پیشنهادهای علیرضا ایرانی نیا (٧,٥٩٤)
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : فارَم - Foram گوارا، دلنشین. مثال در گویش: آب و هوای ورزاب تابستان خیلی فارم میشود، آواز این حافظ جداً نافارم ب ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : فاریدن Foridan - موافق و سازگار آمدن. مثال در گویش: هوای کوهستان به من خیلی فارید، این دارو به آن کس نفارید، شی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : غیلیدَن - غلت خوردن، غلتیدن. مثال در گویش: مثل خر به خاک غیل میزند، غیل زده، از بالا به پایین آمد، از زینه ( نر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : غیلیدَن - غلت خوردن، غلتیدن. مثال در گویش: مثل خر به خاک غیل میزند، غیل زده، از بالا به پایین آمد، از زینه ( نر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : غیلیدَن - غلت خوردن، غلتیدن. مثال در گویش: مثل خر به خاک غیل میزند، غیل زده، از بالا به پایین آمد، از زینه ( نر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : غیجیدَن - با همان معنای پارسی معیار. لغزیدن، خزیدن، بُل رفتن کودک. مثال در گویش: راه یخبندی بود غیجیده غلتیدم، ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : غیژیدن - با همان معنای پارسی معیار. لغزیدن، خزیدن، بُل رفتن کودک. مثال در گویش: راه یخبندی بود غیژیده غلتیدم، ی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : غَیبَت کردن - با همان معنای عربی، و محاورات پارسی معیار. از شخصی در نبودن او شکایت کردن، او را بد گفتن یا در حق ...
اصطلاح غلبیر را از آب برداریم، معلوم میشود، واژه غلبیر. واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : غَلّبِیر - allber غربال، الکی که سوراخهای درشت دارد برا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : غَلَطی - چیز عجیب و غیر عادی. مثال در گویش: بچیم ( بچه ام ) از مسکو یک توده چیزهای غلطی آورده است، شما آدم غلطی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : غَلّبِیر - allber غربال، الکی که سوراخهای درشت دارد برای جدا کرده غلّه و دانهای درشت مثل نخود، لوبیا. اصطلاحی ه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : غُزاوْلَه - پینه، آبله سخت. مثال در گویش: از بسیار گشتن ( راه رفتن ) پایهایم غزاوله کرده است. این واژه در اصل غ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : عیزّت کردن: احترام داشتن حرمت کردن. مثال در گویش: عیزت کنی، عیزت می بینی، فرزند باید پدر مادر را عیزت کند. تعبی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : غیرّامی - فریب گری، رفتار نادرست، ناراستی. مثال در گویش: درست تر حساب کن، غرامی نکن. واژه غیرّام، Girrom نیز به ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شیرَه کَیف _ شخصی که کمی نشئه شراب دارد و در صحبت و معاشرت آداب را رعایت میکند. مثال در گویش: دینه شیره کَیف آم ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شینَم _ زیبا، متناسب، موافق. مثال در گویش: دخترتان لباسهای شینم پوشیده میگردد. یا: چیزهای شینم شینم را یافته می ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شیر مست. بره چاق و فربه و تازه ای که از شیر مادر سیر و بهره مند است؛ مجازا در حق کودکان شوخ و نازپرورده مستعمل ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شیرَه مست _ شخصی که کمی نشئه شراب دارد و در صحبت و معاشرت آداب را رعایت میکند. مثال در گویش: دینه شیره مست آمده ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شوی کردن _ به شوهر برآمدن، شوهر کردن. اما در تاجیکی منظور آن است که با خواهش خود یا ترغیب کسی بار دوم شوهر میکن ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : عَیب کردن - ملامت کردن، در پارسی معیار عیب گرفتن. مثال در گویش: هرگز این کار را نکنید که آدمها عیب میکنند، احوا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : عَیب کردن - ملامت کردن، در پارسی معیار عیب گرفتن. مثال در گویش: هرگز این کار را نکنید که آدمها عیب میکنند، احوا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : طالِه - همان طالع، قسمت، سرنوشت. اصل این واژه طالع است. تعبیرهای بَطالِه ( باطالع ) batoleh ، خوش طاله xustoleh ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : طالِه - همان طالع، قسمت، سرنوشت. اصل این واژه طالع است. تعبیرهای بَطالِه ( باطالع ) batoleh ، خوش طاله xustoleh ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : طالِه - همان طالع، قسمت، سرنوشت. اصل این واژه طالع است. تعبیرهای بَطالِه ( باطالع ) batoleh ، خوش طاله xustoleh ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : طالِه - همان طالع، قسمت، سرنوشت. اصل این واژه طالع است. تعبیرهای بَطالِه ( باطالع ) batoleh ، خوش طاله xustoleh ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : طالِه - همان طالع، قسمت، سرنوشت. اصل این واژه طالع است. تعبیرهای بَطالِه ( باطالع ) batoleh ، خوش طاله xustoleh ...
لالایی و باورهای قومی و مذهبی فرهنگ عامه و از جمله لالایی ها، آینه شفّافی است که باورهای قومی و مذهبی، سنّتها و خرافات در آن بازتابی گسترده دارد. در ...
چوب بلسان بنفش، نوعی اقاقیای بلند.
رنگ نقاشی قرمز، رنگ گلی، گلدار.
باغچه گل سرخ، گلستان.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شَوْگُوم _ shavgoom نشانه، نیت، نفس. معادل شگون و فال در فارسی معیار. مثال در گویش: شوگم وی آدم بد است، شوگم بد ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شَست _ شدت، حرکت تند، عزم قطعی. مثال در گویش: وی به یک جهان امید آمده بود تو با این گپ ( حرف ) شستِ وی را گردان ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شُودن _ به آخر رسانیدن کار یا از مشغولی فارغ شدن. این واژه نه به معنای مطلق، بلکه در جریان کار استمراری استعمال ...
اصطلاح فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شُود کردن. تمام کردن، به آخر رسانیدن. مثال در گویش: خدمت عسکری ( سربازی ) را شد کرده آمد، خواندن را در دو شنب ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شَتْرَمه _ شخص تیز و فرز، چست و چالاک، بیقرار، شوخ. مثال در گویش: بچه وی جداً شترمه دیه، وی شترمه را مانید، یک ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شَخ شدن _ بی حس، مبهوت، بی حرکت ماندن. مثال در گویش: از ترس چه گفتنم را ندانسته شخ شده مانده ام ( خشکم زد ) ، ا ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شَتّاح _ آدم پر روی، بی حیا، دریده، هتاک، سنگدل. مثال در گویش: به وی شتاح هیچ کس بس آمده نمیتواند. این واژه از ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : شِپِّس _ شپس زدن به معنی زود، تیز با سرعت رفتن و دویدن است. مثال در گویش: شپس زده رفته از دخترچه ات خبر گرفته ب ...
خرزهره، وردالحمار، سم الحمار. ( گیاه )
ماهی بزرگ و خوراکی دریائی.
بامیه شامی. ( گیاه )
کف مریم. ( گیاه )
پزشکی ) حساسیت نسبت به گرده ی رز یا گل محمدی ( rose cold هم می گویند ) ، تب بهاره.
سرخ، سرخ رنگ، گلی، گلرنگ، خوش بینانه، درخشان، شاد و خرم، گلگون
سوسک علفخوار، سوسک تغذیه کننده از گل سرخ.
از خانواده گل سرخ، شبیه گل سرخ.
پرورش دهنده گل سرخ، اهل تسبیح.
سیم نقاله، طناب راه.
آکروبات طناب باز، بندباز.
طناب بافی، طناب بازی.