رباعی

/robA~i/

مترادف رباعی: چهارتایی، چهارپاره، شعر

معنی انگلیسی:
quatrain

لغت نامه دهخدا

رباعی. [ رُ عی ی /عی ] ( از ع ، ص نسبی ، اِ ) آنچه از چهار تا ترکیب شود. ( از اقرب الموارد ) : قصد از این آیه که پطرس به چهار دسته رباعی تسلیم شد این است که چهار مرد در وقت معین وی را حراست می کردند بدین طور که دو تا بر در ایستاده و دو تای دیگر در میان زندان با وی بودند و در هر سه ساعت یک دفعه آن دسته عوض می شد و دسته دیگر می آمد. ( از قاموس کتاب مقدس ). || ( اصطلاح منطق ) قضیه رباعی ، در نزد منطقیان بر قضیه موجهه اطلاق شود : و همچنانکه سالبه را باموجبه بهم حملی خوانند، مطلقه را با موجهه بهم از موجبات شمرند و چون جهت و رابطه هر دو مذکور بود قضیه رباعی باشد، چه جهت اقتضاء زیادت معنی کند بر آن سه معنی که گفته ایم. ( اساس الاقتباس ص 130 ). و رجوع به موجهه و رباعة شود. || چهار دندان پیشین. ( دهار ). || ماده شتر شش ساله بهفتم درآمده. ( دهار ) . و رجوع به رَباعی شود. || اسب و گاو و گوسفند چهارساله. ( دهار ). و رجوع به رَباعی شود. || چهارحرفی. ( منتخب اللغات ). || ( اصطلاح صَرف ) افعالی که ماضی آنها چهار حرف اصلی داشته باشد. ( از تعریفات جرجانی ). در علم صرف کلمه ای را گویند که در آن چهار حرف اصلی باشد خواه اسم مانند جعفر، و خواه فعل چون بَعْثَرَ. || ( اصطلاح نحو ) در علم نحو کلمه ای است که از چهار حرف ترکیب یافته باشد خواه آن چهار حرف اصلی باشند مانند بَعْثَرَ و خواه زاید مانند اَکْرَم َ و قاتَل َ و صَرَّف . مولوی عصام الدین در حاشیه ٔفوایدالضیائیة ( در بحث امر ) گفته است که این تعریف در نحو مستعمل است ، اما در صرف آن است که کلمه از چهار حرف اصلی ترکیب یابد. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ).

رباعی. [ رُ ] ( از ع ، اِ ) شعری است چهارمصرعی. ( منتخب اللغات ). در اصطلاح عروض آن چهار مصرع بودکه مصرع چهارم با اول و دوم هم قافیه باشد ولی مصرع سوم را قافیه لازم نباشد. ( از ناظم الاطباء ). در اصطلاح شعرای عجم چهار مصراع که مصراع چهارم با اول و ثانی هم قافیه باشد اما در مصراع سوم این التزام نیست که همان قافیه باشد، و این رباعی در بحر هَزَج اخرب و اخرم مثمن آید، وزنش خاص این است : «لا حول و لا قوة الا باللّ̍ه » و اگر بر این وزن نباشد آنرا رباعی نگویند.( از غیاث اللغات ) ( از فرهنگ سروری ) ( از شرح نصاب ) ( از آنندراج ). رباعی نزد شعرا عبارت است از دوبیتی که متفق باشند در قافیه و وزنی که مختص بدانست و مصراع سوم آن را قافیه شرط نیست ، و رباعی را خصی و دو بیتی و چهارمصراعی و ترانه نیز نامند... و صاحب جامعالصنایع گفته : قافیه در مصراع سوم شرط نیست ولکن صنعت واصل وضع او بر آن است که در بیت مقصد را بی لطیفه وبی نکته و بی مثل نیاورند و بحکم استقراء از متقدمان و متأخران معلوم گشته که هر چهار مصراع بر وزن هزج اخرب یا هزج اخرم باشد و بر اوزان دیگر نه. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). رباعی که آنرا ترانه و دوبیتی نیز گویند بر وزن هزج مثمن اخرب یا اخرم سروده میشود و بظاهر مبدع و مخترع آن رودکی است که روزی در رهگذری کودکی را مشغول بازی می بیند، جوزی میغلطد و کودک از مشاهده غلطیدن جوز از روی ذکاء طبع و قریحه میگوید: «غلطان غلطان همی رود تا بن گو»، رودکی را سخت خوش می آید و از گفتار کودک وزن لطیفی از زحافات هزج مثمن ابداع میکند و اساس آنرا بر دو بیت می نهد که بیت اول مصرّع و بیت دوم آن مقفی میباشد، و چون سراینده ترانه ، خوشرو و زیبا بوده دوبیتی را نیز ترانه نام می نهند، و بدین ترتیب فتنه بزرگی بجهان سر میدهد و همانا که طالع ابداع رباعی برج میزان بوده که خاص و عام چنین مفتون این وزنند و آنانکه بین لحن موسیقار و نهیق حمار فرقی نمیتوانند نهادن ، برای دوبیتی جان میدهند الحق که هیچیک از الحان ابداع شده پس از خلیل بن احمد، چون رباعی به دل نزدیکتر و بطبع آویزنده ترنیست. در ادبیات پارسی رسم بر این است که آنچه بتازی سروده شده باشد «قول » و آنچه بپارسی سروده شده باشد «غزل » خوانده میشود و اصل اصطلاح شعر مجرد آنرا دوبیتی ، و ملحونات آنرا ترانه نام گذاشته اند و مستعربه ازآنجا که بحر هزج در شعر فارسی همواره مربعالاجزا می آید و سروده میشود چهار مصراع دوبیت پارسی را هشت مصراع تازی حساب کرده و آنرا رباعی ( چهاربیتی ) خوانده اند. رباعی یا دوبیتی دو شجره اصلی دارد: الف - شجره اخرب ، که جزو نخست آن «مفعول ٌ» یعنی اخرب ِ مفاعیلن میباشد. ب - شجره اخرم ، که جزو نخست آن «مفعولن » یعنی اخرم ِ مفاعیلن است. اینک بشرح دو شجره میپردازیم :بیشتر بخوانید ...

فرهنگ فارسی

( صفت اسم ) ۱ - آنچهکهاز چهار جزو تشکیل شده چهارتایی . ۲ - شعری شامل چهار مصرع که مصراعهای اول و دوم و چهارم مقفی و بر وزن [[ لاحول ولا قوه الابالله ]] باشد . توضیح : فرق آن با دو بیتی درین است که دو بیتی بر وزن دیگر است .
یا شیخ رباعی مشهدی

فرهنگ معین

(رُ ) [ ع . ] (ص نسب . ) هر آن چه که از چهار جزء تشکیل شده ، چهارتایی .
( ~. ) [ ع . ] (اِ. ) شعری دارای چهار مصراع که مصراع های اول و دوم و چهارم هم قافیه و بر وزن «لاحول ولا قوة الابالله» باشند.

فرهنگ عمید

۱. آنچه از چهار جزء تشکیل شده باشد، چهارتایی.
۲. (اسم ) (ادبی ) شعری متشکل از چهار مصراع که مصراع اول و دوم و چهارم آن هم قافیه و بر وزن «لا حول و لا قوة الا بالله» باشد و ممکن است مصراع سوم آن نیز با دیگر مصراع ها هم قافیه باشد، مانند این شعر: خط یافته بر دایرۀ حسن تو راه / یا مور احاطه کرده بر خرمن ماه یا دود دلم چشمۀ خود کرده سیاه / لا حول و لا قوة الا بالله. &delta، اگر به این وزن نباشد آن را دوبیتی می گویند.

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] یکی از آرایه های ادبی در ادبیات فارسی که در شعر کاربرد فراروانی دارد رباعی می باشد، که در لغت به معنی چهارگان است و هر چیز را که دارا ی چهار جزء باشد می توان رباع گفت. رباعی با (ی نسبت) در ادبیات یعنی شعری که دارای چهار مصراع است.
رباعی در اصطلاح، شعری است دارای چهار مصراع به وزن مفعول، مفاعیل، مفاعیل، فعل یا (لا حول و لا قوة الّا بالله)؛و بر دو نوع است:۱- هر چهار مصراع آن هم قافیه است که به آن مصرع می گویند؛۲- مصراع سوم از نظر قافیه آزاد است که به آن رباعی خصی می گویند.
تاکی ، مسعود، چارجوی بهشتی (رباعی و دوبیتی دیروز و امروز)، تهران، چشمه، چاپ اول، ۱۳۸۱، ص۲۲.
رباعی در ادبیات فارسی با اسم های مختلفی آمده است از جمله: دوبیتی، ترانه، چاردانه، چارخانه بیت و...؛ نه تنها «دوبیتی» و «ترانه» به جای رباعی به کار رفته اند بلکه مفهوم و محدوده این سه درهم تنیده، به طوری که مشخص کردن مرز دقیق هر یک و تعیین مصداق های آنان در مواردی دشوار است.آن چنان که از منابع مختلف برمی آید، یکی از اسم های رباعی، دو بیتی است، که به عربی رفته و «الدوبیت» گفته می شود، بدین ترتیب عرب ها از واژه فارسی «دو بیت» و ایرانیان از کلمه عربی «رباعی» استفاده می کنند.
شمسیا، سیروس، سیر رباعی در شعر فارسی، تهران، فردوس، چاپ دوم، ۱۳۷۴، ص۱۴-۱۳.
در رباعی سه مصرع اول در حکم مقدمه ای برای مصراع چهارم است که باید در آن یک فکر زیبا و تازه و یک نکته ژرف بیان شده باشد و پیام مشخصی داشته باشد که سراسر رباعی وقف رساندن آن باشد و از هر شاخ و برگی که اثری در بیان آن فکر واحد و پیام مشخص ندارند عاری باشد.
ریاحی، محمد امین، تصحیح نزهة المجالس تالیف جمال خلیل شروانی، تهران، علمی، چاپ دوم، ۱۳۷۵، ص۴۸.
...

[ویکی اهل البیت] رباع در لغت به معنی چهارگان است و هر چیز را که دارای چهار جزء باشد می توان رباع گفت. رباعی با (ی نسبت) در ادبیات یعنی شعری که دارای چهار مصراع است. رباعی در ادب فارسی با اسم های مختلفی آمده است از جمله: دوبیتی، ترانه، چاردانه، چارخانه بیت و...؛ نه تنها «دوبیتی» و «ترانه» به جای رباعی بکار رفته اند بلکه مفهوم و محدوده این سه درهم تنیده به طوری که مشخص کردن مرز دقیق هر یک و تعیین مصداق های آنان در مواردی دشوار است.
آن چنان که از منابع مختلف برمی آید، یکی از اسم های رباعی، دو بیتی است که به عربی رفته و «الدوبیت» گفته می شود، بدین ترتیب عرب ها از واژه فارسی «دو بیت» و ایرانیان از کلمه عربی «رباعی» استفاده می کنند.
در تفاوت دوبیتی و رباعی گفته اند: دو بیتی همان رباعی است جز این که وزنش با وزن رباعی فرق دارد و غالباً بر وزن مفاعیلن مفاعیل است. به لحاظ محتوایی نیز بین دوبیتی و رباعی فرق گذاشته اند: «دوبیتی متضمن مضامین غنایی است، عشق، عرفان، یاد دوست، گریه، سوز جدایی، درماندگی، داغ دل و...؛ اما در قالب بسیاری از رباعی ها، فلسفه و چون چرا و گاه شکّ فلسفی دیده می شود».
برای شناخت دوبیتی از رباعی باید توجه داشت که دوبیتی با یک هجای کوتاه و رباعی با یک هجای بلند آغاز می شود. در مورد تفاوت دوبیتی و ترانه نیز گفته اند: رباعیات ملحون، یعنی رباعیاتی که در موسیقی و آواز بکار می رود، «ترانه» است و در عوض به رباعیاتی که استفاده موسیقیایی ندارد، دوبیتی گویند. حال اگر رباعی همراه با موسیقی به زبان عربی باشد «قول» و اگر به زبان فارسی باشد غزل نامیده می شود.
فرق قول و غزل در بیت زیر از حافظ نیز به چشم می خورد:
                      
تفاوت های دقیق بین ترانه و دوبیتی و رباعی ظاهراً فقط در حوزه موسیقی زنده بوده است و در عرف زبان، اندک اندک فراموش شده است؛ زیرا در آثار ادبی بارها به جای یکدیگر و مترادف با هم بکار رفته اند. به عنوان مثال، رباعیات خیام را ترانه های خیامی گفته اند.

دانشنامه عمومی

رباعی یا چهارگانه از قالب های شعر فارسی است که در فارسی به آن ترانه و چارانه نیز می گویند. رباعی در حقیقت تنها قالب کاملاً فارسی است و نوعی شعر است در چهار مصراع که جز مصراع سوم دیگر مصراع ها هم قافیه یا مُرَدَّفند. این قالب، یک قالب شعر فارسی است، که در زبان های دیگری ( از جمله عربی و اردو ) نیز مورد استفاده قرار گرفته است. بیشترین تعداد ابیات رباعی را عطار نیشابوری در کتاب مختارنامه سروده که قریب به ۴۷۰۰ بیت است.
در مورد منشأ رباعی، در کتاب های تاریخی دو روایت متفاوت درج شده است:
روایت اول، رودکی را ابداع کننده ی این نوع شعر ( به صورت امروزی ) می داند و گوید که وزن آن را از ترانه ای که کودکی که به هنگام گردو بازی می خوانده غلتان غلتان همی رود تا بن گو اقتباس کرده است. [ ۱]
طبق روایت دوم، یعقوب لیث قهرمان اصلی ماجراست و همان جمله را از زبان جوانی می شنود که میدان شهر معرکه ای به راه انداخته بود و دستور داد شعرای دربار او این قالب شعری را اختراع کرده اند. [ ۲]
رباعی شامل دو بیت ( چهار مصراع ) است. رعایت قافیه در مصراع های نخست، دوم و چهارم الزامی و در مصراع سوم اختیاری است. شاعران ادوار اولیه، به گفتن رباعیات چهار قافیه ای گرایش داشتند، اما به تدریج و از اوایل سدۀ ششم هجری، شکل سه مصراعی قافیه در رباعی رایج شد.
کتاب بدایع الافکار، رباعی را این گونه شرح می دهد: «از مخترعات بحر هَزَج است و رباعی از آن جهت گفتند که بحر هزج در اشعار عرب مربع الاجزاء آمده. پس هر یک بیت از این وزن به مثابه دو بیت مربع باشد و مجموع چهار بیت بود از هزج مربع الاجزاء . . . اگر مصراع سوم نیز دارای قافیه باشد، آن را رباعی مُصَرَع گویند و اگر مصرع سوم بی قافیه باشد، آن را خصی خوانند. »[ ۳]
معروف ترین رباعی سرا در تاریخ ادب فارسی حکیم عمر خیام نیشابوری است که مجموعۀ اشعار وی به رباعیات خیام مشهور است. رباعیات عطار، مولوی، اوحدالدین کرمانی، باباافضل کاشی و ابوسعید ابوالخیر و سنایی از شاعران سبک عراقی اند که در سرودن رباعی شهرت دارند.
پس از افول سبک عراقی و ظهور سبک هندی در عصر صفوی، شاعران منسوب به این سبک افزون بر غزل در رباعی هم نمونه های خوبی از خود به یادگار نهادند. از بیدل دهلوی که یکی از بزرگ ترین شاعران سبک هندی است، تعداد زیادی رباعی در دست است. شاعران دیگری همچون محوی همدانی و سحابی استرآبادی نیز در این عصر ظهور کردند که دستی بر آتش رباعی داشته اند. سحابی استرآبادی شاید از نظر تعداد رباعی با ۶٬۰۰۰ رباعی بزرگ ترین شاعر رباعی سرای تاریخ ادبیات باشد. [ نیازمند منبع]
عکس رباعی
این نوشته برگرفته از سایت ویکی پدیا می باشد، اگر نادرست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید: گزارش تخلف

مترادف ها

quatrain (اسم)
رباعی، شعر چهار سطری

پیشنهاد کاربران

گوییم ترانه ای و خوانیم آن را .
آنسان که ز بر چو آب دانیم آن را.
با این همه در شگفت هم میگردیم.
آنگه که برای خود نتابیم آن را.
شهرام. ص.
ای دوست بیا وزندگی را می باش.
تا آنکه نگویی که افسوس ای کاش.
بگذشته و آینده و اکنون گذرند.
بنگر به تندیس خود و می آراش .
شهرام. ص.
صد چامه اگر سر ایی و دفتر شعر.
صد دید اگر آوری از بهر سپهر.
اندیشهء زندگی دگر خواهد .
خواهی تو به خشم زندگی یا در مهر.
شهرام. ص.
در راه و روند زندگی بی انگار.
یک کم نبود صد هم نباشد بسیار.
برخی به یکی خود بسی افزودند.
دیگر به یکی بسنده کردی ز هزار.
شهرام. ص.
امروز به مانند هء دیروز نگر .
هر روزه به مانندهء هر روز نگر .
خوش باش زپیروزی خود شادی کن.
ای آنکه فرایی به فرا روز نگر.
شهرام. ص.
می گفت کسی که من نمی آرم کم.
گویی که جام گزاره دارد خود جم.
با این همه از دگر کسان هیچ نگفت.
چون گل به گلستان جهان در خم و چم.
شهرام. ص.
گویند که روز از نو و روزی از نوست.
یعنی که در این روند هر روز بدوست.
آسایش شب برای روز دگر است.
گندم که زگندم روید و جو از جوست.
شهرام. ص.
گفتیم که امروز چو دیروز شود.
فردا چو رسد مثل پریر روز رسد.
برخاست و ناخواسته ها را دیدم.
دیدم ز سپیده هم یکی روز شود.
شهرام. ص.
گویند که هر چه هست درست می باشد.
یا آنچه که نیست نادرست می باشد.
خود بود و نبود بستهء یکدگرند.
وین هست و نیست تادرست می باشد.
شهرام. ص.
صد دفتر شعر اگر سرایی کم نیست.
صد قرن اگر مست شوی یک دم نیست.
صد دفتر و یک قرن یکی پیغام است.
بی شک چو نگاه یک بنی آدم نیست.
شهرام. ص.
آنانکه به زندگی چو افیون نگرند .
افسانه نموده و به افسون نگرند.
یک نسخه برای زندگی شد لازم.
تا آنکه به خود آمده مدیون نگرند.
شهرام. ص.
در هفت دریا اگر که بینی آری.
اندیشه نما مگر چه می پنداری.
جز آنکه کرانهء رهایی یابی.
آنگاه روند دیگری پنداری.
شهرام. ص.
در عین حال تو راسرودی گفتم.
از این لحاظ تو را درودی گفتم.
از راست به درست پویش تو بنمایند.
با این همه دیباچه ورودی گفتم.
شهرام. ص.
آن می که خدا دهد تو را نوشت باد.
تا آنکه خدا مگر فراموشت باد.
آنگه که مگر خدا زیادت نرود.
این است همان چیز که ره توشت باد.
شهرام. ص.
بر دانش و دانشوری ات خوی نمای.
هر جا که بوند رو بدان سوی نمای.
ازدوری و از دورو فرو می پاشند.
بنگر به خدا و خلق و خود روی نمای.
شهرام. ص.
نیت که کلید زندگی می باشد.
از بهر تو بهر زندگی می باشد.
تا بد بودت زندگیت چیست.
ور نیک فرای زندگی می باشد.
شهرام. ص.
این چامهء من آینهء روی شماست.
نی آنکه نمو د چشم وابروی شماست.
تا آنکه تو خویشتن در آن یافته ای.
بی نیک وبدی خوی فراسوی شماست.
شهرام. ص.
آیا بشود بشر به به خود آغازد.
ز آغاز و به فرجام نگر اندازد.
هر نیک و بدی را به درستی آرد.
تا راست و درست زندگی آغازد.
شهرام. ص.
در ذهن و زبان دیگران زی ننمای.
بیشی ننمای ونیز اندی ننمای.
در کار خود و خلق و خدایت میباش.
بر نامه نمای و چون و چندی ننمای.
شهرام. ص.
باید به روند زندگی آغازی.
تا آنکه به روز بوده سر افرازی.
بگذشته و آینده و اکنون بینی.
در راه و روند زندگی خود سازی.
شهرام. ص.
خوش بینی و بد بینی نگر بودی نیست.
در این دو روند بنگر سودی نیست.
کارت به روند جاودان حل گردد.
در هیچ سراب چشمه و رودی نیست.
شهرام. ص.
ز آغاز و به پایان اگر بگذاری.
تا آنکه کسی را در شناختش آری.
جز این همان درست ناید کارت.
این هم نشود بگذری و بگذاری.
شهرام. ص.
خواهشمند است ۳۳ خیام شناسی را روانه کنید . پیشاپیش شپاسانتا.
هر چامه به مانند یکی آینه است.
هر چند فرای کار هر راینه است.
هر کس چه به سبک خود به آن می نگرد.
تا آینه چون باشد و چون آن تنه است.
شهرام. ص.
آنانکه بخود بخود فرا می نگرند.
وآنگه به پیمبری خود می گروند.
باید که بدانند چسان می نگرند.
یا آنکه چه بفروخته اند و بخرند.
شهرام. ص.
این زادهء خاک و این خداگونه تویی.
اینک بنگر که این چنین گونه تویی.
جاوید روان و تن شود خاک دگر.
اینک به روند کجایی و آن گونه تویی.
شهرام. ص.
پندار نمودند که سرور بودند.
گفتار نمودند که رهبر بودند.
ناگاه بخود آمده از خود هیچند.
کردار نمودند خاک بر سر بودند.
شهرام. ص.
در خلسهء افسانهء این راز بلند.
با هم که نبودند مگر روزی چند.
وآنگه به تلا کاری یک نام ببین.
ناگاه گسستند ز خود هر پیوند.
شهرام. ص.
از قصه و از غصهء خود بیرون به.
وز دانش و اندیشهء خود افزون به.
تو آدمیی که خود فرا می باشی.
دانی که به چندی و دانی چون به.
شهرام. ص.
در باغ اپیکوری گذاری بکنیم.
وز بهر بهشت گرد و غباری بکنیم.
وآنگاه بر نام ونشانی جاوید.
هر جور که شد چارهء کاری بکنیم.
شهرام. ص.
در گوشهء کز کردهء خود چامه زنم.
من هم ز برای خود یکی نامه زنم.
گویند تو خوب خبر از هیچت نیست .
برنامهء خود چنین از این خامه زنم.
شهرام. ص.
شاعر که سخنگوی زمان می باشد.
هرچیز که گفت خود همان می باشد.
از پند سر دندانه ات هست خبر.
تاریخ روندش به روان می باشد.
شهرام. ص.
اندیشهء جاودانیم گیچ نمود.
چون کشتی بی لنگر و چون ویچ نمود.
دیروز به گفتگوش بالنده شدم.
و امروز به خود چنین مرا پیچ نمود.
شهرام . ص.
باور به خدا که جاودانی من است.
باور به جهان که زندگانی من است.
با یار به زندگی خود سرگرمیم.
این چونی و چند این همانی من است.
شهرام. ص.
ماییم و روند جاودان می پوییم.
وز بودن آن بس به زبان می گوییم.
دیروز به افسوس و " ندارند خبر ".
امروز چه شرمندهء در آن کوییم.
شهرام. ص.
ماییم و روند جاودان می خواهیم.
وآن را ز خدا به رایگان می خواهیم.
برنامهء رایگانی ار پیش آرند.
در بود و نبود شایگان می خواهیم.
شهرام. ص.
آنی که سر و کارش به دنیا بفتد.
در گردهمایی است و تنها چه فتد.
وز پرسش و پاسخ و روان در یابی.
ماند به چه کاری که به فردا نفتد.
شهرام. ص.
آنی که سر و کارش به دنیا بفتد.
در گردهمایی است و تنها چه فتد.
وز پرسش و پاسخ روان دریابی.
ماند به چه؟! خوابی که به فردا نفتد.
شهرام. ص.
این تو ز کدام است که می اندیشی.
در کم بود این اندیشه ات یا بیشی.
باید به خود اندیشه کنی تا باشی.
خواهی که نمانی و شوی در بیشی.
شهرام. ص.
آنانکه امید زندگانی دارند.
و آنانکه نوید جاودانی دارند.
مانند گلابند که در بازارند.
مانند گلی بوند در گلزارند.
شهران. ص.
ابزارهء زندگی مبین از کم و بیش.
ننگر که تور را چه می رسد از پس و پیش.
یزدان تو را بسنده بس. بس این کیش.
هر گز ننمایی خویشتن را دل ریش.
شهرام. ص.
ای دل تو بیا جوانی از سر گیریم.
وین راه جوانی هر چه بهتر گیریم.
بنگر به روند روزگاران گوید.
این برگهء زندگی به چون زر گیریم.
شهرام ص.
در کار گه کوزه گران مهمانم.
با صرف شیرینی و به چای می مانم.
استاد جوان دست به کار می بینم.
در کار سرودنم من از ایشانم.
شهرام. ص.
خوش باش که راه جاودانی باز است.
وین راه و روند همه از آغاز است.
گاهی چو گرفتار و گاهی چو رها.
هر چیز که بنگری در او این راز است.
شهرام. ص.
این پایهء تو من است که تو خود اویی.
بنگر به روندی که تو خود می پویی.
اینک به دریغ در کجا پندار است.
زیرا که تویی و آنچه زخود می گویی.
شهرام. ص.
این هست که هست و ما در آن هستستیم.
والا و میانه ایم و یا پستستیم.
هر کس به جایگاه خود در آن می نگریم.
انگاره کنیم مانده و یا رستستیم.
شهرام. ص.
ای دوست بیا تو بیش و کم را کم گیر .
وز بهر زیان و سود کم ماتم گیر.
دانیم که یک دم است چه سود وچه زیان.
وز هست و زنیست بودنت آن دم گیر.
شهرام. ص.
ما پایه و بودن و روند و خویشیم.
وز آنچه نمایند کمیم و بیشیم.
گر برد نمایند بگو مات گریم.
ور نی که به نزد خود و دیگر کیشیم.
شهرام. ص.
از کاهن دهری چه خواهید و کجای.
وز نقشه او کجا رهایید رهای.
ای کاهن دهری تو زما دوری کن.
نی از بر خود نی که از بهر خدای.
شهرام. ص.
از جان و ز تن برون نماید که منم.
وز دیده سرشک خون گشاید که منم.
و آنگه به همایشی بود یا نبود.
ناگاه یکی نمون بر آید که منم.
شهرام. ص.
ما زنده و مازنده و ما زنده نگر.
سازنده و سازنده و سازنده نگر.
تابنده و تابنده و تابنده نگر .
بگذشته واکنونیم و آینده نگر.
شهرام. ص.
گر نام مرا به جاودان می باشد.
آن است که چام من روان می باشد.
اندیشهء من سنجش و دانشوری است.
باور بنمایید نی گمان می باشد.
شهرام. ص.
امروز به کار دگری می باشم.
فرداش به کار شمری می باشم.
روزی زپی روز دگر می آید.
هر روز به کار هنری می باشم.
شهرام. ص.
ای چای بیا تا که تو را نوش کنم.
ای یار بیا تو را در آغوش کنم.
ای پند بیا تا که تو را کوش کنم.
ای مهر بیا تا به دلت جوش کنم.
شهرام. ص.
ای آنکه به راه جاودان می پویی.
سرچشمهء آن آب روان می گویی.
آن آب همان آب گوارا باشد.
با آنکه بخورد نوش جان می گویی.
شهرام. ص.
آن گل بنگر که که در چمن استاده است.
با آنچه که در باغ چه نیک افتاده است.
وآن شاخهء زیبا که شکوفای دل است.
چون دست به آیین خرد آزاده است.
شهرام. ص.
نیک آن بودت که نیک را رای کنی.
نی آنکه به جای نیک آوای کنی.
تا آتش و سیخ بهر کباب میدانند.
پاسخ چه بود چگونه آوای کنی.
شهرام. ص.
هر کس به روند خود روندی دارد.
هر کس به پسند خود پسندی دارد.
هر کس به کار و بار خود استاد است.
وز نیک وبدش دانش اندی دارد.
شهرام. ص.
چون آینه ایم فیلم نه ایم کم آییم.
جاوید نمون کی زیر و کی بم آییم.
آیین خرد پیوستشی خواهد بود.
اینسان به نماییم که اینک ماییم.
شهرام. ص.
باید به روند کارها روی کنی.
نی آنکه گمانه ها به هاموی کنی.
آیین خردمندی همین می باشد.
تا آنکه به دانشوریت پوی کنی.
شهرام. ص.
می خوان ترانه های شهرام از بر.
بنگر تو به اندیشهء نابش بنگر.
کم چام نگاه کن و رباعی بشمر.
کاین چامه چنین نماید آن باشدتر.
شهرام. ص.
هستی ز ازل تا به ابد خود ساز است.
آیینهء این ترانه اش آواز است.
جاوید به کار و بار خود پردازد است.
ویرایش آن مینوست بودش راز است.
شهرام. ص.
کوشیدن و جوشیدن بسیار خوش است.
پی بردن بر هر آنچه اسرار خوش است.
آیین به راستین نمون نیکو هست.
می باش از این شمار انگار خوش است.
شهرام. ص.
کیخسرو شب که باده را ترک نمود.
چون روز رسید خویش را درک نمود.
گفتا که من از بادهء خود سر مستم.
زان روی هر آنچه دید چون ارک نمود.
شهرام. ص.
گیتی که روند چرخ و افلاک نهاد.
بس رند تبهگن و بسی پاک نهاد.
تاریخ روند را به افشا گوید.
ای بس که دل سوخته و چاک نهاد.
شهرام. ص.
ای یار نگر مرا و هم یاری کن.
من تشنهء یاری توام کاری کن.
از عشق مگر مهر نمی پندارم.
اینک چو به جاودانه دلداری کن.
شهرام. ص.
زان پیش که تا خبر از آن کوی آرند.
بپسند که تا به سوی تو اوی آرند.
گر پیر خرد مندی و اگر خام جوان.
سبکی بگزین همه به آن روی آرند.
شهرام. ص.
روزی که در این خاک بخود زنده شویم.
باجان و زتن روند پاینده شویم.
آن کو که به ماده و طبیعت گرود.
گوید که در این خاک پراکنده شویم.
شهرام. ص.
بنگر که چگونه اند و فرهیخته اند.
خود را که به نیکی ها آمیخته اند.
گویی که به مشک ناب تا بیخته اند.
خورشید نگر عطر به او ریخته اند .
شهرام. ص.
افتامد زندگی گر از دست دهی.
مانندهء خوابی و چونان شبهی.
افتامد زندگی بدست تا داری.
بیداری و آزادی و روشن نگهی.
شهرام. ص.
آنکو نشناخت خویش خود را چه کند.
نایافته کم تا بیش خود را چه کند.
قبراق چو ماند پیش خود را چه کند.
جاوید درنگ و کیش خود را چه کند.
شهرام. ص.
دانش بنگر که خود نیاز تو بود.
فرزانش تو فرای تاز تو بود.
آیین روا وناروا بنماید.
در رازوری نگر تراز تو بود.
شهرام. ص.
ای آنکه به مهر جاودان دل بستی.
وز آنچه گذشتنی بود بگسستی.
باید به روند جاودان دست آزی.
اینک بنگر چگونه اش پیوستی.
شهرام. ص.
ای بس که نموده اند بر روی شط.
گردیده شناور ند بسیاری بط.
در فصل بهار و پر گل و رنگارنگ.
انداخته هر یک دایره اندر خط.
شهرام. ص.
آنکو به تمدن بشر می نگرد.
با خیر بدان ویا به شر می نگرد.
وآنکو به فرای خیر و شر می نگرد.
بهتر به از این و یا بتر می نگرد.
شهرام. ص.
گاهی به کم و بیش در بیشه شویم.
گاهی به بد و به نیک در گیشه شویم.
گاهی به حق و باطل در پیشه شویم.
گاهی به فرود فرای اندیشه شویم.
شهرام. ص.
سر گرمی و دلگرمی و نیرنگ نشد.
با مطرب و با می شد و بی بنگ نشد.
یا پوچ و شر انگاری و دلتنگ نشد.
جز راه و روند هیچ هماهنگ نشد.
شهرام. ص.
نا آمدگان زبیکران می بینم.
بی مرز شمار همرهان می بینم.
تا بیش و کمای رفتگان می بینم.
خود نیز یکی چو همگنان می بینم.
شهرام. ص.
وقتی که زدست رفت دیگر ناید.
وافسوس برای آن کجا می شاید.
کوشش بنمایی که کنی جبرانش.
هر کار به جایگاه خود می باید.
شهرام. ص.
بر آنچه به غیر راه حق است مبال.
بر کرده پشیمان چو شدی هیچ منال.
ای آنکه گل سر سبد هستی تو.
گویند که تقریب به جهل است مهال.
شهرام. ص.
آیا نگر تو آخرینِ نگر است.
یا مکتب تو نجات نوع بشر است.
انسان به آزادی خود می گوید.
در حوزهء اندیشه و دانش دگر است.
شهرام. ص.
باید که به دانش روی آور باشیم.
وز ثروت دنیا نیک باور باشیم.
وز مهر همه هستی خود پر سازیم.
وآنگاه به آرمان خویش داور باشیم.
شهرام. ص.
هر روزهء زندگی چو ابری گذرد.
بارید نبارید به صبری گذرد.
تا در پی کار زندگانی هستیم.
آزاد و به جاوید ز جبری گذرد.
شهرام. ص.
شهرام تو رابسی بخود می سنجند.
هر چند از این نکته بسی می رنجند.
از سنجش و رنجش نکته ای می یابیم.
گویی که یکی نسخه تهی از گنجند.
شهرام. ص.
می را بنگر به نزد من چار بود .
وز دانستنی هاست که بسیار بود.
از دانش و فرزانش و آیین وز راز.
آیینه و آیین است و در کار بود.
شهرام. ص.
از راه و روند خویش برداشته شد.
بر راه وروند پیش بگماشته شد.
آنی که به وارو علم افراشته شد.
با سود وزیان نگر که انباشته شد.
شهرام. ص.
می شیشهء جان زندگی میباشد.
می میوهء خوان زندگی میباشد.
جز می دگرش هیچ نمی ارزد هیچ.
می سود و زیان زندگی می باشد.
شهرام. ص.
آنانکه به باطل و به حق می تازند.
و آنانکه قمار زندگی می بازند .
اندیشه و آرمانشان را گیرند.
ز آغاز به فرجام چه می انبازند.
شهرام. ص.
شاعر نه که میگسار و نه هم بنگی باد.
شاعر نه که افتاده و نه هم جنگی باد.
شاعر نه که پیراسته نه هم رنگی باد.
شاعر نه که هم ز فته نه هم دنگی باد.
شهرام. ص.
آنانکه به زندگی خود در کارند.
در کار چه اند کاندرین بازارند.
بی لب به سخن گشوده در گفتارند.
پندار کنند به بهترین گفتارند.
شهرام. ص.
هر چیز به بُرجت آمد آن را میگو.
در یاب به درج نیز یابش می جو.
تا آنکه به ژرفنای پندار بپو.
در اوج و بن و درازنای و همه سو.
شهرام. ص.
گویند چنینی و چنان دورت باد.
دانی که نه اینی و نه آن شورت باد.
بسیار بکوشی و بیابی آن را.
گویی تو که باداباد تا سورت باد.
شهرام ص.
آنی که به تکیه گاه دیگر باشد.
استاده نگیریش که دیگر باشد.
و آنی که به آویختگی روی نهد.
نی خود بود و نه نیز دیگر باشد.
شهرام. ص.
برخی که تباهند و خدا را خواهند.
برخی دگرند نهفته ها را خواهند.
برخی که جهان و هر چه ها خواهند.
برخی به وسیله سبک ها را خواهند.
شهرام. ص
برخی به روند بشریت هستند .
برخی که به واروی روند دل بستند.
برخی که به گاو و به خریت رستند.
برخی به ریا کاری خود پیوستند.
شهرام. ص.
برخند و به کارایی خود می نازند.
برخند و به ناکاراییش می سازند.
برخی به قمار زندگی می بازند.
برخی به چرند به پرند می تازند.
شهرام. ص.
برخی به پرستش به بهشت روی کنند.
برخی دگرند و در کنشت پوی کنند.
برخی بنگر که بر سرشت خوی کنند.
برخی چو بسوخت یا که برشت بوی کنند.
شهرام. ص.
آن عصر که عصر جاهلیت بوده است.
عصری که قرون وسطی اش نام شده است.
و اینک که جهان سوم هم رام شده است.
از ارزش فرد و جامعه اش وام شده است.
شهرام. ص.
همگام به گام دیگران چیست چنین.
همنام به نام دیگران نیست همین.
آغاز و سر انجام نگر کیست غمین.
اندیشه و جاودان تو نیست زمین.
شهرام. ص.
آنانکه تو را به خود قیاس می گیرند.
سبکی به قیاس خلف خود می گیرند.
گویی به روند خویش می خواهندش.
از هر چه به داده های خود می گیرند.
شهرام. ص.
تا خط مقرمط را به آیین دارم.
وز نسخ یکی فرزانهء استادم.
از ساده و از سرود به کارش گیرم.
خواهم به نقّاشیش هم رو آرم.
شهرام. ص.
هرگز تو به همگنان خود غرّه مشو.
و ز نیک و بد خود و دگر شهره مشو.
بنگر به توانایی و بی بهره مشو.
نزد خود و نزد دیگر انگاره مشو.
شهرام. ص.
ای آنکه به جای خالیم پنداری.
پندار به امید اگر می داری.
هرگز چه دیده ای زمن آزاری.
جز نیک ندیده ای زمن کرداری.
شهرام. ص.
ای دوست بیا زیگار را خوش باشیم.
باشیم به ارج و مرج و دلخوش باشیم.
تا جام وسبو وباده باشد در کار.
از هر چه که بگذریم سر خوش باشیم.
شهرام. ص.
آنانکه نشسته اند چو استاده نی اند.
وآنانکه ستاده اند چو افتاده نی اند.
و آنانکه به بندند چو آزاده نی اند.
و آنانکه نه در خورند آماده نی اند.
شهرام. ص.
تا چامه بسامد دل و دیده بود.
یا مغز که واژگان ناب بگزیده بود.
وین مهر هوای یار اندیشیده بود.
تا عشق که سر از همه پیچیده بود.
شهرام. ص.
از مادی و معنوی خود بسته نگر.
وز ملک و زملت خویش بگسسته نگر.
ار دور بُوِی و تور آهسته نگر.
بی ته و تک آهسته و پیوسته نگر.
شهرام. ص.
آنانکه ز آرمان خود دور شدند.
هرگز به کدامین کار مسرور شدند.
و آنانکه به آرمان دست خود را زده اند.
مسرور به دور از غم ودر سور شدند.
شهرام. ص.
ای یار بیا باز کم و بیشم باش.
با چند و به چون زندگی خویشم باش.
آیینهء زندگی به آیین بینند.
در این روند همره و هم کیشم باش.
شهرام. ص.
ای یار بیا به زندگی چندم باش.
پیمانه و پیمانم و سوگندم باش.
دانیم که زندگی به جاوید خوش است.
تا گل به گلستان است لبخندم باش.
شهرام. ص.
ای دوست بیا به زندگی یارم باش.
ای یار بیا به کار بازارم باش.
زی را به روند روز و شب پیمایند.
خورشید به روز ماه شب تارم باش.
شهرام. ص.
آنانکه به زندگی خود غمناکند .
در چون و به چند آن کجا بی باکند.
زیگار به غم یا به شادی دارند.
جاوید پذیرند یا پذیرند خاکند.
شهرام. ص.
یکبار نشسته بیش خود یا کم گیر .
یا شاد بزی یا که بسی ماتم گیر.
از چند و به چون زندگی خود را باش.
شادی نکنی قلم به روی غم گیر.
شهرام. ص.
هر کس به روندی زندگانی دارد.
غمناک و یا به شادمانی دارد.
در شادی و غم که کم و بیش همند.
هر چند به سبک، این نه آنی دارد.
شهرام. ص.
آنانکه به کودکی زگیتی گذرند.
وآنانکه کهو لند و سپس نو سفرند.
هر یک برای خود روندی دارند.
درسبک روندند و سرانجام برند.
شهرام. ص.
آن چیز بپرس که چون وچندم باشد.
یا آنکه برای بست وبندم باشد.
هر نکته مکانی هر سخن جایی راست.
کاری نکنید که باد و پندم باشد.
شهرام. ص.
یک قصه نمایم بیش یا کم باشد.
در چون وبه چند به شادی و کم باشد.
اندیشهء یار که زندگانی این است.
افزونه و کاست زیر یا بم باشد.
شهرام. ص.
ای یار بیا به کار کار وبارت می باش.
ای دوست بیا پیش نگارت می باش.
ای گل بیا نزد بهارت می باش.
ای دل تو هم در غم یارت میباش.
شهرام. ص.
شعر آینه ای بود که تا خود بینی.
هرگز نبود آینهء خود بینی.
خود رانگری آینه را چون بینی.
دیگر چه بود آینه و خود بینی.
شهرام. ص.
ای کاش که کام غم به زی کم گیرد.
هر اهل دلی به یاد آن دم گیرد.
هر کو به زمین بود ویا در عرش است.
بی چون وبه چند به زیر یا بم گیرد.
شهرام. ص.
هر گز تو امید خویش از کف ندهی.
از تن به روان جز به نی و دف ندهی.
آن بیش کم است و کم که افزونی راست.
هرگز رقم قلم تو بر جف ندهی.
شهرام. ص.
یاران به جانتان که دل پر خون است.
وز دوریتان شادیم دیگر گون است.
ای نیکوان که مهربانان بودید.
افسانه و افسون شما را چون است.
شهرام. ص.
یک روز به شادی و یا به غم می گذرد.
یک روز به بیش یا به کم می گذرد.
از شادی و غم یا بیش و کم باکی نیست.
آن را تو چه گویی که به دم میگذرد.
شهرام. ص.
آنانکه به زندگی خود دل سردند.
هر چند زنند یا اگر هم مردند.
با چون و به چند آن کجا می سازند
جاوید پذیرند یا پذیرند گردند.
شهرام. ص.
آنانکه به زندگی خود دلگرمند.
هرچند نگویند ز چالش نرمند.
با این همه با بیش و کمش می سازند.
نه خرّم خرِمند نه بی آزرمند.
شهرام. ص.
ای کاش که آرزوی ما کم بودی.
شادی همه بودی و نه ماتم بودی.
ای کاش رسیدی هر کسی کامی داشت.
شادی به فزون بودی و غم کم بودی.
شهرام. ص.
هر آرزویی که از برای بشر است.
دلدادگی و دلبری و یا دگر است.
تاکام نیابد بهر وی قصه چه سود.
در دیده ودل تا همه اختر شمر است.
شهرام. ص.
آنانکه به دارایی خود دست زدند .
مانندهء یک لولی سرمست زدند.
در عربده و چنگ و چغانی بودند.
پا بر سر هر آنچه که شد هست زدند.
شهرام. ص.
آنانکه به آرمان خود دل بستند .
چون شد که به ناسپاسی اش بشکستند.
تا خویش ببستند ز خود ببریدند.
آنانکه به نقشه های خود پیوستند.
شهرام. ص.
همراه و نمای عاشقان آمده اند.
مانند نمای عالمان آمده اند.
چندی که چنین نمود نبودی هرگز.
از رای و نمای وارگان آمده اند
شهرام. ص.
چندی که کنون روند را پیر شدند.
بگذشت زمان بود اگر دیر شدند.
ناگاه چو موجی که به کوهی برخورد.
زآینده و بگذشته چه دلگیر شدند.
شهرام. ص.
گفتند نباید که چنین بود و چنان.
هر گز نشوید مثل فلان یا بهمان.
با ناله و آه و اشکها می گفتند.
از نو به نگر سفیدرویند همه شان.
شهرام. ص.
کردند سفارش که به کاری پرداز.
خود را به روند یا به راهی انداز.
این گونه سفارش که گزینش دارد.
هر گز نبود با منش ما دمساز.
شهرام. ص.
هر کس به روندی خواهد آسوده بود.
ماند چو گلی نه آنکه فرسوده بود.
مر غان چمن نگر که در باغ بهار.
خوانند بهشت زجاودان بوده بود.
شهرام. ص.
رفتند که با روندی استیزه کنند.
تا خویش بدان روند آمیزه کنند.
دیدند نه روشنگر و روشنفکرند.
رفتند به قرار و داد آویزه کنند.
شهرام. ص.
دشت اندر دشت گل به گلستان آمد.
از دفتر گل مر غ غزل خوان آمد.
در کوی و در دشت چو نیکو نگری.
عرش است که بر بهشت مهمان آمد.
شهرام. ص.
یک در پی آرزوی بر باد شده است.
یک در پی داده های از یاد شده است.
یک در پی بندهای آزاد شده است.
یک در پی ویرانهء آباد شده است.
شهرام. ص.
تا پاک تویی سبک نکو بگزینی.
ناپاک بوی گشته تبه آیینی.
خوبی و بدی از این روند بنمایند.
جاوید اگر باشی و یا چندینی.
شهرام. ص.
گه تیغ ز بان و قلمش شمشیر است.
گه نیش قلم پرّان چونان تیر است.
ناگاه شود گنگ و شود کند نمون.
آیین جوانمردی به نزدش دیر است.
شهرام. ص.
بگذار که فرد و جامعه خود باشند.
بی آنکه به دستوری و بی خود باشند.
آداب و رسوم زندگانی این است.
هم فرد بخود هم اجتماع خود باشند.
شهرام. ص.
بنگر همه در پناه یزدان هستیم.
از نسل و نژادهء نیاکان هستیم.
با اهرمنان نه ایم اهورا منشیم.
یکپارچه چون پرچم ایران هستیم.
شهرام. ص.
هر کس به روندی خویش می آراید.
باهر کنشی واکنشی می شاید.
خاموش و فراموش زبانی دارند.
هر چیز فراخورد خودش می باید.
شهرام. ص.
خط من همین است گر که هستی بانی.
شعرم بنگر که می توانی خوانی.
دریاب تو نثر من اگر دریابی.
هم سبک من این است که خود می دانی.
شهرام. ص.
ای یار بیا کنار هم خوش باشیم.
نی اهل گره تا که گره گش باشیم.
بر بهتر وبهترین مردم خواهیم.
در دیده و دل کجا فرامش باشیم.
شهرام. ص.
از پند وز اندرز و ز امثال و حکم.
وز گفته و بنوشته سخن بیش و چه کم.
از شادی و غم ، مستی و یا هشیاری .
آیینه دل هست و دماغ در هر دم.
شهرام. ص.
هر کودک ده سالهء ما شاعر شد.
زآداب و فنون شاعری ماهر شد.
با این همه برخی شاعران را بنگر.
نی باهر و نی ماهر و نی شاطر شد.
شهرام. ص.
باید که ز بگذشتهء خود آزاد کنی.
آینده چو بگذشته از آن یاد کنی.
یاد آن بودت که یاد خود شاد کنی.
گر داد گری چگونه فریاد کنی.
شهرام. ص.
باید که به شعر شاعران گوش کنیم.
اندرز بود کجا فراموش کنیم.
امروزه بود ویا که از دوش کنیم.
تا در دل و در دماغ خود جوش کنیم.
شهرام. ص.
می پر تو آیین اهورا دارد.
وین راز نمادیست که باما دارد.
از بهر کسی که نیک می پندارد.
بد نیز گمان برد که نیک انگارد.
شهرام. ص.
یک کوزهء می اگر کنون نوش کنیم.
بهتر زتوانی است که در توش کنیم.
ما پند خرد را چو فراموش کنیم.
تا سرمه به چشمان و به ابروش کنیم.
شهرام. ص.
می آینه ای فرای انسان باشد.
آلاله و لالهء گلستان باشد.
آنجا که گلی بود میستان باشد.
در میکده هست و در شبستان باشد.
شهرام. ص.
بر پور و پریِ شهر آواز نگر .
بر لاله و آلالهء دمساز نگر.
در کوی هنر ، سازی از جاز نگر.
بر دختر رز الهء ناز نگر.
شهرام. ص.
می دانش و اندیشه و انسان باشد.
لبریز سبوی و پر و پیمان باشد.
در خانه و در کوی و خیابان باشد.
خورشید خرد از او نمایان باشد.
شهرام. ص.
روزی که نبودم و کنون هستم و بود.
جاوید روان فرای هر بود و نمود.
آنجا که بخود آمده ام خود هستم.
وآنی که بخود نشد بهتر که نبود.
شهرام. ص.
هرچند سخن رسا و شیواست مرا.
وین چامه بسی غالیه پیماست مرا.
با این همه در روند زیگار ای دوست.
گویم به کسی که خود هم آواست مرا.
شهرام. ص.
ای مز تو مرا به مهر خود سامان ده.
وز مهر مرا به عشق خود پیمان ده.
سامان به عشق و مهر را پیمان ده.
وز هر چه که باشد همه را آسان ده.
شهرام. ص.
نیک است به آیین خرد زیست کنیم.
ز آیین خرد چه بِه بگو چیست کنیم.
هستیم و بویم و این بخود آزادیست.
آیین دگر کجا و از کیست کنیم.
شهرام. ص.
نا آمدگان و رفتگان را نگرید.
امید مردمان به یزدان نگرید.
هر روز به دانستنی نو شادیم.
آهرمن بد کنش پشیمان نگرید.
شهرام. ص.
ای گل تو که پیغمبر عشقم میباش.
ای آه تو هم به کار مشقم میباش.
ای ساز به آواز پیامم برسان.
آواز تو هم بجای نقشم میباش.
شهرام. ص.
در آینهء روان بخود می نگرند.
آنانکه نگاره های چینی بخرند.
وآنانکه درون تیرهء خود دارند.
پاکیزه نیابند و پاک بی خبرند.
شهرام. ص.
روزی به گر فتاری خود ناکامیم.
دستی بزنیم جام و سبو را جامیم.
گه پخته و گاهی ز نگاهی خامیم.
گه سر کش سر کشیم و گاهی رامیم.
شهرام. ص.
دیریست بخود به ایستگاه شکمیم.
این است که خود در فزونیم و کمیم.
می نوش که ما نمودی از جام جمیم.
می کوش که ما ز نسل های ادمیم.
شهرام. ص.
آن می که درست و نه مجاز است مرا.
بانابی نی نوای جاز است مرا.
ز آغاز و به پایان به روندش نوشم.
فرزانش و هم به رمز و راز است مرا.
شهرام. ص.
از لشگر اهرمن و یا یزدانی.
ای آنکه به نزد خویشتن انسانی.
بر معنوی و مادی خود بنگر نیک.
اینک تو بگو کدام از اینانی.
شهرام. ص.
از دیدهء مادری به هر روی نگر .
امید پدر به پور نیکوی نگر.
نسل از پی نسل به امید زنده بود.
امید به زندگی از این روی نگر.
شهرام. ص.
آنانکه به مهر مادری دلبندند.
وز دلبر و مهر دلبری آکندند.
برمادر خود سنگ جفا گر چه زدند.
آخر چه ز مهر مادری شرمندند.
شهرام. ص.
مانند هکر به جان من زن افتاد .
رایانهء جانم سخت بر من افتاد.
مانند رباتا که سخن می گوید.
یارانهء او به جان و بر تن افتاد.
شهرام. ص.
آنانکه به خیام به سنجش نگرند.
وز اندک کارهاش به رنجش نگرند.
از چون وبه چند تا نگرش میورزند.
بی چون وبه چندیش به چندش نگرند.
شهرام. ص.
هرگز تو نباد به نزد کس واگویی.
جز تو نبود به نزد من دلجویی.
خواهی که بپرسیم چه ره می پویی.
آنجا که به کوی توست به از هر کویی.
شهرام. ص.
ای جان بیا به نزد ما گل می باش.
گل باش و مل باش و سنبل می باش.
چون سرو قدان جا به چمن خوش دارند.
ای گل به روان ما بیا مل می باش.
شهرام. ص.
تا دشمن دیرینه به انباز کنید.
خواهید که رسم کهنه آغاز کنید.
آهنگ دگر گر سرن و ساز کنید.
چون نوبت من رسد دگر ساز کنید.
شهرام. ص.
بر نیچهء زرتشت بسی تاخته اند.
پندار کنند که کار او ساخته اند.
وز این روندی که در انداخته اند.
آگاه نیند که خویش را باخته اند.
شهرام. ص.
مانندهء خیام می ار نوش کنید.
اندیشه و دانش به توان توش کنید.
مانند کیک نه آنکه مانند فلان.
نوشید و روند را فراموش کنید.
شهرام. ص.
اینک که نگاه دیگری می باید.
وز اهل نگر نو هنری می شاید.
وز هر چه توانی وسری می راید.
بر جلوهء نو جلوه گری می آید.
شهرام. ص.
هر گز به دو چیز شک نکردم یاران.
آنجا که روان است و بود جاویدان.
این است هنر ز کردگارش می دان.
آیین خرد راه نماید اینسان.
شهرام. ص.
آیین خرد ز کار بسیار بود.
تا آنکه روند راه هموار بود.
این برد کسی بود که در کار بود.
بیدار کسی بود که هشیار بود.
شهرام. ص.
در کار گهی که بگذرانیدم زمن.
بسیار شنیده و بدیدستم من.
در انجمنی بهر روان گشته حزن.
در جای دگر جان بشود بارهء تن.
شهرام. ص.
ای یار مبادا که تباهی گیری.
در زندگی ات رو به تباهی میری.
هر گز ننمایی به روش ادبیری.
کز اوج و بن آید ز تباهی زیری.
شهرام. ص.
بنشسته در آغوش زمینیم کنون.
هرگز به کجا گفت زچندی و زچون.
گهوارهء مادری ز مهرش پیداست.
دل بستهء فرزند و براردش نمون.
شهرام. ص.
کالات به بالات بباید بودن.
بالات بباید در هنر افزودن.
ورنی به گران جانی و در پیمودن.
هشیار از آن روند خود پالودن.
شهرام. ص.
اندازهء نیرویش تن را میدان.
جان تو از این روند برتر میدان.
آنک خردت بکرد فریادی هان.
می خوان و بیاموز به سبکی ای جان.
شهرام. ص.
زان پیش که از زمانه رختی بنهیم.
زان پیش نه رخت بلکه بختی بنهیم.
می ده که به سادگی نه سختی بنهیم.
پیش آر که دور را به لختی بنهیم.
شهرام. ص.
هر روز زمانه رسم نو می خواهد.
وین رسم نوین و شو و غو می خواهد.
گشتی همه جا را که بباید پیمود.
آهسته و پیوسته و دو می خواهد.
شهرام. ص.
آیین ریا را که چنان می دانند.
گویند یگانهء زمان ایشانند.
خندند بخود که دست شیطان بستند.
دانند عروس خیمه شب بازانند.
شهرام. ص.
در نیک و بد زمانه کاری باید.
از بعد زمستان نو بهاری آید.
تا می بخوری تو را خماری شاید.
وز بهر شکار باز شکاری پاید.
شهرام. ص.
باید که به اندیشهء کارت باشی.
هر ر وز به کارِ کار و بارت باشی.
بایسته ز کاردان نه از هر ناشی.
هرگز نپذیرند نه به چارت باشی.
شهرام. ص.
در خانهء دیگران کجا جای کنیم.
پرواز کجا زدست یا پای کنیم.
خواهیم به اوج آسمانها برویم.
باید که ز آیین روان رای کنیم.
شهرام. ص.
در راهروی راه روی می باید.
چندانکه سری و سروری می شاید.
هر گز تو به گام دیگری پای منه.
رهزن به چه کارش رهروی بنماید.
شهرام. ص.
آن همره من که دوست می دانستم.
پندار نکردم که نه دیگر هستم.
آنان همه در تلاش و در کار بدند.
پیمان تهی بود که من می بستم.
شهرام. ص.
گویند که دکتر است و یا چونستی.
بنگر که مهندس است و افزونستی.
یا پرو فسورش ز کار این گونستی.
بی این سه گروه ز راه بیرونستی.
شهرام. ص.
گوییم به فلسفه خرد ورز شویم.
با شعر یکی به پند واندرز شویم.
آیین که روند و هم پسندی دارد.
مرزیده کجا به بوم و یا برز شویم.
شهرام. ص.
تا مفتی ما گفت که می گشت حرام.
باری به روندیم که تا هست مدام.
تریاک برای او حلال است اگر.
پس نشئه و مست نیز نگیرند پیام.
شهرام. ص.
شاعر که ز می چامه زند مست بود.
آن خامه که آن چامه زند هست بود.
خواهی که تو را در این جهان رست بود.
باید که تو را فرای خود دست بود.
شهرام . ص.
هر روز روند دیگری در کار است.
با آنکه روندها بسی بسیار است.
هر کس به روند خویش در تیمار است.
هوشیار روند روزگار بیدار است.
شهرام. ص.
آنی که به حد و مرز خود خرسند است.
چون خود برهد به دیگری در بند است.
و آنکو که به مرز خود نباشد خشنود.
اندازهء هر زبر نداند چند است.
شهرام. ص.
شهرام چنین رباعی است سازنده است.
بنگر به کسی در این روند بازنده است.
آنی که نیاموخت ز خود وز دیگر.
هر گز نتوان گفت مگر نازنده است.
شهرام. ص.
شهرام ترانه های تو خشنودند.
در فرد و به اجتماع همی افزودند.
خوانندهء آنها هر که باشد شاد است.
بنگر به روند خود که می پیمودند.
شهرام. ص.
می را به ادب به آگهی یاد کنند.
نی مست شوند بیخود و فریاد کنند.
می آن بودت که جان و دل شاد کنند.
نی آنکه ز هست و نیست بر باد کنند.
شهرام. ص.
آنی که به افسون جوانی گذرد.
افسوس مخور که زندگانی گذرد.
آنجا که روند زندگی شاد بود.
بیهوده بود که آنچنانی گذرد.
شهرام. ص.
می گر چه به مانندهء افیون باشد.
پرهیز نما اگر چه افزون باشد.
بی مهر تو را به مهر خود پیوندد.
مهرش نه همای نه همایون باشد.
شهرام. ص.
می خور که به دنیای کهن هست عدم.
خوش باش که می زنیم روزی باهم.
در دهر چه شادی و چه غم در گذر است.
این است که گفته اند می و جام و جم.
شهرام. ص.
از روز ازل تا به ابد دادم باد.
بی روز قرار و وصل فریادم باد.
در بند بوم باشند آزادم باد.
ور ز یستمی تا هست بود بادم باد.
شهرام. ص.
آن جام که مستی به کهن سالی زد.
باور چه کنی به مهر یک زالی زد.
ز آغاز و سر انجام در این دیر کهن.
هر کو ز پی امید خود فالی زد.
شهرام. ص.
اینک به سپاسیم ریاکار نه ایم.
چونانکه ریاکار به تیمار نه ایم.
بی درد و می و میکده و کعبه ودیر.
انگار نه انگار که بیمار نه ایم.
شهرام. ص.
بر کار وروند خود که هستیم هنوز.
امروز به فردا پای بستیم هنوز.
از پار و زپیرارو کنون وآینده.
از بوده و هست خود به دستیم هنوز.
شهرام. ص.
در میکده ای که این جهان نامش باد .
یا بتکده ای که عاشقی گامش باد.
سرمست می و مهر بتی باید بود.
کاین راه سر آغاز و سر انجامش باد.
شهرام. ص.
انگیزه چه بود تا که شعرم نبود.
یا اینکه نگو حلال سحرم نبود.
گویند سرود موهبت باری دان.
اینک تو بگو چرا به مهرم نبود.
شهرام. ص.
این تلخ وشی که نام آن می باشد.
آگاه نه ایم کجا و از کی باشد.
امید که ما ز اهل فردوس بویم.
وین می ز ازل تا به ابد هی باشد.
شهرام. ص.
ز آغاز ز آزادی سخن می گفتند.
تا آنکه به آبادی سخن می گفتند.
آباد نمودند خانهء دیگر را.
فرجام به ناشادی سخن می گفتند.
شهرام. ص.
گفتند به کمال تو نیابیم کمال.
هر گز نبود مثال چون تو به مثال.
بشکست چو آینه چو بنمود مثال.
خور شید کجا و چهرهء ماه و هلال.
شهرام. ص.
ده در ده و پانزده پانزده و بیست به بیست.
آن کو که شمار خود نمی داند کیست.
از بهرهء خود خرد و کلانش بیند.
وز بهرهء دیگران چنان دیدی نیست.
شهرام. ص.
ای بس که خیام رباعی که سرود.
وز این نگرش به جان او باد درود.
داریم یکی امید که پیدا گردند.
تا آنکه توان نسخهء دلخواه نمود.
شهرام. ص.
دیروز بسی به راز گویی گفتند.
امروز به راز زدایی اش در جفتند.
هر رشتهء دانش که روندی دارد.
بیدار نمایند بشر کی خفتند.
شهرام. ص.
آیین جوانمردی به جا می آریم.
آنجا که از این فرهنگ برخورداریم.
گویند گیاه بر سر بوته اش روید.
با این هنر و فرهنگ ما در کاریم.
در کار جهان دگر چرا خوان نبود.
بنگر به تلاش که گران جان نبود.
هر گز که قضاوت نیز آسان نبود.
جز راست ، دروغ برای یاران نبود.
شهرام. ص.
بنگر چه نمودند ز خود پرهیزی.
نیک است از این روند خود پرهیزی.
با جانب احتیاط تزویر چه سود.
تزویر چه احتیاط و خود پرهیزی.
شهرام. ص.
هر روز به مانند شما می آیند.
با رونق و با کیا بیا می آیند.
یک دوسه درنگی می درنگند بخود.
وآنگاه دوباره جا بجا می آیند.
شهرام. ص.
ای دوست ببین هیچ دگر راهی نیست.
جز پشتی و جز راه دگر جاهی نیست.
پس گوشهء خلوت بگزین نیست درنگ.
گر آنکه تو را ز ماه تا ماهی نیست.
شهرام. ص.
آن دانهء گل که می بود اندر گفت.
در خاک نهاده کشت و از آب شکفت.
هر شاعر فرزانه کز و دری سفت.
هر جور که دید خواب مردم آشفت.
شهرام. ص.
در دایرهءنشانه رو تیر بزن.
چون دانش و آزمون و اکسیر بزن.
مر کز که بود خال سیاه باید زد.
یا آنکه به نالهء بم و زیر بزن.
شهرام. ص.
همواره به کار خویش باید بودن.
هر گز نبود که جان خود فرسودن.
وآنگاه که نومید شوی زآلودن.
باید که به آرزو دری بگشودن.
شهرام. ص.
هر بود که بود ساقی و می ، می بود .
رندی بنگر چالاکیش می افزود.
می خواست نیایش کند آزاد شود.
و از بهر خدا راه رهایی پیمود.
شهرام. ص.
هر گز به می تباه من دم نزنم.
ساقی اگر است به بیش یا کم نزنم.
ور جام بود جام جم و بودِ ابد.
در باغ جنان گر بوَدش هم نزنم.
شهرام. ص.
خواهند به چاره رو به رندی آرند.
تا اینکه روند زندگی بسپارند.
هر یک به روند خویش رندی جویند.
هشیار که این راه روان بسیارند.
شهرام. ص.
پرهیز ز پر خوری به اندک سیری.
پرهیز ز تنبلی وزودی پیری.
از پر خورش و تنبلی گردی فربه.
می خور کلمی و می فزایش شیری.
شهرام. ص.
پیروز ندان آنکه شکستت گوید.
از خود به شکست آمده پستت گوید.
پیروز و شکست انگار نا انگار است.
این راز رهایی آن ز شستت گوید.
شهرام. ص.
گفتند که پایان همه در خاک شویم.
روزی که بیامدیم و روزی که رویم.
اینها ز پس روند خود می گفتند.
ای کاش بدانند لقمهء خود بجویم.
شهرام. ص.
زان پیش که چون اسیر و آواره رویم.
چون مست بیا به کوی کاباره رویم.
تا چارهء ما ساقی و می میباشند.
بیهوده به چاره نی به ناچاره رویم.
شهرام. ص.
گویند که باشید و ز ورزشکاران.
خندید به هر درد نماید درمان.
شادی بنمایید و زغم دور شوید.
تا اینکه به صد سالگی آیید آسان.
شهرام. ص.
امروزه که روز روشن اندیشی شد.
بنگر به کسی که زود در بیشی شد.
تا دورهء روشنگری در کار آمد.
با نو نگری کهنه کهن کیشی شد.
شهرام. ص.
مردیست که مرد دین می گویندش.
نه از اهل شک و یقین می گویندش.
هر امر بود به امر خود آگاهست.
در نهی نگر همین می گویندش.
شهرام . ص.
گفتند به بالا دستی اش مینازد.
هم با به فرا وپستی اش می سازد.
زامید و ز آرزو چه در خاک شدند.
گفتند که زندگی به کی آغازند.
شهرام. ص.
هر چند ز کار و بار خود دلشادیم.
وز راه و روند بسته نه و آزادیم.
دانیم که پیروز به جاویدانیم.
امید به خاک و آرزو بر بادیم.
شهرام. ص.
از راه و روندیش که در پی دارند.
نی پند و نه اندرز نمی پندارند.
برباد گره بسته و آونگ شدند.
لامذهب و سالوسی و بی کردارند.
شهرام. ص.
ای مز زچه رو تباهی آغاز کنند.
آنانکه به هر چه خویش انباز کنند.
ز آداب و رسوم زندگی دور شدند.
زین راه که از تباهی اش باز کنند.
شهرام. ص.
ز آداب و رسوم زندگی سیر شدند.
ز آغاز روند خویش تا پیر شدند.
گویی که بجز شر نبود در هستی.
دیوانه نمون بر همگان چیر شدند.
شهرام. ص.
با آنکه براین سفرهء رنگین هستند.
گویی ز سبوی دیگری سر مستند.
بی پایگی وبی خردی را می باش.
چون سفره دریدند نمکدان بشکستند.
شهرام. ص.
ای آنکه به مردمان زیانت برسد.
تا بهره و سوری به دکانت برسد.
گیرم شدی از خیره سری برخودار.
بنگر به گزندی که به جانت برسد.
شهرام. ص.
آمد گه آنکه خوش مدامی بزنیم .
چون باده پرستان به مرامی بزنیم.
با یار پریچهر ه به گلگشت شویم.
از جام و سبو و هر کدامی بزنیم.
شهرام. ص.
باید که به اندیشهءرادی باشیم.
خواهیم اگر چهرهء شادی باشیم.
سودازده از درونگرایی نشویم.
آلوده ز خاک تند بادی باشیم.
شهرام. ص.
چون آینه ای تو روی در هست نمای.
چون رود شوی نگاه سرمست نمای.
با آینه ها نگاه از این دست نمای.
برهست نگاهی ز فرا است نمای.
شهرام. ص.
آنانکه روند زندگی ساز کنند.
باید که به دانشوری آغاز کنند.
وز رشتهء دانشوری ار دور شوند.
بیهوده شوند و پوچ ابراز کنند.
شهرام. ص.
بنشین و دمی فیلم ببین ای ساقی.
بازی درستی بود این ای ساقی.
مافیلم نه ایم می نگر این ای ساقی.
باقی همه مثل ما همین ای ساقی.
شهرام. ص.
گویند که شعر ز بن دروغ است و نه راست.
وین گفته ز هر که هست پذیریم سزاست.
با این همه شعر راست یا شعر دروغ.
همچون شب و روز است که گیتی آراست.
شهرام. ص.
در کار فلان بیسار و بهمان ننمای.
می کوش زمان خویش آنسان ننمای.
در کوشش ودر تلاش زیگار نمای.
ور سخت شود آسان هراسان ننمای.
شهرام. ص.
شهرام ز می گساریت سنگ زنند.
یا راست ودروغ گمانهء انگ زنند.
آیین و روند آن اگر آموزی.
دیگر نتوانند تورا رنگ زنند.
شهرام. ص.
در انجمنی که عالم آرا گردد.
تا واسطهء عقد ثریا گردد.
مانندهء خورشید هویدا گردد.
اینک زکجا تا به کجاها گردد.
شهرام. ص.
ای بس که به خود کار گشایی کردیم.
انگیزه نگو بهر رهایی کردیم.
یکپارچه بودیم نه جدایی کردیم.
سوگند به باور خدایی کردیم.
شهرام. ص.
مردم چو به دانشوری آغاز کنید.
واین در به روی خودتان باز کنید.
تا دانشوری چنانکه باید کردید.
بر هرکه که اهل دانش است ناز کنید.
شهرام. ص.
گویند کهنسالگی زی بهتر.
بی آنکه جوانسالگی افتد از سر.
آری بنگر چگونه زیگارت باد.
کهتر بود به نزد خود یا مهتر.
شهرام. ص.
از گفت و شنود سخن هر آن کش گفتی.
از نیک و بد و معنی نمون یا مفتی.
ارزش به اندازهء سنجش دارد.
گر پیرو اهرمن نگردی سُفتی.
شهرام. ص.
آنگه که بدانیم ز کجا آمده ایم.
یا آنکه بدانیم کجا تا شده ایم.
اندر دو پرانتز چو گرفتار شویم.
مانندهء پیله چو که پروانه بدیم.
شهرام. ص.
باید که می وعسل به هم نوش کنی.
تا آنکه دماغ و دل به هم جوش کنی.
اینک که امید جاودان میدانی.
باید که از این خزانه اش توش کنی.
شهرام. ص.
ای یار شنو راستی از من سخنی.
بنگر ز اهورایی و یا اهرمنی.
پندار و به گفتار و به کردارت هست.
خود داور خود باش نجو از چو منی.
شهرام. ص.
هرگز نتوان که گاه را بیهودن.
بگذاری و بگذری شوی آلودن.
اندازهء گاه خود نگهداری خود.
آنگاه به وجدان بشوی آسودن.
شهرام. ص.
سالوس به خلوتی شد و جامی زد.
هرچند به نزد شیخ جام جا می زد.
میدید که بهره ای نشد مستی را.
اینجاست که نفرینی به جامی، می زد.
شهرام ص.
رو باده گسار آزاد خواهی بودن.
یک دم چو دراین دیر کهن آسودن.
در بند جهالت و ندانستن چیست.
آگاه از این زمانه و بهسودن.
شهرام. ص.
آهنگ رباعی به قوّت چون است.
نیرو بدهد چون می و هم افزون است.
آهنگ سلامت ار بخواهی ای یار.
آیین نیایش می اش ایدون است.
شهرام. ص.
گویند کیک دست درازی دارد.
اندیشه و کار و بار نازی دارد.
گویم که خوشا به کار وبارش بادا.
گویند که آوازی و سازی دارد.
شهرام. ص.
ای شانس اگر که رایگانی گردی.
نی آنکه برایم بایگانی گردی.
آنی که دلیلش نبود شانس بود.
ای کاش مرا هم شایگانی گردی.
شهرام. ص.
مردم ز رفیق بد که پر هیز کنید .
هر جا که رفیق بد بود خیز کنید.
هر بد شده ای رفیق بد انگیزش.
دوری زبدی هر چه و هر چیز کنید.
شهرام. ص.
گه نامهء آن رستم دستان خوانند.
وز کاوهء آهنگر ایران خوانند.
از یار ودیار و زندگی نیز بخوان.
هر چند بسی به نام یزدان خوانند.
شهرام. ص.
اینها که سروده ام ببین مسخره نیست.
شوخی که نباشد و نگر یکمره نیست.
هر کوست به اندازهء خود می داند.
دیگر سخن از یاسره و ناسره نیست.
شهرام. ص.
شهرام به کار پارو پیرارت باد.
اندیشهء یار پشت دیوارت باد.
پرداز به رشته ای که روشن بافند.
انداز که در دسترس یارت باد.
شهرام. ص.
آن روز که در اوج بُدم یادش باد.
هم نازش دوستان که فریادش باد.
ناگاه ورق بگشت و در غلتیدم.
گویند به هم نه توشه و زادش باد.
شهرام. ص.
امروز مرا دسترس دیروزیست.
واین کار تو را انگیزهء پیروزیست.
تا اینکه به فردا دست یابی یارا.
بنگر به خود و به آنچه کان امروزیست.
شهرام. ص.
آگاه نباشی جانور گون باشی.
باور نکنی زنسل میمون باشی.
مردم که گل سر سبد هستی هست.
زین شوق همای و چون همایون باشی.
شهرام. ص.
یاران بیایید سخنم گوش کنید.
گر راست بیاید دل و جان جوش کنید.
در راه و روند زندگی یزدان را.
همراز گزینید ودر آغوش کنید.
شهرام. ص.
بر دانش و اندیشه و سنجش افزای.
خواهی که ره دانشوری باد به پای.
با کاستی و کژی و نااهل مباش.
زیرا که درست نیست به نزدیک خدای.
شهرام. ص.
یزدان تو را همیشه پاداش دهد.
پاداش بسی نیک به همتاش دهد.
آنجا که به نیکی گذرانی نیکوست.
بنگر تو به آرمان و ای کاش دهد.
شهرام. ص.
یزدان تو را ز جاودان کرد نمود.
اندیشه نمود ، دانشوری را افزود.
سنجش دگر ویژگی مردم شد.
وز این دگرش دیگر بیاید بهبود.
شهرام. ص.
شهرام گوید خدا خرد کرد پدید.
بهتر ز خرد کسی کجا دید و شنید.
بشناس خرد هزار دانش یابیش.
جاوید از این روند باید بگزید.
شهرام. ص.
شهرام پیام جاودان می دارد.
پیغام به جاودانیان می دارد.
یزدان همیشه یارو یاور بادش.
نیکی زبر جهانیان می دارد.
شهرام. ص.
بنگر که من از همه جدا میباشم.
آزادم و انگار رها می باشم.
تادر خرد و بی خردی یکسانیم.
صد شکر که خود را و خدا می باشیم.
شهرام. ص.
از زی خود و مرگ دگر شاد شدن.
وز این نگرش پیش خود استاد شدن.
خود مرده بدن و خود نمیدانستن.
بی توشه بیامدن و بی زاد شدن .
شهرام. ص.
یک روز من و تو مرگ را می باشیم.
بگذار برای خود بتی بتراشیم.
کشتی خرد چو لنگری انگیزد.
سر گشتهء جایگاه خود با کاشیم.
شهرام. ص.
گاهی به سیاست رویکردی دارم.
گاهی به میانگین کار کردی دارم.
آیینهء زندگانیت این سه بوند.
گاهی که به فرهنگ آبخوردی دارند.
شهرام. ص.
آنانکه در ک گفتند پس مرده شدند.
وآنانکه نمرده اند و افسرده شدند.
و آنی که توانایی کنکاشش نیست .
از نیک و بد زمانه سر خورده شدند.
شهرام. ص.
داسیست که داس مرگ می گویندش.
بر اهل زمانه ترگ می گویندش.
هشدار زمانه خود نمی پرهیزد.
بر آنکه نه بی برگ میگویندش.
شهرام. ص.
یاران بیایید بسی سود کنیم.
تا راه و روند خویش بهبود کنیم.
نیکی و بدی را در ترازو آریم.
زان پیش که کار آتش و دود کنیم.
شهرام. ص.
یاران بدانید که من کانت نیم.
هم ولتر و هم رسو و هم جانت نیم.
مانندهء دهخدا نمی باشم من.
اینک بخودش کسی بگوید که کیم.
شهرام. ص.
از عصر حجر تا خشک مغزی بنگر.
وین چام مرا به سبک نغزی بنگر.
بنگر به روند تا بیابی آن را.
اینک به روند تا که نلغزی بنگر.
شهرام. ص.
ای آنکه ز بگذشت جوانی نالی.
هنگام زدست مده مگر بی حالی.
اندازهء زندگی به دانشورزیست.
اینک غم دانش یا جوانی خالی.
شهرام. ص.
آنانکه ز دانش برین بگریزند.
اینان ز خرد ورزی خود پر هیزند.
آزاد چو آزادی نباشد مردم.
آزاد به آزادی همی بستیزند.
شهرام. ص.
راهیست که یک را بی نهایت دارد.
راهیست هزار را همچنان بگذارد.
بگذشته و آینده که تاریخ نشد.
آنجا سه زمان را به یکی انگارد.
شهرام. ص.
آغاز نگر که راه آغاز کنند.
زآغاز نگر کنند و ره باز کنند.
یک عقل بود عقل غریزی گویند.
آهنگ روند به سبک آن ساز کنند.
شهرام. ص.
آهسته و پیوسته روندی دارم.
پرسان نشوی که تا به چندی دارم.
سر گرم به برنامهء خود می باشم.
از اهرمنان گاه گزندی دارم.
شهرام. ص.
برخی که به آشتی سخن می گویند .
تاریکی راه آفرینش پویند.
برخی دگرت که راستین می باشند.
فرزانش روشنای هستی جویند.
شهرام. ص.
آن گل که یکی غنچه شکوفان دارد.
یا آن دگری غنچهء چندان دارد.
در دشت وبه کوه ریشه ها یکسانند.
بشکفتن گل راز فراوان دارد.
شهرام . ص.
بنگر به سرود شکار انگار بود.
انگار شکار نیز در کار بود.
هر چند بهاران گل رنگارنگ است.
آن گل بنگر پیشکش یار بود.
شهرام. ص.
ای بس ز رباعیات من شاد شوند.
برخی که از این چهاره ناشاد شوند.
آنانکه به آنان می خورد می بینند.
باید که نه ناشاد که تا شاد شوند.
شهرام. ص.
تا گر گ گرسنه بره ای را می دید.
چون شیر قوی پنجه به دندان بکشید.
از این تلاش به ریش برخی خندید.
وز روی غریزه آز او می چربید.
شهرام. ص.
در رود بلم ران چو می راند بلم.
در آب روان هیچ نبود پیچ و نه خم.
تا پیچ و خم آمد رود توفانی شد.
تا بگذردش بیش بباید نی کم.
شهرام. ص.
وجدان نگر هر آینه کیهان است.
سامانش کیهان از این وجدان است.
گویند به که و به یکی چونان است.
بشناختنش آزادی انسان است.
شهرام. ص.
این زیست به کار و آرمان می آید.
تا اینکه کدام به کارمان می آید.
دیگر به درستی و دروغش بنگر.
کاوش کن و دریاب چنان می شاید.
شهرام. ص.
یک دم زدن از دانش خود شاد نیم.
وز این نگرش بنگرم آزاد نیم.
از دانش و فرزانش و آیین وز راز.
کوشش نکنم به نزد خود راد نیم.
شهرام. ص.
امروز به فردا فکن و وام بگیر.
وز بهر هء تیتالی گری جام بگیر .
با هر کس و هر چیز چنان باش که هست.
گو مرگ بیا از لام تا کام بگیر.
شهرام. ص.
گر مرد و زنی که باورت می شاید.
باور به چنان نما که ات می باید.
وز بهرهء این جهان به ناحق یاحق.
از توش و توان تو چه ات می آید.
شهرام. ص.
آنجا که کژایه را تو مهمان گردی.
وآن را تو پذیره از دل و جان گردی.
آنجا که به بی تفاوتی روی آری.
در حضرت حق پیرو شیطان گردی.
شهرام . ص.
گیتی اگرش بیهوده بازارستی.
بیهوده به بیهوده گرفتارستی.
اندیشه گر از بیهوده بی زارستی.
پس کوشش و آرمان در کارستی.
شهرام. ص.
انگار جهان شمار و یا ریخت بود.
انگار که هست ونیست آمیخت بود.
انگار که قانون که بر انگیخت بود.
انگار که انگاره و فرهیخت بود.
شهرام. ص.
کامل بنگر کمال انسان بنگر .
تکمیل نباشد همچو یک نان بنگر.
چون آینه ای که بازیابی جاوید.
با این همه انسان عقل و هم جان بنگر.
شهرام. ص.
ای خواجه بزرگیت به چون است بگوی.
چون است که آسوده نمون است بگوی.
والا بودت یا که دون است بگوی.
وین راه بزرگی یا زبون است بگوی.
شهرام. ص.
نومید ز گیتی چو گمانی زود است.
این است به جاودان تورا بهبود است.
اکنون و گذشته و به آینده نگر.
در خاک جهان کجا کسی آسوده است.
شهرام. ص.
این خاک که بنگاه جهان نام کنیم.
هم خویش دراینجا چو آن جام کنیم.
آبادگریش آغاز کار بشر است.
در گیتی جان چو یادی از خام کنیم.
شهرام. ص.
فرزانش باور به یزدان دارم.
وز رازوری به یزدان ایقان دارم.
انسان یعنی حکمت و عرفان دارم.
وز آزمون روند شایان دارم.
شهرام. ص.
هر چند به عشق و زندگی شادانیم.
زی چون گذرد ز بود خود پژمانیم.
یا چون نسیم صبح گاهی هستیم.
یا آنکه به تاریخ به چون توفانیم.
شهرام. ص.
هر چند که ارزش هنر آگاهیست.
زیگار هنر چون جاودان برپاییست.
میراث بشر ارج بباید دانی.
ماندن به هنر نمود کارآگاهی است.
شهرام. ص.
یاران که بدانند آنکه با فلسفه است.
دانند بخود که نیک پند رشته است.
زیرا که خرد ورزی دانستنی اش.
گویند بداند که کجا هست و که است.
شهرام. ص.
گاهی که بسی خود نگران می باشی.
خسته ز تن و نیز زجان می باشی.
تا آنکه سپیده رسد از مهر خدا.
هیچی دگری از بی غمان می باشی.
شهرام. ص.
پرسید زمن آیا که من فلسفی ام.
چون فلسفه خوانی تو بدانی که کیم.
اینک که در این هستی بی پایانم.
نیکو بود آنکه خود شناسی که چیم.
شهرام. ص.
ای کاش که خیام به خوابم بینم.
یا آنکه دمی با خواجه هم بنشینم.
با آینشتاین سخن به پروا گویم.
باکانت و با افلاطون و دیرینم.
شهرام. ص.
یاران مخالف همه را دور نمای.
وین کار به دستور خرد جور نمای.
یاران موافق که مخالف نشوند.
اسپند کن و چشم حسد کور نمای.
شهرام. ص.
هرگز که زدانش دست کوتاه نیم.
پندار ز رازی که به همراه ، چیم.
این زیست که من به کار دانش کردم.
آورده به کارم تا بدانی که کیم.
شهرام. ص.
پاسخ بنگر اندیشه ای می خواهد.
اندیشه نکو پاسخ آن می شاید.
اینان چوبه در خوران آنان گشتند.
دانش که ز دانش وری اش می باید.
شهرام. ص.
گویند تصوف ز خرافات رهند.
وز منطق صوری به خرابات جهند.
وآنگه گله گی که ماشدیم وامانده.
این چاره مکافات نماید ز گزند.
شهرام. ص.
تا خال لبش ستارهء پروین است.
از خاک کجا تا به خدا چون این است.
خاکی که به جان پرورشش می دادند.
آن هم چه به مهری که خدا آیین است.
شهرام. ص.
دست بت میکده مگر ساغر نیست.
بیدار نگر جز از می ام باور نیست.
در بتکده و میکده و دیر و کنشت.
در دست مگر جام می اش دیگر نیست.
شهرام. ص.
اندیشهء جاودانه افلاطون زد.
اندیشهءسنجش خرد کانت آورد.
فرزانش فرزانگی اش یزدان داد.
اندیشهء نسبی آلبرت آینشتاین کرد.
شهرام. ص.
بی نقشه و برنامه و شوراست مگو.
آزاد شلم شوربانما نیست نکو .
هر چامهء هشدار نگو مکروه است.
تندیس فرو پاشی نگر دد نیکو.
شهرام. ص.
هستی چو به شک بوی ویا خود نبُوی.
اندیشه تو راست مست کنی یا نکنی.
خواهی برهی اگر چه اندر خلا ای.
واندر ملاای رو به نشدها نکنی.
شهرام. ص.
اینک به شکم هستم آیا یا نه.
اندیشه کنم گوی که مستم یانه.
اندر خلاام رستم آیا یا نه.
واندر ملاام استم آیا یا نه.
شهرام. ص.
هر مرز به فرهنگ خود آراسته است.
هر فرد به اجتماع پیراسته است.
مردم که تمدن را به ویراسته است.
آگاهش وی از خرد و خواسته است.
شهرام. ص.
هر کو نگره نباشدش افسرده است.
وآن کو نپذیرد سنجشش دلمرده است.
هر چند که عشق گواه بر راز خداست.
اندیشه به یزدان گوی نیکی برده است.
شهرام. ص.
بیخی که بخشکید نمی باید هشت.
بزری که نرویید نمیباید کشت.
بر آنچه زِ رَده خارج است پای مپیچ.
دانا نزند به روی دریاها خشت.
شهرام. ص.
باور به باور ی بی پاسخ این است.
ناچار نگر به چاره هادر کین است.
گه جبر و گهی قدر گاهیست یله.
آیین دروغین به سر انجام این است.
شهرام. ص.
آنانکه جهان به جاودان بگمارند.
واندر تلف زیست بخود بی زارند.
انگیزهء بد کرداریش آن است که؛
باور به باوری بی پاسخ دارند.
شهرام. ص.
آنانکه به یزدان دروغ می بندند.
وآنگاه به تر دستی خود می خندند .
در آخرت و دنیا زیانکارانند.
از کار تباه خود بخود می گندند.
شهرام. ص.
باور که افسون کندت افسانه است.
سنجش پذیرد به روند فرزانه است.
افسانه نباشد باوری می سنجند.
در خواندن و بر نوشتنت رایانه است.
شهرام. ص.
برخی که به انسان دروغ می بندند.
برخی که به ادیان دروغ می بندند.
برخی که به همسان دروغ می بندند.
بر خی که به یزدان دروغ می بندند.
شهرام. ص.
تا جهل بود مردم دو رو میباشند.
نا اهل شده و زشت خو می باشند.
بد گفته و کردار و گمان می لو لند.
چون اهر یمنان نا نکو می باشند.
شهرام. ص.
بنگر که جهان به حکمت آراسته است.
فرزانش و بافراخرد خواسته است.
از عصر حجر تا خرد و خام و نبوغ.
پیوسته روند پیش و بی کاسته است.
شهرام. ص.
هر فرد که در جامعه باشد باشد.
افراد نه فرد همه باشد باشد.
مجموعهء اینها را که کشور گویند.
فرهنگ و تمدن همه باشد باشد.
شهرام. ص.
چون شک کنم باور کجا میدارم.
باور چو کنم کجا به چندش آرم.
دانش که به نادانی گواهی ندهد.
اندر منشم پارازیت و برفک نارم.
شهرام. ص.
صد ویژگی خوب که بر خام زنی.
افزون بر این هزار ویک جام زنی.
هر گز نبود بد مست را سر مستی.
جز آنکه بکوشی و یکی فام زنی.
شهرام. ص.
بر تودهء خورشید خوشا تا بشوم.
اندیشه نمایم همه جوشا بشوم.
گویم غزل و دست زنم بر خورشید.
وآنگاه به کوی مهر کوشا بشوم.
شهرام. ص.
هر گاه که خود پیروز میدان بینی.
واندر همه خود را زنخست بگزینی.
اندک شک و شبه باورت نستاند.
در زورق در یاچهء دل بنشینی.
شهرام. ص.
قومی که رهیدهء بشر خود خوانند.
بر خط قرمز سقف هم خوش دانند.
سنجش بر ایشان چو کفر است و نفاق.
تندیس به قاف و ابله دورانند.
شهرام. ص.
آنانکه جهان را به تباهی گذرند.
هرگز نشود جهان به شادی گذرند.
آنجا که بهشت بود نیکو منش اند.
دوزخ که یعنی وهم واهی گذرند.
شهرام. ص.
بر سفرهء دل دون و خسان را ره نیست.
بر خانهء جان چون مگسان را ره نیست.
دل خانهء هر راز بود مردم را.
وین راز مگر خانهء جان را ره نیست.
شهرام. ص.
تقلید ز دیگران نه بی دانشی است.
الگو ز اندیشهء خود ارزشی است.
هر گز دو نمونه نیست مانندهء هم.
بنگر تو به چر خ به کار خود گردشی است.
شهرام. ص.
گویند که روزگار به ما بر کین است.
بگذشته و آینده به یک آیین است.
برخیز و به کینه جوی خود گاه مده .
آیین جوانگی و نیکی این است.
شهرام. ص.
هر گز نبود بترسد از کان انسان.
آدم زچه رو بود فراموشش جان.
تا ترس زخاک و باد وآتش باشد.
بنپاره چه باشد که نترسی از آن.
شهرام. ص.
روزی آید که خاک جان می گردد.
گاهش چو رسد در آن زمان می گردد.
پاک از همه تیرگی و روشن چون خور.
بنگر به روندی که جهان می گردد.
شهرام. ص.
بر خیز وبه کار خود بپرداز درست.
هر کار که باشد چو بر عهدهء توست.
گر بگذرد این زمان و کارت ماند.
دیگ نتوان آغاز کردن چو نخست.
شهرام. ص.
هر چند که خاک به مردمان خانه بود.
در خانه نمان فرجامش ویرانه بود.
هرچند زمین از آن توست دورت باد.
دریاب سخن روان چو فرزانه بود.
شهرام. ص.
آنگاه که آهویی به دشتی بینی.
شادان به کمر دست زده خوش بینی.
تاآنکه کبوتری و یا گنجشکی.
در دست تو بود خویش برتر بینی.
شهرام. ص.
آنی که ندارد نقشه ای در آغاز.
ماند به کثیر الشک در گاه نماز.
یا آنکه از آغاز رهروی آموزد.
چون بچهء سیمر غ بود در پرواز.
شهرام. ص.
جز حذف شرور هیچ روندی نبود.
برخیر زشر هیچ گزندی نبود.
اهریمن افسون نیرزد کارش.
نیکو بنگر بد تا به چندی نبود.
شهرام. ص.
ای مز که زیار مهربان گو ای مز.
ای مز تو زبان خستگان گو ای مز.
ای مز ز دیاردلستان گو ای مز.
ای مز تو بیا به ما همان گو ای مز.
شهرام. ص.
بینی چو کسی تا ستمی بر او شد.
غم بر تو رسد چنانکه هم بر او شد.
تا خود ستمی به کار تو می دارند.
بینند اگر تورا بگو بر او شد.
شهرام. ص.
ای عشق بیا و زندگی از سر گیر .
در هر چه بجز عشق بود دل برگیر.
آیین خرد را به فرایش می دان.
انجام ز آغاز نمای و فر گیر.
شهرام. ص.
اینک که هنر مندان به شهر هنرند.
تا آنچه فروخته اند بر خویش خرند.
وآنانکه فروشندهء شهر هنرمند.
انگشت پشیمانی خود را بخورند.
شهرام. ص.
مردم به فضا و جبر تا دل بنهاد.
بسیار نگر به خاک منزل بنهاد.
روزی که به قانون و به دانش رو کرد.
بر آن همه دانش خط فاصل بنهاد.
شهرام. ص.
در چشم خردورزی تبه نابوداست.
هم نیز تبه دشمنکی کم سود است.
نیکی همه هستی بشر یادآور.
افتد بدی و نیک همی می بوده است.
شهرام. ص.
از هر که سخن بسیار گفتیم بس است.
از رازی سخن گوی که شایسته کس است.
از سیرهء فلسفی روش را بنمود.
وآثار دگر چنانچه در دسترس است.
شهرام. ص.
ای عشق همیشه در خور ما هستی .
وی عقل تو با ما نکنی سر مستی.
ای دل تو غم عشق شادی عقل بهل.
ای یار تو عقل و چشم مارا بستی.
شهرام. ص.
در یک شب سرد چنانکه آب یخ بسته است.
در دشت ودمن هر آنچه هم یخ بسته است.
کردار گروهی چون به یادت آید.
خو کرده شوی سپس که هم یخ بسته است.
شهرام. ص.
آنکس که از این جهان زیبا گذرد.
دیرین و گذشته چون به یادش سپرد.
یابد همه را سخن زهر آنچه رود.
دارد گله ها کز آنچه برداشت خورد.
شهرام. ص.
هستی که به مهر ایزدی استی شد.
عشقی که به جاودانه سرمستی شد.
تافی که هنر ورزی هستی بخش است.
وین شهر خدا نمایهء هستی شد.
شهرام. ص.
" تاف ": آبشار به لری و لکی.
مردم ز نگر به راستی رو دارند.
از هرچه که دارد راستی خودارند.
دانند خدا زمردمان نیکی خواست.
هستی به سان گل خوش بو دارند.
شهرام. ص.
از دانش و از گزینش و زیست شناس.
این است روند گیتی و گوش سپاس.
از داد و برابری بسی کمتر نیست.
گر این همه دانی اهل فضلی نه قیاس.
شهرام. ص.
ما پیکرهء دانش هستی شده ایم.
آزاد به اندیشهء استی شده ایم.
با دانش هستیم ودرستش داریم.
زیرا به روند راه رستی شده ایم.
شهرام. ص.
هر چامه هنر دارد و دارد پیغام.
برتر ز زر عیار پردازد جام.
سر شار کند کسی که همدم با اوست.
ننگر به هنر چو دانش از فکرت خام.
شهرام. ص.
دانش بنگر روند آیین بودش.
ناچار به آزادیش کابین بودش.
دانش همه به نیک خواهی بودش.
از بهر بشر نگر که آذین بودش.
شهرام. ص.
آن را که ز بهترین گزین می گویند.
وآن را به روند گونه ها می جویند.
انواع تن و جان بباید دانست.
تاریخ و روان فلسفه اش می پویند.
شهرام. ص.
باید که بکوشی و فراوان کوشی.
تا آنکه ز دانشی بیابی توشی.
تا توشه بگیری و فراوان خواهی.
پیروز شوی ز مهر ایزد جوشی.
شهرام. ص.
وجدان کلید همه اسرار شده است.
چون آینه ای به روی دلدار شده است.
در ذهن جهان دیگری روشن بین.
بنگر که زبان به کار افکار شده است.
شهرام. ص.
شادم که خودم تکیه به یزدان دارم.
باید که سرود در بودنم بسیارم.
این را همه از رازوری می دانم.
از جان زدل چنین بود بازارم.
شهرام. ص.
آنک تو بیا که من کبابم آنک.
آنک چه کنم که برنتابم آنک.
آنک منم و تشنه چو آبم آنک.
آنک برسان به آب و تابم آنک.
شهرام. ص.
دریاب مرا که آشنایی اینک.
بگشای در مهر که آیی اینک.
حقا که بر آتش سوختن ساختنم.
بهتر بود از درد جدایی اینک.
شهرام. ص.
تا عشق گل است و عقل نازش کشدا.
بر نفس نگر که کار وسازش بودا.
زین روی که خود نماییش میباید.
هر چیز که هست در نگارش بودا.
شهرام. ص.
یک چند به روشفگری و نازیدیم.
یک چند به دانش دست می یازیدیم.
نوبت چو به روشنگری آمد آنگاه.
از بیخ و زبن سبک نوین بگزیدیم.
شهرام. ص.
گفتیم که با یار وفادار بویم.
در پست وبلند وپوش و انظار بویم. .
نوبت که به آرامش و رامش افتاد.
دیدیم که در مرکز پرگار بویم.
شهرام. ص.
بی دانش علم جاودان گر مانی .
از علم ازل تا به ابد نادانی.
از دانش و بینش وسپس علم و عمل.
هر بود به هستی تو بباید خوانی.
شهرام. ص.
تا علم ازل تا به ابد مجهول است.
میدان به یقین بی علم بودن گول است.
وآنگاه علوم هست چون می یابی.
زو می یابی یک راه هستی طول است.
شهرام. ص.
چون میدانی تو همه را می دانی.
جوری که به پیش خویشتن می خوانی.
نادان مگر جاهل و افسرده مباد .
دانستهء خود نگر کجا میمانی.
شهرام. ص.
برق آمد و چون رخش تهمتن برجست.
بر کوه بزد پیشانیش را در خست.
در خوان چهار طلسم جادو بشکست.
صد گونه گل و گیاه و نوبر بر رست.
شهرام. ص.
کی رفت به دوزخ و کی آمد به بهشت.
آنی که سرود و چه حکیمانه نوشت.
یعنی که روند خرد پذیر باید بود.
سبکی که کنون در آزمایش شد خشت.
شهرام. ص.
عرفان بباید از کژی دور بود.
در کاستی اش بود که مغرور بود.
عارف که صوفی از صفا میگوید.
دور از کژی و کاستیش شور بود.
شهرام. ص.
از باطل و حق گرت خبر هست بگوی.
گر نیک و بدی تو را به دست است بگوی.
حق هست به قانون گذرانیم آن را.
بنمای بخود دلخوش و سر مست بگوی.
شهرام. ص.
با دفتر اشعار چو بلبل بودم.
باغالیه سایی که چو سنبل بودم.
در گاه بهاران که بهشت است جهان.
پیوستهء خمی که پر از مل بودم.
شهرام. ص.
ای جان اگر ز جاودان هست شدی.
اینک ز چه رو در این جهان پست شدی.
ای مز اگر تو آفرینا هستی.
بنگر که چرا عشق به هر است شدی.
شهرام. ص.
اندیشه چو بر ترانهء خویش کنم.
دفتر چو بیاورم قلم پیش کنم.
آنگاه برای چاپ آماده کنم.
من نیز برای خود یکی کیش کنم.
شهرام. ص.
هر چند که گل فصل بهاری دارد.
گل بودن هر کس افتخاری دارد.
هرچند بهار جامهء نیکی پوشد.
با بودن گل مرج و قراری دارد.
شهرام. ص.
آن را که بدانیم ز یزدان ماییم.
وآن را که بخواهیم زیزدان ماییم.
از خواستن و نا خواستن فرقی هست.
از پای و به سر به کوی یزدان ماییم.
شهرام. ص.
گویند که زندگی به ارز است و به مرز.
مفکن ز سرو بن جوبار به هرز.
چینش بنمای و آینه صافی دار.
تاکی گروی به گشت و ابطال و ورز.
شهرام. ص.
جامی که تهیست شکستنش نیکو شد.
در پیشگه عشق چو بیکار او شد.
تا کاسه شکست دل شکستن بد شد.
دل چون شکند به راه مهرش خو شد.
شهرام. ص.
یاران بگذشت گاه شهرت بگذشت.
تاگرد هم آیید و شوید زی در و دشت.
ور گرد هم آیید و ره خود گیرید.
در عالم جان گیتی تن خواهی گشت.
شهرام. ص.
در جهل نمانی که فرود آمده ای.
چون قطره ز دریا سوی رود آمده ای.
زین چرخه ز درّ بودن تو سودی نیست.
بنگر به نمادت چه نمود آمده ای.
شهرام. ص.
گر بچه نشیند او که گولش بزنی.
گو پیش بریش که آمپولش بزنی.
کودک که چنین نیک و بدش آموزد.
پرواکنی اش و یا که چوبش بزنی.
شهرام. ص.
من بی می ناب نتوانم بودن.
با بودن بی می چو شود آسودن.
از بودن و آسودن و جاوید شدن.
بی ساقی بی می که بُوی بیهودن.
شهرام. ص.
باد آمد و تند بر سر شاخه وزید.
چون کوههء موجی که به دریا کوبید.
بلبل به نوا آمد و گل بود نوید.
آوازهء عشق بر همه چرخ رسید.
شهرام. ص.
تا دانش بود آسمان میدانی.
تا دانش بود کهکشان می دانی.
با بینک قوه تو نمی بینی خود.
بابینک کار رستشان می بینی.
شهرام. ص.
باید که ز خط خویشتن گم نشوی.
بی مایه خرد به جانب خم نشوی.
تو آدمی و آدمیان ارج گذار.
از عشق برین واله گندم نشوی.
شهرام. ص.
یزدان داند نگاه من با کس نیست.
ایزد داند گناه من با کس نیست
با این همه شعر است و شعوری دارد.
زین شور و نوا سگاه من با کس نیست.
شهرام. ص.
خورشید به گل ریزهء زر افشاند .
گل بوی دلاویز به بر افشانَد.
بلبل به نوای خویش دست افشان شد.
این است که باغ هست بر افشاند.
شهرام. ص.
سیمر غ خرد در آزمون وام گرفت.
نابوده و بود ز هستی اش نام گرفت.
هستی همه تا در آزمایش بینند.
در فلسفه اش دست خرد جام گرفت.
شهرام. ص.
مردم چو که سنجش نپذیرد پوچ است.
جنجال بود نامردم و هم لوچ است.
آیین خردورزی و به سنجشگری است.
روشنگر ناروشن نگر بین لوچ است.
شهرام. ص.
کژ راهه و کاست راهه نیکو نبود.
تا روی کسی را جای ابرو نبود.
نیکی وبدی بود و نبودی دارند.
هر گل که نکو رنگ و نکو بو نبود.
شهرام. ص.
قو می بنگر همایه بر خنگ زمین.
بی دین و یقین و کفر وبی چندش بین.
پرهیز زنیک و سخت شوریده به بد.
دانیم جهان سومی هست همین.
شهرام. ص.
در دهر که تاریخ از آن آغازد.
باعصر جهان سوی چون سازد.
بیماری تاریخ است جهان سوم.
کش فلسفهء تاریخ نمی انبازد.
شهرام. ص.
هر کس که به فلسفه گراید نیکوست.
دانیم که فلسفه چو چشم و ابروست.
هم جان جهان باشد و هم چشم خرد.
بر بد به چو دشمن است و با نیک نکوست.
شهرام. ص.
گویند جهان بینی بباید ما را.
زیرا که رهی درست شاید ما را.
نیکوست که راه حق بگیری در پیش.
زشت است کژ و کاست که آید ما را.
شهرام. ص.
اینک که گاه دوری واژه گذشت.
بلبل به سرود و غنچهء گل واگشت.
یکسان تمام واژگان باید دید.
خواهی به بهشت روی و یا دوزخ گشت.
شهرام. ص.
روزی که تو را خوراک آلوده دهند .
روزی دگرت داروی فرسوده دهند.
گر چارهء درمان ننمایی خود را .
اندیشه نما گزینه پالوده دهند.
شهرام. ص.
زیگار نمود بود ما می باشد .
وین بود گهی نبود ما می باشد.
کابین چه گردد روزگار بشری.
اینک چه زیان و سود ما میباشد.
شهرام. ص.
تاریخ که فلسفه بر آن می چینند.
در خواب و بیدار نقشه را بگزینند.
گر باور خود نقش کنند هست درست.
پیروز در آزمون چه نیک آیینند.
شهرام. ص.
مردم که برای خویش و هم یزدانند.
دولت بود ار بخدمت ایشانند.
هر گاه بدی یابند نمی گویندش.
با این همه مردمان همه نیکانند.
شهرام. ص.
آبشخور آزادی زاندیشه بود.
دانش زتوان آنچه اندیشه بود.
این است توان دانش و اندیشه.
آزادی دانش راه اندیشه بود.
شهرام. ص.
آزاد تویی آزادی ات شایسته است.
بگزین هر آن گزینه ای بایسته است.
در مکتب مردم آرزوست نقطهء بست.
آزاد نباشد مردمان جان خسته است .
شهرام. ص.
ناچاره و چاره همه را چاره نگر.
بگذشته و آینده تو یک باره نگر.
بگذشت زمان چارهء نا چاره کند.
از کودک و با کهولی همواره نگر.
شهرام. ص.
تا مزهء آش دیگرانش روپ است.
تا اینکه به آرزویشان هم سوپ است.
اینان به ورزش هیچ وابسته نی اند.
در مانده شدند از آنچه تور و توپ است.
شهرام. ص.
هر کو که ز دانستهء خود میداند.
باید همه جا از دیگرانش خواند.
وآنکس که پذیرفت ورا میداند.
سنجش بنماید ارج خود گر تاند.
شهرام. ص.
قومی که به پیشرفت شد مینگرند.
در دیگرش و فرهنگ خود مینگرند.
هر چند یکی فرهنگ نو پردازند.
از این نگرش از همه زُد می نگرند.
شهرام. ص.
گشتند و گزیدند گرانانی چند.
در یوزه گران و نا به سامانی چند .
تا آنکه به نرخ روز روزی یابند.
دیدند برازنده و آسانی چند.
شهرام. ص.
شب تاب به روز انقلاب جایش نیست.
مهتاب به پیش آفتاب نایش نیست.
سیلاب اگر چه میشتابد به مسیل.
نزدیک به دریا چو شود رایش نیست.
شهرام. ص.
یاران بیایید از چرایش پرسید.
باری چو گذشت از برایش پرسید.
و آنگاه روند هم به کارش بندید.
بر لشکر اهرمن و رایش پرسید.
شهرام. ص.
یاران اگر چه با جفا فرمودند.
از دور چه با ما به صفا فرمودند.
در کار رمان بینوایان بودیم.
بنگر همه خود چه با نوا فرمودند.
شهرام. ص.
دیدند که دست برد با ایشان است.
گفتند که باخت هستی از ایشان است.
از نان خورشی که زیر سقفی خوردند.
انگار و نه انگار باقی شیطان است.
شهرام. ص.
گفتند که هر چه هست آبش ببریم.
فرهاد به بیستون خوابش ببریم.
از گفت وشنود نیز فراوان گفتند.
در راه وروش از تب و تابش ببریم.
شهرام. ص.
رنگ گل اسپید مادر شیرت باد.
زردیش ز رنگ پدر پیرت باد.
هان ، صورتی آن یار دیرینت باد.
رنگ گل سرخ عشق شبگیر ت باد.
شهرام. ص.
قومی که به نزد اهل جهل استادند.
در پیروی نادانیان استادند.
اینک که زدانش دید ایشان گردید.
نزدیک به جهل جاهلان استادند.
شهرام. ص.
گفتند که شیعه حجتش خواجه بود.
کز قرب به جهلش حرز و حاجه بود.
ای مز ز چه رو سران اندیشه کنون.
در قرب به دشمن سبک چون راجه بود.
شهرام. ص.
تا کی بزنی به روی دریاها خشت.
پرهیز به نا راستین باید هشت.
آغاز نما روندپذیری ناب است.
ماندن به دروغ دید خرد دارد زشت.
شهرام. ص.
با سنجش و با فرزانش و با رازم.
زی را به نگر به عشق می پردازم.
آیین من پژوهش و اندیشه است.
سنجش نکنم آیین نمی پردازم.
شهرام. ص.
فرهنگ خود آنکه جاودان می داند.
در بیش و به کم تا بی گمان می ماند.
خواهند هزارساله یک سبک بود.
دیگر به تلاش و پیشرفت می خواند.
شهرام. ص.
شعریش که موهبت ز یزدان دانند.
گاهی به سناش وبه ستایش خوانند.
آنجا که شعور و شاعری ول گردند.
افسون زدهء افسوس در پایانند.
شهرام . ص.
پیداست بهار هوا نه گرم است و نه سرد.
کمتر برف است و بیش باران و تگرد.
هر فصل هوای دیگری خود دارد.
پیروز بود بهار اندر این نرد.
شهرام. ص.
بنگر تو که نسل نو بسی بیدار است.
هشیار که نسل نو بسی بیزار است.
تا نقض حقوق مادی و معنوی است .
از دانش و اندیشه چنین سر شار است.
شهرام. ص.
در فلسفه آدمی خردمند شود.
در کاستی و کژی ز پیوند شود.
اندیشه به فلسفه شود اندیشه.
با فلسفه آدمی خردمند شود.
شهرام. ص.
آنانکه بسی زود به راهی رفتند.
واندر پی آن به ژرف چاهی رفتند.
اینک به چه سان رفوی فرسود کنند.
آنجا که به آب هم چو ماهی رفتند.
شهرام. ص.
روزی که بشر از نیست در هست آمد.
وآنگه به روندی که کنون است آمد.
از صفر روندی بی نهایت پرداخت.
تا این که کنونش هست در دست آمد.
شهرام. ص.
یاران شنوید راست از من سخنی.
سوزید برای مردی و نیز زنی.
خدمت به بشر بهر خدا ارج نهند.
انگیزهء کار چو تو و همچو منی.
شهرام . ص.
هستی چو خرد ورز روندی داری.
در بی خردی می روی و ناچاری.
هر چیز به میزان خرد می سنجند.
فر ق است میان مردم و جانداری.
شهرام. ص.
فردی که در این جامعه پیدایش شد .
هر نقد به کف آورد سودایش شد.
باید که جهان بینی خود سنجش کرد.
تا آنکه به جاودانه پروایش شد.
شهرام ص.
آنی که نخست نهاد مردم بنهاد.
نیکی و بدی را همه دادش به نهاد .
دادش به راسته ای که هست آزادی.
تا هست در این هستی جاوید نهاد.
شهرام. ص.
در فلسفه خط قرمز و سقفی نیست.
هر فلسفه ای ارزش آن در نقدی است.
اندیشه و فلسفه روندی دارند .
این در گرو ارزش زن یا مردی است.
شهرام. ص.
اکنون که تو را فرصت هر کاری هست.
بگذشته و آینده چو پنداری هست.
هر گاه و به هر کجا رَوِی پنداری.
هستی به دو نیم اکنون و بازاری هست.
شهرام. ص.
من کی گفتم گذشته ات را ول کن.
یا آنکه کهن فرهنگ را در گِل کن.
با دانش و فرزانش و آیین وز راز.
افسانه هنر نما و ژرف از دل کن.
شهرام. ص.
تحصیل علوم اگر تو را عار شود.
وز راه خردورزیت بی کار شود.
این است جهان سوم و ننگت باد.
در ننگ نگر کسی مگر خوار شود.
شهرام. ص.
این نیک وبدی را که ز هستی برسید.
هر کو که در این جهان بود دید و شنید.
ای بس گروهی که بود کور و بدید.
یا آنکه گروهی که نه کور است و نه دید.
شهرام. ص.
گر نزد خدایی تو و گر زادهء خاک.
یا خانه ز زر بر شدت یا خاشاک.
دل یا که دماغ بی دانش ار چاق کنی.
پژمرده دماغ ودل بخود می زن چاک.
شهرام. ص.
بیدار به دانش و هنر مغروریم.
هشیار به خوبی ونگر مشهوریم.
ناچار به چاره ای که مَی نوشی باد.
سرمست به خود ستایی و مسروریم.
شهرام. ص.
در جامعه فردی که ز عدلش شک است.
عادل نگری در این میان توک و تک است.
گر عدل به مادی _ معنوی هست رواست.
بر یک نفرش تا ستم است عدل شکست.
شهرام. ص.
تا نیست در آنچه هست تورا هیچ بدست.
تا هست به دست دیگران آنچه که هست.
انگار بهشت تو در این دنیا نیست.
یا چرخ بهشت مردمانی رسته است.
شهرام. ص.
بر چر خ فلک رویم تا چیر شویم.
مرگی نبود کودک و یا پیر شویم.
پس پیک اجل خانه به پر داختن است.
یک آن نباشد که روان میر شویم.
شهرام. ص.
چون زن نبود مرد چو شیدا بودا.
چون مرد نباشد زن چو شیوا بودا.
در خانه یکی باشد یکی تا نبود.
هر گز نشود مگر که تنها بودا.
شهرام. ص.
آنانکه ز پوشش زنان یاد کنند.
اجر چو دوصد بنده که آزاد کنند.
آن است که فرد بی حجاب نانگرند.
بی آنکه ببینند و زدل یاد کنند.
شهرام. ص.
گر ناز کنی بگو که نازت بودا.
گر ساز کنی بگو که سازت بودا.
آواز کنی بگو که دمسازت بود.
پرواز کنی بگو که رازت بودا.
شهرام. ص.
با مهر و وفا مرد و زنند و هستند.
بی مهر و وفا یا دیگرند یا رستند.
ای بس که زن و مرد خدا آیینند.
وای بس دل نیکان خدا بشکستند.
شهرام. ص.
ای آنکه جدایی را به به رخ میداری.
وز خشم بسی تیر جفا می باری.
با حق طلاق و مهر و مرد وزن هان.
مردم که چه عرض کنم، خدا آزاری.
شهرام. ص.
گویند نمود زن چنین است و چنان.
یا آنکه نمود مرد به از این و ز آن.
دستور نکو دادن و خود بد بودن.
یکسان گرویست به باز و پوشیده گران.
شهرام. ص.
پرسند زمن پوشش و یا باز بگو .
زن را تو به پوشش یا به بازی رهپو.
اندر نگرش آزادی را رای دهم.
با مادی و معنوی حقوقت را کو.
شهرام. ص.
تا چند به کژیت، خویش بیمار کنی .
تا کی به دروغ خویش تیمار کنی.
رهر و بوی آنگه که شناسی ره را.
نیکی بودت که خویش دیدار کنی.
شهرام. ص.
با دانش و فرزانش و آیین وز راز.
تا آنکه بیابی همه را شو دمساز.
یا آنکه بد و نیک شناسی اینک.
از این خرد ناب به سنجش پرداز.
شهرام. ص.
بخشی که بد و نیک زبانش دانند.
هر کو سخن خویش از آن می دانند.
سالوس و سوفیست و هم بدلکارانش.
در سور بگریند و به سور خندانند.
شهرام. ص.
هر ریز و درشتی که از آن ها گویی.
از دانش و با منش اگر می جویی.
کوشش کن و بهتری از آن را بنمای.
تا رامش دیگران بخواهی پویی.
شهرام. ص.
امسال که هشتاد و سه است. شد آغاز .
با نیکی و خوبی و به شادی پرداز.
سر سبز و پراز بارش و گفتی مینوست.
انجام چنین باشد و بهتر ز آغاز.
شهرام. ص.
هرگز نبود همه حجاب مند بوند.
هرگز نشود همه به لبخند شوند.
سوگند خوری که حق کشی پایان یافت.
اسپید و سیه کجا و همچند روند.
شهرام. ص.
گفتند خیام تو هم چو ما یا پوچی .
هر کو که چنین بگفت بگو خود پوچی.
چون او امام و حجه الحق گو کیست.
با این همه آثار و زدای از پوچی.
شهرام. ص.
از خاک بشر آمده از مهر پدید.
گر مهر نمی بود روان نیست پدید.
رازی که به جاودانگی نام نهند.
از مهر بود زنده واز مهر پدید.
شهرام. ص.
باید که ترانه ات چو خیام بود .
تا از سخنت به نیکی ات نام بود.
ورناب نگویی و هزاران گویی.
در آنچه سرایی وهم ایّام بود.
شهرام. ص.
گر مرد و زنی چنانکه انسان بودا.
در خانه و در راه و خیابان بودا.
سوگند چنان کند که یزدان بودا.
چون جام جهان بینش دل و جان بودا.
شهرام. ص.
گیسوی تو در راه چو افشان بودا.
صد دل ز برای تو پریشان بودا.
هر دیده برای تو که مهمان بودا.
سوگند بخور بگو که انسان بودا.
شهرام. ص.
ای زن که تو را حجاب ارزانی نیست.
پاسخ بفزا که فرد یزدانی کیست.
پرسش کنمت که مرد وزن دانی چیست.
در کار که صفر و در سخنرانی بیست.
شهرام. ص.
پوشش که برای زن چو یک جان بودا.
در پوشش خود به خویش مهمان بودا.
پوشش که چو ارج است و کمال است و جمال.
هم مادی و معنوی حقوق آن بودا.
شهرام. ص.
هر طعنه که در شعر ویا و نثر زنی.
در بینش مردم چه فزون کسر زنی.
از طعن کجا دانش و فرزانش هست.
آنجا که ستایش ز ریا حصر زنی.
شهرام. ص.
نسلی که جوانند ارج خود را دارند.
شایستگی خویش به دانش آرند.
آیینهء مهرند و اهورایی خو.
هستند و بوند و آرمانی دارند.
شهرام. ص.
خیام چو از باده سخنها دارد.
تقویم کند زنده و تاریخ آرد.
در هندسه و شمار و دانست دگر.
یکتای زمانه سبک نو پندارد.
شهرام. ص
من جهل و خرافه را که بیرون دارم.
من دانش هستی را که بیرون دارم.
با این همه از دانش خود دورم باد.
گویم که مگر خودم من ایدون دار م.
شهرام. ص.
برنامه سلیقه اش نبود کشف شود.
نزدیک چو دور اندیشه اش رشف شود.
دیگر بنگر مگر ریا کارش نیست.
چون نثر بود که پایه اش حشف شود.
شهرام. ص.
با خیر و شری که از نماد بشر است.
یا میل و توانی که نهاد بشر است.
اندازهء کار و دانشی نیک بود.
ور نیک نشد ز کار یاد بشر است.
شهرام ص.
برخی باشند چون به کار خویشند.
برخی دگری نه خود نه یار خویشند.
خویشند بسی بر تن و جان چون خیشند.
هر چند که هر که را شناسی خویشند.
شهرام. ص.
بیدار به مانندهء خواب هرگز نیست.
هشیار چرا به توپ و تاب هرگز نیست.
نا چیز چرا به چیز ماننده کنند.
آتش به چو سیخ و چو کباب هرگز نیست.
شهرام. ص.
هر نقد که من از اثری بنمودم .
بر نقد بسی اندیشه ها افزودم.
سنجش زآغاز بشر بوده و هست.
انگیزهء آن فرزانش خود بودم.
شهرام ص.
اندیشه وآزادی و در کار شدن.
در سبک جهان سومی خوار شدن.
باسنجش و دانش ز بشر کار و تلاش.
در با درک و دوزخ و بی گار شدن.
شهرام. ص.
این قدر که در هست شدی شکر بگوی.
وز داده و ناداده کم و بیش مگوی.
اندیشه به اندازهء زی باید کرد.
نیکی کن و شادی کن و اندود نگوی.
شهرام . ص.
عقلی که خدا به تو، داده است نگر.
وز آن به کسی چه را نداده است نگر.
در پرورشش تلاش ها باید کرد.
اینک ز نبوغ تو چه زاده است نگر.
شهرام. ص.
هر کو که توان زدست دهد خوار شود.
کور و کر و گنگ و دژ و بیمار شود.
صد بار اگر به رودش فکنی نم ندهد.
ور در ته دوزخ سوخت بی عار شود.
شهرام. ص.
یک چند به شفا در تب و تاب شدیم.
در حکمت اشراق پی پایاب شریم.
اندر اسفار پر محک تجربه ایم.
وین نقد به دست خرد ناب شدیم.
شهرام. ص.
از حوزه بپرسید که آن مغنی کیست.
خواهند که دانشکده دانند که چیست.
با این همه از ابو ریحان بد نود است.
خشنود ز ویتگنشتاین هر گز نیست.
شهرام. ص.
تا جان به تن هر کسی انداخته اند.
وز جان ورا ز جاودان ساخته اند.
اندر خردش غالیه ها می بیزند.
واندر دل وی مهر خدا باخته اند.
شهرام. ص.
اندازهء بود تو ز مهبودی توست.
و اندازهء بهبودیت بهنودی توست.
در بود و نبود سنجش خود را میکن.
واندر منش و روش بهسودی توست.
شهرام. ص.
گاهی که ، مباح، حرام، گاه حلال و تا.
گاهی به وجوب و مستحب هست هلا.
گاهیست مکروه ز آزادی و غیر.
نزد علما و امرا و فقها.
شهرام. ص.
ای بهترین ترانه ای آزادی.
وی بهترین نشانه و ای رادی.
مردم ز تو به خود شناسی گروند.
وز تو منش و خواسته ها و رادی.
شهرام. ص.
دانش چه به آزمون به جای دنیاست.
واندیشه هستی به فرای دنیاست.
در فلسفه و تجربه راهی دگر است.
عرفان بود آن دگر چه رای دنیاست.
شهرام. ص.
بشمار الفبا سی و دو می باشد.
از صفر به ده شمار تو می باشد.
باید به فراسوی تمدن پرداخت.
کوتاه و کژی نه سور چو میباشد.
شهرام. ص.
دیباچهء بود آدمی وجدان است.
وجدان ترازوی حقیقت دان است.
تاریخ به وجدان بشر آگاه است.
استاد ازل راهی جاویدان است.
شهرام. ص.
گویند ز وجدان و ز عرفان گویند.
یا آنکه ز عرفان و ز وجدان گویند.
با آنکه ز امثال و حکم می گویند .
گاهی که به آشکار و پنهان گویند.
شهرام. ص.
دشمن که نگیرد دوست فردی دانا.
دانا چو کند دشمن خود را دانا.
باید که به ارج خویش کوشا باشی.
تا دوست شود دشمن و آن هم دانا.
شهرام. ص.
پر سند ز من که راه حلت چه بود.
با این همه نقد و شعر مهلت چه بود.
گویم به فراسوی خردورزیدن.
اینک تو به آرمان مجلت چه بود.
شهرام. ص.
برخی به جهان سومی می تازند.
برخی به جهان سوی می نازند.
یا این به فرا یا آن کم می بینند.
زیگار چرا در این میان می بازند.
شهرام. ص.
گاهی که به خانه رخ بسی تنگ کنی.
گاهی که به خود نیز بسی جنگ کنی.
گاهی که به خاور باختر می تابی.
گر زین سه گذشت کار بسی انگ کنی.
شهرام. ص.
اندیشه ز آزادی چو در کار کنی .
وز سبک جهان سومی کار کنی.
با دانش و سنجش بشر می کوشی.
ور نی به در ک گویی و بازار کنی.
مردم ز روان تن خود گشت پدید.
واندر هستی بسی در این ره پویید.
از فلسفه و علم و دین و ز عرفان.
برتر شد و یزدان به فرزانش دید.
شهرام. ص.
روزی که به کشت قصد وجدان کردند.
قصد آن ببود و قصد انسان کردند.
سقراط ز جام شو کران گشت شهید.
قصدی که به آرمان انسان کردند.
شهرام. ص.
دانش که تو را هست نشان فرماید.
آیین مقررات آن فرماید.
فرزانش تو فرا همه میباشد.
وین رازوری رمز روان فرماید.
شهرام. ص.
بنگر تو به کهکشان که زیبا نگری.
خورشید هزاران به فراها نگرید.
کیهان بنگر که کاخ هستی باشد.
بنگر که به روشنا سراپا نگری.
شهرام. ص .
یاران نگرش کنید هستی استی.
نیکو نگرید هر آنچه استی هستی.
اینک ببینید همه استی بودی .
وآنگاه شود به است و هستی رستی.
شهرام. ص.
گفتند در ک اینکه چنین است وچنان.
یا آنکه به دوزخ که نه این است نه آن.
با بد ز زبان و بُردگان و به گمان.
خواهند بهشت زندگی چون همگان.
شهرام. ص.
از من تو و او ماو شما وایشان .
این چامه که من سروده ام ای یاران.
اول بخودم گفته ام و بنوشتم.
وآنگاه هرآن که میخواهد و میخواند آن.
شهرام. ص.
دریا بنگر تو شور و شیرینش بین.
امواج خروشان زن دیرینش بین.
سرمایهء گنجور جام زرینش بین.
چون آینه ای ز خویش تزیینش بین.
شهرام . ص.
در گیتی هست نقیض و ضد بین بسیار.
در نزد خود این به نانما را نشمار.
با این همه هر پدیده اندر کاری است.
هفتاد و دو ملت که نباشد بسیار .
شهرام. ص.
قانون برای شخص بی قانون نیست.
بر بی قانون بی قانونی عیبش چیست.
این گِرد نگر بهانه شان بسیار است.
سوگند بخور بگو کوتاهی از کیست.
شهرام. ص.
بایست که زیگار به خوبی پرداخت.
در راه بشر به سبک بودی می ساخت.
اندیشه چو باید راه دانش پوید.
با فرد وبه جامعه به سودی ره آخت.
شهرام. ص.
سرخ و سیه و سفید و هم زرد نمود.
روزی که بشر آمد و هستی افزود.
در فلسفهء هست کران هرگز نیست.
در عشق درنگ ها نمی دارد سود.
شهرام. ص.
از فلسفه خودیابی وهم عالم هست.
وز علم بیابی به قوانین همه دست.
آیین به آزرم و درستی و سرشت.
با عشق بپیوند به حق شو سر مست.
شهرام. ص.
نیکی و بدی که زان بشر سیر نشد.
چون عشق که جز نالهء شبگیر نشد.
باید که به زندگی شکیبا گردی.
شر چون عدم است هم برود دیر نشد.
شهرام. ص.
خود گر چه بدم و لیک ایشان خوبند.
خوبی ز خودم بود آن شمر نا خوبند.
مانند کسی که دیگران چون خود دید.
پنداشت بدان را که به چون خود خوبند.
شهرام. ص.
دولت که یعنی مردمی هست و بود.
کشور که یعنی دولتی می طلبد.
تاریخ روند هر تمدن میدان.
مردم که در این نما نمون می گرود.
شهرام. ص.
باید که تو زندگی به خوبی داری.
خوبی به هر آنچه هست می پنداری.
آن به که تو بهترین روش بگزینی.
گویی که جهان را نیک می پنداری.
شهران. ص.
گویی که چرا چنان نمودم نه چنین.
یا کاش چنان نبودم ، به چو این.
در شر چو شدی نام به پایان آمد.
ور نیک بود راه خوشی نیز همین.
شهرام. ص
گاهی به زمان تازی که این کار تو بود.
گاهی به مکان تازی که بازار تو بود.
گاهی به غنی نموده استیزه و جنگ .
گاهی به یکی که از او بار تو بود.
شهرام. ص.
گویند که کاش کیک مکان جایم بود.
یا آنکه کیک ز مان ماوایم بود.
با دانش بس غنی و ثروت گروی.
آسیب پذیر بگفت همتایم بود.
شهرام. ص.
گویند ابوریحان چرا کم ننگاشت.
ای کاش که رازی بیش از اینها بنگاشت.
ای کاش خیام تنها رباعی را داشت.
افسوس که حافظ بسنده دیوان داشت.
شهرام. ص.
ورزش که چراغ تن و جان میباشد.
خود یاب که ورزش بی گمان می باشد.
بهداشت و خوراک وپیرامون یکسانند.
اندیشه ز ورزش شادمان میباشد.
شهرام. ص.
اخلاق یعنی به آرمانت پرداز.
وز دانش و اندیشهء خویشت میساز.
تا آنکه روان بالندگی آغازد.
از دانش و فرزانش و آیین وز راز.
شهرام. ص.
دانش چو خوراک ناب جان میباشد.
اندیشه نمودار روان میباشد.
اندیشه و وجدان و روان چون وجدان.
یزدان بفزود کز آرمان می باشد.
شهرام. ص.
می دان که برای جاودان آمده ای.
با این همه پیدا ز نهان آمده ای.
هشدار که در راه نبودت نکنند.
گر مردم را هی نه به جان آمده ای.
شهرام. ص.
خورشید خروشید وسیاهی افسرد.
چندانکه خرد به کار هستی پی برد.
گر هست نباشد نیست برجای بود.
بد بود اگر نیک به بد می شد خورد.
شهرام. ص.
انسان کنونی پیشتاز است کنون.
اندیشهء او نه بسته باز است کنون.
تا ریشهء هر پلشتی و زشت زند .
با سنجش و با دانش و راز است کنون.
شهرام. ص.
ای دوست جوان من غرور از سر نه.
یک دور دگر اندیشه رادیگر نه.
آن توش و توان خود همه یکسر نه.
اندر سر ودل جای خود و خودگر نه.
شهرام. ص.
سروست و کاج است و صنوبر باشد.
وآن باغ نگر میوهء نو بر باشد.
در پای بهاران و نسیم ودر صبح.
بر داده حق نگر که کوثر باشد.
شهرام. ص.
آنانکه به کم ز مادر خود زادند.
اینک همگی به پای خود استادند.
از دانش و فرزانش و آیین وز راز .
در حل مسایل جهان استادند.
شهرام. ص.
قو می است مگر به چوب چاره اش نبود.
قومی که به منطق استشاره اش نبود.
قوم دگری همه زخود میداند.
قومی بنگر که هیچ امارش نبود.
شهرام. ص.
روزی که به قرآن وحی منزل گفتیم.
وز سنگ عدالت سرمه را میسفتیم.
اینک به روند خویش تا روی کنیم.
وز بود همه فرای خیز و افتیم.
شهرام. ص.
بنگر به شکسپیر به فرد کرد اثر.
بنگر به هوگو به جامعه داشت نگر.
ولتر به تاریخ بشر نیک شِمَر.
بنگر به تولستوی وداستایفسکی مر.
شهرام. ص.
از من بر انسان رسانید سلام.
وآنگاه دهیدشان زمن ای پیغام.
چونست آزادست همه جز آزادی.
مانند حقوق بشری، چیست مرام.
شهرام. ص.
آنی که عدالت را همی می فرمود.
یا آنکه برای خویش می گفت و فزود.
دیدیم که در مجلسشان روشن شد.
بهتر زحقوق بشر آزادی بود.
شهرام. ص.
آنکو به روند زندگی راه رود .
پیروز بود اگر چه در چاه رود.
و آنکو به خلاف زندگی میل کند.
برگشت خورد اگر چه بر ماه رود.
شهرام. ص.
تاریخ به پادشاهیش می نازید.
هر چند گهی به زور گو میبازید.
اکنون به جایگاه خود جای کنید.
ای آنکه شما تاریخ را میسازید.
شعرام. ص.
یک چند به پیامبر وامام رو کردیم.
با مارکس و انگلس دمی خو کردیم.
تا آنکه بهشت زندگانی یابیم.
بنگر که به آیین خرد روکردیم.
شهرام. ص.
بنگر تو به چین که گوشت سگ میل کند.
یا غرب چرا خنزیر را کیل کند.
مسلم به بسمل گاو و گوسفند کشد.
اینک به روند خویش هر خیل کند.
شهرام. ص.
آنانکه حقوق بشری میخواهند.
یا آنکه به آزادی عدالت خواهند.
راهیش مگر مردم سالاری نبود.
آیا بجز این راه دگر می خواهند .
شهرام. ص.
ای کاش بدانمی بشر کیست بود.
با این همه سبک از پی چیست بود .
گر می بداند دانش از بهر چه بود.
وین ضد و نقیض و افت و خیز نیست بود.
شهرام. ص.
از بهر عدالت خویش را وقف کنی .
وز بهر بسی هم خویش را سقف کنی .
افشا به روند روز گار تا گردی.
بر آب بنای خویش را رشف کنی.
شهرام. ص.
یک چند به روشنفکریت نازیدیم.
وز بهر رهایی سبک نو سازیدیم.
یک چند به روشنگریش رو کردیم.
اوراق زمانه این چنین بازیدیم.
شهرام. ص.
روزی به عدالت راه یزدان پویند.
روزی به عداوت راه شیطان جویند.
روزی سخن حق را به باطل گویند.
روزی به حقیقت باطل ایشان گویند.
شهرام. ص.
با فلسفه دانیم که خود کیستمی.
واندر پی هستی در پی چیستمی.
وز دانش و اندیشه به سنجش به نگر.
بر ارج خودم ور نه بگو کیستمی.
شهرام. ص.
پنهان شده است که چامهء باب کنند.
بنشسته که تا بخود به دل باب کنند.
برعکس چنانست که واعظ فرمود.
آن منبری است که تا کسی خواب کند.
شهرام. ص.
قو می همه در راه معاش و نه تلاش.
قومی همه در راه معاش و نه تلاش.
قو می همه در بند تلاشند و معاش.
قومی همه آزاد چه معاش و چه تلاش. .
شهرام. ص.
تا مارکس و لنین برابری می گویند .
تا مرجع و پاپ برادری می جویند.
انسان ز آزادگی اش بالنده است.
گر نیست چنین سر به سری می پویند.
شهرام. ص.
این ثروت ملت صرف ملت باید .
دولت، همه مردمی اش می باید.
مردم چه به کار کشور خود آیند.
پیروزی مردمان اگر می باید.
شهرام. ص.
آنکس که به باستان نگر می ورزد.
بر خویش نگاهی به دگر می ورزد.
تا دورهء باستان گذشته است کنون.
اندیشه به سبکی و دگر می ورزد.
شهرام. ص.
هر کو که بگفت سکولاریکا باد.
یعنی چو اروپا و چو آمریکا باد.
باید که بداند خود ببالد باید.
تا اینکه نباشد اوج او پیکا باد.
شهرام. ص.
آنی که همه زی به تباهی میکرد.
هر چند به نزد خود مساعی میکرد.
دیدیم سر انجام سر انجامش بود.
هر چند زهر نگر دفاعی میکرد.
شهرام. ص.
بر سکه نگر کنی دورویش بینی.
یک خط بود که خط خود بگزینی.
دیگر به چو شیر زبیشه ات بیرون آی.
بنگر تو به خود نمای خود می بینی.
شهرام. ص.
هستی ز ازل تا به ابد ارزنده است.
انسان بخود به جاودان پاینده است.
برنامهء زندگی از این دست گذار.
یزدان داند که این خردورزنده است.
شهرام. ص.
روزی که نیامدست چکش در دست است.
فردا که بیاید قبض آب در بست است.
بنگ تو به وام و به حقوق و به خرید.
پس باقی زی دگر مگر در رست است.
شهرام . ص.
مامور به فتنه نزد خود مامور است.
هر چند به نزد همگان مزدور است.
برچیدن فتنه ای چنین مجبور است.
زیرا مثلیست مامور را مجبور است.
شهرام. ص.
دنیا که به زندگی بسی می ارزد.
عقبی که به ماندگی بسی می برزد.
برنامهء زندگی چنین باید بود.
این است روندی که خرد می ورزد.
شهرام. ص.
یک رشتهء دانش که سزاوارت باد.
آنسان بیاب که سزاوارت باد.
هر فرد به جامعه اصالت مند شد.
هم جامعه اصلست که هوادارت باد.
شهرام. ص.
کژ راهه که کار خویش را ساخت برفت.
آنسان که کژایه خویش را باخت برفت.
اینک که نگردانش و اندیشه بود.
سنجش به چو آزمون کمین آخت برفت.
شهرام. ص.
سر رشتهء اسرار ازل پیدا نیست.
اسرار ابد به نزد یک استا نیست.
هر لحظه که اندیشهء خود آغازی.
گامی است که سر رشته مگر آنجا نیست.
شهرام. ص.
هر پست که بود پست کلیدی دادند.
در های خزاین بهر آن بگشادند.
ناگه صد و هشتاد درجه دیگر شد.
هم زاهد و هم حریص چنان استادند.
شهرام. ص.
یک چند به زور و زر ریاست کردند.
یک چند به تزویر سیادت کردند.
ز آنجا که بشر روند خود رادارد.
هر برهه قیامی چو قیامت کردند.
شهرام. ص.
آنانکه چلو کباب کین را خوردند.
گفتند به خود که قسط خود را بردند.
پندار خوش و کردار و گفتار که تا.
یک نسل بیامدند و نسلی مردند.
شهرام. ص.
از توتم و از توتم پرستی بگذشت.
افسانه و اسطورهء عهدش بشکست.
الگو نتوان دگر به مردم آموخت.
هر کس به خود است نه آنچه رِخته است به دست.
شهرام . ص.
گفتا که چنین است وچنین است وچنان.
گفتا نه چنین است نه چنین است نه چنان.
این است که گفته است فلانی چه فلان.
یا گشت که بنوشت فلانی به چنان.
شهرام. ص.
هرگز نشود به زندگی لخته شوی.
تا آنکه خردمنده و هم پخته شوی.
وآنگاه که راه زندگی را یابی .
در نزد خود استادی و آمخته شوی.
شهرام. ص.
آنان که به یزدان دروغ می بندند.
پنهان و به آشکار دمی می خندند.
غفلت زده از بهر یکی لقمهء نان.
دانند که جان خود چنین می گندند.
شهرام. ص.
مردم که بباید فکر خودشان باشند.
زان پیش به فکر این جوانان باشند.
هرگز نکنند نسل جوان را پیشکش.
پژمرده نگردند گل خندان باشند.
شهرام. ص.
بازیچهء بازیچه چه از روباشی.
با خویش چگونه میکنی اوباشی.
بنگر به خرد که راه نیکت دارد.
هر گز نکنی به نزد خود هو باشی.
شهرام. ص.
آنانکه به همکاری هم همکوشند.
همیار و هموار و یا همدوشند.
آسوده به زندگی خود پردازند.
هم نیز به گاه خود بود بخروشند.
شهرام. ص.
ای فرد بیا به جامعه یاری کن.
وی جامعه افراد غم خواری کن.
تا آنکه نسیم شادمانی بوزد.
در نزد خود و خلق و خدا کاری کن.
شهرام. ص.
رو خویش برای زندگی ساخته گیر.
وآن را ز ازل تا به ابد آخته گیر.
گر دست به راز زندگی یافته ای.
از آن تو باشد نیک پرداخته گیر.
شهرام. ص.
ای دوست بیا بهر بهشت چام سرای.
از کاخ و پری و جام و آرام سرای.
یک جام که از می بود و یار بود.
در دست بگیر وآغاز و انجام سرای.
شهرام. ص.
اینک که یکی ترانه است هستی ما.
در بود و نمود فراز و یا پستی ما.
استی بودش برای هر مستی ما.
بنشسته و برخاسته از رستی ما.
شهرام. ص.
ماییم و برای خود گزینش بزنیم.
وز تیک دگر فرای بینش بزنیم.
هر چند شنویم نبود یاد کنیم.
شطرنج از این مایهء چینش بزنیم.
شهرام. ص.
گویند ترانه ای و خوانند آن را.
تا گل کند وبسی بدانند آن را.
خود این ترانه بودن و هستی ماست.
وین هر هنری بود توانند آن را.
شهرام. ص.
یزدانی یزدانی یزدانی باش.
انسانی انسانی انسانی باش.
اینسانی اینسانی اینسانی باش.
آنسانی آنسانی آنسانی باش.
شهرام. ص.
مردم بنگر که زندگی می خواهند.
بنگر که همه سر زندگی می خواهند.
پژمردگی و افسردگی سالوسی است.
قاطع همه آ زندگی می خواهند.
شهرام. ص.
ای دوست بیا و خویش را وقف نمای.
آنگاه بخود همت خود سقف نمای.
بازیچهء هنگامهء زیگار مباش.
دیدی چو موانعی همه لقف نمای.
شهرام. ص.
می گفت کسی که این کتاب را تو نخر.
می گفت دگر که این کتاب هیچ نخر.
می گفت یکی هر چه کتاب است بخر.
می گفت دگری هر چه کتابست نخر.
شهرام. ص.
رازی ز رسایل به خرد ورزی بود.
خیام رباعی را ز فرهنگ افزود.
الجام عوام کار غزالی بود.
هر کس به جهان بینی خود راه نمود.
شهرام. ص.
خیام شکش همه از دانش بود.
واروی غزالی که شکش بینش بود.
در فلسفه و دانش و دین گشت قلم.
آن کو، که نه سنجش سبک آیینش بود.
شهرام. ص.
نیمی زتباهی کار سالوس بود.
نیمی دگرش زجهل افسوس بود.
از بخشش بیهوده و از باداباد.
اندیشه ودانشت به کابوس بود.
شهرام. ص.
بازار جهان پر زبدو نیک نگر.
وا پرس بود بشر در این راهگذر.
آغاز به پیشه مینما دیر چه سود.
بر مانده نباشد سخنی جز که اگر.
شهرام. ص.
هرگز به روند غیر یزدان نروی.
خود نیز به جز به راه ایزد نشوی.
با آنکه رهی به غیر مزدا پوید.
هر گز نروی و نشوی و ندوی.
شهرام. ص.
ای علم بیا و پرده از رخ برگیر.
نی نی که خطاست پرده از مخ برگیر.
با این همه تا پزشک جان میباید.
یک بار بیا و نسخهء کخ برگیر.
شهرام. ص.
پیش از من و تو نهار ولیلی بودست.
دانند همه مجنون و لیلی بودست.
گر اهل رهی هنگام از دست مده.
دانی که طلای وقت خیلی بودست.
شهرام. ص.
تاعدل و برابریت در کار بود.
بر هر چه بدی شکست بازار بود.
ور عدل و برابری نباشد در کار.
اهریمن بد سگال ادبار بود.
شهرام. ص.
با آنکه به مردمی رهی می پویم.
با آنکه به آدمی رهی می جویم.
بین باور در درونهء من شهرام.
کان را به زبان هردمی میگویم.
شهرام. ص.
قومی به شر انگاری خود ساخته اند.
قومی به ول انگاری ، خود باخته اند.
قومی که نه باخته و نه ساخته اند.
قومی به نمود خود بپرداخته اند.
شهرام. ص.
باید به چو کانت فلسفه را آغازی.
هر چند با ویتگنشتاین دمسازی.
بنگر که همی فرزانگی آرازی.
دیگر چو نمایی ارغنون را سازی.
شهرام. ص.
ای آنکه به استادی خود مغروی.
هر چند به تدبیری و یا مجبوری.
هر چند بسی نابغه در کارِ خودَند.
هر گز نه زیانست نه سر مسروری.
شهرام. ص.
گویند که یک شعر تو جاویدانیست.
در بزم وجود بر همگان ارزانیست.
در یا نشود ز درّ فراوان بس گفت.
هستی ز تک و توک که تنها ما نیست.
شهرام. ص.
ای دوست ز هر چه هست آزادی به .
غم دور نما ز خود بسی شادی به.
هر گز ز روند جاودان دور نشو.
شادی به و آزادی به و رادی به.
شهرام. ص.
یک چند به مادیگروی رو کردیم.
با واره گرایی روی از آن سو کردیم.
پرسش ز ادیان و از آن سو کردیم.
به به گل صوفی خرد بو کردیم.
شهرام. ص.
" واره گرایی": سوسیالیسم.
ای دوست بیا تا سخن آغاز کنیم.
تا عقدهء جان ودل از آن باز کنیم.
تا بی هنری از هنری باز شود.
آیین ز حریم عشق آواز کنیم.
شهرام. ص.
نادان به دانستم چسان روی آرد.
جز آنچه خودش به آنچه می پندارد.
اندیشه ودانش رهنمودی باشند.
با سنجش مردم داده را می یارد.
شهرام. ص.
قومی هستند بر همگان می خندند.
قومی همشان به ریختشان می خندند.
هر نیک و بدی که هست بگذار بود.
قومی بنگر بر همتان می خندند.
شهرام. ص.
گفتند که ما حکومت ناب بویم.
از بهر حکومت تاب در تاب بویم.
جز باور ما هیچ نباشد هرگز.
انگار کنند همه در قاب بویم.
شهرام. ص.
یک سال گذشت و همچو یک روز گذشت.
چون شب شکنان روز پیروز گشت.
تا آنکه زمین به گرد خورشید رسد.
در آخر کار به مثل دیروز گذشت.
شهرام. ص.
قومی هستند خود بخود می خندند.
قومی نه به دیگر که به خود می خندند.
قوم دگری گفته شده می خندند.
قومی سرمست و سرخود می خندند.
شهرام. ص.
گویند که طبق قانون و دیگر هیچ.
قانون و حقو ق بشر و دیگر هیچ.
مردم همه قانون و حقوق می گویند.
قانون طبق طبق نگر دیگر هیچ.
شهرام. ص.
می گوی که دارایی تو هست کدام.
یا چیست نشان و اثری گوی کدام.
چون دید به کف باد بود در قفسش.
می گفت ز هر چه گفته اند هیچکدام.
، شهرام. ص.
فردی و به نزد دیگران تاب بود.
فرد دگری نزد دگر باب بود .
فردی چو به نزد دیگری ناب بود.
فردی و به نزد دیگری خواب بود.
شهرام. ص.
کاری باشد چون جان وچون تن باشد .
میهن کارش بر مرد و برزن باشد.
هر انگاری کان هنر خود خواهد.
کاریست فرای ماو هم من باشد.
شهرام. ص.
قومی به تباهی زندگی طی کردند.
قومی به سر وافوریایی کردند.
قومی به ریا و بوریا بگذشتند.
قومی که ندانم زندگی کی کردند.
شهرام. ص.
بنگر به گروه بینوایان گاهی.
گر چیره شدی به دانش و آگاهی.
و آنان که به پای دیگران زیسته اند.
هر فرد به خود نگه کند گهگاهی.
شهرام. ص.
قومی بنگر که سر خوش و سر زنده است.
قوم دگری که دل خوش و آکنده است.
هر فرد به جامعه به خود قومی شد.
سرزنده و آکندهء از آینده است.
شهرام. ص.
دانیم روان جاودان در پیش است.
این گفتهء هر دانشور و درویش است.
هر گز نبود که مر به حق روی آریم.
خود شر روند قوم کافر کیش است.
شهرام. ص.
آناکه به عمری همه جا جان کندند.
تا آنکه بخود کشور خود رابندند.
مردم که ز کار و بارشان آگه شد.
یا مات و یا گریه کنند یا خندند.
شهرام. ص.
قومی که فقط اشکم خود سیر کنند .
قوم دگری ریا و تزویر کنند.
هر قوم به سبکی گذراند تاریخ.
اندیشه همه به کار تدبیر کند.
شهرام. ص.
هر فرد به باوری بود سر زنده است.
هر خاک به سروری رسد سر زنده است.
تاریخ به اندیشه و دانش باشد.
بگذشته و اکنون و دگر آینده است.
شهرام. ص.
در فلسفه مبدا و معاد است همه.
جاوید به هستی همه شاد است همه.
در فرد و به اجتماع تمدن نگرید .
فرهنگ، سیاست ، اقتصاد است همه.
شهرام. ص.
قومی گویند که ما چنینیم و چنان.
قومی گویند که ما نه اینیم و نه آن.
قومی که رهایند و پویند و جدا .
از ایده و اندیشه و از دست وزبان.
شهرام. ص.
شادی که به نزد دیگران استاد است .
یا استادی که نزد ایشان شاد است.
استاد که شاد است و شاد استاد است.
بنیاد نکو هر آنکه دارد راد است.
شهرام. ص.
هستند کسانی که خرد ورز بوند.
یا آنکه به دستند خردورز بوند.
با این همه سختی که بود در دوران.
دریاب کسانی که به اندرز بوند.
شهرام . ص.
گویند کسانی که خدا هست کند.
یا آنکه خداوند نیست را هست کند.
باور که هر آنکه دارد گوید .
یزدان فراز وپست هر هست کند.
شهرام. ص.
آنانکه که به یک ریز و به یک لُنگ شدند.
تاریخ جهان شدند کی جُنگ شدند.
وآنانکه به وارونه جهان دریابند.
چونند همه کور و کر وگُنگ شدند.
شهرام. ص.
تاریخ سخن در یاد و بود و به نوید.
چون چامه نباشد هنری نیز پدید.
بنگر که سخن گویان مردم هستند.
چونان همر و فردوسی و م. امید.
شهرام. ص.
با شبه وشک که زندگی زیبا نیست.
با آلک دو لک برابری بر پا نیست.
مرج است که نادانسته دانسته کنیم.
آغاز تویی بر آنچه ناپیدا نیست.
شهرام. ص.
ای دوست بیا زمانه زیبا سپریم.
بر درد کشان عشق سختی نخریم.
برخواهش آنان پاسخ نیک دهیم.
هر چند به تن خاک و به جان همچو زریم.
شهرام. ص.
برخی بنگر به جبر پندار کنند.
برخی که به تفویض چارهء کار کنند.
برخی که میانگین و شناور گردند.
برخی که به انکار یا که اقرار کنند.
شهرام. ص.
ای آنکه به اندیشهء خود بسیاری.
اندیشهء هستی هم فراوان داری.
تک رو نشوی و دیگران را هم نی.
اندیشهء آنچه هست باید آری.
شهرام. ص.
ای دوست بیا و پند نیکان بنیوش.
بگذشت زمان تو را ندارد مدهوش.
هرگز نشود همسانه و خود یکسان.
چون آمدن کابوس بر جای سروش.
شهرام. ص.
خواهند نباشد نسل را چالاکی.
آسوده و بی خیال و نی بی باکی.
آیین جوانی اینچنین می خواهند.
بد گوی و بزهکار و یا تریاکی.
شهرام. ص.
ای آنکه ز بگذشتهء خود سر مستی .
وز آینده ات به ناز و چالاکستی.
بنشسته و برخاست کنی با مردم.
از راه و روش بود فراز و پستی.
شهرام. ص.
از غار فلاطونی خود بیرون آی.
زندان سکندر را تو دربش بگشای.
در ملک سلیمان هیچ آرام نگیر.
آزاد به فرزانگی خود پیمای.
شهرام. ص.
برخیزم و عزم کار هر روز کنم.
اندیشهء نو برای امروز کنم.
اندیشه رفته را به فردا افکن.
افسوس چه از پار و پریروز کنم.
شهرام. ص.
گفتند وظیفه بود وپاداشش نیست.
آنکو ز وظیفه یافت پاداشش کیست.
هر کار اگر که سر به سر پایان داد.
خود را به وظیفه صفر و پاداشش بیست.
شهرام. ص.
بنگر که ز مولوی ریا می جویند .
وز حافظ عارف خود فرا می جویند.
فرهنگ به آیین نه وبیشی هم نه.
با این همه خود را به فرا می جویند.
شهرام. ص.
برخیزم و کار سخن ناب کنم.
هر گاه به اندیشه تب و تاب کنم.
امید به اندیشه و پایانش نیست.
خواهم سخن اندیشه را باب کنم.
شهرام. ص.
هر جا که نشان پهلوانی بینی.
آزاد نگر که جاودانی بینی.
از دانش و فرهنگ نگر مردم را.
شایسته نگر که شایگانی بینی.
شهرام. ص.
بنگر که چه مور پیروز آموز بود.
بنگر که چه چکه سنگ را دوز بود.
اینک به زمین فتادن سیب نگر.
اندیشه و بی خیال شب و روز بود.
شهرام. ص.
آنان که از این سخن بسی بشنیدند.
از آن همه کدامشان برچیدند.
یک گفت دگر بود بباید که شنود.
آن هم ز چه سان از تو خبر یگزیدند.
شهرام. ص.
ای آنکه مرا عاشق خود می دانی.
معشوق منی اگر بباید دانی.
تا با پدرت به سوی ما روی آری.
با آمدن برادرت چون دانی.
شهرام. ص.
ای دوختهء دوختهء دوختنی.
وز این نگرش بر همه آموختنی.
وی آنکه تو از آتش عشق سوختنی.
باری ز چه رو کینه کنی توختنی.
شهرام. ص.
از اهل خرافات سه مطلب تو مجوی.
یک نان درست است بی گوی و مگوی.
دو دامن پاک است زین بل و بشوی.
سه راه رهاییست که دارد رهپوی.
شهرام. ص.
آنی که به سنجش گاه و گه دارد دست.
می گوش به دست باش کاریش که هست.
سنجش چو روند دانش و اندیشه است.
ارزش به سنجش است تا هست به رست.
شهرام. ص.
از رازی و خیام و ز حافظ افسوس.
یا گالیله و دمکریت و کنفوسیوس.
هم نیز به کانت و حافظ و خوارزمی.
وز هر چه بشر دارد به خاکش زن بوس.
شهرام. ص.
از روز نخست لوده و پالوده تویی.
امروز نگر هوده و بیهوده تویی.
از کشور و کیش و مردم و آب و زخاک.
از هر چه شود بوده و نابوده تویی.
شهرام. ص.
در گستره ای دو پادشه کی گنجید.
هرچند صفه بر حصیری خسبید.
هر گز نشود همدم شیری گرگی.
شهمار کجا به جعفری باید دید.
شهرام. ص.
با دشمن دیرین حرف شیرین چونست.
وز قصهء شیرین حرف دیرین خونست.
آیین جوانمردی و مردم داری.
چون قصهء غصه از ریا بیرون است.
شهرام. ص.
من بندهء اهریمن دلقک نشوم.
من آدمیم هرگز دلقک نشوم.
انسان خد شناس بخود میگوید.
سالوس نباشم نیز و دلقک نشوم.
شهرام. ص.
بنگر به میانگین و دل افگاری آن.
بنگر به سیاست و دغل واری آن.
بیگانه چگونه اش به فرهنگ شود.
بی ریشه وبی اندیشه و خواری آن.
شهرام. ص.
این خاک که زیر پای هر انسانیست.
گویی که به کیهان به مانندش نیست.
اندیشه ودانش که چنین ارزانیست.
از بهر زنانیست و یا مردانیست.
شهرام. ص.
هر فرد بباید همچو شیری باشد.
در راه وروش به سان پیری باشد.
تا جامعه در روند خود شاد کند.
باید که خرد ورز خبیری باشد.
شهرام. ص.
با دشمن اگر که دوست همدست شود.
همدست به دریوزه گر پست شود.
آیین برادریش بدرودش باد.
ماند به فقیه شهر کو مست شود.
شهرام. ص.
آنان بنگر به اهرمن جنگیدد.
تنها نه خدای خویش را می دیدند.
پیروز به جاودان نگر ایشانند.
اینان به روز گار خود رزمیدند.
شهرام. ص.
توهین نشانهء شکست است دگر.
تحقیر ز استیصال آورد خبر.
در بی ادبی کسی نمی گردد سر.
اوباش خرد بار کشد همچون خر.
شهرام. ص.
سالوس مگر به راه دوزخ نرود.
جاسوس نگر به کار دوزخ نرود.
فانوس چه اندیشه ودانش هستند .
تا آنکه بشر به سوی دوزخ نرود.
شهرام. ص.
یک چند سیاست کار و اندیشه بود.
یک چند که رستخیزت به رگ و ریشه بود.
یک چند به سر کشی به سنجش افتی.
یک چند به فرزانگی ات پیشه بود.
شهرام. ص.
هنگام بهار زمین چو دارد سر سبز.
گردد به چو یاقوت و یا گوهر سبز.
سرچشمه بگیرد آبشاران از کوه.
چون آینه ای نمایدت عنبر سبز.
شهرام. ص.
هنگام بهاران که شود همچو بهشت.
تا آنکه رسد برجگه ارد بهشت.
دیگر نشود که از بهشت نام بری.
در دیر مغان و مسجد و نیز کنشت.
شهرام. ص.
گویند سیاسیون نبوغی دارند.
در نزد کسان ببین فروغی دارند.
دیدیم سیاسی کار وهم سالوسند.
چونان سکه راست و دروغی دارند.
شهرام. ص.
گر مرگ و زد و خورد بشر چیزی نیست.
یا آنکه خطاها و جنایات یکیست.
دیگر بنگر که آرمان آزادیست.
آزاد نباشی رسته را دیگر چیست.
شهرام . ص.
آنانکه سرود خود روا میدارند.
با آنکه خود از دگر جدا می دارند.
این واژه که از زبانشان می آید.
یک برگهء دفتری سوا می دارند.
شهرام. ص.
دیگر گه اسبو ومی و ساغر نیست.
وین کهنه سخن دگر مرا باور نیست.
زودی به روند چارهء کاری باید.
وجدان مرا مگر بر این باور هست.
شهرام. ص.
گل راز بسی ز رنگ رخساره بگفت.
دل ژرفهء خون خود بشد غم آشفت.
جان شیفتهء مهر خداوند که شد.
هستی به روند از این روش درّ می سُفت.
شهرام. ص.
دیریست به اندیشه و دانش هستم.
پندار چنین است که گویم رستم.
بنوشتم و هم سرودم و میگویم.
با دید تهی باد بود در دستم.
شهرام . ص.
من از بر تو اگر چنین تاخته ام.
بنگر به روندی که چنین ساخته ام.
بنگر به امید و آرزوهای بشر.
بنگر به نگر ها که چنین آخته ام.
شهرام. ص.
از راه روان گر نگری بر انسان.
انسان فراتر بود از کل جهان.
با این هم خود راه و روندی دارد.
سخت است که خود چنین بگیرد آسان.
شهرام. ص.
پا بر سر هر آنچه شود هست زنید.
در راه درستی مرد باشید و زنید.
کنده زهمه به سوی آماج روید.
آیید به خود سرود پیروز زنید.
شهرام. ص.
هر چامه به سود تو نبود گو زشت است.
از هر چه سراینده است و نامی هشته است.
تا باز هر آنچه سود تو داد به دست.
گر زهر کشنده است گویش رشته است.
شهرام. ص.
آنانکه حقوق و حق خود می جویند .
در بارهء دیگران چه ها می گویند.
وآنانکه به نام حق به حق میتازند.
یزدان بداند راه نا حق جویند.
شهرام. ص.
چون گل به گلستان رخ بر افروختنیست.
دل در ره دیده زین نگر سوختنیست.
هر ریزه به سان یک جهانست پدید.
از ریز ودرشت نگارش آموختنیست.
شهرام. ص.
در کورهء دانستنی ام تابیدم.
هم نیز نگر به آزمون سابیدم.
در تَکه و در همایه در گفت وشنود.
بیدار شدم گهی ، گهی خوابیدم.
شهرام. ص
دولت بنگر چو کارگردان باشد.
بازیگر آن چون زن و مردان باشد.
بنمود نمود فیلم را بتوان دید.
آنسان که اینست و هم آن باشد.
شهرام. ص.
خواهشمند است سه آبادیس مرا یکی نمایید و قلم آن را برای ویرایش و پیرایش نیز راه اندازی فرمایید.
پیشاپیش سپاسگذارم.
صمد توحیدی ( شهرام. ص ) .
امید به آرزو تو را واژه بود.
چندانکه به آرزوت گلواژه بود.
مانندهء کودکان سر پستان گیر.
یا آنکه ز مادرت تو را آژه بود.
شهرام. ص.
" آژه ": آشه. آش.
از جمله روندگان این راه دراز.
هرگز ننمودند کسی را انباز .
آیین روند را که در کار شدند.
تا پر بکشیدند و بکردند پرواز.
شهرام. ص.
هستند کسانی که ز خود می گذرند.
از آنچه شود یا نشود می گذرند.
آسایش و فرزانش مردم خواهند.
از آنچه به پنداری نشد می گذرند.
شهرام. ص.
آنانکه اندیشهء فردا کردند.
بنگر که چگونه کار خود را کردند.
آنانکه نه اندیشهء فردا کردند.
گم کردهء خویشند چه پیدا کردند.
شهرام. ص.
آنی که بخود دوست نمود دشمن بود.
با دوست دشمنان پیوند نمود.
افشا شد و پشتوانه اش رفت از دست.
جز آب به آسیای دشمنش کار نبود.
شهرام. ص.
آنانکه به فلسفه کنون تاخته اند.
هر چند که راه خود از آن باخته اند.
بگذار بگویند و نویسند و به مرج.
آنگاه رسانند سبک خود ساخته اند.
شهرام. ص.
چون وام بگیرند سبک خود آغازند.
نومید شوند بر یکدگر می تازند.
القصه روندگان تاریخ نگر.
هر روز به سبکی و به دیگر سازند.
شهرام. ص.
نو مید شوی امید می بر ندهد.
مر میوهء تلخ و بن جلی مر ندهد.
خویشی که ز دیگران ببرید امید.
با حق که کسی امید شر، می ندهد.
شهرام. ص.
آن سبک که بام آسمان است بلند .
هر گز نخورد زبام آن خرد گزند.
وین راه روش که جاودان خوانندش.
چندین و چون است و چونانش چند.
شهرام. ص.
آرند به جای اوستاد استادی.
آید ز کجا استاد را استادی.
رادی بتواند ونماید رادی.
آزاد که باشد گوید از استادی.
شهرام. ص.
ای دوست نگو به من که خود راد نیم.
در کار زمانه نیز استاد نیم.
گویند که هر سری دارد خردی.
من نیز به استادی خود شاد نیم.
شهرام. ص.
یزدان بنگر که مهر بان تو بود.
میهن بنگر که خانمان تو بود.
آیین بنگر که روشنان تو بود.
آنسان بنگر که جاودان تو بود.
شهرام. ص.
بنگر که دراین جهان چه در کف داری.
آنگاه شود شادی کنی یاخواری.
وآنگاه به جاودان به خود می اندیش.
در کار چه کاری و به چه بازاری.
شهرام. ص.
در کارهنر بی هنری ناب شدند.
هر چند بسی در تب ودر تاب شدند.
آیین نگر به کار آهرمن شد .
روزی که به کار دگران باب شدند.
شهرام. ص.
نسلی که تواز بدی رهایی دادی.
با نیک زمانه آشنایی دادی.
حق است مگر گمان نیکی نبری.
گر یاد نمودند که رادی دادی.
شهرام. ص.
شایسته چنان بود که با هم باشیم.
شایسته نباشد دور از هم باشیم.
یزدان برای زیست مارا خواهد.
دل جام جم است چگونه بی هم باشیم.
شهرام. ص.
پیروزی تو نشان یزدان دارد.
اهریمن بد کنش پشیمان دارد.
آنی که زناسپاسیش می افتد.
هر نیک که خواهی همه آسان دارد.
شهرام. ص.
آیین تو آیین خدایت باشد.
هر آنچه مگر نه این جدایت باشد.
این راه درست پیش پایت باشد .
اندیشهء روشنا برایت باشد.
شهرام. ص.
نوروز تورا پیروز باد سال به سال.
هر روز تو را نوروز بیش از صد سال.
پیروز تویی پیروزی از یزدان است.
پیروز شوی پیروز به از هرسال.
شهرام. ص.
هر روز تو را فرّ اهورایی باد.
از فرّ اهورایی تو می گردی شاد.
پیروز شود روشنی روز افزون.
اندیشهء جاودانیت کرد آزاد.
شهرام. ص.
نیکی بنگر نیکی یزدانی خود.
خواهی تو رهایی ز پریشانی خود.
باور به اهورات کند پاینده.
پاینده شو از فرّ خدا خوانی خود.
شهرام. ص.
فردا بنگر تا همه از آن تو باد.
تا آنکه روان تو بود زان آزاد.
مردم شودت از این نگاهت آزاد.
یزدان خدایی که بخوانندش راد.
شهرام. ص.
برهر خط قرمزی گذر باید کرد.
با این همه با رای و نگر باید کرد.
خطی بودت شکست آن هر گز نیست.
چون نیک و بد و زیر و زبر باید کرد.
شهرام. ص.
سر مست نگشته چون کنی اوباشی.
این کاسهء جان را چو کنی پراشی.
راه همگان به زندگی باید رفت.
راهی که نمی شود پشیمان باشی.
شهرام. ص.
ای دوست زمانه را که نیکو پندیست.
آزاد نگر نه کار هر دربندیست.
گیرم که به بیش از یکصدت زی یابی.
زآغاز فراوان و به پایان چندیست.
شهرام. ص.
اندیشه گری کن کار تو این باشد.
هنگامهء روشنگریت هین باشد.
بر بود ونبود خویش افسانه مساز .
باید که دلت جام جهان بین باشد.
شهرام. ص.
هرگز ز درون خویش دلمرده مشو.
گل باش و بپای و زود پژمرده مشو.
اهلش نبود نکته نگیری هر گز.
با اهل زمانه باش افسرده مشو.
شهرام. ص.
امروز به فردای خودت می اندیش.
خواهی که چو مانند خودت گردی بیش.
هنگام ز کف مده اگر مرد رهی.
هر چند به جاودان بگویندت پیش.
شهرام . ص.
در پلّهء نزدیک به صد جایت نیست.
دیگر که به گفت بیش از این نایت نیست.
دیگر بنگر که جمله برجای آرند.
با این همه گنج وزر چو پروایت نیست.
شهرام. ص.
گفتند که آیین است ودیگر هیچ است.
آیین همین است و دیگر هیچ است.
اینک بنگر به آیین و آیینش.
هرچیز تباهی است و دیگر هیچ است.
شهرام. ص.
در جایگه شرک مگر کارت چیست.
با این همه می گوی که بازارت چیست.
فرزانش چند هزار ساله به چنین.
در پای دروغش نفکن عارت چیست.
شهرام. ص.
اهریمن شرک چو بر حکمت تاخت.
خود خواست نماید لیکنش پاک بباخت.
دانیم که شرک شَر بُود نابود است.
نا آمده در میان کار خود را میساخت.
شهرام. ص.
کوهه تو شنیدی کوه را در هم خست.
یا دست چگونه راه بر طوفان بست.
اشتر به چه سان به استکان آب خورد.
کج راهه و کج روش کجا خواهد رست.
شهرام. ص.
آیین اهورایی تو را شاد کند.
این خاک تو را نیک آباد کند.
یزدان بنگر برهمگان داد کند.
بر آنچه که شایستهء تو باد کند.
شهرام. ص.
نوروز که جشن شادمانی باشد .
آیین بهار زندگانی باشد.
آیین نیاکان جاودانی باشد.
هر ساله بباید آنچنانی باشد.
شهرام. ص.
دشمن که ندانست شکست خورده بود.
مردار ندانست دگر مرده بود.
پیروز تویی نشانی آن این است.
بنگر که بسی دشمنت افسرده بود.
شهرام. ص.
دیوانه شده دشمن، این است شکست.
این است شکستی که پر وبالش بست.
پیشانی دشمن که چنین سنگ بخست.
پیروز تویی ای آنکه می خواهی رست.
شهرام. ص.
خورشید بود پرچم پیروزی ما.
پیروز نگر هست که خود روزی ما .
اندیشهء روشنی نشانش باشد.
هر روز نگر امید وبهروزی ما.
شهرام. ص.
دشمن مگر اهریمنش راهی نیست.
اندیشهء دشمنت مگر واهی نیست.
این کوه ز اهریمن مگر کاهی نیست.
پیروز تویی مگر خدا خواهی نیست.
شهرام. ص.
از دشمن بد سگال آسایش چیست.
هر جا که بود دشمن آرامش نیست.
دشمن که به مرگ خود کنون پی برده است.
خواهندهء پیروزی با رامش کیست.
شهرام. ص.
آنجاست پلیدی که دروغی باشد.
ماننده ء مرده بی فروغی باشد.
آهرمن بد سگال بد می خواهد.
آزاد نمی باشد وبد می باشد.
شهرام. ص
هر جا که نشان پهلوانی باشد.
آزاد نگر که مهربانی باشد.
از دانش و فرهنگ نگر مردم را.
شایسته نگر که شایگانی باشد.
شهرام. ص.
بنگر به خرد ورزی ایرانی ما.
اینک بنگر باور یزدانی ما.
از پایه روند پیشرفت ما داریم.
این مردم و این کشور اینسانی ما.
شهرام. ص.
ایران اهورایی ما پاینده است.
ایران از این فرّ نگر سرزنده است.
این خاک خدا سراسرش زرین است.
از آن چنین دیار هر آینده است.
شهرام. ص.
فرهنگ تو را پایه و بنیادت باد.
آنسان که سیاست کشوری را آباد.
بنگر به میانگین که چه سبکی دارد.
تاریخ تو این است که داری در یاد.
شهرام. ص.
دشمنت چو بد سگال و بد مایه بود.
سرمایهء تو چراش سرمایه بود.
سرمایهء تو برای تو پایه بود.
آهرمن بد سگال را چرا سایه بود.
شهرام. ص.
ای دوست بیا گذشته را نیک شناس.
آینده نگر باش و بسی دار سپاس.
بر دشمن بد سگال همواره بتاز.
بردار به جان دشمنان مرگ از داس.
شهرام. ص.
ای دوست بیا که راه یزدان پوییم.
ای دوست بیا که راه نیکان پوییم.
ای دوست بیا که راه اینسان پوییم.
ای دوست بیا که راه شادان پوییم.
شهرام. ص.
از نو نگری اگر چه از دین آید .
آیین نخست به جاودان می باید.
آزاد خردورزی و فرزانش کن.
بنگر که چه می توان و چون می شاید.
شهرام. ص.
ای کاش که بیش از این بسی زیستمی.
تا نیک بدانمی که خود کیستمی.
تا آنکه به فرزانش نه نافرزانش.
چونان به جاودانم و زچه نیستمی.
شهرام. ص.
از پرسش و پاسخی که آید ز نهفت.
بر پر سش آن پاسخ ببایست بگفت.
پرسش؛ تاکی بباید که ما کار کنیم.
با پاسخ ، تا خدا کند کار ، شنفت.
شهرام. ص
گویند سرودت شکرین می باشد.
گویند سرودت نمکین میباشد.
قند وعسل است چام تو ای شهرام.
هم نیز و بگویند انگبین می باشد.
شهرام. ص.
گاهی که به باز حرف می پردازیم.
گاهی دگرش به باز گفت آغازیم.
گویند که حرف حرف می آرد هم.
در گفت و شنود روند را می سازیم.
شهرام. ص.
خیام اگر به جبر گفته است سرود.
پس پرسش آزادی چه می دارد سود.
ور اینکه به آزادی سرودی بنمود.
دیگر چه به خاک و جان او باد درود.
شهرام. ص.
بنگر که سحر خیزی آیین من است.
زیگار به دانستنی ام دین من است.
تا راز و رمز و دانشی می بایست.
دانشوری و راز جهان بین من است.
شهرام. ص.
برخی بنگر که باستانی کارند.
برخی دگرند ورزش رزمی دارند.
برخی که به توپا و به دستش گروند.
برخی چو به پندار گرایش دارند.
شهرام. ص.
ای یار بیا و زندگی از سر گیر.
بر هر چه روند خویش را برتر.
هم نیز خدای خود فراموش مکن.
هنگامهء زندگی خود دیگر گیر.
شهرام. ص.
گنجی به شما نامهء آن داده شود.
رنجی که نشان آن آماده شود.
ناگاه به یکصد و هزاران کاوش.
تا نسخه به نسخه راه آن ساده شود.
شهرام. ص.
زان روی که ما راهی جاویدانیم.
چون است به چند سالگی اش در مانیم.
ما تا ز ازل تا به ابد در کاریم.
مهمان وشدیم و میزبان ایشانیم.
شهرام. ص.
بنگر که الهء هنر کیست بگو ی.
واندر دل تک تک بشر چیست بگوی.
جایی به فرای او دگر نیست بگوی.
دادی به خود اندر این نظر بیست بگوی.
شهرام. ص.
تنها و نه ناتنهای را یاد نیم.
در گفت و نوشت نیز هم کاد نیم.
در گوهره و پیکره و نسل و نیای.
هر گز بجز از برای استاد نیم.
شهرام. ص.
بسرای تو که سرودنت میباید.
می گوی ورا که گفتنت می شاید.
از گفت و سرود نمادها را داری.
دانسته که خود نمودنت می آید.
شهرام . ص.
اندیشه و دانش و نیایش بایست.
هم نیز نیایش را فزونی شایست.
این است روندی که خدا یار شماست.
بنگر که گزینهء شما این رایست.
شهرام. ص.
سختی بکشی نگر که آزاده شوی.
چندانکه به سان مردم راده شوی.
ای نکتهء هستی چو که دریافت شدی.
در بود و نمون نیک و آماده شوی.
شهرام. ص.
یک چای بنوشم که مرا نوشم باد .
و اندر نگر اندیشه ها کوشم باد.
زیگار به دانش و به بینش گذرد.
این است خروشم و همین جوشم باد.
شهرام. ص.
تا عهد نخست خویش را بگسستم.
با یار وفا پیشه به جان پیوستم.
میخانه نشین شدم که غم دور شود.
هین کاسه و کوزه بر سرش بشکستم.
شهرام. ص.
بنگر که ره گزاره ها یکسو نیست.
هر کس بنگر با دگران همسو نیست.
ای مز بنما که رهروت تا باشیم.
راه دگری بهتر از این رهپو نیست.
شهرام. ص.
ما آدمیان مردم سختی هستیم.
گاهی به خرد و گه به بختی هستیم.
خوبی بنماییم عیب یابی داریم.
فرجام کجا به رخت و پختی هستیم.
شهرام. ص.
آشغال نگر پدیده ای پست بود.
اهریمن پست هم از این خست بود.
از کالبد و فرای کالبد وَ خرد.
از سوخته و ساختهء دست بود.
شهرام . ص.
تا دور زمانه در روند است همین.
آیینه و آیین یکی را بگزین.
بنگر به زمینه و زمان را دریاب.
هرچند که هر هزار خواند چندین.
شهرام. ص.
دانستهء مردمان را نیک نگر.
فرزانش ودانش راز و آیین را خر.
چونان زازل تابه ابد می پرداز.
تا آنکه شناسی زندگی را از سر.
شهرام ص.
روزی ز نوشته ای خوش و زنده شدم.
دلشاد شدم از خویش آکنده شدم .
سی سال و چهل سال از نو خواندم.
بردم به خدا پناه چو شرمنده شدم.
شهرام. ص.
در آینه ها می نگر و خود رابین.
بر آینه بنگری شوی ناخود بین.
ابزارهء خود بینی گهی میشکند.
خود راکه شکستی رو خدای خود بین.
شهرام. ص.
ای آنکه شمایان زندگی افروزید.
پندار نمایید زندگی آموزید.
تا ویژگی ابله خود را ننهید.
چون آتش کین دیگران را سوزید.
شهرام. ص.
ای خلق خدا روند را پاس بدار.
در نقشهء راه نه آنکه چون تاس بدار.
تا آنکه خدا روند را می دارد.
از هر چه که آفت و زهر داس به دار.
شهرام. ص.
بنگر به گرایش و گرا چون بیشه است.
هر کس که در آن روند با اندیشه است.
باغی که به ناگهان بسوزد بیخش.
تا آنکه روند نمایدش بی ریشه است.
شهرام . ص.
بنگر به درخت و نیز آوند نگر.
بنگر تو به کردهء خداوند نگر.
آزاد نگر نه آنکه در بند نگر.
بی چون نگر چنانکه بی چند نگر.
شهرام. ص.
در راه و روندی که بسی می سپرند.
جاوید نمودند و زهستی به سرند.
بگذشته و آینده و اکنون را باش.
خواهیم که جای پای ما را نگرند.
شهرام. ص.
زان پیش که یک کاسهء دوغ میل کنیم.
یعنی که شراب خویش را کیل کنیم.
باید به روند دیگری نیل کنیم.
با چشم و روند خودمان سیل کنیم.
شهرام. ص.
انگارهء ما فرای انگاره درست.
اندیشه چنین بایدمان روز نخست.
یزدان گرامی داشته است مردم را.
پس گام به راه خود بزن چابک و چست.
شهرام. ص.
هرگز نه که در چکامه ای مانده شویم.
یا آنکه در آن چکامه ای خوانده شویم.
باید به فرای هر سرودی باشیم.
زین در نه برِ دری دگر رانده شویم.
شهرام. ص.
این چامهء ما گاه درست است و دروغ.
سبکش به چو پروین است و گاهی چو فروغ.
گاهی چو سپیده است و گاهی چو شماست.
چون شیره و برف است و خرماست و دوغ.
شهرام. ص.
روزی که تمدن بشر آغازید.
بنگر به پدیدهء روندش که بدید.
کودک که به زندگی خود دست نیافت.
داند که تمدن چیست که آمد به پدید.
شهرام. ص.
امروز دو تا ترانهء ناب زدم.
هر یک به چو دیگری به یک باب زدم.
این را بنگر سوی آن دو بُوَدا.
بنگر به سوم چگونه نایاب زدم.
شهرام. ص.
هر آنچه زمانی و مکانی باشد.
آمیزهء هست مردمانی باشد.
علم ازلی و ابدی اینسا نند.
پیوسته کجا به ایزدانی باشد.
شهرام. ص.
رباعی در ادب فارسی با اسم های مختلفی آمده است از جمله: دوبیتی، ترانه، چاردانه، چارخانه بیت و. . . ؛ نه تنها �دوبیتی� و �ترانه� به جای رباعی به کار رفته اند بلکه مفهوم و محدوده این سه درهم تنیده، به طوری که مشخص کردن مرز دقیق هر یک و تعیین مصداق های آنان در مواردی دشوار است. آن چنان که از منابع مختلف برمی آید، یکی از اسم های رباعی، دو بیتی است، که به عربی رفته و �الدوبیت� گفته می شود، بدین ترتیب عرب ها از واژه فارسی �دو بیت� و ایرانیان از کلمه عربی �رباعی� استفاده می کنند.
...
[مشاهده متن کامل]

( شمسیا؛ 1374: ص 14 - 13 )
�در رباعی سه مصرع اول در حکم مقدمه ای برای مصراع چهارم است که باید در آن فکر زیبا و تازه و نکته ژرف بیان شده باشد و پیام مشخصی داشته باشد که سراسر رباعی وقف رساندن آن باشد و از هر شاخ و برگی که اثری در بیان آن فکر واحد و پیام مشخص ندارند عاری باشد. ( ریاحی؛ 1375: ص 48
برای شناخت دوبیتی از رباعی باید توجه داشت که دوبیتی با یک هجای کوتاه و رباعی با یک هجای بلند آغاز می شود.
در مورد تفاوت دوبیتی و ترانه نیز گفته اند: رباعیات ملحون، یعنی رباعیاتی که در موسیقی و آواز به کار می رود، �ترانه� است و در عوض به رباعیاتی که استفاده موسیقیایی ندارد، دوبیتی گویند. حال اگر رباعی همراه با موسیقی به زبان عربی باشد �قول� و اگر به زبان فارسی باشد غزل نامیده می شود.
( شمسیا؛ 1374: ص 15 - 14 )
�رباعی در اصطلاح، شعری است دارای چهار مصراع به وزن مفعول، مفاعیل، مفاعیل، فعل یا ( لا حول و لا قوة الّا بالله ) ؛ و بر دو نوع است: 1 - هر چهار مصراع آن هم قافیه است که به آن مصرع می گویند؛ 2 - مصراع سوم از نظر قافیه آزاد است که به آن رباعی خصی می گویند ( تاکی؛ 1381: ص 22 )

این سرودهای من نموداری از واژه پردازیها هم میباشند.
با دغدغه ها دلهره ها باید دید.
با دلهره اش دغدغه را یاد آرید.
تا دغدغه و دلهره با هر کار است.
تادغدغه شددلهره آید به پدید.
شهرام. ص.
این درایه بهر واژه کاویست صمد
در سرود تو سود کسی نیست صمد
جان تو بیا و دست از این کار بدار
خواهان نوشتنت مگر کیست صمد؟
از دانش و فرزانش و آیین وز راز .
دانست چهارگانه تو بنگر ز آغاز.
از سود و ز جایگاه و پاسخ وز راه.
بنگر که به زندگی تو گردید انباز.
شهرام. ص ( صمد ) .
راهیست که جاودانگی می شاید.
شهرام. ص.
مشکوی تو این بود که تنهای منی.
خورشید به روز و ماه شبهای منی.
درکاخ گمانه های خود شادی کن.
استاره و آسمان و خودهای منی.
شهرام. ص.
خودهای من مانند خودِ ما. ما خود ( . خودِ من. من خودم ) .
یک شاعر غربی سبلت و ریشش نیست.
یا پیپ و کرواتی است در پیشش نیست.
با این همه سبک ادبی بسیار است.
پس دغدغهء چون همری کیشش نیست.
شهرام. ص.
اندازهء دوزخ با بدیها هستی.
اندازه بهشت با خوشی ها هستی.
بنگر که کدام راه را در پیشی.
اندازهء برزخ با کدام ها هستی.
شهرام. ص.
آن کس بنگر همیشه در خانه بود .
یا آن دگری به خانه دیوانه بود.
آن یک به بیست و چار ساعتش تاب نماند.
و آن یک به دوازده ماه به کاشانه بود.
شهرام. ص.
بنگر که به آرمان خود روی کنی.
پندار دگر پویه به یک سوی کنی.
هر چند که آرمان و کاربرد هست تو را.
سرچشمه و آبشار و هم جوی کنی.
شهرام. ص.
بنگر که ز واژگان تو سیر شویم.
مانندهءدارندهء اکسیر شویم.
زین روی به آیین کهن شیر شویم.
هم نیز به آیین نوین چیر شویم.
شهرام. ص.
خاکم به دهن مگر تو مستی فانکو
شهرام. ص.
بس کن صمدا تو از رباعی گفتن
بی مایه و تصویر چه خواهی گفتن
شعری که در آن نیست پیامی گیرا
خود خسته کنی به شعر واهی گفتن
وجدان که خداپسندانه بود وجدان است.
قانون که خداپسندانه بود چونان است.
دینی که خدا پسندانه بوَد ایمان است.
هر کس که چنین نماید او انسان است.
شهرام. ص.
آنجا که خرد باشد خدا هم پیداست.
هر جا که خدا هست آیین رواست.
از دانش و فرزانش و آیین وز راز.
هر چیز به جای خود بنگر که به جاست.
شهرام. ص.
بنگر که خود و خلق و خدا میدانیم.
بنگر که تمدن را به پیش می رانیم.
بنگر به فراوان دانش و بی پایان.
بنوشته و هم پژوهش و می خوانیم.
شهرام. ص.
دین را بنگر که از سوی یزدان است.
تفسیر بدش اندر خور شیطان است.
تفسیر درست راهبر انسان است.
بنگر تو به باورت کدامینشان است.
شهرام. ص.
ای دوست بیا که ما به هم خوش باشیم.
همواره به هم با خوش و با دش باشیم.
هر گز چو نباید بی ازینان گردیم.
بایست همی که خاوری هُش باشیم.
شهرام. ص.
خاوری:اشراقی.
خاور:اشراق.
شهرام . ص.
من باشم و چشمان سیاه و مستت.
تا هست بوم هستی من از هستت.
می شد اگر قلب مرا نیمه کنند.
یک آینه می باشد و دیگر عکست.
شهرام. ص.
بنگر تو به باورت چنین است و چنان.
چون نیک نگر کنی نه این است و نه آن.
سوراخ به سنبه هست دستور روا.
نه از سوی من و تو خود ز کوی یزدان.
شهرام. ص.
یک چند فلاطون را گرامی داریم.
یک چند به کانت تا نیچه رو می داریم.
از فارابی تاسبزواری خویشیم.
زیگار نگر که این چنین درکاریم.
شهرام. ص.
می گوی کدامین خود نویس بی نیش است.
می گوی کدامین مردمی بی کیش است.
بسیارگرایی هنر جامعه است.
از فرد و به اجتماع کدام دل ریش است.
شهرام. ص.
آنک مه روزه رفت آوازه دهید.
آوازهء بر بط و می تازه دهید.
یک پیر خروشید و چو افسون افزود.
افسانه کدام است به اندازه دهید.
شهرام. ش.
این می که بنوشی و بگویندش ناب.
یا می بودش نام و یا نیز شراب.
چون دوغ بود گر نبود یار به دست.
چون آب بود گر که نباشد مهتاب.
شهرام. ص.
زان می که بود هزار رگ و ریشه بزن.
زان می تو کنون بیا و یک شیشه بزن.
اینک چو که مردمان فرا میباشند.
چون شیر برون آمده از بیشه بزن.
شهرام. ص.
رباعی.
آنانکه به گیتی هنر روی کنند.
باید که به اشک و خون دل خوی کنند.
هر روز ز روز پیش بدتر گردند.
هر چند روندِ به و نیکوی کنند.
شهرام. ص.
ای دوست چگونه دشمنی پیشه کنی.
باید که از این روند اندیشه کنی.
نیک است که زندگی به نیکی باشد.
چون شیر کنام تو دراین بیشه کنی.
شهرام. ص.
اینک که رباعی سه هزار یا بیش است.
ماننده نوش می بود یانیش است.
مانندهء زندگی بود یا بازی.
خود مات کدام بود کدامین کیش است.
شهرام . ص.
سر گرمی ما به راه آینده بود.
دلگرمی ما برای پاینده بود.
بنگر که کدام راه شاینده بود.
سر چشمه کدام است که زاینده بود.
شهرام. ص.
هر فرد به کار آرمان زنده بود.
پس نیک و بدش نگاه آینده بود.
تا آنکه به خشتی پوزه اش را مالند.
اینک بنگر چه راه شاینده بود.
شهرام. ص.
آنانکه بخوابند و سپس برخیزند.
باید که ز آنچه بدی است پرهیزند.
وآنانکه گمان برند نمی خواهند خاست.
هرگز که نباید جز به نیک آمیزند.
شهرام. ص.
هرگز که کسی به ما ریالی ندهد.
یا گر که دهد بی مشت مالی ندهد.
گر اینکه بود با گوشمالی ندهد.
ای وای اگر به ماه و سالی ندهند.
شهرام . ص.
آنانکه به جاودان روندی دارند.
از کرده و ناکرده گزندی دارند.
آنانکه بدیده یا که نا دیده بوند.
بیشک که چرندی و پرندی دارند.
شهرام. ص.
ای دوست بیا و زندگی از سر گیر.
راهی بگزین دانشوری در بر گیر.
خواهی که روند زندگی آموزی.
آن راه همین است از زمینش برگیر.
شهرام. ص.
راهیست که جاودانگی می خواهد.
همواره به جاودانگیش می باید.
اندیشه و زندگی روندش بایست.
جاوید نباشد به روندش ناید.
شهرام. ص.
افسانه و آیتی که خود می سازند.
وین نام و نشانی که می پردازند.
مردم به روند و به روا اینهایند.
این مردم خود فرا چنین می تازند.
شهرام. ص.
صمد شهرام.
افسانه و آیتی که در یافته اند.
وین نام ونشانی که بپرداخته اند.
مردم به سرشت و به منش آنهایند.
این مردم خود فرا چه ها ساخته اند.
شهرام. ص.
در باغ دلم زبان چو بلبل گردد.
وان باغ همه سبوی و سنبل گردد.
یا آنکه همه سوسن و بُنگُل گردد.
بلبل بنگر که در پی گل گردد.
شهرام. ص.
ص. شهرام.
صمد شهرام. نیا.
هرگز بنگر راه درک را تو مپوی.
بِهِم شده است و دیده ام نیز مگوی.
حساس بود زورش دارد مر کیک است.
بهداشت زندگی است به هر برزن و کوی.
شهرام. ص.
درست است که خیام برای رباعیات خود ناماور دوران شده است با این همه اگر وی همه چیزدان نبود سروده هایش از پشتوانه ای چندان بهره نداشت و در ترازی پایین می ماندند هرچند که همه چیز دانی و سرایندگی های خیام در خورهم ( لازم و ملزوم ) می باشند.
روزی که خوش و هوا نه سرد است و نه گرم.
آبش بنگر نه سرد و گرم ، هست ولرم.
امروز چنین به کلّهء ما زده است.
تا می چو بنوشم بنوازد ز سرم.
شهرام. ص.
بنگر که به جاودان خرد می باشد.
وین راه و روند نیک و بد می باشد.
اینک که جهان مینوی را داریم.
بنگر ز چه روی دست رد می باشد.
شهرام.
یاران به چندی که زهم دور شدیم.
آمد گه آن و باز در سور شدیم.
اینک که روند روایمان می باشد.
با کار نوین دوباره در شور شدیم.
شهرام. ص.
از بهرهء بد بد بهرگیها کردند.
وز بهرهء بد آشفتگیها کردند.
باید که به نیک بهره نیکی آورد.
وزبهرهء نیک دل بردگیها کردند.
شهرام. ص. شهرام نیا. ص.
. . . . . . . . . . . . . .
" بد بهر ه گی، بدبهرگی. ":سوء استفاده.
" نیک بهر ه گی، نیک بهرگی ":حسن استفاده.
آنک بنگر که رستگار می باشی.
آنک بنگر که پای کار می باشی.
آنک بنگر که استوار می باشی.
آنک بنگر که در چه کار می باشی.
شهرام. ص
بنگر به چهار شنبهء سوری اینک.
شهرام . ص.
. . . . . .
چهاربیتی، نوع شعر،
quatrain
داناهستی که نام او انسان است.
زیبا استی که بود جاویدان است.
وز مهر نمادی و نمودی دارد.
در راه و روند باورش یزدان است.
شهرام. ص
هرگاه سخن می بود از پردازش.
جاوید بود نام سخن پردازش.
آوازهء نام نیک مانا بادا.
هر واژه نمادی باشد از پردازش.
ص. شهرام.
صمد توحیدی. ص شهرام. شهرام. ص
برخط بنگر که خود هنر می باشد.
چون دانه و کشت برزگر می باشد.
مانندهء کار و کارگر میباشد.
دریاست ودشت و هم کمر می باشد.
شهرام ص . صمد شهرام
آنانکه سخنگوی زمان می باشند.
دانند سخنگوی کسان می باشند.
وآنانکه از این اش یکی را نبوند.
گویند نه اینند و نه آن می باشند.
شهرام ص.
با باور یزدان تو دگر شاد بزی.
همواره تلاش کن و آزاد بزی.
اندیشهء سازندگی هستی کن.
ای بندهء او تو به چو او راد بزی.
شهرام ص.
بر زن بنگر که مادرت می باشد.
یا آنکه عروس پسرت می باشد.
از این سه دگر در جهان برتر نیست.
دیگر بنگر که همسرت می باشد.
شهرام ص
در هر چه که هست کار انسانی کن.
آن هم به روند و راه یزدانی کن.
در دولت و در همایه و در تاریخ.
جاوید بیندیش و چو می دانی کن.
شهرام ص
مادر سه روند است که روان می باشیم.
غمگین و عادی و شادمان می باشیم.
پس می نکند فرقی بر انسان کم وبیش.
این است روند و جاودان می باشیم.
ص شهرام.
خیام ترانه های خوبی می گفت.
باخواجه نظام الملک هم بودی جفت.
در بخش ریاضیات هم گشت رئیس. بنوشته و اندیشه بسی داد و بخفت.
شهرام. ص
از بهر شما سخت و بر ما ساده است.
هر نقشهء شعری که مرا افتاده است.
هرگاه قلم گیرم وچامی گویم.
گویی که زدیرها مرا آماده است.
شهرام ص.
بنگر که شراب ما لُران دوغ بود.
جامی بزنی تا دلت افروغ بود.
با سفره ویا بی سفره ای می باشد.
در کولکه ای و یا به کولوغ بود.
شهرام . ص
بنگر تو به هر ترانه یک آیین است.
از فرزانش و دانش و راز ودین است.
خیام سراید رودکی یا بوالخیر.
دهری بسراید یا که یزدان بین است.
ص شهرام.
گویند که هر که هست همین است که هست.
پرهیز ز آب شب مانده و همیشه است.
ترسنده و بی باک کنون یکسانند.
تا کیست گرفتار و که باشد تا رست.
شهرام. ص
دانسته فرای دیده و بشنیده است.
زیرا که خرد فرای گوش و دیده است.
اندر دل تو دماغ تو افزون است.
آرای کدام یکش بپسندیده است.
ص شهرام ( صمد شهرام ) .
از ششصد وسی و سه کاشی ای دیدند.
کز بهر ترانهء خیام بگزیدند.
( کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش ) .
بگزیده و بنوشته و بپسندیدند.
شهرام ص.
کم بود خودت رانگری کم باشی.
گرسور بهشت باد به ماتم باشی.
وآنگه که پوشش فرا گیرت باد.
بی باک ز آتش و آب زمزم باشی.
صمد شهرام ( ص . شهرام )
فرزانش هستی بنگر نیک بود.
دانش که دانیدهء جبریک بود.
یزدان که ویرایش و پیرایش راست.
نیکو بنگر کو همه را تیک بود.
ص. شهرام ( صمد شهرام )
بنگر که به کار زندگی درکاری.
وآنگه به کنار زندگی بیکاری.
در پرسش زندگی و در پاسخ آن.
اندیشه و آرمان چه می پنداری.
شهرام. ص
بنگر که نماد تو خدای است و خودت.
هم آنچه به روزگار دریافت شدت.
پنداره نباید بنمایی خود را.
زیرا که فریب است که در کار شدت.
شهرام ص.
بهشت بی تو به مانند سرابی.
ودوزخ بویی از قلب کبابی.
چنانکه با تو مهر کردگار است.
به آیینی که باشد در کتابی.
ص شهرام.
رفت فصل زمستان و نکردیم کاری.
کاری که بود از بهر یاری، یاری.
این فصل که آتش بیار عشق بود.
باشد به چهارشنبه سوری اش انگاری.
شهرام ص
بنگر به چهار شنبه سوری اینک.
هان نسل جوان وبا چه شوری اینک.
آتش که نشان خشم بردیوان است.
در خشم شده دیو و چه جوری اینک.
ص شهرام.
رباعی: همتای پارسی این واژه ی عربی، اینهاست:
توریملت turimlat ( توریم: چهار؛ پهلوی با دری لت: نیمه )
تسافمن tasāfman ( تس؛ مانوی: چهار با آفمن از اوستایی: afsman: بیت )
انگیزهء انگیزه که خود ریخته ای.
انگیزه بگویدم که انگیخته ای.
وین را ز ازل تا به ابد پنداریم.
انگیخته و انگیزه که آمیخته ای.
شهرام ص
تاریخ نگر که خود تمدن سازی است.
بنگر تو تمدن را به مردم رازی است.
بنگر تو به مردم جاودان باور هست.
نیکو نگری هر پایان را آغازی است.
شهرام ص
ابزارهء زندگی ببین از کم وبیش.
ننگر که تو را چه می رسد از پس وپیش.
یزدان تو را بسنده ، بس، از پس وپیش.
هرگز ننمایی خویشتن را دل ریش.
شهرام ص.
گفتند که ما هی شاعری می دانیم.
تا ما ز روند شاعری درمانیم.
ما شعر بگوییم دیگران می خوانند
این هم زروند شاعری می خوانیم.
شهرام ص
هر چند که باشیم و جهان خواهد بود.
گویی که نباشیم و جهان نیست نمود.
جز آنکه ز پیوند رهایی یابیم.
آنجا که زیان نیست دگر باشد سود.
شهرام ص
آلاله و آلاله و آلاله شوید.
با لاله وبالاله و با لاله شوید.
تا آنکه سبوی می نابی گردید.
از هر چه مگر ناب بود پاله شوید.
شهرام ص
گل را بنگر به کوی مهر روی نهاد.
آیینهء دلبری به هر کوی نهاد.
در کوی بهار آرمانشهر ببین .
بلبل به ترانه رو به هر سوی نهاد.
شهرام ص
چا ر است شوی پیایند سینایی.
۱_چار زبان دیباچهء دانایی.
۲_آزمون تا خویش را آ مایی.
۳_روز جوانی است و خود آرایی.
۴_سرمایه تا که خود راشایی.
ص شهرام.
میتوانم این سبک را " نوزایی "نام گذاری کنم.
این چرخ روند خویش را پیموده است.
ور نی ز روند خویشتن بیهوده است.
هم با هم وهم بی هم روندی داریم.
هر هست روند خویش را می بوده است.
شهرام. ص
راه است وروند است و نماد است وبلند است.
رمز است و نماد است و نمود است وپسند است.
زیر و زبر است نیز تازه است وبلند است .
اوج است وفرود است وکمین است و کمند است.
شهران ص
بنگر که زمان چو برق وباد می گذرد.
چون گفت و شنود هر چه باد می گذرد.
گویند بجاست زندگی بادا باد.
با آنکه به راه ورسم باد می گذرد.
شهرام ص
هرگز به تباهی وار زمان را نسپر.
پروندهء بیهودن با خویش نبر.
آیینهء زندگی درنگی دارد.
بر باد مکن سرمایه را دود نخر.
شهرام ص
آنجا که سیاسیون شماری دارند.
در راه و روند زندگی دشوارند.
در کشمکش و تکاپوی تاریخند.
خود را چه گزینهء بشر پندارند.
شهرام ص
در راه و روند زندگی بس دیدم.
هم دیدم و هم خواندم و هم بشنیدم.
دیدم که شکست آنچه را بوددروغ.
پیروزی راستین را ، اینچنین بگزیدم.
شهرام ص
گاهی که گرفتار رهایی هستی.
گاهی به رهایی ها گرفتارستی.
پیوند میان این دو را راهی هست.
آسان و یا سخت بیابی دستی.
شهرام ص
در گاه جوانی پند خنده است تو را.
زیرا دل شاد و سر زنده است تورا.
روزی که جوانی ز کفت بربایند.
گویی به خدای خود که بنده است تو را.
شهرام. ص
گویند پیامبران ظهوری دارند.
بر راه شما و ما عبوری دارند.
تا ما ز بتان وز گناهان گذریم.
با ما ز فرا خرد شعوری دارند.
شهرام ص
ماند به بهاری که در آن سنبل نیست.
ماندبه چو باغی که در آن گل نیست.
ماند به چو گلزار که اش بلبل نیست.
ماندبه چه، میخانه که در آن مُل نیست.
شهرام ص
یک چند به کار آرمانی بودیم.
یک چند به فکر جاودانی بودیم.
انگار نه انگار که ماییم مردم.
گویی که برای رایگانی بودیم.
شهرام ص
هر فرد به آنچه می کند زنده بود.
چو نیک و چو بد به کوی آینده بود.
تا بد بودش رو به تباهی آرد.
ور نیک بود روند پاینده کند.
شهرام ص
اینک به ترانه های خود می نازم.
راهی به دیار مهرشان می سازم.
چون گل به گلزار و به دشت و به دمن.
تا آنکه روند نو تری آغازم.
شهرام ص
ای کاش که بودم شاعری مانندت.
نقاش بگردم نیز و هم دانندت.
آن کن به امیدو به تلاش وز کوشش.
تا آنکه بیابیم که چون خوانندت.
ص شهرام.
پر واز نموده ام بسی از چپ و راست.
در چار نمود فراز و زیر و کم و کاست.
هر جای خودم مرکز این دایره ام.
مر کز نیم و آنچه ببینی ز نگاست.
شهرام ص
این نوبت زندگی بسی دیر شود.
پیروز نما نگو که دلگیر شود.
هر گز چو که جاودان به پایان نرسد.
هر چند که تن جوان و یا پیر شود.
شهرام ص
باید ز ازل تا به ابد سیر کنیم.
وین راه به پای خویش در دیر کنیم.
ز آغاز و ز پایان این کتاب بر جاهست.
وز این نگرش هم نیت خیر کنیم.
شهرام ص
گویند که آب زندگی هست روان.
وآن کالبدین جاویدگر داند جان.
آن آب همان آب روان می باشد.
هر هست از زین آب شود جاویدان.
شهرام ص
تا بی خبر از خویشی.
با صد غم دل بیشی.
ور بی خبر از غیری.
در کار کم و بیشی.
ص شهرام.
نقاش بکوش نقاشی خوب کنی.
بر کاغذ و بر پارچه و چوب کنی.
آنگاه به دست باش که برتر گردد.
با رنگ و قلم و یا که زرکوب کنی.
شهرام ص
گل را بنگر شدست پیغمبر عشق.
یک چیز نبود بهتر در محضر عشق.
کوته سخن آنکه عشق پیغمبر ماست.
در نزد خود و خلق وخدا رهبر عشق.
شهرام ص
از دانش و فرزانش و آیین وز راز .
هر یک به فرجام به چونان آغاز.
بر آنچه که دارند نمایند آواز.
تا اینکه کدام فتد چو افشای راز.
شهرام ص
آنانکه قلندر ند قلندر گردند.
آنانکه دلاورند دلاور گردند.
آنانکه پیامبرند پیامبر گردند.
مانند پدر و یا چو مادر گردند.
ص شهرام.
گل را بنگر چگونه شد دلبر عشق.
عشق است به دل که دل شده است سرور عشق.
ای سرو به بوستان گرامی هستی.
با گل که گشته است خود دفتر عشق.
شهرام ص
اندیشهء من دانش و هم توشم باد.
نی چون دگری خود بار بر دوشم باد.
او می بزند که خود فراموش کند.
من می نزنم خودم فراموشم باد.
شهرام ص
از دانشوری آرایش خود باید. بافلسفه ات فرزانش خود آید.
آیین که دستور روندت باشد.
وز راز وری ویرایش خود شاید.
شهرام ص
باید همه جا شهرام دانند مرا.
باید همه جا شهرام خوانند مرا.
از ما چو که نامی و نشانی باشد.
باید به قلم شهرام رانند مرا.
ص شهرام.
مردم بنگر چگونه آزاد بود.
کشور بنگر چگونه آباد بود.
از نسل ونیا تلاشها دربایست.
تا در دل تو غم نبود شاد بود.
شهرام ص
بنگر تو به واژه ها به چون آجیل است.
مرد و زن زندگی که گیو وگیل است.
آجیل خودت اندر دهانت باید.
آجیل اگر هم بودت با ایل است.
شهرام ص
گهگاه که ما ترانه ای می خوانیم.
وآن را بر خود فسانه ای می دانیم.
نسل از پی نسل بسی بخوانند آن را.
ما بوده ودر چکامه ای می مانیم.
شهرام ص
گویند خدا که هستومند می باشد.
هستی جهان کو استومند می باشد.
هر چیز نبود نیستومند شناس.
اندیشه بسی آبرومند می باشد.
ص شهرام
بنگر توجوانی را که بازیت دهد.
پیری که پشیمانی ز ماضیت دهد.
بنگر که میانگین روندت باشد.
اینسان زمانه تاخت وتازیت دهد.
شهرام. ص
چون باد به سوی سیستان باید رفت.
ور نی به جهان باستان باید رفت.
امروز اگر گشایشی می بایست.
در کوچه و کوی راستان باید رفت.
ص شهرام.
باشی چو جوان جویای نام می باشی.
چون پیر شوی گذاشت وام می باشی.
زآغاز به پایان روندی دارد.
همواره در اندیشهء جام می باشی.
ص شهرام
یک روز نمودیم عربی دان هستیم. وز دغدغهء انگلیسی هم رستیم.
در آلمانی و در یونانی راهی هست.
بر دغدغه و دلهره ها پا بستیم.
شهرام ص
بنگر به طبیعت هیچ پهنایش نیست.
بر مرگ نگر که هیچ معنایش نیست.
بنگر تو به زندگی که جاویدان است.
هر چیز بود مگر که رعنایش نیست.
ص شهرام.
اینک که زبان توتم وهم تابوی ماست.
چون روزبه و ریحان و چون زاخوی ماست.
در حوزه ودانشگاه و نزد دگران.
چون رازی و افلاطون و لایوتزوی ماست.
شهرام ص
به کار وبار من به آرمان خود بنگر .
چنانکه به کار وبارت به آرمان خود نگرند. * این بیت را ۱۳۹۵/۱۲/۱۶ گفته ام. شهرام.
بنگر که دگر زاهد زیبا نشوی.
بیهوده پی اطلس و دیبا نشوی.
باید که به آرمان خود نیک رسی.
باید که روند را فریبا نشوی.
ص شهرام
فارابی و آینشتاین نمی جوشیدند.
در اندیش وپیوست نمی کوشیدند.
ای بس سده ها و یا هزاران سالی.
پیرایه به پیرایه که می پوشیدند.
ص شهرام
امروز زمان ما زمان دگر است.
دیروز چو امروز کدامین خبر است.
دیروز به یک ساعت و یک تاریخ بود.
امروز و کنون چو ساعت و رهگذر است.
شهرام ص
روزی که به دغدغه ات باید بودن.
روزی دگرت دلهره ات افزودن.
تا اینکه بیفتد آب گوشت یابی .
اینک به زیان بودن ویا در سودن.
شهرام ص
براهل تلاش به جاودانی بنگر .
بر هر چه نگر تو این همانی بنگر.
مانند خدا بندهء او کار کند.
تا صد به فرای صد که دانی بنگر.
شهرام ص
از دانش و فرزانش و آیین وز راز.
دانستنی اند به نشیب و به فراز.
تنها وبه ناتنها یکی را بگزین.
انجام نما کاری و زودی آغاز.
شهرام ص
غربالش آب بهر را نتوان کرد.
بی سود وزیان سود وزیان نتوان کرد.
اندیشه و دانش وشناخت زندگی اند.
یک دو بتوان کرد ویا نتوان کرد.
شهرام ص
روزی که به بطن مادران مان بودیم.
روز دگری چشم به جهان بگشودیم.
بنگر که روند برنامه هایی دارد.
در هر روشی با جاودانان بودیم.
شهرام ص
از ذهنیت عدم پدیدار شویم.
یزدان که باشد هم به دیدار شویم.
وز بود طبیعت که پردازش گردیم.
دیگر تو چه گویی مست وهشیار شویم.
شهرام ص
هر گز تو خودت را به دشمن ندهی.
هر گز تو بهانه ای به دشمن ندهی.
دشمن خود تو یادیگری می باشد.
ای مز مرا به دست دشمن ندهی.
شهرام. ص
عکاس سرشت من سرودی دارد.
بر خود چو بگیردش درودی دارد.
پس چامهء من درنگ را می یابد.
هر پیشه برای خود ورودی دارد.
شهرام ص
خیام درنگ دیدها رابگزید.
عکاس شکار لحظه ها را می دید.
هر کس که نمودند از این گفت و شنید.
شهرام همین روند را بپسندید.
شهرام ص
انگیزه نباشد به تباهی گروی.
انگیخته باشد نه به واهی گروی.
جاوید بود یزدانگرایی باشد.
بنگر نه به بی راهه به راهی گروی.
شهرام ص
آن یک به تن وروان چو افلوطین است.
دیگر بنگر چو لایوتزوی چین است.
وآن یک چو بودای تکیده است ببین.
هر یک به روای خود چو آن یا این است.
شهرام ص
از افلاطون و دیوژن و افلوطین.
وز نیچه و لایبنیتس و ویتگنشتین.
با اسپینوزا و آنکه دانش را بود.
بنگر تو فراز هاو فرودها را بین.
شهرام ص
انگیزه شما را زندگانی آرد.
آن هم به روند جاودانی آرد.
انگیخته روان خرد وجان باشد.
هر نیک که باشد رایگانی آرد.
ص شهرام.
یک روز به اندیشهء انگیزه شدم.
زآغاز به انجام و به یک ریزه شدم.
دیدم که انگیزه خودم می باشم.
با خلق و خدا به مشک آمیزه شدم.
شهرام ص
سرمایه شناسی چیست ابزارت باد.
فرهنگ نگر که ارزش کارت باد.
وآنگه به سیاست کار گردانی کن.
تا آنکه روا روند بسیارت باد.
شهرام ص
روزی که تو را آن دگری دوست گرفت.
آن را که به چون جان و دل اوست گرفت.
گویند فرای دوست نباشد هرگز.
زین روی گزینه ای که نیکوست گرفت.
شهرام ص.
بنگر که پیایند پور سینایند.
در دانسته ها یگانه ها اینهایند.
در باغ بهشت با یار خود می باشند.
زیرا که تراز کار را می شایند.
شهرام. ص
باید که خدای خویش را بنده شوی.
بگذشته و در حال و به آینده شوی
خود نیز فرو گذار نیک وبد را بنگر.
جاوید چنین است و تو پاینده شوی.
شهرام. ص.
بنگر که به ارزش خودت پیمایی.
درچشم بود ویا به اندیشایی.
ای مز تو به ما دانش واندیشه فزا.
تا آنکه به سنجش بشود کالایی.
ص. شهرام.
گویند ترانه آن بود یا این است.
هر یک ز ترانه ها یکی آیین است.
تاریخ و جهان ویا به جاویدان است. یا آنکه می و گل است و یافرزین است.
شهرام ص
بنگر که تو را به نزد من مرگی نیست.
جز بهرهء جاودانگی برگی نیست.
از آرمانشهر تا به ایرانشهرت.
نیکو بنگر بهتر ازاین ارگی نیست.
شهرام.
بنگر تو به سال سیصد وشصت وپنج روز.
همواره به روزگار باشی پیروز.
هر چیز در این بازهء یکساله بود.
دیروز و پریروز و فردا وامروز.
شهرام.
بنگر چو به راه جاودانی هستیم.
هستیم به مهر ایزدانی هستیم.
گاهی چو کلافه ایم وگه آسوده.
در بیش و به کم که سرورانی هستیم.
شهرام. ص
راهی است که جاودان می نامندش.
زآغاز به جاودان می خوانندش.
در راه که هستی به امید می باشی.
هر راه به ساختار می دانندش.
شهرام. ص
یک کار بکن تا که به ارزد به دو کار.
با دانش و اندیشه و سنجش می دار.
بنگر به کسی کاری کند در پهلو.
کاری که فراتر است ویادش بسیار.
شهرام.
آنانکه تنهایند وناتنهایند.
یا هم به جدایش و همایشهایند.
آنجا که روند جاودان را دارند.
دانی به درستی همه را بنمایند.
شهرام.
با نام و پناه و هم امید از یزدان.
آغاز نما دانشوری را چون جان.
در دانش و فرزانش و آیین وز راز.
وین رشتهء بیشمار و هم بی پایان.
شهرام. ص
این است روند زندگانی این است.
آیین و روای جاودانی این است.
باید به روند خویشتن بودن بود.
هر چیز برای ایزدانی این است.
شهرام. ص
ای یار بباید که شوی اندر کار.
بسیار نمودی و نکردی بسیار.
اینک به شتاب دیگری می بایست.
بسیار و فرای آنچه باید بسیار.
شهرام.
فناوریت ابزار کارت باشد.
هر داشته ای تا استوارت باشد.
بیهوده، نادر خور ، چرند، دورت باد.
آیین خداگون سازگارت باشد.
شهرام.
بنگر به بزرگان که تلاشی کردند.
هر گز تو نگو تا یاد باشی کردند.
هر کار بود هزار کارش باشد.
چونان بنایی را که کاشی کردند.
شهرام.
در دیده ودر دل به خودت مرزیدی.
در علم ازل تا به ابد پیچیدی.
باید به فرای این همه روی کنی.
چون است به باز دارنده آویزیدی .
شهرام. ص.
ای بخت بیا و تو مرا یاری کن.
ای وقت بیا برای من کاری کن.
وی سخت نگر مرا وآسان می گیر.
ای رخت به بند وبست خود آری کن.
شهرام. ص
یک پرسه بود مرا هنوز مرا نگشودست.
تا بوده زن ومرد وهست و بودست.
بگشوده ونگشوده بماند جاوید.
یا آنکه گشوده گشت وپایان بودست.
شهرام.
بنگر به فرآغاز چه دانش داری.
هم نیز فراباد چو فرزان کاری.
فرغاز چو فراباد بباید دانست.
آن هم که به دانش بود هشیاری.
شهرام. ص.
فرغاز:فراآغاز.
فرباد :فراآباد.
هر دید فرای دید دیگر باشد.
تا آنکه فرای عید دیگر باشد.
پس دید فرا دید بباید آورد
تاآنکه فرای چید دیگر باشد.
شهرام. ص
گر می بخوری که کار پاکانت نیست.
اندیشهء می زاین و یا آنت نیست.
تا می بزنی کنار خوبانت هست.
جز مست شدن در دل ودر جانت نیست.
شهرام. ص
گفتا دو زبانه است چرا دیوانت.
هر چند به یک قلم همه این و آنت.
گوییم که یک رو بنگر چامهء من.
سوگند تو را به دینت و ایمانت.
شهرام. ص
برخی بنگر تو که به روز می باشند.
برخی به فرا روز به روز می باشند. برخی که به ارزشند بی چون وچرا.
پیروز از این شبانه روز می باشند.
شهرام . ص
مردم بنگر فراشناخت می باشند .
دانستهء خود به برد و باخت می باشند.
این است شناسهء ز مردم اینک.
آنک بنگر به تاز و و تاخت می باشند.
شهرام. ص
تا خواستهءتو خواسته می باشد.
ناخواسته ات نا خواسته می باشد. اینک به روند زندگی هست درست.
بی خواسته هم بی خواسته می باشد.
شهرام. ص.
دهرانی و عقلانی و وحیانی بین.
خود را تو دراین روند زندانی بین.
گر خانه و خانواده گردیم اینک.
پایانه و آغازهء یزدانی بین.
شهرام. ص.
امروز مرا دسترس دیروز است.
واندیشهء اینسان جهان افروز است.
اندیشهء دیروز و پریروز بوند.
دانسته که مردمی چنین پیروزاست.
شهرام. ص
ماییم و فرای پیشوایان هستیم.
بنگر به فرا پیامبران دل بستیم.
هر چیز بجای خود در ست می باشد.
ماییم و فرای این وآن تا رستیم.
شهرام. ص
باید که زهر چه شد پدافنده کنیم.
نی آنکه ندانسته سر افکنده کنیم.
گوییم که نیکان چنین می بودند.
تا خویش بدین روندها زنده کنیم.
شهرام. ص
نیکو بنگر پیکره است سایهء تو.
بنگر تو نکو گوهره است مایهء تو.
تا پیکره و گوهره ات می بایست.
بنگر به کجا یست و کجا پایهء تو.
شهرام. ص
باید که بپیمود روزکی جامی چند.
هرگز نخوری غصهء از خامی چند.
پیمود که راز جاودان می باشد.
آن هم زبرای یک دل آرامی چند.
شهرام. ص
خواهی تو اگر دارندهء کام شوی.
باید که بکوشی و فرا نام شوی.
آنجا که فر ازل فرا ابد می باشی.
با خویش و خدا و خلق با وام شوی.
شهرام. ص
در نزد خود و خلق و در نزد خدا .
پاداش بود برای هر کار شما.
گر بد بود آن پادش بد می باشد.
ور نیک بود هند گرامی آنها.
شهرام. ص.
بنگر به کسی که از حق او زنده بود.
هم خلق خدا ازوست پاینده بود.
این کس بنگر بندهء یزدان باشد.
می دان که خدا را این چنین بنده بود.
شهرام.
بگذشت زمانی که چنان بود وچنین.
بنگر به زمانی که نه آن است و نه این.
اینک به فرا زمانه باید نگریست.
این است ترانه ای فرا سوی زمین.
شهرام.
تاریخ کند افشا همه از دم ودیر.
خورشید نماید همه را از بم وزیر.
بنگر به روند هستی نمایان گردد.
وین باخت ندارد به کسی از خط وشیر.
شهرام.
از بس به تباهی زده اند پسخ شدند.
وز نسخهء مردمی خود نسخ شدند.
از خلق و خود و خدا بریدند همین.
وز پست وپلشت نگر چنین رسخ شدند.
شهرام. صمد
من چار وهزار ترانه ای ساخته ام.
وین هم به روند آزمون آخته ام.
بنگر که به آزمون من چون هستند.
هر یک بروند خویش پرداخته ام.
شهرام.
با سرعت برق و باد زمان می گذرد.
بنگر که چسان است و چسان می گذرد.
بنشسته و در خواب و یا اندر کار.
آهسته و پیوسته روان می گذرد.
صمد. شهرام.
هر روز بنگر که هیچ تکراری نیست.
هر روز به روز دیگری آری نیست.
بنگر به روند جاودان می باشیم.
هوشیار که باشد و که هوشیاری نیست.
ص. شهرام.
ای عقل چرا به ریش من می خندی.
وی ریش اگر من نبوم تا چندی.
وی من اگر تو نبوی من نبوم.
گهگاه چو آینه چه خوش، لبخندی.
شهرام. ص.
بنشینم و یک چای دگر نوش کنم.
بگذشته و آینده فراموش کنم.
باید که به آیین خرد ره پیمود.
آیین فرا خرد بخود هوش کنم.
شهرام. ص
شاعر به تکاپو وتلاش می باشد.
در بیم وامید و به بلاش می باشد.
دیوانش که رنگ و بوی زیگار شماست.
دانسته چه باش و چه نباش می باشد.
شهرام. ص
پاداش بشر گاه ز وجدان دارد.
یا آنکه ز قانون آنچه هست آن دارد.
آغاز و به انجام بشر دیری وزود.
دانسته که هم پاداش یزدان دارد.
شهرام. ص.
گویند که ایستار شما چیست بگوی.
یا اینکه به ایستار شما کیست بگوی.
اینک که به ایستاهای دیگر هستیم.
دیگر که به ایستار شما نیست بگوی.
شهرام. ص.
گیرم که فلک بر سرت آسایه فکند.
هم نیز بشر در برت آرایه فکند.
هم نیز خدا در نگرت پا یه فکند.
خود را بنگر ز چیست آلایه فکند.
شهرام . ص
تا گوهرهء نمود هستی جان است.
تا جان در این گوهره ها پنهان است.
آن کیست که از خود کند این گوهره را
آنند که دل ربودن از اینان است.
شهرام.
ای وقت بیا و خویش را میگستر.
وی بخت بیا وزندگی گیر از سر.
تاریخ بیا و داستانی می گوی.
وی گستره ها خویش نمایید دیگر.
شهرام.
آنانکه به آیین خدا می باشند. از آنچه مگر خدا جدا می باشند .
بسته نبوند و هم رها می باشند.
دل سوز به بنده و شما می باشند.
شهرام.
آنانکه به آیین هنر می نگرند.
تا شهر وند ایرانشهر هست روند. . پیرامن زندگی روندی دارند.
هر فصل به آیین دگر می گروند.
شهرام.
ای عشق بیا و حال ما نیز بپرس.
وی عشق فراموش مکن تیز بپرس.
ای عشق شتاب کن زمان می گذرد.
وای عشق به هر کجا و هر چیز بپرس.
شهرام. ص.
ای دوست بیا و راه یزدان را رو.
وز راه و روند اهرمن بیرون شو.
یزدان به جاودان تو را می خواهد.
آهسته و پیوسته و بنشسته و دو.
شهرام. ص.
آن شاعره ای که نام او پروین است.
خورشید نمون اشعار او زرین است.
اندر همه تاریخ به مانندش نیست.
چونانکه سرایشش چنین شیرین است.
شهرام . ص
گر خاطر اهل فضل رنجیدستی.
احوال جهان جمله پسندیدستی.
ور داد به کارها نباشد در چرخ.
چون کار جهان به داد سنجیدستی.
شهرام. ص
آن کو که به شعر وشاعری روی کند.
زیگار به کار شاعری خوی کند.
نی آنکه هنر چو کار خود کم گیرد.
و آنگاه بخواهد شعر رهپوی کند.
شهرام. ص
تا چای بنوشم می و معشوق مراست.
آب و غزل و بهشت مسبوق مراست.
با این همه چیزی چو کتاب نیست مرا.
آنجا که کتاب است که پا توق مراست.
شهرام. ص
در گیتی خاک بجز شگفتی کم بین.
وز چشم خرد نگر ورا هر دم بین.
بگذشته و آینده و اکنون بنگر .
دانسته از آن زلف خم اندر خم بین.
شهرام. ص.
خاکی که تنش خوانی و تن پوش روان.
جانی که روان است و فراسوی جهان.
گاهی که روان به جاودان روی آرد.
پیراهن دیگر خواهد و افکند آن.
شهرام.
آن است بشر که راستین می باشد.
برتر ز نمای آن و این می باشد.
وز آنچه روند زندگانی گویند.
پاسخ گر هستی آفرین می باشد.
شهرام. ص
با طعن کسی زیاد و یاکم نشود.
با لعن کسی به زیر ویا بم نشود.
با طنز کسی ز جایگاهش نفتد.
بی جام کسی فراتر از جم نشود.
شهرام.
ای کاش که خیام آید و پیشم باد.
فردوسی پر حماسه هم کیشم باد.
آید چو همر به نزد من می گویم.
بابا تو کجایی این دگر خویشم باد.
شهرام. ص
یاران شنوید راستی از من سخنی.
باور چو نمایید گر از همچو منی.
همواره به دانشوری و دانش راست.
اندازه به دانش است با مرد و زنی.
ص . شهرام.
میخانه کجاست که منش بوی کنم.
با جان و به دل خاک ورا پوی کنم.
بر در گه میخانه چو جان بسپارم.
خواهم که ز جان و تنم اسبوی کنم.
شهرام. ص
از این همه ابزار به روز در افزون.
هر چند زنند تو را شبیخون بی چون.
گر خاک سیه بوی ویا خود زر سرخ .
از این دو دوباره آورندت بیرون.
شهرام.
ای مهر به مردمی نمادم می باش.
وای عشق به بودنم تو بادم می باش.
وای عقل تو نیز اوستادم می باش.
ای چامهء من اوج چکادم می باش.
ص . شهرام
از خون جگر کجا گریز است مرا.
وز دیده چو اشک پیاله ریز است مرا.
تا آنکه به آرمان خود رسم ای یاران.
کس نیست بپرسد این چه چیز است مرا.
ص . شهرام.
*چون روزه برفت ومژدهء جشن آمد
جشن می و بادهء به هر جشن آمد
آمد گه آنکه باده ها اندر بط
گویند که بارزن بزن جشن آمد.
شهرام*
*این چامهء من آینهء روی شماست
هر آنچه نمایی تو زرویش پیداست
بنگر به خرد که چشم دارد دل را
وین دل که بیابد هر چه را خود آراست
شهرام*
*برخی به سوی باغ اپیکور هستند
برخی به کوی آکادمی، پیوستند
برخی که به دانشکده ها روی آرند
برخی به رواق و مدرسه دل بستند
شهرام*
رباعی: همتای پارسی این واژه ی عربی، این است:
توریملت turimlat ( توریم؛ پهلوی: چهار با واژه ی دری لت پاره )
" بیتانه " :رباعی.
*این چار هزار رباعی وبیش
شد گفته به چل سال کم و بیش
گر کار دگر نبود در کار
افزونه شدی ویا کم وبیش
شهرام*
"چارانه. ترانه. رباعی. چهار دویه. چاردویه.
دوچهاره. دوچاره. "

رباعی هم از ما میباشد زیرا نوآورش ما می باشیم.
گویند که رودکی چو می بود به رو میدید که کودکان کنند بازی جو
چارانه بیافت ز گفت کودک کو گفت
غلطان غلطان همی رود تا بن گو . شهرام
فرهنگ عامه:چهاربیتی - فرهنگ دهخدا ذیل رباعی:چهار مصراع دو بیت پارسی را هشت مصراع حساب کرده و آنرا رباعی ( چهاربیتی ) خوانده اند. . . . پیشتر:آنانکه بین لحن موسیقار و نهیق حمار - انکرالاصوات - ( حتی ) فرقی نمی توانند نهادن برای دوبیتی جان می دهند الحق که هیچیک از الحان ابداع شده پس از خلیل بن احمد چون رباعی به دل نزدیکتر و به طبع آموزنده تر نیست
...
[مشاهده متن کامل]


چهارتایی. شعر

مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٩٥٩)