هرچند صفه بر حصیری خسبید.
هر گز نشود همدم شیری گرگی.
شهمار کجا به جعفری باید دید.
شهرام. ص.
با دشمن دیرین حرف شیرین چونست.
وز قصهء شیرین حرف دیرین خونست.
آیین جوانمردی و مردم داری.
چون قصهء غصه از ریا بیرون است.
شهرام. ص.
وز قصهء شیرین حرف دیرین خونست.
آیین جوانمردی و مردم داری.
چون قصهء غصه از ریا بیرون است.
شهرام. ص.
من بندهء اهریمن دلقک نشوم.
من آدمیم هرگز دلقک نشوم.
انسان خد شناس بخود میگوید.
سالوس نباشم نیز و دلقک نشوم.
شهرام. ص.
من آدمیم هرگز دلقک نشوم.
انسان خد شناس بخود میگوید.
سالوس نباشم نیز و دلقک نشوم.
شهرام. ص.
بنگر به میانگین و دل افگاری آن.
بنگر به سیاست و دغل واری آن.
بیگانه چگونه اش به فرهنگ شود.
بی ریشه وبی اندیشه و خواری آن.
شهرام. ص.
بنگر به سیاست و دغل واری آن.
بیگانه چگونه اش به فرهنگ شود.
بی ریشه وبی اندیشه و خواری آن.
شهرام. ص.
این خاک که زیر پای هر انسانیست.
گویی که به کیهان به مانندش نیست.
اندیشه ودانش که چنین ارزانیست.
از بهر زنانیست و یا مردانیست.
شهرام. ص.
گویی که به کیهان به مانندش نیست.
اندیشه ودانش که چنین ارزانیست.
از بهر زنانیست و یا مردانیست.
شهرام. ص.
هر فرد بباید همچو شیری باشد.
در راه وروش به سان پیری باشد.
تا جامعه در روند خود شاد کند.
باید که خرد ورز خبیری باشد.
شهرام. ص.
در راه وروش به سان پیری باشد.
تا جامعه در روند خود شاد کند.
باید که خرد ورز خبیری باشد.
شهرام. ص.
با دشمن اگر که دوست همدست شود.
همدست به دریوزه گر پست شود.
آیین برادریش بدرودش باد.
ماند به فقیه شهر کو مست شود.
شهرام. ص.
همدست به دریوزه گر پست شود.
آیین برادریش بدرودش باد.
ماند به فقیه شهر کو مست شود.
شهرام. ص.
آنان بنگر به اهرمن جنگیدد.
تنها نه خدای خویش را می دیدند.
پیروز به جاودان نگر ایشانند.
اینان به روز گار خود رزمیدند.
شهرام. ص.
تنها نه خدای خویش را می دیدند.
پیروز به جاودان نگر ایشانند.
اینان به روز گار خود رزمیدند.
شهرام. ص.
توهین نشانهء شکست است دگر.
تحقیر ز استیصال آورد خبر.
در بی ادبی کسی نمی گردد سر.
اوباش خرد بار کشد همچون خر.
شهرام. ص.
تحقیر ز استیصال آورد خبر.
در بی ادبی کسی نمی گردد سر.
اوباش خرد بار کشد همچون خر.
شهرام. ص.
سالوس مگر به راه دوزخ نرود.
جاسوس نگر به کار دوزخ نرود.
فانوس چه اندیشه ودانش هستند .
تا آنکه بشر به سوی دوزخ نرود.
شهرام. ص.
جاسوس نگر به کار دوزخ نرود.
فانوس چه اندیشه ودانش هستند .
تا آنکه بشر به سوی دوزخ نرود.
شهرام. ص.
یک چند سیاست کار و اندیشه بود.
یک چند که رستخیزت به رگ و ریشه بود.
یک چند به سر کشی به سنجش افتی.
یک چند به فرزانگی ات پیشه بود.
شهرام. ص.
یک چند که رستخیزت به رگ و ریشه بود.
یک چند به سر کشی به سنجش افتی.
یک چند به فرزانگی ات پیشه بود.
شهرام. ص.
هنگام بهار زمین چو دارد سر سبز.
گردد به چو یاقوت و یا گوهر سبز.
سرچشمه بگیرد آبشاران از کوه.
چون آینه ای نمایدت عنبر سبز.
شهرام. ص.
گردد به چو یاقوت و یا گوهر سبز.
سرچشمه بگیرد آبشاران از کوه.
چون آینه ای نمایدت عنبر سبز.
شهرام. ص.
هنگام بهاران که شود همچو بهشت.
تا آنکه رسد برجگه ارد بهشت.
دیگر نشود که از بهشت نام بری.
در دیر مغان و مسجد و نیز کنشت.
شهرام. ص.
تا آنکه رسد برجگه ارد بهشت.
دیگر نشود که از بهشت نام بری.
در دیر مغان و مسجد و نیز کنشت.
شهرام. ص.
گویند سیاسیون نبوغی دارند.
در نزد کسان ببین فروغی دارند.
دیدیم سیاسی کار وهم سالوسند.
چونان سکه راست و دروغی دارند.
شهرام. ص.
در نزد کسان ببین فروغی دارند.
دیدیم سیاسی کار وهم سالوسند.
چونان سکه راست و دروغی دارند.
شهرام. ص.
گر مرگ و زد و خورد بشر چیزی نیست.
یا آنکه خطاها و جنایات یکیست.
دیگر بنگر که آرمان آزادیست.
آزاد نباشی رسته را دیگر چیست.
شهرام . ص.
یا آنکه خطاها و جنایات یکیست.
دیگر بنگر که آرمان آزادیست.
آزاد نباشی رسته را دیگر چیست.
شهرام . ص.
آنانکه سرود خود روا میدارند.
با آنکه خود از دگر جدا می دارند.
این واژه که از زبانشان می آید.
یک برگهء دفتری سوا می دارند.
شهرام. ص.
با آنکه خود از دگر جدا می دارند.
این واژه که از زبانشان می آید.
یک برگهء دفتری سوا می دارند.
شهرام. ص.
دیگر گه اسبو ومی و ساغر نیست.
وین کهنه سخن دگر مرا باور نیست.
زودی به روند چارهء کاری باید.
وجدان مرا مگر بر این باور هست.
شهرام. ص.
وین کهنه سخن دگر مرا باور نیست.
زودی به روند چارهء کاری باید.
وجدان مرا مگر بر این باور هست.
شهرام. ص.
گل راز بسی ز رنگ رخساره بگفت.
دل ژرفهء خون خود بشد غم آشفت.
جان شیفتهء مهر خداوند که شد.
هستی به روند از این روش درّ می سُفت.
شهرام. ص.
دل ژرفهء خون خود بشد غم آشفت.
جان شیفتهء مهر خداوند که شد.
هستی به روند از این روش درّ می سُفت.
شهرام. ص.
دیریست به اندیشه و دانش هستم.
پندار چنین است که گویم رستم.
بنوشتم و هم سرودم و میگویم.
با دید تهی باد بود در دستم.
شهرام . ص.
پندار چنین است که گویم رستم.
بنوشتم و هم سرودم و میگویم.
با دید تهی باد بود در دستم.
شهرام . ص.
من از بر تو اگر چنین تاخته ام.
بنگر به روندی که چنین ساخته ام.
بنگر به امید و آرزوهای بشر.
بنگر به نگر ها که چنین آخته ام.
شهرام. ص.
بنگر به روندی که چنین ساخته ام.
بنگر به امید و آرزوهای بشر.
بنگر به نگر ها که چنین آخته ام.
شهرام. ص.
از راه روان گر نگری بر انسان.
انسان فراتر بود از کل جهان.
با این هم خود راه و روندی دارد.
سخت است که خود چنین بگیرد آسان.
شهرام. ص.
انسان فراتر بود از کل جهان.
با این هم خود راه و روندی دارد.
سخت است که خود چنین بگیرد آسان.
شهرام. ص.
پا بر سر هر آنچه شود هست زنید.
در راه درستی مرد باشید و زنید.
کنده زهمه به سوی آماج روید.
آیید به خود سرود پیروز زنید.
شهرام. ص.
در راه درستی مرد باشید و زنید.
کنده زهمه به سوی آماج روید.
آیید به خود سرود پیروز زنید.
شهرام. ص.
هر چامه به سود تو نبود گو زشت است.
از هر چه سراینده است و نامی هشته است.
تا باز هر آنچه سود تو داد به دست.
گر زهر کشنده است گویش رشته است.
شهرام. ص.
از هر چه سراینده است و نامی هشته است.
تا باز هر آنچه سود تو داد به دست.
گر زهر کشنده است گویش رشته است.
شهرام. ص.
آنانکه حقوق و حق خود می جویند .
در بارهء دیگران چه ها می گویند.
وآنانکه نام حق حق میتازند.
یزدان بداند راه نا حق جویند.
شهرام. ص.
در بارهء دیگران چه ها می گویند.
وآنانکه نام حق حق میتازند.
یزدان بداند راه نا حق جویند.
شهرام. ص.
چون گل به گلستان رخ بر افروختنیست.
دل در ره دیده زین نگر سوختنیست.
هر ریزه به سان یک جهانست پدید.
از ریز ودرشت نگارش آموختنیست.
شهرام. ص.
دل در ره دیده زین نگر سوختنیست.
هر ریزه به سان یک جهانست پدید.
از ریز ودرشت نگارش آموختنیست.
شهرام. ص.
در کورهء دانستنی ام تابیدم.
هم نیز نگر به آزمون سابیدم.
در تَکه و در همایه در گفت وشنود.
بیدار شدم گهی ، گهی خوابیدم.
شهرام. ص
هم نیز نگر به آزمون سابیدم.
در تَکه و در همایه در گفت وشنود.
بیدار شدم گهی ، گهی خوابیدم.
شهرام. ص
دولت بنگر چو کارگردان باشد.
بازیگر آن چون زن و مردان باشد.
بنمود نمود فیلم را بتوان دید.
آنسان که اینست و هم آن باشد.
شهرام. ص.
بازیگر آن چون زن و مردان باشد.
بنمود نمود فیلم را بتوان دید.
آنسان که اینست و هم آن باشد.
شهرام. ص.
خواهشمند است سه آبادیس مرا یکی نمایید و قلم آن را برای ویرایش و پیرایش نیز راه اندازی فرمایید.
پیشاپیش سپاسگذارم.
صمد توحیدی ( شهرام. ص ) .
پیشاپیش سپاسگذارم.
صمد توحیدی ( شهرام. ص ) .
امید به آرزو تو را واژه بود.
چندانکه به آرزوت گلواژه بود.
مانندهء کودکان سر پستان گیر.
یا آنکه ز مادرت تو را آژه بود.
شهرام. ص.
" آژه ": آشه. آش.
چندانکه به آرزوت گلواژه بود.
مانندهء کودکان سر پستان گیر.
یا آنکه ز مادرت تو را آژه بود.
شهرام. ص.
" آژه ": آشه. آش.
از جمله روندگان این راه دراز.
هرگز ننمودند کسی را انباز .
آیین روند را که در کار شدند.
تا پر بکشیدند و بکردند پرواز.
شهرام. ص.
هرگز ننمودند کسی را انباز .
آیین روند را که در کار شدند.
تا پر بکشیدند و بکردند پرواز.
شهرام. ص.
هستند کسانی که ز خود می گذرند.
از آنچه شود یا نشود می گذرند.
آسایش و فرزانش مردم خواهند.
از آنچه به پنداری نشد می گذرند.
شهرام. ص.
از آنچه شود یا نشود می گذرند.
آسایش و فرزانش مردم خواهند.
از آنچه به پنداری نشد می گذرند.
شهرام. ص.
آنانکه اندیشهء فردا کردند.
بنگر که چگونه کار خود را کردند.
آنانکه نه اندیشهء فردا کردند.
گم کردهء خویشند چه پیدا کردند.
شهرام. ص.
بنگر که چگونه کار خود را کردند.
آنانکه نه اندیشهء فردا کردند.
گم کردهء خویشند چه پیدا کردند.
شهرام. ص.
آنی که بخود دوست نمود دشمن بود.
با دوست دشمنان پیوند نمود.
افشا شد و پشتوانه اش رفت از دست.
جز آب به آسیای دشمنش کار نبود.
شهرام. ص.
با دوست دشمنان پیوند نمود.
افشا شد و پشتوانه اش رفت از دست.
جز آب به آسیای دشمنش کار نبود.
شهرام. ص.
آنانکه به فلسفه کنون تاخته اند.
هر چند که راه خود از آن باخته اند.
بگذار بگویند و نویسند و به مرج.
آنگاه رسانند سبک خود ساخته اند.
شهرام. ص.
هر چند که راه خود از آن باخته اند.
بگذار بگویند و نویسند و به مرج.
آنگاه رسانند سبک خود ساخته اند.
شهرام. ص.
چون وام بگیرند سبک خود آغازند.
نومید شوند بر یکدگر می تازند.
القصه روندگان تاریخ نگر.
هر روز به سبکی و به دیگر سازند.
شهرام. ص.
نومید شوند بر یکدگر می تازند.
القصه روندگان تاریخ نگر.
هر روز به سبکی و به دیگر سازند.
شهرام. ص.
نو مید شوی امید می بر ندهد.
مر میوهء تلخ و بن جلی مر ندهد.
خویشی که ز دیگران ببرید امید.
با حق که کسی امید شر، می ندهد.
شهرام. ص.
مر میوهء تلخ و بن جلی مر ندهد.
خویشی که ز دیگران ببرید امید.
با حق که کسی امید شر، می ندهد.
شهرام. ص.
آن سبک که بام آسمان است بلند .
هر گز نخورد زبام آن خرد گزند.
وین راه روش که جاودان خوانندش.
چندین و چون است و چونانش چند.
شهرام. ص.
هر گز نخورد زبام آن خرد گزند.
وین راه روش که جاودان خوانندش.
چندین و چون است و چونانش چند.
شهرام. ص.
آرند به جای اوستاد استادی.
آید ز کجا استاد را استادی.
رادی بتواند ونماید رادی.
آزاد که باشد گوید از استادی.
شهرام. ص.
آید ز کجا استاد را استادی.
رادی بتواند ونماید رادی.
آزاد که باشد گوید از استادی.
شهرام. ص.
ای دوست نگو به من که خود راد نیم.
در کار زمانه نیز استاد نیم.
گویند که هر سری دارد خردی.
من نیز به استادی خود شاد نیم.
شهرام. ص.
در کار زمانه نیز استاد نیم.
گویند که هر سری دارد خردی.
من نیز به استادی خود شاد نیم.
شهرام. ص.
یزدان بنگر که مهر بان تو بود.
میهن بنگر که خانمان تو بود.
آیین بنگر که روشنان تو بود.
آنسان بنگر که جاودان تو بود.
شهرام. ص.
میهن بنگر که خانمان تو بود.
آیین بنگر که روشنان تو بود.
آنسان بنگر که جاودان تو بود.
شهرام. ص.
بنگر که دراین جهان چه در کف داری.
آنگاه شود شادی کنی یاخواری.
وآنگاه به جاودان به خود می اندیش.
در کار چه کاری و به چه بازاری.
شهرام. ص.
آنگاه شود شادی کنی یاخواری.
وآنگاه به جاودان به خود می اندیش.
در کار چه کاری و به چه بازاری.
شهرام. ص.
در کارهنر بی هنری ناب شدند.
هر چند بسی در تب ودر تاب شدند.
آیین نگر به کار آهرمن شد .
روزی که به کار دگران باب شدند.
شهرام. ص.
هر چند بسی در تب ودر تاب شدند.
آیین نگر به کار آهرمن شد .
روزی که به کار دگران باب شدند.
شهرام. ص.
نسلی که تواز بدی رهایی دادی.
با نیک زمانه آشنایی دادی.
حق است مگر گمان نیکی نبری.
گر یاد نمودند که رادی دادی.
شهرام. ص.
با نیک زمانه آشنایی دادی.
حق است مگر گمان نیکی نبری.
گر یاد نمودند که رادی دادی.
شهرام. ص.
شایسته چنان بود که با هم باشیم.
شایسته نباشد دور از هم باشیم.
یزدان برای زیست مارا خواهد.
دل جام جم است چگونه بی هم باشیم.
شهرام. ص.
شایسته نباشد دور از هم باشیم.
یزدان برای زیست مارا خواهد.
دل جام جم است چگونه بی هم باشیم.
شهرام. ص.
پیروزی تو نشان یزدان دارد.
اهریمن بد کنش پشیمان دارد.
آنی که زناسپاسیش می افتد.
هر نیک که خواهی همه آسان دارد.
شهرام. ص.
اهریمن بد کنش پشیمان دارد.
آنی که زناسپاسیش می افتد.
هر نیک که خواهی همه آسان دارد.
شهرام. ص.
آیین تو آیین خدایت باشد.
هر آنچه مگر نه این جدایت باشد.
این راه درست پیش پایت باشد .
اندیشهء روشنا برایت باشد.
شهرام. ص.
هر آنچه مگر نه این جدایت باشد.
این راه درست پیش پایت باشد .
اندیشهء روشنا برایت باشد.
شهرام. ص.
نوروز تورا پیروز باد سال به سال.
هر روز تو را نوروز بیش از صد سال.
پیروز تویی پیروزی از یزدان است.
پیروز شوی پیروز به از هرسال.
شهرام. ص.
هر روز تو را نوروز بیش از صد سال.
پیروز تویی پیروزی از یزدان است.
پیروز شوی پیروز به از هرسال.
شهرام. ص.
هر روز تو را فرّ اهورایی باد.
از فرّ اهورایی تو می گردی شاد.
پیروز شود روشنی روز افزون.
اندیشهء جاودانیت کرد آزاد.
شهرام. ص.
از فرّ اهورایی تو می گردی شاد.
پیروز شود روشنی روز افزون.
اندیشهء جاودانیت کرد آزاد.
شهرام. ص.
نیکی بنگر نیکی یزدانی خود.
خواهی تو رهایی ز پریشانی خود.
باور به اهورات کند پاینده.
پاینده شو از فرّ خدا خوانی خود.
شهرام. ص.
خواهی تو رهایی ز پریشانی خود.
باور به اهورات کند پاینده.
پاینده شو از فرّ خدا خوانی خود.
شهرام. ص.
فردا بنگر تا همه از آن تو باد.
تا آنکه روان تو بود زان آزاد.
مردم شودت از این نگاهت آزاد.
یزدان خدایی که بخوانندش راد.
شهرام. ص.
تا آنکه روان تو بود زان آزاد.
مردم شودت از این نگاهت آزاد.
یزدان خدایی که بخوانندش راد.
شهرام. ص.
برهر خط قرمزی گذر باید کرد.
با این همه با رای و نگر باید کرد.
خطی بودت شکست آن هر گز نیست.
چون نیک و بد و زیر و زبر باید کرد.
شهرام. ص.
با این همه با رای و نگر باید کرد.
خطی بودت شکست آن هر گز نیست.
چون نیک و بد و زیر و زبر باید کرد.
شهرام. ص.
سر مست نگشته چون کنی اوباشی.
این کاسهء جان را چو کنی پراشی.
راه همگان به زندگی باید رفت.
راهی که نمی شود پشیمان باشی.
شهرام. ص.
این کاسهء جان را چو کنی پراشی.
راه همگان به زندگی باید رفت.
راهی که نمی شود پشیمان باشی.
شهرام. ص.
ای دوست زمانه را که نیکو پندیست.
آزاد نگر نه کار هر دربندیست.
گیرم که به بیش از یکصدت زی یابی.
زآغاز فراوان و به پایان چندیست.
شهرام. ص.
آزاد نگر نه کار هر دربندیست.
گیرم که به بیش از یکصدت زی یابی.
زآغاز فراوان و به پایان چندیست.
شهرام. ص.
اندیشه گری کن کار تو این باشد.
هنگامهء روشنگریت هین باشد.
بر بود ونبود خویش افسانه مساز .
باید که دلت جام جهان بین باشد.
شهرام. ص.
هنگامهء روشنگریت هین باشد.
بر بود ونبود خویش افسانه مساز .
باید که دلت جام جهان بین باشد.
شهرام. ص.
هرگز ز درون خویش دلمرده مشو.
گل باش و بپای و زود پژمرده مشو.
اهلش نبود نکته نگیری هر گز.
با اهل زمانه باش افسرده مشو.
شهرام. ص.
گل باش و بپای و زود پژمرده مشو.
اهلش نبود نکته نگیری هر گز.
با اهل زمانه باش افسرده مشو.
شهرام. ص.
امروز به فردای خودت می اندیش.
خواهی که چو مانند خودت گردی بیش.
هنگام ز کف مده اگر مرد رهی.
هر چند به جاودان بگویندت پیش.
شهرام . ص.
خواهی که چو مانند خودت گردی بیش.
هنگام ز کف مده اگر مرد رهی.
هر چند به جاودان بگویندت پیش.
شهرام . ص.
در پلّهء نزدیک به صد جایت نیست.
دیگر که به گفت بیش از این نایت نیست.
دیگر بنگر که جمله برجای آرند.
با این همه گنج وزر چو پروایت نیست.
شهرام. ص.
دیگر که به گفت بیش از این نایت نیست.
دیگر بنگر که جمله برجای آرند.
با این همه گنج وزر چو پروایت نیست.
شهرام. ص.
گفتند که آیین است ودیگر هیچ است.
آیین همین است و دیگر هیچ است.
اینک بنگر به آیین و آیینش.
هرچیز تباهی است و دیگر هیچ است.
شهرام. ص.
آیین همین است و دیگر هیچ است.
اینک بنگر به آیین و آیینش.
هرچیز تباهی است و دیگر هیچ است.
شهرام. ص.
در جایگه شرک مگر کارت چیست.
با این همه می گوی که بازارت چیست.
فرزانش چند هزار ساله به چنین.
در پای دروغش نفکن عارت چیست.
شهرام. ص.
با این همه می گوی که بازارت چیست.
فرزانش چند هزار ساله به چنین.
در پای دروغش نفکن عارت چیست.
شهرام. ص.
اهریمن شرک چو بر حکمت تاخت.
خود خواست نماید لیکنش پاک بباخت.
دانیم که شرک شَر بُود نابود است.
نا آمده در میان کار خود را میساخت.
شهرام. ص.
خود خواست نماید لیکنش پاک بباخت.
دانیم که شرک شَر بُود نابود است.
نا آمده در میان کار خود را میساخت.
شهرام. ص.
کوهه تو شنیدی کوه را در هم خست.
یا دست چگونه راه بر طوفان بست.
اشتر به چه سان به استکان آب خورد.
کج راهه و کج روش کجا خواهد رست.
شهرام. ص.
یا دست چگونه راه بر طوفان بست.
اشتر به چه سان به استکان آب خورد.
کج راهه و کج روش کجا خواهد رست.
شهرام. ص.
آیین اهورایی تو را شاد کند.
این خاک تو را نیک آباد کند.
یزدان بنگر برهمگان داد کند.
بر آنچه که شایستهء تو باد کند.
شهرام. ص.
این خاک تو را نیک آباد کند.
یزدان بنگر برهمگان داد کند.
بر آنچه که شایستهء تو باد کند.
شهرام. ص.
نوروز که جشن شادمانی باشد .
آیین بهار زندگانی باشد.
آیین نیاکان جاودانی باشد.
هر ساله بباید آنچنانی باشد.
شهرام. ص.
آیین بهار زندگانی باشد.
آیین نیاکان جاودانی باشد.
هر ساله بباید آنچنانی باشد.
شهرام. ص.
دشمن که ندانست شکست خورده بود.
مردار ندانست دگر مرده بود.
پیروز تویی نشانی آن این است.
بنگر که بسی دشمنت افسرده بود.
شهرام. ص.
مردار ندانست دگر مرده بود.
پیروز تویی نشانی آن این است.
بنگر که بسی دشمنت افسرده بود.
شهرام. ص.
دیوانه شده دشمن، این است شکست.
این است شکستی که پر وبالش بست.
پیشانی دشمن که چنین سنگ بخست.
پیروز تویی ای آنکه می خواهی رست.
شهرام. ص.
این است شکستی که پر وبالش بست.
پیشانی دشمن که چنین سنگ بخست.
پیروز تویی ای آنکه می خواهی رست.
شهرام. ص.
خورشید بود پرچم پیروزی ما.
پیروز نگر هست که خود روزی ما .
اندیشهء روشنی نشانش باشد.
هر روز نگر امید وبهروزی ما.
شهرام. ص.
پیروز نگر هست که خود روزی ما .
اندیشهء روشنی نشانش باشد.
هر روز نگر امید وبهروزی ما.
شهرام. ص.
دشمن مگر اهریمنش راهی نیست.
اندیشهء دشمنت مگر واهی نیست.
این کوه ز اهریمن مگر کاهی نیست.
پیروز تویی مگر خدا خواهی نیست.
شهرام. ص.
اندیشهء دشمنت مگر واهی نیست.
این کوه ز اهریمن مگر کاهی نیست.
پیروز تویی مگر خدا خواهی نیست.
شهرام. ص.
از دشمن بد سگال آسایش چیست.
هر جا که بود دشمن آرامش نیست.
دشمن که به مرگ خود کنون پی برده است.
خواهندهء پیروزی با رامش کیست.
شهرام. ص.
هر جا که بود دشمن آرامش نیست.
دشمن که به مرگ خود کنون پی برده است.
خواهندهء پیروزی با رامش کیست.
شهرام. ص.
آنجاست پلیدی که دروغی باشد.
ماننده ء مرده بی فروغی باشد.
آهرمن بد سگال بد می خواهد.
آزاد نمی باشد وبد می باشد.
شهرام. ص
ماننده ء مرده بی فروغی باشد.
آهرمن بد سگال بد می خواهد.
آزاد نمی باشد وبد می باشد.
شهرام. ص
هر جا که نشان پهلوانی باشد.
آزاد نگر که مهربانی باشد.
از دانش و فرهنگ نگر مردم را.
شایسته نگر که شایگانی باشد.
شهرام. ص.
آزاد نگر که مهربانی باشد.
از دانش و فرهنگ نگر مردم را.
شایسته نگر که شایگانی باشد.
شهرام. ص.
بنگر به خرد ورزی ایرانی ما.
اینک بنگر باور یزدانی ما.
از پایه روند پیشرفت ما داریم.
این مردم و این کشور اینسانی ما.
شهرام. ص.
اینک بنگر باور یزدانی ما.
از پایه روند پیشرفت ما داریم.
این مردم و این کشور اینسانی ما.
شهرام. ص.
ایران اهورایی ما پاینده است.
ایران از این فرّ نگر سرزنده است.
این خاک خدا سراسرش زرین است.
از آن چنین دیار هر آینده است.
شهرام. ص.
ایران از این فرّ نگر سرزنده است.
این خاک خدا سراسرش زرین است.
از آن چنین دیار هر آینده است.
شهرام. ص.
فرهنگ تو را پایه و بنیادت باد.
آنسان که سیاست کشوری را آباد.
بنگر به میانگین که چه سبکی دارد.
تاریخ تو این است که داری در یاد.
شهرام. ص.
آنسان که سیاست کشوری را آباد.
بنگر به میانگین که چه سبکی دارد.
تاریخ تو این است که داری در یاد.
شهرام. ص.
دشمنت چو بد سگال و بد مایه بود.
سرمایهء تو چراش سرمایه بود.
سرمایهء تو برای تو پایه بود.
آهرمن بد سگال را چرا سایه بود.
شهرام. ص.
سرمایهء تو چراش سرمایه بود.
سرمایهء تو برای تو پایه بود.
آهرمن بد سگال را چرا سایه بود.
شهرام. ص.
ای دوست بیا گذشته را نیک شناس.
آینده نگر باش و بسی دار سپاس.
بر دشمن بد سگال همواره بتاز.
بردار به جان دشمنان مرگ از داس.
شهرام. ص.
آینده نگر باش و بسی دار سپاس.
بر دشمن بد سگال همواره بتاز.
بردار به جان دشمنان مرگ از داس.
شهرام. ص.
ای دوست بیا که راه یزدان پوییم.
ای دوست بیا که راه نیکان پوییم.
ای دوست بیا که راه اینسان پوییم.
ای دوست بیا که راه شادان پوییم.
شهرام. ص.
ای دوست بیا که راه نیکان پوییم.
ای دوست بیا که راه اینسان پوییم.
ای دوست بیا که راه شادان پوییم.
شهرام. ص.
از نو نگری اگر چه از دین آید .
آیین نخست به جاودان می باید.
آزاد خردورزی و فرزانش کن.
بنگر که چه می توان و چون می شاید.
شهرام. ص.
آیین نخست به جاودان می باید.
آزاد خردورزی و فرزانش کن.
بنگر که چه می توان و چون می شاید.
شهرام. ص.
ای کاش که بیش از این بسی زیستمی.
تا نیک بدانمی که خود کیستمی.
تا آنکه به فرزانش نه نافرزانش.
چونان به جاودانم و زچه نیستمی.
شهرام. ص.
تا نیک بدانمی که خود کیستمی.
تا آنکه به فرزانش نه نافرزانش.
چونان به جاودانم و زچه نیستمی.
شهرام. ص.
از پرسش و پاسخی که آید ز نهفت.
بر پر سش آن پاسخ ببایست بگفت.
پرسش؛ تاکی بباید که ما کار کنیم.
با پاسخ ، تا خدا کند کار ، شنفت.
شهرام. ص
بر پر سش آن پاسخ ببایست بگفت.
پرسش؛ تاکی بباید که ما کار کنیم.
با پاسخ ، تا خدا کند کار ، شنفت.
شهرام. ص
گویند سرودت شکرین می باشد.
گویند سرودت نمکین میباشد.
قند وعسل است چام تو ای شهرام.
هم نیز و بگویند انگبین می باشد.
شهرام. ص.
گویند سرودت نمکین میباشد.
قند وعسل است چام تو ای شهرام.
هم نیز و بگویند انگبین می باشد.
شهرام. ص.
گاهی که به باز حرف می پردازیم.
گاهی دگرش به باز گفت آغازیم.
گویند که حرف حرف می آرد هم.
در گفت و شنود روند را می سازیم.
شهرام. ص.
گاهی دگرش به باز گفت آغازیم.
گویند که حرف حرف می آرد هم.
در گفت و شنود روند را می سازیم.
شهرام. ص.
خیام اگر به جبر گفته است سرود.
پس پرسش آزادی چه می دارد سود.
ور اینکه به آزادی سرودی بنمود.
دیگر چه به خاک و جان او باد درود.
شهرام. ص.
پس پرسش آزادی چه می دارد سود.
ور اینکه به آزادی سرودی بنمود.
دیگر چه به خاک و جان او باد درود.
شهرام. ص.
بنگر که سحر خیزی آیین من است.
زیگار به دانستنی ام دین من است.
تا راز و رمز و دانشی می بایست.
دانشوری و راز جهان بین من است.
شهرام. ص.
زیگار به دانستنی ام دین من است.
تا راز و رمز و دانشی می بایست.
دانشوری و راز جهان بین من است.
شهرام. ص.
برخی بنگر که باستانی کارند.
برخی دگرند ورزش رزمی دارند.
برخی که به توپا و به دستش گروند.
برخی چو به پندار گرایش دارند.
شهرام. ص.
برخی دگرند ورزش رزمی دارند.
برخی که به توپا و به دستش گروند.
برخی چو به پندار گرایش دارند.
شهرام. ص.
ای یار بیا و زندگی از سر گیر.
بر هر چه روند خویش را برتر.
هم نیز خدای خود فراموش مکن.
هنگامهء زندگی خود دیگر گیر.
شهرام. ص.
بر هر چه روند خویش را برتر.
هم نیز خدای خود فراموش مکن.
هنگامهء زندگی خود دیگر گیر.
شهرام. ص.
گنجی به شما نامهء آن داده شود.
رنجی که نشان آن آماده شود.
ناگاه به یکصد و هزاران کاوش.
تا نسخه به نسخه راه آن ساده شود.
شهرام. ص.
رنجی که نشان آن آماده شود.
ناگاه به یکصد و هزاران کاوش.
تا نسخه به نسخه راه آن ساده شود.
شهرام. ص.
زان روی که ما راهی جاویدانیم.
چون است به چند سالگی اش در مانیم.
ما تا ز ازل تا به ابد در کاریم.
مهمان وشدیم و میزبان ایشانیم.
شهرام. ص.
چون است به چند سالگی اش در مانیم.
ما تا ز ازل تا به ابد در کاریم.
مهمان وشدیم و میزبان ایشانیم.
شهرام. ص.
بنگر که الهء هنر کیست بگو ی.
واندر دل تک تک بشر چیست بگوی.
جایی به فرای او دگر نیست بگوی.
دادی به خود اندر این نظر بیست بگوی.
شهرام. ص.
واندر دل تک تک بشر چیست بگوی.
جایی به فرای او دگر نیست بگوی.
دادی به خود اندر این نظر بیست بگوی.
شهرام. ص.
تنها و نه ناتنهای را یاد نیم.
در گفت و نوشت نیز هم کاد نیم.
در گوهره و پیکره و نسل و نیای.
هر گز بجز از برای استاد نیم.
شهرام. ص.
در گفت و نوشت نیز هم کاد نیم.
در گوهره و پیکره و نسل و نیای.
هر گز بجز از برای استاد نیم.
شهرام. ص.
بسرای تو که سرودنت میباید.
می گوی ورا که گفتنت می شاید.
از گفت و سرود نمادها را داری.
دانسته که خود نمودنت می آید.
شهرام . ص.
می گوی ورا که گفتنت می شاید.
از گفت و سرود نمادها را داری.
دانسته که خود نمودنت می آید.
شهرام . ص.
اندیشه و دانش و نیایش بایست.
هم نیز نیایش را فزونی شایست.
این است روندی که خدا یار شماست.
بنگر که گزینهء شما این رایست.
شهرام. ص.
هم نیز نیایش را فزونی شایست.
این است روندی که خدا یار شماست.
بنگر که گزینهء شما این رایست.
شهرام. ص.
سختی بکشی نگر که آزاده شوی.
چندانکه به سان مردم راده شوی.
ای نکتهء هستی چو که دریافت شدی.
در بود و نمون نیک و آماده شوی.
شهرام. ص.
چندانکه به سان مردم راده شوی.
ای نکتهء هستی چو که دریافت شدی.
در بود و نمون نیک و آماده شوی.
شهرام. ص.
یک چای بنوشم که مرا نوشم باد .
و اندر نگر اندیشه ها کوشم باد.
زیگار به دانش و به بینش گذرد.
این است خروشم و همین جوشم باد.
شهرام. ص.
و اندر نگر اندیشه ها کوشم باد.
زیگار به دانش و به بینش گذرد.
این است خروشم و همین جوشم باد.
شهرام. ص.
تا عهد نخست خویش را بگسستم.
با یار وفا پیشه به جان پیوستم.
میخانه نشین شدم که غم دور شود.
هین کاسه و کوزه بر سرش بشکستم.
شهرام. ص.
با یار وفا پیشه به جان پیوستم.
میخانه نشین شدم که غم دور شود.
هین کاسه و کوزه بر سرش بشکستم.
شهرام. ص.
بنگر که ره گزاره ها یکسو نیست.
هر کس بنگر با دگران همسو نیست.
ای مز بنما که رهروت تا باشیم.
راه دگری بهتر از این رهپو نیست.
شهرام. ص.
هر کس بنگر با دگران همسو نیست.
ای مز بنما که رهروت تا باشیم.
راه دگری بهتر از این رهپو نیست.
شهرام. ص.
ما آدمیان مردم سختی هستیم.
گاهی به خرد و گه به بختی هستیم.
خوبی بنماییم عیب یابی داریم.
فرجام کجا به رخت و پختی هستیم.
شهرام. ص.
گاهی به خرد و گه به بختی هستیم.
خوبی بنماییم عیب یابی داریم.
فرجام کجا به رخت و پختی هستیم.
شهرام. ص.
آشغال نگر پدیده ای پست بود.
اهریمن پست هم از این خست بود.
از کالبد و فرای کالبد وَ خرد.
از سوخته و ساختهء دست بود.
شهرام . ص.
اهریمن پست هم از این خست بود.
از کالبد و فرای کالبد وَ خرد.
از سوخته و ساختهء دست بود.
شهرام . ص.
تا دور زمانه در روند است همین.
آیینه و آیین یکی را بگزین.
بنگر به زمینه و زمان را دریاب.
هرچند که هر هزار خواند چندین.
شهرام. ص.
آیینه و آیین یکی را بگزین.
بنگر به زمینه و زمان را دریاب.
هرچند که هر هزار خواند چندین.
شهرام. ص.
دانستهء مردمان را نیک نگر.
فرزانش ودانش راز و آیین را خر.
چونان زازل تابه ابد می پرداز.
تا آنکه شناسی زندگی را از سر.
شهرام ص.
فرزانش ودانش راز و آیین را خر.
چونان زازل تابه ابد می پرداز.
تا آنکه شناسی زندگی را از سر.
شهرام ص.
روزی ز نوشته ای خوش و زنده شدم.
دلشاد شدم از خویش آکنده شدم .
سی سال و چهل سال از نو خواندم.
بردم به خدا پناه چو شرمنده شدم.
شهرام. ص.
دلشاد شدم از خویش آکنده شدم .
سی سال و چهل سال از نو خواندم.
بردم به خدا پناه چو شرمنده شدم.
شهرام. ص.
در آینه ها می نگر و خود رابین.
بر آینه بنگری شوی ناخود بین.
ابزارهء خود بینی گهی میشکند.
خود راکه شکستی رو خدای خود بین.
شهرام. ص.
بر آینه بنگری شوی ناخود بین.
ابزارهء خود بینی گهی میشکند.
خود راکه شکستی رو خدای خود بین.
شهرام. ص.
ای آنکه شمایان زندگی افروزید.
پندار نمایید زندگی آموزید.
تا ویژگی ابله خود را ننهید.
چون آتش کین دیگران را سوزید.
شهرام. ص.
پندار نمایید زندگی آموزید.
تا ویژگی ابله خود را ننهید.
چون آتش کین دیگران را سوزید.
شهرام. ص.
ای خلق خدا روند را پاس بدار.
در نقشهء راه نه آنکه چون تاس بدار.
تا آنکه خدا روند را می دارد.
از هر چه که آفت و زهر داس به دار.
شهرام. ص.
در نقشهء راه نه آنکه چون تاس بدار.
تا آنکه خدا روند را می دارد.
از هر چه که آفت و زهر داس به دار.
شهرام. ص.
بنگر به گرایش و گرا چون بیشه است.
هر کس که در آن روند با اندیشه است.
باغی که به ناگهان بسوزد بیخش.
تا آنکه روند نمایدش بی ریشه است.
شهرام . ص.
هر کس که در آن روند با اندیشه است.
باغی که به ناگهان بسوزد بیخش.
تا آنکه روند نمایدش بی ریشه است.
شهرام . ص.
بنگر به درخت و نیز آوند نگر.
بنگر تو به کردهء خداوند نگر.
آزاد نگر نه آنکه در بند نگر.
بی چون نگر چنانکه بی چند نگر.
شهرام. ص.
بنگر تو به کردهء خداوند نگر.
آزاد نگر نه آنکه در بند نگر.
بی چون نگر چنانکه بی چند نگر.
شهرام. ص.
در راه و روندی که بسی می سپرند.
جاوید نمودند و زهستی به سرند.
بگذشته و آینده و اکنون را باش.
خواهیم که جای پای ما را نگرند.
شهرام. ص.
جاوید نمودند و زهستی به سرند.
بگذشته و آینده و اکنون را باش.
خواهیم که جای پای ما را نگرند.
شهرام. ص.
زان پیش که یک کاسهء دوغ میل کنیم.
یعنی که شراب خویش را کیل کنیم.
باید به روند دیگری نیل کنیم.
با چشم و روند خودمان سیل کنیم.
شهرام. ص.
یعنی که شراب خویش را کیل کنیم.
باید به روند دیگری نیل کنیم.
با چشم و روند خودمان سیل کنیم.
شهرام. ص.
انگارهء ما فرای انگاره درست.
اندیشه چنین بایدمان روز نخست.
یزدان گرامی داشته است مردم را.
پس گام به راه خود بزن چابک و چست.
شهرام. ص.
اندیشه چنین بایدمان روز نخست.
یزدان گرامی داشته است مردم را.
پس گام به راه خود بزن چابک و چست.
شهرام. ص.
هرگز نه که در چکامه ای مانده شویم.
یا آنکه در آن چکامه ای خوانده شویم.
باید به فرای هر سرودی باشیم.
زین در نه برِ دری دگر رانده شویم.
شهرام. ص.
یا آنکه در آن چکامه ای خوانده شویم.
باید به فرای هر سرودی باشیم.
زین در نه برِ دری دگر رانده شویم.
شهرام. ص.
این چامهء ما گاه درست است و دروغ.
سبکش به چو پروین است و گاهی چو فروغ.
گاهی چو سپیده است و گاهی چو شماست.
چون شیره و برف است و خرماست و دوغ.
شهرام. ص.
سبکش به چو پروین است و گاهی چو فروغ.
گاهی چو سپیده است و گاهی چو شماست.
چون شیره و برف است و خرماست و دوغ.
شهرام. ص.
روزی که تمدن بشر آغازید.
بنگر به پدیدهء روندش که بدید.
کودک که به زندگی خود دست نیافت.
داند که تمدن چیست که آمد به پدید.
شهرام. ص.
بنگر به پدیدهء روندش که بدید.
کودک که به زندگی خود دست نیافت.
داند که تمدن چیست که آمد به پدید.
شهرام. ص.
امروز دو تا ترانهء ناب زدم.
هر یک به چو دیگری به یک باب زدم.
این را بنگر سوی آن دو بُوَدا.
بنگر به سوم چگونه نایاب زدم.
شهرام. ص.
هر یک به چو دیگری به یک باب زدم.
این را بنگر سوی آن دو بُوَدا.
بنگر به سوم چگونه نایاب زدم.
شهرام. ص.
هر آنچه زمانی و مکانی باشد.
آمیزهء هست مردمانی باشد.
علم ازلی و ابدی اینسا نند.
پیوسته کجا به ایزدانی باشد.
شهرام. ص.
آمیزهء هست مردمانی باشد.
علم ازلی و ابدی اینسا نند.
پیوسته کجا به ایزدانی باشد.
شهرام. ص.
رباعی در ادب فارسی با اسم های مختلفی آمده است از جمله: دوبیتی، ترانه، چاردانه، چارخانه بیت و. . . ؛ نه تنها �دوبیتی� و �ترانه� به جای رباعی به کار رفته اند بلکه مفهوم و محدوده این سه درهم تنیده، به طوری که مشخص کردن مرز دقیق هر یک و تعیین مصداق های آنان در مواردی دشوار است. آن چنان که از منابع مختلف برمی آید، یکی از اسم های رباعی، دو بیتی است، که به عربی رفته و �الدوبیت� گفته می شود، بدین ترتیب عرب ها از واژه فارسی �دو بیت� و ایرانیان از کلمه عربی �رباعی� استفاده می کنند.
... [مشاهده متن کامل]
( شمسیا؛ 1374: ص 14 - 13 )
�در رباعی سه مصرع اول در حکم مقدمه ای برای مصراع چهارم است که باید در آن فکر زیبا و تازه و نکته ژرف بیان شده باشد و پیام مشخصی داشته باشد که سراسر رباعی وقف رساندن آن باشد و از هر شاخ و برگی که اثری در بیان آن فکر واحد و پیام مشخص ندارند عاری باشد. ( ریاحی؛ 1375: ص 48
برای شناخت دوبیتی از رباعی باید توجه داشت که دوبیتی با یک هجای کوتاه و رباعی با یک هجای بلند آغاز می شود.
در مورد تفاوت دوبیتی و ترانه نیز گفته اند: رباعیات ملحون، یعنی رباعیاتی که در موسیقی و آواز به کار می رود، �ترانه� است و در عوض به رباعیاتی که استفاده موسیقیایی ندارد، دوبیتی گویند. حال اگر رباعی همراه با موسیقی به زبان عربی باشد �قول� و اگر به زبان فارسی باشد غزل نامیده می شود.
( شمسیا؛ 1374: ص 15 - 14 )
�رباعی در اصطلاح، شعری است دارای چهار مصراع به وزن مفعول، مفاعیل، مفاعیل، فعل یا ( لا حول و لا قوة الّا بالله ) ؛ و بر دو نوع است: 1 - هر چهار مصراع آن هم قافیه است که به آن مصرع می گویند؛ 2 - مصراع سوم از نظر قافیه آزاد است که به آن رباعی خصی می گویند ( تاکی؛ 1381: ص 22 )
... [مشاهده متن کامل]
( شمسیا؛ 1374: ص 14 - 13 )
�در رباعی سه مصرع اول در حکم مقدمه ای برای مصراع چهارم است که باید در آن فکر زیبا و تازه و نکته ژرف بیان شده باشد و پیام مشخصی داشته باشد که سراسر رباعی وقف رساندن آن باشد و از هر شاخ و برگی که اثری در بیان آن فکر واحد و پیام مشخص ندارند عاری باشد. ( ریاحی؛ 1375: ص 48
برای شناخت دوبیتی از رباعی باید توجه داشت که دوبیتی با یک هجای کوتاه و رباعی با یک هجای بلند آغاز می شود.
در مورد تفاوت دوبیتی و ترانه نیز گفته اند: رباعیات ملحون، یعنی رباعیاتی که در موسیقی و آواز به کار می رود، �ترانه� است و در عوض به رباعیاتی که استفاده موسیقیایی ندارد، دوبیتی گویند. حال اگر رباعی همراه با موسیقی به زبان عربی باشد �قول� و اگر به زبان فارسی باشد غزل نامیده می شود.
( شمسیا؛ 1374: ص 15 - 14 )
�رباعی در اصطلاح، شعری است دارای چهار مصراع به وزن مفعول، مفاعیل، مفاعیل، فعل یا ( لا حول و لا قوة الّا بالله ) ؛ و بر دو نوع است: 1 - هر چهار مصراع آن هم قافیه است که به آن مصرع می گویند؛ 2 - مصراع سوم از نظر قافیه آزاد است که به آن رباعی خصی می گویند ( تاکی؛ 1381: ص 22 )
این سرودهای من نموداری از واژه پردازیها هم میباشند.
با دغدغه ها دلهره ها باید دید.
با دلهره اش دغدغه را یاد آرید.
تا دغدغه و دلهره با هر کار است.
تادغدغه شددلهره آید به پدید.
شهرام. ص.
با دلهره اش دغدغه را یاد آرید.
تا دغدغه و دلهره با هر کار است.
تادغدغه شددلهره آید به پدید.
شهرام. ص.
این درایه بهر واژه کاویست صمد
در سرود تو سود کسی نیست صمد
جان تو بیا و دست از این کار بدار
خواهان نوشتنت مگر کیست صمد؟
در سرود تو سود کسی نیست صمد
جان تو بیا و دست از این کار بدار
خواهان نوشتنت مگر کیست صمد؟
از دانش و فرزانش و آیین وز راز .
دانست چهارگانه تو بنگر ز آغاز.
از سود و ز جایگاه و پاسخ وز راه.
بنگر که به زندگی تو گردید انباز.
شهرام. ص ( صمد ) .
دانست چهارگانه تو بنگر ز آغاز.
از سود و ز جایگاه و پاسخ وز راه.
بنگر که به زندگی تو گردید انباز.
شهرام. ص ( صمد ) .
راهیست که جاودانگی می شاید.
شهرام. ص.
شهرام. ص.
مشکوی تو این بود که تنهای منی.
خورشید به روز و ماه شبهای منی.
درکاخ گمانه های خود شادی کن.
استاره و آسمان و خودهای منی.
شهرام. ص.
خودهای من مانند خودِ ما. ما خود ( . خودِ من. من خودم ) .
خورشید به روز و ماه شبهای منی.
درکاخ گمانه های خود شادی کن.
استاره و آسمان و خودهای منی.
شهرام. ص.
خودهای من مانند خودِ ما. ما خود ( . خودِ من. من خودم ) .
یک شاعر غربی سبلت و ریشش نیست.
یا پیپ و کرواتی است در پیشش نیست.
با این همه سبک ادبی بسیار است.
پس دغدغهء چون همری کیشش نیست.
شهرام. ص.
یا پیپ و کرواتی است در پیشش نیست.
با این همه سبک ادبی بسیار است.
پس دغدغهء چون همری کیشش نیست.
شهرام. ص.
اندازهء دوزخ با بدیها هستی.
اندازه بهشت با خوشی ها هستی.
بنگر که کدام راه را در پیشی.
اندازهء برزخ با کدام ها هستی.
شهرام. ص.
اندازه بهشت با خوشی ها هستی.
بنگر که کدام راه را در پیشی.
اندازهء برزخ با کدام ها هستی.
شهرام. ص.
آن کس بنگر همیشه در خانه بود .
یا آن دگری به خانه دیوانه بود.
آن یک به بیست و چار ساعتش تاب نماند.
و آن یک به دوازده ماه به کاشانه بود.
شهرام. ص.
یا آن دگری به خانه دیوانه بود.
آن یک به بیست و چار ساعتش تاب نماند.
و آن یک به دوازده ماه به کاشانه بود.
شهرام. ص.
بنگر که به آرمان خود روی کنی.
پندار دگر پویه به یک سوی کنی.
هر چند که آرمان و کاربرد هست تو را.
سرچشمه و آبشار و هم جوی کنی.
شهرام. ص.
پندار دگر پویه به یک سوی کنی.
هر چند که آرمان و کاربرد هست تو را.
سرچشمه و آبشار و هم جوی کنی.
شهرام. ص.
بنگر که ز واژگان تو سیر شویم.
مانندهءدارندهء اکسیر شویم.
زین روی به آیین کهن شیر شویم.
هم نیز به آیین نوین چیر شویم.
شهرام. ص.
مانندهءدارندهء اکسیر شویم.
زین روی به آیین کهن شیر شویم.
هم نیز به آیین نوین چیر شویم.
شهرام. ص.
خاکم به دهن مگر تو مستی فانکو
شهرام. ص.
شهرام. ص.
بس کن صمدا تو از رباعی گفتن
بی مایه و تصویر چه خواهی گفتن
شعری که در آن نیست پیامی گیرا
خود خسته کنی به شعر واهی گفتن
بی مایه و تصویر چه خواهی گفتن
شعری که در آن نیست پیامی گیرا
خود خسته کنی به شعر واهی گفتن
وجدان که خداپسندانه بود وجدان است.
قانون که خداپسندانه بود چونان است.
دینی که خدا پسندانه بوَد ایمان است.
هر کس که چنین نماید او انسان است.
شهرام. ص.
قانون که خداپسندانه بود چونان است.
دینی که خدا پسندانه بوَد ایمان است.
هر کس که چنین نماید او انسان است.
شهرام. ص.
آنجا که خرد باشد خدا هم پیداست.
هر جا که خدا هست آیین رواست.
از دانش و فرزانش و آیین وز راز.
هر چیز به جای خود بنگر که به جاست.
شهرام. ص.
هر جا که خدا هست آیین رواست.
از دانش و فرزانش و آیین وز راز.
هر چیز به جای خود بنگر که به جاست.
شهرام. ص.
بنگر که خود و خلق و خدا میدانیم.
بنگر که تمدن را به پیش می رانیم.
بنگر به فراوان دانش و بی پایان.
بنوشته و هم پژوهش و می خوانیم.
شهرام. ص.
بنگر که تمدن را به پیش می رانیم.
بنگر به فراوان دانش و بی پایان.
بنوشته و هم پژوهش و می خوانیم.
شهرام. ص.
دین را بنگر که از سوی یزدان است.
تفسیر بدش اندر خور شیطان است.
تفسیر درست راهبر انسان است.
بنگر تو به باورت کدامینشان است.
شهرام. ص.
تفسیر بدش اندر خور شیطان است.
تفسیر درست راهبر انسان است.
بنگر تو به باورت کدامینشان است.
شهرام. ص.
ای دوست بیا که ما به هم خوش باشیم.
همواره به هم با خوش و با دش باشیم.
هر گز چو نباید بی ازینان گردیم.
بایست همی که خاوری هُش باشیم.
شهرام. ص.
خاوری:اشراقی.
خاور:اشراق.
شهرام . ص.
همواره به هم با خوش و با دش باشیم.
هر گز چو نباید بی ازینان گردیم.
بایست همی که خاوری هُش باشیم.
شهرام. ص.
خاوری:اشراقی.
خاور:اشراق.
شهرام . ص.
من باشم و چشمان سیاه و مستت.
تا هست بوم هستی من از هستت.
می شد اگر قلب مرا نیمه کنند.
یک آینه می باشد و دیگر عکست.
شهرام. ص.
تا هست بوم هستی من از هستت.
می شد اگر قلب مرا نیمه کنند.
یک آینه می باشد و دیگر عکست.
شهرام. ص.
بنگر تو به باورت چنین است و چنان.
چون نیک نگر کنی نه این است و نه آن.
سوراخ به سنبه هست دستور روا.
نه از سوی من و تو خود ز کوی یزدان.
شهرام. ص.
چون نیک نگر کنی نه این است و نه آن.
سوراخ به سنبه هست دستور روا.
نه از سوی من و تو خود ز کوی یزدان.
شهرام. ص.
یک چند فلاطون را گرامی داریم.
یک چند به کانت تا نیچه رو می داریم.
از فارابی تاسبزواری خویشیم.
زیگار نگر که این چنین درکاریم.
شهرام. ص.
یک چند به کانت تا نیچه رو می داریم.
از فارابی تاسبزواری خویشیم.
زیگار نگر که این چنین درکاریم.
شهرام. ص.
می گوی کدامین خود نویس بی نیش است.
می گوی کدامین مردمی بی کیش است.
بسیارگرایی هنر جامعه است.
از فرد و به اجتماع کدام دل ریش است.
شهرام. ص.
می گوی کدامین مردمی بی کیش است.
بسیارگرایی هنر جامعه است.
از فرد و به اجتماع کدام دل ریش است.
شهرام. ص.
آنک مه روزه رفت آوازه دهید.
آوازهء بر بط و می تازه دهید.
یک پیر خروشید و چو افسون افزود.
افسانه کدام است به اندازه دهید.
شهرام. ش.
آوازهء بر بط و می تازه دهید.
یک پیر خروشید و چو افسون افزود.
افسانه کدام است به اندازه دهید.
شهرام. ش.
این می که بنوشی و بگویندش ناب.
یا می بودش نام و یا نیز شراب.
چون دوغ بود گر نبود یار به دست.
چون آب بود گر که نباشد مهتاب.
شهرام. ص.
یا می بودش نام و یا نیز شراب.
چون دوغ بود گر نبود یار به دست.
چون آب بود گر که نباشد مهتاب.
شهرام. ص.
زان می که بود هزار رگ و ریشه بزن.
زان می تو کنون بیا و یک شیشه بزن.
اینک چو که مردمان فرا میباشند.
چون شیر برون آمده از بیشه بزن.
شهرام. ص.
زان می تو کنون بیا و یک شیشه بزن.
اینک چو که مردمان فرا میباشند.
چون شیر برون آمده از بیشه بزن.
شهرام. ص.
رباعی.
آنانکه به گیتی هنر روی کنند.
باید که به اشک و خون دل خوی کنند.
هر روز ز روز پیش بدتر گردند.
هر چند روندِ به و نیکوی کنند.
شهرام. ص.
آنانکه به گیتی هنر روی کنند.
باید که به اشک و خون دل خوی کنند.
هر روز ز روز پیش بدتر گردند.
هر چند روندِ به و نیکوی کنند.
شهرام. ص.
ای دوست چگونه دشمنی پیشه کنی.
باید که از این روند اندیشه کنی.
نیک است که زندگی به نیکی باشد.
چون شیر کنام تو دراین بیشه کنی.
شهرام. ص.
باید که از این روند اندیشه کنی.
نیک است که زندگی به نیکی باشد.
چون شیر کنام تو دراین بیشه کنی.
شهرام. ص.
اینک که رباعی سه هزار یا بیش است.
ماننده نوش می بود یانیش است.
مانندهء زندگی بود یا بازی.
خود مات کدام بود کدامین کیش است.
شهرام . ص.
ماننده نوش می بود یانیش است.
مانندهء زندگی بود یا بازی.
خود مات کدام بود کدامین کیش است.
شهرام . ص.
سر گرمی ما به راه آینده بود.
دلگرمی ما برای پاینده بود.
بنگر که کدام راه شاینده بود.
سر چشمه کدام است که زاینده بود.
شهرام. ص.
دلگرمی ما برای پاینده بود.
بنگر که کدام راه شاینده بود.
سر چشمه کدام است که زاینده بود.
شهرام. ص.
هر فرد به کار آرمان زنده بود.
پس نیک و بدش نگاه آینده بود.
تا آنکه به خشتی پوزه اش را مالند.
اینک بنگر چه راه شاینده بود.
شهرام. ص.
پس نیک و بدش نگاه آینده بود.
تا آنکه به خشتی پوزه اش را مالند.
اینک بنگر چه راه شاینده بود.
شهرام. ص.
آنانکه بخوابند و سپس برخیزند.
باید که ز آنچه بدی است پرهیزند.
وآنانکه گمان برند نمی خواهند خاست.
هرگز که نباید جز به نیک آمیزند.
شهرام. ص.
باید که ز آنچه بدی است پرهیزند.
وآنانکه گمان برند نمی خواهند خاست.
هرگز که نباید جز به نیک آمیزند.
شهرام. ص.
هرگز که کسی به ما ریالی ندهد.
یا گر که دهد بی مشت مالی ندهد.
گر اینکه بود با گوشمالی ندهد.
ای وای اگر به ماه و سالی ندهند.
شهرام . ص.
یا گر که دهد بی مشت مالی ندهد.
گر اینکه بود با گوشمالی ندهد.
ای وای اگر به ماه و سالی ندهند.
شهرام . ص.
آنانکه به جاودان روندی دارند.
از کرده و ناکرده گزندی دارند.
آنانکه بدیده یا که نا دیده بوند.
بیشک که چرندی و پرندی دارند.
شهرام. ص.
از کرده و ناکرده گزندی دارند.
آنانکه بدیده یا که نا دیده بوند.
بیشک که چرندی و پرندی دارند.
شهرام. ص.
ای دوست بیا و زندگی از سر گیر.
راهی بگزین دانشوری در بر گیر.
خواهی که روند زندگی آموزی.
آن راه همین است از زمینش برگیر.
شهرام. ص.
راهی بگزین دانشوری در بر گیر.
خواهی که روند زندگی آموزی.
آن راه همین است از زمینش برگیر.
شهرام. ص.
راهیست که جاودانگی می خواهد.
همواره به جاودانگیش می باید.
اندیشه و زندگی روندش بایست.
جاوید نباشد به روندش ناید.
شهرام. ص.
همواره به جاودانگیش می باید.
اندیشه و زندگی روندش بایست.
جاوید نباشد به روندش ناید.
شهرام. ص.
افسانه و آیتی که خود می سازند.
وین نام و نشانی که می پردازند.
مردم به روند و به روا اینهایند.
این مردم خود فرا چنین می تازند.
شهرام. ص.
صمد شهرام.
وین نام و نشانی که می پردازند.
مردم به روند و به روا اینهایند.
این مردم خود فرا چنین می تازند.
شهرام. ص.
صمد شهرام.
افسانه و آیتی که در یافته اند.
وین نام ونشانی که بپرداخته اند.
مردم به سرشت و به منش آنهایند.
این مردم خود فرا چه ها ساخته اند.
شهرام. ص.
وین نام ونشانی که بپرداخته اند.
مردم به سرشت و به منش آنهایند.
این مردم خود فرا چه ها ساخته اند.
شهرام. ص.
در باغ دلم زبان چو بلبل گردد.
وان باغ همه سبوی و سنبل گردد.
یا آنکه همه سوسن و بُنگُل گردد.
بلبل بنگر که در پی گل گردد.
شهرام. ص.
ص. شهرام.
صمد شهرام. نیا.
وان باغ همه سبوی و سنبل گردد.
یا آنکه همه سوسن و بُنگُل گردد.
بلبل بنگر که در پی گل گردد.
شهرام. ص.
ص. شهرام.
صمد شهرام. نیا.
هرگز بنگر راه درک را تو مپوی.
بِهِم شده است و دیده ام نیز مگوی.
حساس بود زورش دارد مر کیک است.
بهداشت زندگی است به هر برزن و کوی.
شهرام. ص.
بِهِم شده است و دیده ام نیز مگوی.
حساس بود زورش دارد مر کیک است.
بهداشت زندگی است به هر برزن و کوی.
شهرام. ص.
درست است که خیام برای رباعیات خود ناماور دوران شده است با این همه اگر وی همه چیزدان نبود سروده هایش از پشتوانه ای چندان بهره نداشت و در ترازی پایین می ماندند هرچند که همه چیز دانی و سرایندگی های خیام در خورهم ( لازم و ملزوم ) می باشند.
روزی که خوش و هوا نه سرد است و نه گرم.
آبش بنگر نه سرد و گرم ، هست ولرم.
امروز چنین به کلّهء ما زده است.
تا می چو بنوشم بنوازد ز سرم.
شهرام. ص.
آبش بنگر نه سرد و گرم ، هست ولرم.
امروز چنین به کلّهء ما زده است.
تا می چو بنوشم بنوازد ز سرم.
شهرام. ص.
بنگر که به جاودان خرد می باشد.
وین راه و روند نیک و بد می باشد.
اینک که جهان مینوی را داریم.
بنگر ز چه روی دست رد می باشد.
شهرام.
وین راه و روند نیک و بد می باشد.
اینک که جهان مینوی را داریم.
بنگر ز چه روی دست رد می باشد.
شهرام.
یاران به چندی که زهم دور شدیم.
آمد گه آن و باز در سور شدیم.
اینک که روند روایمان می باشد.
با کار نوین دوباره در شور شدیم.
شهرام. ص.
آمد گه آن و باز در سور شدیم.
اینک که روند روایمان می باشد.
با کار نوین دوباره در شور شدیم.
شهرام. ص.
از بهرهء بد بد بهرگیها کردند.
وز بهرهء بد آشفتگیها کردند.
باید که به نیک بهره نیکی آورد.
وزبهرهء نیک دل بردگیها کردند.
شهرام. ص. شهرام نیا. ص.
. . . . . . . . . . . . . .
" بد بهر ه گی، بدبهرگی. ":سوء استفاده.
" نیک بهر ه گی، نیک بهرگی ":حسن استفاده.
وز بهرهء بد آشفتگیها کردند.
باید که به نیک بهره نیکی آورد.
وزبهرهء نیک دل بردگیها کردند.
شهرام. ص. شهرام نیا. ص.
. . . . . . . . . . . . . .
" بد بهر ه گی، بدبهرگی. ":سوء استفاده.
" نیک بهر ه گی، نیک بهرگی ":حسن استفاده.
آنک بنگر که رستگار می باشی.
آنک بنگر که پای کار می باشی.
آنک بنگر که استوار می باشی.
آنک بنگر که در چه کار می باشی.
شهرام. ص
آنک بنگر که پای کار می باشی.
آنک بنگر که استوار می باشی.
آنک بنگر که در چه کار می باشی.
شهرام. ص
بنگر به چهار شنبهء سوری اینک.
شهرام . ص.
. . . . . .
شهرام . ص.
. . . . . .
چهاربیتی، نوع شعر،
quatrain
داناهستی که نام او انسان است.
زیبا استی که بود جاویدان است.
وز مهر نمادی و نمودی دارد.
در راه و روند باورش یزدان است.
شهرام. ص
زیبا استی که بود جاویدان است.
وز مهر نمادی و نمودی دارد.
در راه و روند باورش یزدان است.
شهرام. ص
هرگاه سخن می بود از پردازش.
جاوید بود نام سخن پردازش.
آوازهء نام نیک مانا بادا.
هر واژه نمادی باشد از پردازش.
ص. شهرام.
صمد توحیدی. ص شهرام. شهرام. ص
جاوید بود نام سخن پردازش.
آوازهء نام نیک مانا بادا.
هر واژه نمادی باشد از پردازش.
ص. شهرام.
صمد توحیدی. ص شهرام. شهرام. ص
برخط بنگر که خود هنر می باشد.
چون دانه و کشت برزگر می باشد.
مانندهء کار و کارگر میباشد.
دریاست ودشت و هم کمر می باشد.
شهرام ص . صمد شهرام
چون دانه و کشت برزگر می باشد.
مانندهء کار و کارگر میباشد.
دریاست ودشت و هم کمر می باشد.
شهرام ص . صمد شهرام
آنانکه سخنگوی زمان می باشند.
دانند سخنگوی کسان می باشند.
وآنانکه از این اش یکی را نبوند.
گویند نه اینند و نه آن می باشند.
شهرام ص.
دانند سخنگوی کسان می باشند.
وآنانکه از این اش یکی را نبوند.
گویند نه اینند و نه آن می باشند.
شهرام ص.
با باور یزدان تو دگر شاد بزی.
همواره تلاش کن و آزاد بزی.
اندیشهء سازندگی هستی کن.
ای بندهء او تو به چو او راد بزی.
شهرام ص.
همواره تلاش کن و آزاد بزی.
اندیشهء سازندگی هستی کن.
ای بندهء او تو به چو او راد بزی.
شهرام ص.
بر زن بنگر که مادرت می باشد.
یا آنکه عروس پسرت می باشد.
از این سه دگر در جهان برتر نیست.
دیگر بنگر که همسرت می باشد.
شهرام ص
یا آنکه عروس پسرت می باشد.
از این سه دگر در جهان برتر نیست.
دیگر بنگر که همسرت می باشد.
شهرام ص
در هر چه که هست کار انسانی کن.
آن هم به روند و راه یزدانی کن.
در دولت و در همایه و در تاریخ.
جاوید بیندیش و چو می دانی کن.
شهرام ص
آن هم به روند و راه یزدانی کن.
در دولت و در همایه و در تاریخ.
جاوید بیندیش و چو می دانی کن.
شهرام ص
مادر سه روند است که روان می باشیم.
غمگین و عادی و شادمان می باشیم.
پس می نکند فرقی بر انسان کم وبیش.
این است روند و جاودان می باشیم.
ص شهرام.
غمگین و عادی و شادمان می باشیم.
پس می نکند فرقی بر انسان کم وبیش.
این است روند و جاودان می باشیم.
ص شهرام.
خیام ترانه های خوبی می گفت.
باخواجه نظام الملک هم بودی جفت.
در بخش ریاضیات هم گشت رئیس. بنوشته و اندیشه بسی داد و بخفت.
شهرام. ص
باخواجه نظام الملک هم بودی جفت.
در بخش ریاضیات هم گشت رئیس. بنوشته و اندیشه بسی داد و بخفت.
شهرام. ص
از بهر شما سخت و بر ما ساده است.
هر نقشهء شعری که مرا افتاده است.
هرگاه قلم گیرم وچامی گویم.
گویی که زدیرها مرا آماده است.
شهرام ص.
هر نقشهء شعری که مرا افتاده است.
هرگاه قلم گیرم وچامی گویم.
گویی که زدیرها مرا آماده است.
شهرام ص.
بنگر که شراب ما لُران دوغ بود.
جامی بزنی تا دلت افروغ بود.
با سفره ویا بی سفره ای می باشد.
در کولکه ای و یا به کولوغ بود.
شهرام . ص
جامی بزنی تا دلت افروغ بود.
با سفره ویا بی سفره ای می باشد.
در کولکه ای و یا به کولوغ بود.
شهرام . ص
بنگر تو به هر ترانه یک آیین است.
از فرزانش و دانش و راز ودین است.
خیام سراید رودکی یا بوالخیر.
دهری بسراید یا که یزدان بین است.
ص شهرام.
از فرزانش و دانش و راز ودین است.
خیام سراید رودکی یا بوالخیر.
دهری بسراید یا که یزدان بین است.
ص شهرام.
گویند که هر که هست همین است که هست.
پرهیز ز آب شب مانده و همیشه است.
ترسنده و بی باک کنون یکسانند.
تا کیست گرفتار و که باشد تا رست.
شهرام. ص
پرهیز ز آب شب مانده و همیشه است.
ترسنده و بی باک کنون یکسانند.
تا کیست گرفتار و که باشد تا رست.
شهرام. ص
دانسته فرای دیده و بشنیده است.
زیرا که خرد فرای گوش و دیده است.
اندر دل تو دماغ تو افزون است.
آرای کدام یکش بپسندیده است.
ص شهرام ( صمد شهرام ) .
زیرا که خرد فرای گوش و دیده است.
اندر دل تو دماغ تو افزون است.
آرای کدام یکش بپسندیده است.
ص شهرام ( صمد شهرام ) .
از ششصد وسی و سه کاشی ای دیدند.
کز بهر ترانهء خیام بگزیدند.
( کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش ) .
بگزیده و بنوشته و بپسندیدند.
شهرام ص.
کز بهر ترانهء خیام بگزیدند.
( کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش ) .
بگزیده و بنوشته و بپسندیدند.
شهرام ص.
کم بود خودت رانگری کم باشی.
گرسور بهشت باد به ماتم باشی.
وآنگه که پوشش فرا گیرت باد.
بی باک ز آتش و آب زمزم باشی.
صمد شهرام ( ص . شهرام )
گرسور بهشت باد به ماتم باشی.
وآنگه که پوشش فرا گیرت باد.
بی باک ز آتش و آب زمزم باشی.
صمد شهرام ( ص . شهرام )
فرزانش هستی بنگر نیک بود.
دانش که دانیدهء جبریک بود.
یزدان که ویرایش و پیرایش راست.
نیکو بنگر کو همه را تیک بود.
ص. شهرام ( صمد شهرام )
دانش که دانیدهء جبریک بود.
یزدان که ویرایش و پیرایش راست.
نیکو بنگر کو همه را تیک بود.
ص. شهرام ( صمد شهرام )
بنگر که به کار زندگی درکاری.
وآنگه به کنار زندگی بیکاری.
در پرسش زندگی و در پاسخ آن.
اندیشه و آرمان چه می پنداری.
شهرام. ص
وآنگه به کنار زندگی بیکاری.
در پرسش زندگی و در پاسخ آن.
اندیشه و آرمان چه می پنداری.
شهرام. ص
بنگر که نماد تو خدای است و خودت.
هم آنچه به روزگار دریافت شدت.
پنداره نباید بنمایی خود را.
زیرا که فریب است که در کار شدت.
شهرام ص.
هم آنچه به روزگار دریافت شدت.
پنداره نباید بنمایی خود را.
زیرا که فریب است که در کار شدت.
شهرام ص.
بهشت بی تو به مانند سرابی.
ودوزخ بویی از قلب کبابی.
چنانکه با تو مهر کردگار است.
به آیینی که باشد در کتابی.
ص شهرام.
ودوزخ بویی از قلب کبابی.
چنانکه با تو مهر کردگار است.
به آیینی که باشد در کتابی.
ص شهرام.
رفت فصل زمستان و نکردیم کاری.
کاری که بود از بهر یاری، یاری.
این فصل که آتش بیار عشق بود.
باشد به چهارشنبه سوری اش انگاری.
شهرام ص
کاری که بود از بهر یاری، یاری.
این فصل که آتش بیار عشق بود.
باشد به چهارشنبه سوری اش انگاری.
شهرام ص
بنگر به چهار شنبه سوری اینک.
هان نسل جوان وبا چه شوری اینک.
آتش که نشان خشم بردیوان است.
در خشم شده دیو و چه جوری اینک.
ص شهرام.
هان نسل جوان وبا چه شوری اینک.
آتش که نشان خشم بردیوان است.
در خشم شده دیو و چه جوری اینک.
ص شهرام.
رباعی: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست:
توریملت turimlat ( توریم: چهار؛ پهلوی با دری لت: نیمه )
تسافمن tasāfman ( تس؛ مانوی: چهار با آفمن از اوستایی: afsman: بیت )
توریملت turimlat ( توریم: چهار؛ پهلوی با دری لت: نیمه )
تسافمن tasāfman ( تس؛ مانوی: چهار با آفمن از اوستایی: afsman: بیت )
انگیزهء انگیزه که خود ریخته ای.
انگیزه بگویدم که انگیخته ای.
وین را ز ازل تا به ابد پنداریم.
انگیخته و انگیزه که آمیخته ای.
شهرام ص
انگیزه بگویدم که انگیخته ای.
وین را ز ازل تا به ابد پنداریم.
انگیخته و انگیزه که آمیخته ای.
شهرام ص
تاریخ نگر که خود تمدن سازی است.
بنگر تو تمدن را به مردم رازی است.
بنگر تو به مردم جاودان باور هست.
نیکو نگری هر پایان را آغازی است.
شهرام ص
بنگر تو تمدن را به مردم رازی است.
بنگر تو به مردم جاودان باور هست.
نیکو نگری هر پایان را آغازی است.
شهرام ص
ابزارهء زندگی ببین از کم وبیش.
ننگر که تو را چه می رسد از پس وپیش.
یزدان تو را بسنده ، بس، از پس وپیش.
هرگز ننمایی خویشتن را دل ریش.
شهرام ص.
ننگر که تو را چه می رسد از پس وپیش.
یزدان تو را بسنده ، بس، از پس وپیش.
هرگز ننمایی خویشتن را دل ریش.
شهرام ص.
گفتند که ما هی شاعری می دانیم.
تا ما ز روند شاعری درمانیم.
ما شعر بگوییم دیگران می خوانند
این هم زروند شاعری می خوانیم.
شهرام ص
تا ما ز روند شاعری درمانیم.
ما شعر بگوییم دیگران می خوانند
این هم زروند شاعری می خوانیم.
شهرام ص
هر چند که باشیم و جهان خواهد بود.
گویی که نباشیم و جهان نیست نمود.
جز آنکه ز پیوند رهایی یابیم.
آنجا که زیان نیست دگر باشد سود.
شهرام ص
گویی که نباشیم و جهان نیست نمود.
جز آنکه ز پیوند رهایی یابیم.
آنجا که زیان نیست دگر باشد سود.
شهرام ص
آلاله و آلاله و آلاله شوید.
با لاله وبالاله و با لاله شوید.
تا آنکه سبوی می نابی گردید.
از هر چه مگر ناب بود پاله شوید.
شهرام ص
با لاله وبالاله و با لاله شوید.
تا آنکه سبوی می نابی گردید.
از هر چه مگر ناب بود پاله شوید.
شهرام ص
گل را بنگر به کوی مهر روی نهاد.
آیینهء دلبری به هر کوی نهاد.
در کوی بهار آرمانشهر ببین .
بلبل به ترانه رو به هر سوی نهاد.
شهرام ص
آیینهء دلبری به هر کوی نهاد.
در کوی بهار آرمانشهر ببین .
بلبل به ترانه رو به هر سوی نهاد.
شهرام ص
چا ر است شوی پیایند سینایی.
۱_چار زبان دیباچهء دانایی.
۲_آزمون تا خویش را آ مایی.
۳_روز جوانی است و خود آرایی.
۴_سرمایه تا که خود راشایی.
ص شهرام.
میتوانم این سبک را " نوزایی "نام گذاری کنم.
۱_چار زبان دیباچهء دانایی.
۲_آزمون تا خویش را آ مایی.
۳_روز جوانی است و خود آرایی.
۴_سرمایه تا که خود راشایی.
ص شهرام.
میتوانم این سبک را " نوزایی "نام گذاری کنم.
این چرخ روند خویش را پیموده است.
ور نی ز روند خویشتن بیهوده است.
هم با هم وهم بی هم روندی داریم.
هر هست روند خویش را می بوده است.
شهرام. ص
ور نی ز روند خویشتن بیهوده است.
هم با هم وهم بی هم روندی داریم.
هر هست روند خویش را می بوده است.
شهرام. ص
راه است وروند است و نماد است وبلند است.
رمز است و نماد است و نمود است وپسند است.
زیر و زبر است نیز تازه است وبلند است .
اوج است وفرود است وکمین است و کمند است.
شهران ص
رمز است و نماد است و نمود است وپسند است.
زیر و زبر است نیز تازه است وبلند است .
اوج است وفرود است وکمین است و کمند است.
شهران ص
بنگر که زمان چو برق وباد می گذرد.
چون گفت و شنود هر چه باد می گذرد.
گویند بجاست زندگی بادا باد.
با آنکه به راه ورسم باد می گذرد.
شهرام ص
چون گفت و شنود هر چه باد می گذرد.
گویند بجاست زندگی بادا باد.
با آنکه به راه ورسم باد می گذرد.
شهرام ص
هرگز به تباهی وار زمان را نسپر.
پروندهء بیهودن با خویش نبر.
آیینهء زندگی درنگی دارد.
بر باد مکن سرمایه را دود نخر.
شهرام ص
پروندهء بیهودن با خویش نبر.
آیینهء زندگی درنگی دارد.
بر باد مکن سرمایه را دود نخر.
شهرام ص
آنجا که سیاسیون شماری دارند.
در راه و روند زندگی دشوارند.
در کشمکش و تکاپوی تاریخند.
خود را چه گزینهء بشر پندارند.
شهرام ص
در راه و روند زندگی دشوارند.
در کشمکش و تکاپوی تاریخند.
خود را چه گزینهء بشر پندارند.
شهرام ص
در راه و روند زندگی بس دیدم.
هم دیدم و هم خواندم و هم بشنیدم.
دیدم که شکست آنچه را بوددروغ.
پیروزی راستین را ، اینچنین بگزیدم.
شهرام ص
هم دیدم و هم خواندم و هم بشنیدم.
دیدم که شکست آنچه را بوددروغ.
پیروزی راستین را ، اینچنین بگزیدم.
شهرام ص
گاهی که گرفتار رهایی هستی.
گاهی به رهایی ها گرفتارستی.
پیوند میان این دو را راهی هست.
آسان و یا سخت بیابی دستی.
شهرام ص
گاهی به رهایی ها گرفتارستی.
پیوند میان این دو را راهی هست.
آسان و یا سخت بیابی دستی.
شهرام ص
در گاه جوانی پند خنده است تو را.
زیرا دل شاد و سر زنده است تورا.
روزی که جوانی ز کفت بربایند.
گویی به خدای خود که بنده است تو را.
شهرام. ص
زیرا دل شاد و سر زنده است تورا.
روزی که جوانی ز کفت بربایند.
گویی به خدای خود که بنده است تو را.
شهرام. ص
گویند پیامبران ظهوری دارند.
بر راه شما و ما عبوری دارند.
تا ما ز بتان وز گناهان گذریم.
با ما ز فرا خرد شعوری دارند.
شهرام ص
بر راه شما و ما عبوری دارند.
تا ما ز بتان وز گناهان گذریم.
با ما ز فرا خرد شعوری دارند.
شهرام ص
ماند به بهاری که در آن سنبل نیست.
ماندبه چو باغی که در آن گل نیست.
ماند به چو گلزار که اش بلبل نیست.
ماندبه چه، میخانه که در آن مُل نیست.
شهرام ص
ماندبه چو باغی که در آن گل نیست.
ماند به چو گلزار که اش بلبل نیست.
ماندبه چه، میخانه که در آن مُل نیست.
شهرام ص
یک چند به کار آرمانی بودیم.
یک چند به فکر جاودانی بودیم.
انگار نه انگار که ماییم مردم.
گویی که برای رایگانی بودیم.
شهرام ص
یک چند به فکر جاودانی بودیم.
انگار نه انگار که ماییم مردم.
گویی که برای رایگانی بودیم.
شهرام ص
هر فرد به آنچه می کند زنده بود.
چو نیک و چو بد به کوی آینده بود.
تا بد بودش رو به تباهی آرد.
ور نیک بود روند پاینده کند.
شهرام ص
چو نیک و چو بد به کوی آینده بود.
تا بد بودش رو به تباهی آرد.
ور نیک بود روند پاینده کند.
شهرام ص
اینک به ترانه های خود می نازم.
راهی به دیار مهرشان می سازم.
چون گل به گلزار و به دشت و به دمن.
تا آنکه روند نو تری آغازم.
شهرام ص
راهی به دیار مهرشان می سازم.
چون گل به گلزار و به دشت و به دمن.
تا آنکه روند نو تری آغازم.
شهرام ص
ای کاش که بودم شاعری مانندت.
نقاش بگردم نیز و هم دانندت.
آن کن به امیدو به تلاش وز کوشش.
تا آنکه بیابیم که چون خوانندت.
ص شهرام.
نقاش بگردم نیز و هم دانندت.
آن کن به امیدو به تلاش وز کوشش.
تا آنکه بیابیم که چون خوانندت.
ص شهرام.
پر واز نموده ام بسی از چپ و راست.
در چار نمود فراز و زیر و کم و کاست.
هر جای خودم مرکز این دایره ام.
مر کز نیم و آنچه ببینی ز نگاست.
شهرام ص
در چار نمود فراز و زیر و کم و کاست.
هر جای خودم مرکز این دایره ام.
مر کز نیم و آنچه ببینی ز نگاست.
شهرام ص
این نوبت زندگی بسی دیر شود.
پیروز نما نگو که دلگیر شود.
هر گز چو که جاودان به پایان نرسد.
هر چند که تن جوان و یا پیر شود.
شهرام ص
پیروز نما نگو که دلگیر شود.
هر گز چو که جاودان به پایان نرسد.
هر چند که تن جوان و یا پیر شود.
شهرام ص
باید ز ازل تا به ابد سیر کنیم.
وین راه به پای خویش در دیر کنیم.
ز آغاز و ز پایان این کتاب بر جاهست.
وز این نگرش هم نیت خیر کنیم.
شهرام ص
وین راه به پای خویش در دیر کنیم.
ز آغاز و ز پایان این کتاب بر جاهست.
وز این نگرش هم نیت خیر کنیم.
شهرام ص
گویند که آب زندگی هست روان.
وآن کالبدین جاویدگر داند جان.
آن آب همان آب روان می باشد.
هر هست از زین آب شود جاویدان.
شهرام ص
وآن کالبدین جاویدگر داند جان.
آن آب همان آب روان می باشد.
هر هست از زین آب شود جاویدان.
شهرام ص
تا بی خبر از خویشی.
با صد غم دل بیشی.
ور بی خبر از غیری.
در کار کم و بیشی.
ص شهرام.
با صد غم دل بیشی.
ور بی خبر از غیری.
در کار کم و بیشی.
ص شهرام.
نقاش بکوش نقاشی خوب کنی.
بر کاغذ و بر پارچه و چوب کنی.
آنگاه به دست باش که برتر گردد.
با رنگ و قلم و یا که زرکوب کنی.
شهرام ص
بر کاغذ و بر پارچه و چوب کنی.
آنگاه به دست باش که برتر گردد.
با رنگ و قلم و یا که زرکوب کنی.
شهرام ص
گل را بنگر شدست پیغمبر عشق.
یک چیز نبود بهتر در محضر عشق.
کوته سخن آنکه عشق پیغمبر ماست.
در نزد خود و خلق وخدا رهبر عشق.
شهرام ص
یک چیز نبود بهتر در محضر عشق.
کوته سخن آنکه عشق پیغمبر ماست.
در نزد خود و خلق وخدا رهبر عشق.
شهرام ص
از دانش و فرزانش و آیین وز راز .
هر یک به فرجام به چونان آغاز.
بر آنچه که دارند نمایند آواز.
تا اینکه کدام فتد چو افشای راز.
شهرام ص
هر یک به فرجام به چونان آغاز.
بر آنچه که دارند نمایند آواز.
تا اینکه کدام فتد چو افشای راز.
شهرام ص
آنانکه قلندر ند قلندر گردند.
آنانکه دلاورند دلاور گردند.
آنانکه پیامبرند پیامبر گردند.
مانند پدر و یا چو مادر گردند.
ص شهرام.
آنانکه دلاورند دلاور گردند.
آنانکه پیامبرند پیامبر گردند.
مانند پدر و یا چو مادر گردند.
ص شهرام.
گل را بنگر چگونه شد دلبر عشق.
عشق است به دل که دل شده است سرور عشق.
ای سرو به بوستان گرامی هستی.
با گل که گشته است خود دفتر عشق.
شهرام ص
عشق است به دل که دل شده است سرور عشق.
ای سرو به بوستان گرامی هستی.
با گل که گشته است خود دفتر عشق.
شهرام ص
اندیشهء من دانش و هم توشم باد.
نی چون دگری خود بار بر دوشم باد.
او می بزند که خود فراموش کند.
من می نزنم خودم فراموشم باد.
شهرام ص
نی چون دگری خود بار بر دوشم باد.
او می بزند که خود فراموش کند.
من می نزنم خودم فراموشم باد.
شهرام ص
از دانشوری آرایش خود باید. بافلسفه ات فرزانش خود آید.
آیین که دستور روندت باشد.
وز راز وری ویرایش خود شاید.
شهرام ص
آیین که دستور روندت باشد.
وز راز وری ویرایش خود شاید.
شهرام ص
باید همه جا شهرام دانند مرا.
باید همه جا شهرام خوانند مرا.
از ما چو که نامی و نشانی باشد.
باید به قلم شهرام رانند مرا.
ص شهرام.
باید همه جا شهرام خوانند مرا.
از ما چو که نامی و نشانی باشد.
باید به قلم شهرام رانند مرا.
ص شهرام.
مردم بنگر چگونه آزاد بود.
کشور بنگر چگونه آباد بود.
از نسل ونیا تلاشها دربایست.
تا در دل تو غم نبود شاد بود.
شهرام ص
کشور بنگر چگونه آباد بود.
از نسل ونیا تلاشها دربایست.
تا در دل تو غم نبود شاد بود.
شهرام ص
بنگر تو به واژه ها به چون آجیل است.
مرد و زن زندگی که گیو وگیل است.
آجیل خودت اندر دهانت باید.
آجیل اگر هم بودت با ایل است.
شهرام ص
مرد و زن زندگی که گیو وگیل است.
آجیل خودت اندر دهانت باید.
آجیل اگر هم بودت با ایل است.
شهرام ص
گهگاه که ما ترانه ای می خوانیم.
وآن را بر خود فسانه ای می دانیم.
نسل از پی نسل بسی بخوانند آن را.
ما بوده ودر چکامه ای می مانیم.
شهرام ص
وآن را بر خود فسانه ای می دانیم.
نسل از پی نسل بسی بخوانند آن را.
ما بوده ودر چکامه ای می مانیم.
شهرام ص
گویند خدا که هستومند می باشد.
هستی جهان کو استومند می باشد.
هر چیز نبود نیستومند شناس.
اندیشه بسی آبرومند می باشد.
ص شهرام
هستی جهان کو استومند می باشد.
هر چیز نبود نیستومند شناس.
اندیشه بسی آبرومند می باشد.
ص شهرام
بنگر توجوانی را که بازیت دهد.
پیری که پشیمانی ز ماضیت دهد.
بنگر که میانگین روندت باشد.
اینسان زمانه تاخت وتازیت دهد.
شهرام. ص
پیری که پشیمانی ز ماضیت دهد.
بنگر که میانگین روندت باشد.
اینسان زمانه تاخت وتازیت دهد.
شهرام. ص
چون باد به سوی سیستان باید رفت.
ور نی به جهان باستان باید رفت.
امروز اگر گشایشی می بایست.
در کوچه و کوی راستان باید رفت.
ص شهرام.
ور نی به جهان باستان باید رفت.
امروز اگر گشایشی می بایست.
در کوچه و کوی راستان باید رفت.
ص شهرام.
باشی چو جوان جویای نام می باشی.
چون پیر شوی گذاشت وام می باشی.
زآغاز به پایان روندی دارد.
همواره در اندیشهء جام می باشی.
ص شهرام
چون پیر شوی گذاشت وام می باشی.
زآغاز به پایان روندی دارد.
همواره در اندیشهء جام می باشی.
ص شهرام
یک روز نمودیم عربی دان هستیم. وز دغدغهء انگلیسی هم رستیم.
در آلمانی و در یونانی راهی هست.
بر دغدغه و دلهره ها پا بستیم.
شهرام ص
در آلمانی و در یونانی راهی هست.
بر دغدغه و دلهره ها پا بستیم.
شهرام ص
بنگر به طبیعت هیچ پهنایش نیست.
بر مرگ نگر که هیچ معنایش نیست.
بنگر تو به زندگی که جاویدان است.
هر چیز بود مگر که رعنایش نیست.
ص شهرام.
بر مرگ نگر که هیچ معنایش نیست.
بنگر تو به زندگی که جاویدان است.
هر چیز بود مگر که رعنایش نیست.
ص شهرام.
اینک که زبان توتم وهم تابوی ماست.
چون روزبه و ریحان و چون زاخوی ماست.
در حوزه ودانشگاه و نزد دگران.
چون رازی و افلاطون و لایوتزوی ماست.
شهرام ص
چون روزبه و ریحان و چون زاخوی ماست.
در حوزه ودانشگاه و نزد دگران.
چون رازی و افلاطون و لایوتزوی ماست.
شهرام ص
به کار وبار من به آرمان خود بنگر .
چنانکه به کار وبارت به آرمان خود نگرند. * این بیت را ۱۳۹۵/۱۲/۱۶ گفته ام. شهرام.
چنانکه به کار وبارت به آرمان خود نگرند. * این بیت را ۱۳۹۵/۱۲/۱۶ گفته ام. شهرام.
بنگر که دگر زاهد زیبا نشوی.
بیهوده پی اطلس و دیبا نشوی.
باید که به آرمان خود نیک رسی.
باید که روند را فریبا نشوی.
ص شهرام
بیهوده پی اطلس و دیبا نشوی.
باید که به آرمان خود نیک رسی.
باید که روند را فریبا نشوی.
ص شهرام
فارابی و آینشتاین نمی جوشیدند.
در اندیش وپیوست نمی کوشیدند.
ای بس سده ها و یا هزاران سالی.
پیرایه به پیرایه که می پوشیدند.
ص شهرام
در اندیش وپیوست نمی کوشیدند.
ای بس سده ها و یا هزاران سالی.
پیرایه به پیرایه که می پوشیدند.
ص شهرام
امروز زمان ما زمان دگر است.
دیروز چو امروز کدامین خبر است.
دیروز به یک ساعت و یک تاریخ بود.
امروز و کنون چو ساعت و رهگذر است.
شهرام ص
دیروز چو امروز کدامین خبر است.
دیروز به یک ساعت و یک تاریخ بود.
امروز و کنون چو ساعت و رهگذر است.
شهرام ص
روزی که به دغدغه ات باید بودن.
روزی دگرت دلهره ات افزودن.
تا اینکه بیفتد آب گوشت یابی .
اینک به زیان بودن ویا در سودن.
شهرام ص
روزی دگرت دلهره ات افزودن.
تا اینکه بیفتد آب گوشت یابی .
اینک به زیان بودن ویا در سودن.
شهرام ص
براهل تلاش به جاودانی بنگر .
بر هر چه نگر تو این همانی بنگر.
مانند خدا بندهء او کار کند.
تا صد به فرای صد که دانی بنگر.
شهرام ص
بر هر چه نگر تو این همانی بنگر.
مانند خدا بندهء او کار کند.
تا صد به فرای صد که دانی بنگر.
شهرام ص
از دانش و فرزانش و آیین وز راز.
دانستنی اند به نشیب و به فراز.
تنها وبه ناتنها یکی را بگزین.
انجام نما کاری و زودی آغاز.
شهرام ص
دانستنی اند به نشیب و به فراز.
تنها وبه ناتنها یکی را بگزین.
انجام نما کاری و زودی آغاز.
شهرام ص
غربالش آب بهر را نتوان کرد.
بی سود وزیان سود وزیان نتوان کرد.
اندیشه و دانش وشناخت زندگی اند.
یک دو بتوان کرد ویا نتوان کرد.
شهرام ص
بی سود وزیان سود وزیان نتوان کرد.
اندیشه و دانش وشناخت زندگی اند.
یک دو بتوان کرد ویا نتوان کرد.
شهرام ص
روزی که به بطن مادران مان بودیم.
روز دگری چشم به جهان بگشودیم.
بنگر که روند برنامه هایی دارد.
در هر روشی با جاودانان بودیم.
شهرام ص
روز دگری چشم به جهان بگشودیم.
بنگر که روند برنامه هایی دارد.
در هر روشی با جاودانان بودیم.
شهرام ص
از ذهنیت عدم پدیدار شویم.
یزدان که باشد هم به دیدار شویم.
وز بود طبیعت که پردازش گردیم.
دیگر تو چه گویی مست وهشیار شویم.
شهرام ص
یزدان که باشد هم به دیدار شویم.
وز بود طبیعت که پردازش گردیم.
دیگر تو چه گویی مست وهشیار شویم.
شهرام ص
هر گز تو خودت را به دشمن ندهی.
هر گز تو بهانه ای به دشمن ندهی.
دشمن خود تو یادیگری می باشد.
ای مز مرا به دست دشمن ندهی.
شهرام. ص
هر گز تو بهانه ای به دشمن ندهی.
دشمن خود تو یادیگری می باشد.
ای مز مرا به دست دشمن ندهی.
شهرام. ص
عکاس سرشت من سرودی دارد.
بر خود چو بگیردش درودی دارد.
پس چامهء من درنگ را می یابد.
هر پیشه برای خود ورودی دارد.
شهرام ص
بر خود چو بگیردش درودی دارد.
پس چامهء من درنگ را می یابد.
هر پیشه برای خود ورودی دارد.
شهرام ص
خیام درنگ دیدها رابگزید.
عکاس شکار لحظه ها را می دید.
هر کس که نمودند از این گفت و شنید.
شهرام همین روند را بپسندید.
شهرام ص
عکاس شکار لحظه ها را می دید.
هر کس که نمودند از این گفت و شنید.
شهرام همین روند را بپسندید.
شهرام ص
انگیزه نباشد به تباهی گروی.
انگیخته باشد نه به واهی گروی.
جاوید بود یزدانگرایی باشد.
بنگر نه به بی راهه به راهی گروی.
شهرام ص
انگیخته باشد نه به واهی گروی.
جاوید بود یزدانگرایی باشد.
بنگر نه به بی راهه به راهی گروی.
شهرام ص
آن یک به تن وروان چو افلوطین است.
دیگر بنگر چو لایوتزوی چین است.
وآن یک چو بودای تکیده است ببین.
هر یک به روای خود چو آن یا این است.
شهرام ص
دیگر بنگر چو لایوتزوی چین است.
وآن یک چو بودای تکیده است ببین.
هر یک به روای خود چو آن یا این است.
شهرام ص
از افلاطون و دیوژن و افلوطین.
وز نیچه و لایبنیتس و ویتگنشتین.
با اسپینوزا و آنکه دانش را بود.
بنگر تو فراز هاو فرودها را بین.
شهرام ص
وز نیچه و لایبنیتس و ویتگنشتین.
با اسپینوزا و آنکه دانش را بود.
بنگر تو فراز هاو فرودها را بین.
شهرام ص
انگیزه شما را زندگانی آرد.
آن هم به روند جاودانی آرد.
انگیخته روان خرد وجان باشد.
هر نیک که باشد رایگانی آرد.
ص شهرام.
آن هم به روند جاودانی آرد.
انگیخته روان خرد وجان باشد.
هر نیک که باشد رایگانی آرد.
ص شهرام.
یک روز به اندیشهء انگیزه شدم.
زآغاز به انجام و به یک ریزه شدم.
دیدم که انگیزه خودم می باشم.
با خلق و خدا به مشک آمیزه شدم.
شهرام ص
زآغاز به انجام و به یک ریزه شدم.
دیدم که انگیزه خودم می باشم.
با خلق و خدا به مشک آمیزه شدم.
شهرام ص
سرمایه شناسی چیست ابزارت باد.
فرهنگ نگر که ارزش کارت باد.
وآنگه به سیاست کار گردانی کن.
تا آنکه روا روند بسیارت باد.
شهرام ص
فرهنگ نگر که ارزش کارت باد.
وآنگه به سیاست کار گردانی کن.
تا آنکه روا روند بسیارت باد.
شهرام ص
روزی که تو را آن دگری دوست گرفت.
آن را که به چون جان و دل اوست گرفت.
گویند فرای دوست نباشد هرگز.
زین روی گزینه ای که نیکوست گرفت.
شهرام ص.
آن را که به چون جان و دل اوست گرفت.
گویند فرای دوست نباشد هرگز.
زین روی گزینه ای که نیکوست گرفت.
شهرام ص.
بنگر که پیایند پور سینایند.
در دانسته ها یگانه ها اینهایند.
در باغ بهشت با یار خود می باشند.
زیرا که تراز کار را می شایند.
شهرام. ص
در دانسته ها یگانه ها اینهایند.
در باغ بهشت با یار خود می باشند.
زیرا که تراز کار را می شایند.
شهرام. ص
باید که خدای خویش را بنده شوی.
بگذشته و در حال و به آینده شوی
خود نیز فرو گذار نیک وبد را بنگر.
جاوید چنین است و تو پاینده شوی.
شهرام. ص.
بگذشته و در حال و به آینده شوی
خود نیز فرو گذار نیک وبد را بنگر.
جاوید چنین است و تو پاینده شوی.
شهرام. ص.
بنگر که به ارزش خودت پیمایی.
درچشم بود ویا به اندیشایی.
ای مز تو به ما دانش واندیشه فزا.
تا آنکه به سنجش بشود کالایی.
ص. شهرام.
درچشم بود ویا به اندیشایی.
ای مز تو به ما دانش واندیشه فزا.
تا آنکه به سنجش بشود کالایی.
ص. شهرام.
گویند ترانه آن بود یا این است.
هر یک ز ترانه ها یکی آیین است.
تاریخ و جهان ویا به جاویدان است. یا آنکه می و گل است و یافرزین است.
شهرام ص
هر یک ز ترانه ها یکی آیین است.
تاریخ و جهان ویا به جاویدان است. یا آنکه می و گل است و یافرزین است.
شهرام ص
بنگر که تو را به نزد من مرگی نیست.
جز بهرهء جاودانگی برگی نیست.
از آرمانشهر تا به ایرانشهرت.
نیکو بنگر بهتر ازاین ارگی نیست.
شهرام.
جز بهرهء جاودانگی برگی نیست.
از آرمانشهر تا به ایرانشهرت.
نیکو بنگر بهتر ازاین ارگی نیست.
شهرام.
بنگر تو به سال سیصد وشصت وپنج روز.
همواره به روزگار باشی پیروز.
هر چیز در این بازهء یکساله بود.
دیروز و پریروز و فردا وامروز.
شهرام.
همواره به روزگار باشی پیروز.
هر چیز در این بازهء یکساله بود.
دیروز و پریروز و فردا وامروز.
شهرام.
بنگر چو به راه جاودانی هستیم.
هستیم به مهر ایزدانی هستیم.
گاهی چو کلافه ایم وگه آسوده.
در بیش و به کم که سرورانی هستیم.
شهرام. ص
هستیم به مهر ایزدانی هستیم.
گاهی چو کلافه ایم وگه آسوده.
در بیش و به کم که سرورانی هستیم.
شهرام. ص
راهی است که جاودان می نامندش.
زآغاز به جاودان می خوانندش.
در راه که هستی به امید می باشی.
هر راه به ساختار می دانندش.
شهرام. ص
زآغاز به جاودان می خوانندش.
در راه که هستی به امید می باشی.
هر راه به ساختار می دانندش.
شهرام. ص
یک کار بکن تا که به ارزد به دو کار.
با دانش و اندیشه و سنجش می دار.
بنگر به کسی کاری کند در پهلو.
کاری که فراتر است ویادش بسیار.
شهرام.
با دانش و اندیشه و سنجش می دار.
بنگر به کسی کاری کند در پهلو.
کاری که فراتر است ویادش بسیار.
شهرام.
آنانکه تنهایند وناتنهایند.
یا هم به جدایش و همایشهایند.
آنجا که روند جاودان را دارند.
دانی به درستی همه را بنمایند.
شهرام.
یا هم به جدایش و همایشهایند.
آنجا که روند جاودان را دارند.
دانی به درستی همه را بنمایند.
شهرام.
با نام و پناه و هم امید از یزدان.
آغاز نما دانشوری را چون جان.
در دانش و فرزانش و آیین وز راز.
وین رشتهء بیشمار و هم بی پایان.
شهرام. ص
آغاز نما دانشوری را چون جان.
در دانش و فرزانش و آیین وز راز.
وین رشتهء بیشمار و هم بی پایان.
شهرام. ص
این است روند زندگانی این است.
آیین و روای جاودانی این است.
باید به روند خویشتن بودن بود.
هر چیز برای ایزدانی این است.
شهرام. ص
آیین و روای جاودانی این است.
باید به روند خویشتن بودن بود.
هر چیز برای ایزدانی این است.
شهرام. ص
ای یار بباید که شوی اندر کار.
بسیار نمودی و نکردی بسیار.
اینک به شتاب دیگری می بایست.
بسیار و فرای آنچه باید بسیار.
شهرام.
بسیار نمودی و نکردی بسیار.
اینک به شتاب دیگری می بایست.
بسیار و فرای آنچه باید بسیار.
شهرام.
فناوریت ابزار کارت باشد.
هر داشته ای تا استوارت باشد.
بیهوده، نادر خور ، چرند، دورت باد.
آیین خداگون سازگارت باشد.
شهرام.
هر داشته ای تا استوارت باشد.
بیهوده، نادر خور ، چرند، دورت باد.
آیین خداگون سازگارت باشد.
شهرام.
بنگر به بزرگان که تلاشی کردند.
هر گز تو نگو تا یاد باشی کردند.
هر کار بود هزار کارش باشد.
چونان بنایی را که کاشی کردند.
شهرام.
هر گز تو نگو تا یاد باشی کردند.
هر کار بود هزار کارش باشد.
چونان بنایی را که کاشی کردند.
شهرام.
در دیده ودر دل به خودت مرزیدی.
در علم ازل تا به ابد پیچیدی.
باید به فرای این همه روی کنی.
چون است به باز دارنده آویزیدی .
شهرام. ص.
در علم ازل تا به ابد پیچیدی.
باید به فرای این همه روی کنی.
چون است به باز دارنده آویزیدی .
شهرام. ص.
ای بخت بیا و تو مرا یاری کن.
ای وقت بیا برای من کاری کن.
وی سخت نگر مرا وآسان می گیر.
ای رخت به بند وبست خود آری کن.
شهرام. ص
ای وقت بیا برای من کاری کن.
وی سخت نگر مرا وآسان می گیر.
ای رخت به بند وبست خود آری کن.
شهرام. ص
یک پرسه بود مرا هنوز مرا نگشودست.
تا بوده زن ومرد وهست و بودست.
بگشوده ونگشوده بماند جاوید.
یا آنکه گشوده گشت وپایان بودست.
شهرام.
تا بوده زن ومرد وهست و بودست.
بگشوده ونگشوده بماند جاوید.
یا آنکه گشوده گشت وپایان بودست.
شهرام.
بنگر به فرآغاز چه دانش داری.
هم نیز فراباد چو فرزان کاری.
فرغاز چو فراباد بباید دانست.
آن هم که به دانش بود هشیاری.
شهرام. ص.
فرغاز:فراآغاز.
فرباد :فراآباد.
هم نیز فراباد چو فرزان کاری.
فرغاز چو فراباد بباید دانست.
آن هم که به دانش بود هشیاری.
شهرام. ص.
فرغاز:فراآغاز.
فرباد :فراآباد.
هر دید فرای دید دیگر باشد.
تا آنکه فرای عید دیگر باشد.
پس دید فرا دید بباید آورد
تاآنکه فرای چید دیگر باشد.
شهرام. ص
تا آنکه فرای عید دیگر باشد.
پس دید فرا دید بباید آورد
تاآنکه فرای چید دیگر باشد.
شهرام. ص
گر می بخوری که کار پاکانت نیست.
اندیشهء می زاین و یا آنت نیست.
تا می بزنی کنار خوبانت هست.
جز مست شدن در دل ودر جانت نیست.
شهرام. ص
اندیشهء می زاین و یا آنت نیست.
تا می بزنی کنار خوبانت هست.
جز مست شدن در دل ودر جانت نیست.
شهرام. ص
گفتا دو زبانه است چرا دیوانت.
هر چند به یک قلم همه این و آنت.
گوییم که یک رو بنگر چامهء من.
سوگند تو را به دینت و ایمانت.
شهرام. ص
هر چند به یک قلم همه این و آنت.
گوییم که یک رو بنگر چامهء من.
سوگند تو را به دینت و ایمانت.
شهرام. ص
برخی بنگر تو که به روز می باشند.
برخی به فرا روز به روز می باشند. برخی که به ارزشند بی چون وچرا.
پیروز از این شبانه روز می باشند.
شهرام . ص
برخی به فرا روز به روز می باشند. برخی که به ارزشند بی چون وچرا.
پیروز از این شبانه روز می باشند.
شهرام . ص
مردم بنگر فراشناخت می باشند .
دانستهء خود به برد و باخت می باشند.
این است شناسهء ز مردم اینک.
آنک بنگر به تاز و و تاخت می باشند.
شهرام. ص
دانستهء خود به برد و باخت می باشند.
این است شناسهء ز مردم اینک.
آنک بنگر به تاز و و تاخت می باشند.
شهرام. ص
تا خواستهءتو خواسته می باشد.
ناخواسته ات نا خواسته می باشد. اینک به روند زندگی هست درست.
بی خواسته هم بی خواسته می باشد.
شهرام. ص.
ناخواسته ات نا خواسته می باشد. اینک به روند زندگی هست درست.
بی خواسته هم بی خواسته می باشد.
شهرام. ص.
دهرانی و عقلانی و وحیانی بین.
خود را تو دراین روند زندانی بین.
گر خانه و خانواده گردیم اینک.
پایانه و آغازهء یزدانی بین.
شهرام. ص.
خود را تو دراین روند زندانی بین.
گر خانه و خانواده گردیم اینک.
پایانه و آغازهء یزدانی بین.
شهرام. ص.
امروز مرا دسترس دیروز است.
واندیشهء اینسان جهان افروز است.
اندیشهء دیروز و پریروز بوند.
دانسته که مردمی چنین پیروزاست.
شهرام. ص
واندیشهء اینسان جهان افروز است.
اندیشهء دیروز و پریروز بوند.
دانسته که مردمی چنین پیروزاست.
شهرام. ص
ماییم و فرای پیشوایان هستیم.
بنگر به فرا پیامبران دل بستیم.
هر چیز بجای خود در ست می باشد.
ماییم و فرای این وآن تا رستیم.
شهرام. ص
بنگر به فرا پیامبران دل بستیم.
هر چیز بجای خود در ست می باشد.
ماییم و فرای این وآن تا رستیم.
شهرام. ص
باید که زهر چه شد پدافنده کنیم.
نی آنکه ندانسته سر افکنده کنیم.
گوییم که نیکان چنین می بودند.
تا خویش بدین روندها زنده کنیم.
شهرام. ص
نی آنکه ندانسته سر افکنده کنیم.
گوییم که نیکان چنین می بودند.
تا خویش بدین روندها زنده کنیم.
شهرام. ص
نیکو بنگر پیکره است سایهء تو.
بنگر تو نکو گوهره است مایهء تو.
تا پیکره و گوهره ات می بایست.
بنگر به کجا یست و کجا پایهء تو.
شهرام. ص
بنگر تو نکو گوهره است مایهء تو.
تا پیکره و گوهره ات می بایست.
بنگر به کجا یست و کجا پایهء تو.
شهرام. ص
باید که بپیمود روزکی جامی چند.
هرگز نخوری غصهء از خامی چند.
پیمود که راز جاودان می باشد.
آن هم زبرای یک دل آرامی چند.
شهرام. ص
هرگز نخوری غصهء از خامی چند.
پیمود که راز جاودان می باشد.
آن هم زبرای یک دل آرامی چند.
شهرام. ص
خواهی تو اگر دارندهء کام شوی.
باید که بکوشی و فرا نام شوی.
آنجا که فر ازل فرا ابد می باشی.
با خویش و خدا و خلق با وام شوی.
شهرام. ص
باید که بکوشی و فرا نام شوی.
آنجا که فر ازل فرا ابد می باشی.
با خویش و خدا و خلق با وام شوی.
شهرام. ص
در نزد خود و خلق و در نزد خدا .
پاداش بود برای هر کار شما.
گر بد بود آن پادش بد می باشد.
ور نیک بود هند گرامی آنها.
شهرام. ص.
پاداش بود برای هر کار شما.
گر بد بود آن پادش بد می باشد.
ور نیک بود هند گرامی آنها.
شهرام. ص.
بنگر به کسی که از حق او زنده بود.
هم خلق خدا ازوست پاینده بود.
این کس بنگر بندهء یزدان باشد.
می دان که خدا را این چنین بنده بود.
شهرام.
هم خلق خدا ازوست پاینده بود.
این کس بنگر بندهء یزدان باشد.
می دان که خدا را این چنین بنده بود.
شهرام.
بگذشت زمانی که چنان بود وچنین.
بنگر به زمانی که نه آن است و نه این.
اینک به فرا زمانه باید نگریست.
این است ترانه ای فرا سوی زمین.
شهرام.
بنگر به زمانی که نه آن است و نه این.
اینک به فرا زمانه باید نگریست.
این است ترانه ای فرا سوی زمین.
شهرام.
تاریخ کند افشا همه از دم ودیر.
خورشید نماید همه را از بم وزیر.
بنگر به روند هستی نمایان گردد.
وین باخت ندارد به کسی از خط وشیر.
شهرام.
خورشید نماید همه را از بم وزیر.
بنگر به روند هستی نمایان گردد.
وین باخت ندارد به کسی از خط وشیر.
شهرام.
از بس به تباهی زده اند پسخ شدند.
وز نسخهء مردمی خود نسخ شدند.
از خلق و خود و خدا بریدند همین.
وز پست وپلشت نگر چنین رسخ شدند.
شهرام. صمد
وز نسخهء مردمی خود نسخ شدند.
از خلق و خود و خدا بریدند همین.
وز پست وپلشت نگر چنین رسخ شدند.
شهرام. صمد
من چار وهزار ترانه ای ساخته ام.
وین هم به روند آزمون آخته ام.
بنگر که به آزمون من چون هستند.
هر یک بروند خویش پرداخته ام.
شهرام.
وین هم به روند آزمون آخته ام.
بنگر که به آزمون من چون هستند.
هر یک بروند خویش پرداخته ام.
شهرام.
با سرعت برق و باد زمان می گذرد.
بنگر که چسان است و چسان می گذرد.
بنشسته و در خواب و یا اندر کار.
آهسته و پیوسته روان می گذرد.
صمد. شهرام.
بنگر که چسان است و چسان می گذرد.
بنشسته و در خواب و یا اندر کار.
آهسته و پیوسته روان می گذرد.
صمد. شهرام.
هر روز بنگر که هیچ تکراری نیست.
هر روز به روز دیگری آری نیست.
بنگر به روند جاودان می باشیم.
هوشیار که باشد و که هوشیاری نیست.
ص. شهرام.
هر روز به روز دیگری آری نیست.
بنگر به روند جاودان می باشیم.
هوشیار که باشد و که هوشیاری نیست.
ص. شهرام.
ای عقل چرا به ریش من می خندی.
وی ریش اگر من نبوم تا چندی.
وی من اگر تو نبوی من نبوم.
گهگاه چو آینه چه خوش، لبخندی.
شهرام. ص.
وی ریش اگر من نبوم تا چندی.
وی من اگر تو نبوی من نبوم.
گهگاه چو آینه چه خوش، لبخندی.
شهرام. ص.
بنشینم و یک چای دگر نوش کنم.
بگذشته و آینده فراموش کنم.
باید که به آیین خرد ره پیمود.
آیین فرا خرد بخود هوش کنم.
شهرام. ص
بگذشته و آینده فراموش کنم.
باید که به آیین خرد ره پیمود.
آیین فرا خرد بخود هوش کنم.
شهرام. ص
شاعر به تکاپو وتلاش می باشد.
در بیم وامید و به بلاش می باشد.
دیوانش که رنگ و بوی زیگار شماست.
دانسته چه باش و چه نباش می باشد.
شهرام. ص
در بیم وامید و به بلاش می باشد.
دیوانش که رنگ و بوی زیگار شماست.
دانسته چه باش و چه نباش می باشد.
شهرام. ص
پاداش بشر گاه ز وجدان دارد.
یا آنکه ز قانون آنچه هست آن دارد.
آغاز و به انجام بشر دیری وزود.
دانسته که هم پاداش یزدان دارد.
شهرام. ص.
یا آنکه ز قانون آنچه هست آن دارد.
آغاز و به انجام بشر دیری وزود.
دانسته که هم پاداش یزدان دارد.
شهرام. ص.
گویند که ایستار شما چیست بگوی.
یا اینکه به ایستار شما کیست بگوی.
اینک که به ایستاهای دیگر هستیم.
دیگر که به ایستار شما نیست بگوی.
شهرام. ص.
یا اینکه به ایستار شما کیست بگوی.
اینک که به ایستاهای دیگر هستیم.
دیگر که به ایستار شما نیست بگوی.
شهرام. ص.
گیرم که فلک بر سرت آسایه فکند.
هم نیز بشر در برت آرایه فکند.
هم نیز خدا در نگرت پا یه فکند.
خود را بنگر ز چیست آلایه فکند.
شهرام . ص
هم نیز بشر در برت آرایه فکند.
هم نیز خدا در نگرت پا یه فکند.
خود را بنگر ز چیست آلایه فکند.
شهرام . ص
تا گوهرهء نمود هستی جان است.
تا جان در این گوهره ها پنهان است.
آن کیست که از خود کند این گوهره را
آنند که دل ربودن از اینان است.
شهرام.
تا جان در این گوهره ها پنهان است.
آن کیست که از خود کند این گوهره را
آنند که دل ربودن از اینان است.
شهرام.
ای وقت بیا و خویش را میگستر.
وی بخت بیا وزندگی گیر از سر.
تاریخ بیا و داستانی می گوی.
وی گستره ها خویش نمایید دیگر.
شهرام.
وی بخت بیا وزندگی گیر از سر.
تاریخ بیا و داستانی می گوی.
وی گستره ها خویش نمایید دیگر.
شهرام.
آنانکه به آیین خدا می باشند. از آنچه مگر خدا جدا می باشند .
بسته نبوند و هم رها می باشند.
دل سوز به بنده و شما می باشند.
شهرام.
بسته نبوند و هم رها می باشند.
دل سوز به بنده و شما می باشند.
شهرام.
آنانکه به آیین هنر می نگرند.
تا شهر وند ایرانشهر هست روند. . پیرامن زندگی روندی دارند.
هر فصل به آیین دگر می گروند.
شهرام.
تا شهر وند ایرانشهر هست روند. . پیرامن زندگی روندی دارند.
هر فصل به آیین دگر می گروند.
شهرام.
ای عشق بیا و حال ما نیز بپرس.
وی عشق فراموش مکن تیز بپرس.
ای عشق شتاب کن زمان می گذرد.
وای عشق به هر کجا و هر چیز بپرس.
شهرام. ص.
وی عشق فراموش مکن تیز بپرس.
ای عشق شتاب کن زمان می گذرد.
وای عشق به هر کجا و هر چیز بپرس.
شهرام. ص.
ای دوست بیا و راه یزدان را رو.
وز راه و روند اهرمن بیرون شو.
یزدان به جاودان تو را می خواهد.
آهسته و پیوسته و بنشسته و دو.
شهرام. ص.
وز راه و روند اهرمن بیرون شو.
یزدان به جاودان تو را می خواهد.
آهسته و پیوسته و بنشسته و دو.
شهرام. ص.
آن شاعره ای که نام او پروین است.
خورشید نمون اشعار او زرین است.
اندر همه تاریخ به مانندش نیست.
چونانکه سرایشش چنین شیرین است.
شهرام . ص
خورشید نمون اشعار او زرین است.
اندر همه تاریخ به مانندش نیست.
چونانکه سرایشش چنین شیرین است.
شهرام . ص
گر خاطر اهل فضل رنجیدستی.
احوال جهان جمله پسندیدستی.
ور داد به کارها نباشد در چرخ.
چون کار جهان به داد سنجیدستی.
شهرام. ص
احوال جهان جمله پسندیدستی.
ور داد به کارها نباشد در چرخ.
چون کار جهان به داد سنجیدستی.
شهرام. ص
آن کو که به شعر وشاعری روی کند.
زیگار به کار شاعری خوی کند.
نی آنکه هنر چو کار خود کم گیرد.
و آنگاه بخواهد شعر رهپوی کند.
شهرام. ص
زیگار به کار شاعری خوی کند.
نی آنکه هنر چو کار خود کم گیرد.
و آنگاه بخواهد شعر رهپوی کند.
شهرام. ص
تا چای بنوشم می و معشوق مراست.
آب و غزل و بهشت مسبوق مراست.
با این همه چیزی چو کتاب نیست مرا.
آنجا که کتاب است که پا توق مراست.
شهرام. ص
آب و غزل و بهشت مسبوق مراست.
با این همه چیزی چو کتاب نیست مرا.
آنجا که کتاب است که پا توق مراست.
شهرام. ص
در گیتی خاک بجز شگفتی کم بین.
وز چشم خرد نگر ورا هر دم بین.
بگذشته و آینده و اکنون بنگر .
دانسته از آن زلف خم اندر خم بین.
شهرام. ص.
وز چشم خرد نگر ورا هر دم بین.
بگذشته و آینده و اکنون بنگر .
دانسته از آن زلف خم اندر خم بین.
شهرام. ص.
خاکی که تنش خوانی و تن پوش روان.
جانی که روان است و فراسوی جهان.
گاهی که روان به جاودان روی آرد.
پیراهن دیگر خواهد و افکند آن.
شهرام.
جانی که روان است و فراسوی جهان.
گاهی که روان به جاودان روی آرد.
پیراهن دیگر خواهد و افکند آن.
شهرام.
آن است بشر که راستین می باشد.
برتر ز نمای آن و این می باشد.
وز آنچه روند زندگانی گویند.
پاسخ گر هستی آفرین می باشد.
شهرام. ص
برتر ز نمای آن و این می باشد.
وز آنچه روند زندگانی گویند.
پاسخ گر هستی آفرین می باشد.
شهرام. ص
با طعن کسی زیاد و یاکم نشود.
با لعن کسی به زیر ویا بم نشود.
با طنز کسی ز جایگاهش نفتد.
بی جام کسی فراتر از جم نشود.
شهرام.
با لعن کسی به زیر ویا بم نشود.
با طنز کسی ز جایگاهش نفتد.
بی جام کسی فراتر از جم نشود.
شهرام.
ای کاش که خیام آید و پیشم باد.
فردوسی پر حماسه هم کیشم باد.
آید چو همر به نزد من می گویم.
بابا تو کجایی این دگر خویشم باد.
شهرام. ص
فردوسی پر حماسه هم کیشم باد.
آید چو همر به نزد من می گویم.
بابا تو کجایی این دگر خویشم باد.
شهرام. ص
یاران شنوید راستی از من سخنی.
باور چو نمایید گر از همچو منی.
همواره به دانشوری و دانش راست.
اندازه به دانش است با مرد و زنی.
ص . شهرام.
باور چو نمایید گر از همچو منی.
همواره به دانشوری و دانش راست.
اندازه به دانش است با مرد و زنی.
ص . شهرام.
میخانه کجاست که منش بوی کنم.
با جان و به دل خاک ورا پوی کنم.
بر در گه میخانه چو جان بسپارم.
خواهم که ز جان و تنم اسبوی کنم.
شهرام. ص
با جان و به دل خاک ورا پوی کنم.
بر در گه میخانه چو جان بسپارم.
خواهم که ز جان و تنم اسبوی کنم.
شهرام. ص
از این همه ابزار به روز در افزون.
هر چند زنند تو را شبیخون بی چون.
گر خاک سیه بوی ویا خود زر سرخ .
از این دو دوباره آورندت بیرون.
شهرام.
هر چند زنند تو را شبیخون بی چون.
گر خاک سیه بوی ویا خود زر سرخ .
از این دو دوباره آورندت بیرون.
شهرام.
ای مهر به مردمی نمادم می باش.
وای عشق به بودنم تو بادم می باش.
وای عقل تو نیز اوستادم می باش.
ای چامهء من اوج چکادم می باش.
ص . شهرام
وای عشق به بودنم تو بادم می باش.
وای عقل تو نیز اوستادم می باش.
ای چامهء من اوج چکادم می باش.
ص . شهرام
از خون جگر کجا گریز است مرا.
وز دیده چو اشک پیاله ریز است مرا.
تا آنکه به آرمان خود رسم ای یاران.
کس نیست بپرسد این چه چیز است مرا.
ص . شهرام.
وز دیده چو اشک پیاله ریز است مرا.
تا آنکه به آرمان خود رسم ای یاران.
کس نیست بپرسد این چه چیز است مرا.
ص . شهرام.
*چون روزه برفت ومژدهء جشن آمد
جشن می و بادهء به هر جشن آمد
آمد گه آنکه باده ها اندر بط
گویند که بارزن بزن جشن آمد.
شهرام*
جشن می و بادهء به هر جشن آمد
آمد گه آنکه باده ها اندر بط
گویند که بارزن بزن جشن آمد.
شهرام*
*این چامهء من آینهء روی شماست
هر آنچه نمایی تو زرویش پیداست
بنگر به خرد که چشم دارد دل را
وین دل که بیابد هر چه را خود آراست
شهرام*
هر آنچه نمایی تو زرویش پیداست
بنگر به خرد که چشم دارد دل را
وین دل که بیابد هر چه را خود آراست
شهرام*
*برخی به سوی باغ اپیکور هستند
برخی به کوی آکادمی، پیوستند
برخی که به دانشکده ها روی آرند
برخی به رواق و مدرسه دل بستند
شهرام*
برخی به کوی آکادمی، پیوستند
برخی که به دانشکده ها روی آرند
برخی به رواق و مدرسه دل بستند
شهرام*
رباعی: همتای پارسی این واژه ی عربی، این است:
توریملت turimlat ( توریم؛ پهلوی: چهار با واژه ی دری لت پاره )
توریملت turimlat ( توریم؛ پهلوی: چهار با واژه ی دری لت پاره )
" بیتانه " :رباعی.
*این چار هزار رباعی وبیش
شد گفته به چل سال کم و بیش
گر کار دگر نبود در کار
افزونه شدی ویا کم وبیش
شهرام*
شد گفته به چل سال کم و بیش
گر کار دگر نبود در کار
افزونه شدی ویا کم وبیش
شهرام*
"چارانه. ترانه. رباعی. چهار دویه. چاردویه.
دوچهاره. دوچاره. "
رباعی هم از ما میباشد زیرا نوآورش ما می باشیم.
گویند که رودکی چو می بود به رو میدید که کودکان کنند بازی جو
چارانه بیافت ز گفت کودک کو گفت
غلطان غلطان همی رود تا بن گو . شهرام
دوچهاره. دوچاره. "
رباعی هم از ما میباشد زیرا نوآورش ما می باشیم.
گویند که رودکی چو می بود به رو میدید که کودکان کنند بازی جو
چارانه بیافت ز گفت کودک کو گفت
غلطان غلطان همی رود تا بن گو . شهرام
فرهنگ عامه:چهاربیتی - فرهنگ دهخدا ذیل رباعی:چهار مصراع دو بیت پارسی را هشت مصراع حساب کرده و آنرا رباعی ( چهاربیتی ) خوانده اند. . . . پیشتر:آنانکه بین لحن موسیقار و نهیق حمار - انکرالاصوات - ( حتی ) فرقی نمی توانند نهادن برای دوبیتی جان می دهند الحق که هیچیک از الحان ابداع شده پس از خلیل بن احمد چون رباعی به دل نزدیکتر و به طبع آموزنده تر نیست
... [مشاهده متن کامل]
... [مشاهده متن کامل]
چهارتایی. شعر
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٣٤٧)