پیشنهادهای علیرضا ایرانی نیا (٧,٥٩٤)
سنگ شنی محتوی کوارتز.
دارای درّ کوهی.
درکاغذ های یک ربعی چاپ شده، ربع کاغذی.
قطعه موسیقی مخصوص چهارتن خواننده یا نوازنده، گروه چهارتنی که قطعه ای رابسرایند. ( quartette ) .
چماق، گرز، واحد یموت.
نان بوزن چهار پوند ( رطل ) ، یک چهارم پوند، یک چهارم پینت، یک گیل ( gill ) .
الوار را به چهار قسمت بریدن، چوپ را به چهار قسمت اره کردن.
کسیکه در مسابقه یک چهارم نهائی شرکت میکند.
قسط سه ماهه، مزد سه ماهه، خانه، جا.
دادگاه استینافی. ( انگلیس )
پانزده دقیقه، ربع ساعت.
چهار روز یکبار، بطور چهار گانه.
کارگر معدن سنگ.
تدریجی کننده، پله ای کننده.
اختلال تدریج.
لالایی و اشاره به طبیعت در گذشته، زندگانی مردم، پیوند بسیار با طبیعت داشت. زنان و مردانِ روستایی در دشتها، کوهپایه ها، جنگلها و سواحل دریا به دنیا می ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گیز - Gez طرز، اندازه، قلق، سلیقه. مثال در گویش: این کس گیزکار را میدانند، پیش از همه گیز هر کار را دانستن لازم ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گیج Gij - خسته، وامانده، پریشان مثال در گویش: از شوخی و بازی بچه ها گیج شدم، از حساب و کتاب بازار مینه ام گیج ش ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گوسالَه چَپَّه آمد - omad cappa Gusola چَپّه از واژِ چپ است و ایجا به معنی عکس، برعکس آمده است، یعنی گوساله ه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گَرَنگ Garang - گیج، ناچار، کم عقل، گردگشتن سر. مثال در گویش: از بسیاری کار سرم گرنگ، چه کردنم را نمیدانم، مان، ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گیریفتن - Giriftan سرشدن، شروع شدن. مثال در گویش: انه دیدید، باران گیریفت. یعنی باران سر شد ( سر گرفت ) . یا مث ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گیریفتن - Giriftan در ترکیب عبارت به معنی تصور کردن، ساختن، وانمود کردن می آید. مثال در گویش: وی آدم خودش راخ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گجیر - Gajir شخص یک روِ عنادکار. مثال در گویش: این بچه خیلی گجیر بوده است، به گپ ( حرف ) گوش نمیکند. گجیر شاید ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گردنِ خاراخاران - xoroxoron بی میل و رغبت، گردن گیر، بدون تمایل. مثال در گویش: گردن خارخاران بازار رفته همین ...
طیطو نوعی از مرغابی است. رودکی: پادشا سیمرغ دریا را ببرد خانه و بچه بدان طیطو سپرد.
زامهران دروازه ای بوده است در شهر ری قدیم، و یکی از محله های آن شهر به همین نام شهرت داشته است، در علم طب، زامهران داروئی است بدست آمده از تریاک، یعن ...
چندی چیزی را تعیین کردن.
تجزیه کیفی، تجزیه جهت تشخیص اجزا متشکله ماده یا مخلوطی، تجزیه چونی.
معتقدات فرقه کویکر پروتستان.
تفنگ چوبی بچگانه.
لرزان.
باده گسار، نوشنده.
( bog ، =marsh ) باتلاق، لرزیدن، لرزاندن.
( =questor ) ( روم ) افسر رئیس دادگاه، خزانه دار.
( query ) جستار، سوال.
با نشانی چهار گانه.
( quadrumvirate ) انجمنی مرکب از چهار تن، چهار نفری.
( quadrumvir ) انجمنی مرکب از چهار تن، چهار نفری.
( quadrumanous ، =quadrumanal ) چهار دست و پا.
( quadrumane ، = quadrumanal ) چهار دست و پا.
چهار دستان، میمونهای چهار دست و پا.
( quadrumanous ، = quadrumane ) چهار دست و پا.
( quadri ، =quadr ) پیشوند بمعنی چهارتائی و چهارگانه .
علوم چهارگانه ( حساب و هندسه و موسیقی و هیئت ) ، سال چهارم دوره لیسانس.
چهار جزئی، چهار تائی، چهارسوئی، چهارجانبه.
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گپ نپختن - napuztan Gap موافقت و مصالحه حاصل نشدن. مثال در گویش: دینه در این خصوص خیلی گپ زدیم، لیکن گپمان نپ ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گپ گریختن، یعنی گریختن از گپ ( گفتگو ) . رنجیدن، آزرده شدن، ناگپ شدن ( بی حرف ) مثال در گویش: بالای میراث پدر ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گپ زدن - Gapzadan سخن کردن، حرف زدن، گفتن. مثال در گویش: به وی گپ زن، این کار را نکند، گپش مول ( بسیار ) بوده ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گپ زدن - Gapzadan سخن کردن، حرف زدن، گفتن. مثال در گویش: به وی گپ زن، این کار را نکند، گپش مول ( بسیار ) بوده ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : گپ زدن - Gapzadan سخن کردن، حرف زدن، گفتن. مثال در گویش: به وی گپ زن، این کار را نکند، گپش مول ( بسیار ) بوده ...