پیشنهادهای علیرضا ایرانی نیا (٧,٥٩٤)
( rubricate ) بخط قرمز نوشتن یا چاپ کردن، قرمز نشان دادن، دارای عنوان قرمز کردن، تذهیب.
برنگ قرمز آجری.
قرمز یاقوتی.
قرمز سازی، قرمزی پوست، حمرا.
با لاستیک پوشاندن.
درخت کائوچو ( Ficus elastica ) .
دخشه پاک کن.
الاکلنگ آر اس.
زبان آر پی جی.
طرفداری از رژیم سلطنتی.
درخت گل طاووس ( Delonix regia ) .
( rowan ) ( گیاه ) سمان کوهی.
چرخک، چرخک مهمیز، مهمیز، حلقه دهانه اسب، هر چیزی شبیه مهمیز و سیخک، مهمیز زدن.
چموش، بدخلق.
میوه سماق کوهی.
دودوئی سطری.
کارت دودوئی سطری.
نماینده ی مسیرگزینی.
( اسکاتلند ) خیلی، وفور.
کارگر اسکله یا بندر گاه، عمله ولگرد.
برانگیزنده، دروغ شاخدار، دروغ خیلی بزرگ، مایه حیرت.
نوعی مرض طیور، گرفتگی صدا.
کسی که گشت میزند، افسر پلیس گشتی.
انواع کرم های گرد، انگل روده.
( roundel ) هلال، صفحه کوچک و کروی شکل، دایره.
کمی گرد و دوار، صفحه گرد.
خطای گرد کردن.
( roundle ) هلال، صفحه کوچک و کروی شکل، دایره.
زاویه درجه.
اهل کشور رومامی، زبان رومانی.
سوار کار ماهر اسبهای چموش و وحشی.
چهچهه، رقص دایره وار، کروی شکل.
خطای گرد کردن.
تهیه گراور غلتکی، گراور سازی نوردی.
چرخی، بشکل چرخ.
چرخنده، گردنده.
چرخشی، دوار، گردشی.
تاخیر چرخشی.
سرعت چرخش.
حافظه چرخشی.
قابل گردش، آیش دار. چرخش پذیر.
عضو باشگاه روتاری.
سنجاقک منقار کوچک، منقار مکنده شپش.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : قَریب - Qarib نزدیک آمدن وقوع واقعه ای یا حادثه ای. مثال در گویش: قریب افتیده بود، من نگاه داشتم، خبر ناخوش آور ...
برنگ قرمز، بارضایت، باشادی.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : قَتّال - Qattol سخت، کشنده، طاقت فرسا. مثال در گویش: سرش قتال درد میکند، شکمش را درد قتال گرفت، دردش قتال. این ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : قائل Qail قائل بودن، قائل شدن، قائل کردن - معترف، مفتون و واجد بودن، شدن و کردن. این تعبیر خیلی معمول است و مرد ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : فُورجَه - Furja فرصت. در اصل همان فَرجِه و مهلت است. مثال در گویش: فُورجَه شود به خانه ما بیایید، بی فُورجَه بو ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : فَلَّه - Falla شیر گاو نوزایده که بعد از جوشانیدن بسته شده طعم شیرین و گوارا میگیرد. چیز نرم و ملایم را به فَلّ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : فَچ - حالتی که در دهان از مزه ناخوش طعامی پیدا میشود. مثال در گویش: یک شوله بی مزه پخته است که دهانم فچ شد. به ...