پیشنهادهای علیرضا ایرانی نیا (٦,٥٣٧)
( sulfurous ) گوگردی، شبیه گوگرد، مشتعل.
( sulfide ) نمک یا استرسولفید هیدروژن.
( sulfate ) زاج، توتیا، سولفات، با اسید سولفوریک آمیختن.
سعد و اسما. س َدُ اَ ( اِخ ) اول نام عاشق و دوم نام معشوقه ای است که در عرب بوده اند: باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا آراست بوستان را نیسان [باد بهاری ...
خورنق. خ َ وَ ن َ ( اِخ ) معرب خورنه. محلی در یک میلی شرقی نجف در عراق عرب که بسبب قصری که نعمان بن امروءالقیس ( از ملوک لخم ) برای یزدگرد اول ساسانی ...
سِتبرق و اسِتبرق، پارچه دیبای سرخ. حریر سبز و ستبرق، یعنی حریر سبز و دیبای سرخ، که هر دو ابریشم مرغوب و گرانبها هستند: باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا ...
مرجان، وسد و بستا هم گفته شده ( اسم ) مرجان حجر شجری: باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا آراست بوستان را نیسان [باد بهاری] به فرش دیبا آمد نسیمِ سنبل با ...
نیسان مخفف انیسان به معنی باد بهاری. همچنین نام ماه هفتم از ماههای رومی و ماه دوم سریانی است: باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا آراست بوستان را نیسان [ب ...
پس آب، فاضل آب، زباله، گنداب، مواد اضافی فلزات مذاب.
باگوگرد ترکیب کردن، بخوردادن.
( sulphurous ) گوگردی، شبیه گوگرد، مشتعل.
( sulfurate ) باگوگرد ترکیب کردن، با گوگرد آمیختن.
جوهر گوگرد بفرمول SO ۴ H ۲.
( sulfuret ) باگوگرد ترکیب کردن، با گوگرد آمیختن.
دارای گوگرد، دارای سنگ گوگرد.
ایندریدسولفورو، گاز سنگینی بفرمول SO ۲.
( sulphate ) زاج، توتیا، سولفات، با اسید سولفوریک آمیختن.
( sulphide ) نمک یا استرسولفید هیدروژن.
پارچه لباسی ( زنانه ومردانه ) .
چربی پشم، عرق خشک شده روی پشم گوسفند.
خرده گروه، دسته فرعی.
لالایی های کرمان لالا لالا گُل سوسن سرت بردار، لبت بوسم سرت بردار که اللّه زبانت قل هُو اللّه * لالا لالا گُلی دارم عزیز و بلبلی دارم لالا لا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : داش و داشت - سختی، استحکام، دوام. مثال: این متاع داشت ندارد، دو سه بار که پوشیدید، میدرد، این کفش من خوب داش دا ...
تمشک شیرین، درخت ازگیل.
سفرجل هندی، سیب دارچینی.
صوفیانه.
صوفی، اهل طریقت.
تابع، تابع منطقه یاقسمت دیگری، دستیار.
نشانگذاری پسوندی.
تحمل پذیر.
واقع در زیر استخوان شانه، زیر کتفی.
کف آلود، کف دار، پر کف.
کتابخانه زیرروال ها.
عمیق ترین قسمت زیر پوست.
( sudoriferous ) عرق آور، تولید کننده عرق، عرق زا، معرق.
( sudorific ) عرق آور، تولید کننده عرق، عرق زا، معرق.
خوی آور، گرمابه، داروی عرق آور.
توده شناور علف و نی که در رود نیل مانع کشتیرانی میشود.
سودانی.
( روم قدیم ) حمام گرم که موجب عرق زیاد گردد، گرمخانه حمام، حمام بخار.
شپش یا حشره مکنده ( Anoplura ) .
وابسته به تکان حرکت کننده با صعوبت، دارای حرکت دشوار.
کاسنی، کاسنی تلخ، کاسنی وحشی.
غذای مرکب از لوبیا ومغز ذرت پخته.
کمک، یار.
عوض، بدل، جانشین، دوا، دوائی که بجای دوای دیگر تجویز شود.
( succedent ) پیرو، متعاقب، جانشین، متاخر، متوالی.
اعانه نقدی دولت به بنگاه عام المنفعه، کمک مالی، اعانه، تخصیصاعانه، کمک هزینه.
زیردرخت.
تفریق کننده.