پیشنهادهای علیرضا ایرانی نیا (٦,٥٣٧)
سردیزه، جنس فرعی، تیره فرعی.
وابسته به زیر توده یخ، وابسته بدوره فرعی یخبندان.
اشتراک، آبونمان، پول اعانه.
خانواده فرعی، تیره فرعی.
زیر زمینی، نهانی، تحت الارضی.
واژگونگر، سرنگون کننده، تضعیف کننده، توطئه گر.
( =suberous ) دارای بافت چوب پنبه ای، چوب پنبه ای.
( suberous ) دارای بافت چوب پنبه ای.
تبدیل به بافت چوب پنبه ای شدن.
( گیاه شناسی ) بافت چوب پنبه ای.
مستاجر دست دوم.
کشیدن، بیرون بردن، ربودن، تفریق کردن، کسر کردن.
تقسیم کننده باجزاء فرعی، بخشیزه گر.
قسمت کردن مجدد، بخش کردن مجدد.
قابل تقسیم بچند بخش، بخشیزه پذیر.
از یک جهت متناقض، مغایر درمرحله فرعی، درجهت متقابل، دوقیاس مغایر.
به شکل قلب غیر متقارن.
رابطه بین دو قیاس متقابل، تشابه قیاسی، ارتباط قیاسی.
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : دارم - یعنی آدم دارا، ثروتمند، صاحب بضاعت. مثال: پدرتان آدم دارم، این خرجها برای آن کس هیچ چیز نه. یا: کمتر دار ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خویش. به معنی خویشاوند که این واژه هنوز در سمرقند معمول است. میگویند خویش و خویشاوندی اما خویش بیشتر معمول است. ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خوش نه آمدن. یعنی بی حوصله گی، تنبلی. مثال: شعر را خوانده از یاد کن گفتم نکرد، خوشش نه آمد، خوشم نه آمد که به ب ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خوشا خمَس. شخص بی حوصله و تنبل را خوشا خمَس میگویند. این واژه مرکب است از کلمه خوش تاجیکی، و ( یا قمَسِ ) Yaq ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خَواس - وضع روحی، هوش و خیال. مثال: امروز خواستان پریشان می نماید، با این خواس پریشان کجا میروید، خواستان را پر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خود را کشیدن. خودداری کردن از صحبت با کسی. مثال: چند بار دعوت کردم، لیکن آن کس خودشان را از ما میکشند، خودتان ر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خواب بردن و خواب کردن. خوابیدن، به خواب شدن. مثال: نفهمیده مانده ام، خوابم بردست، و یه ( وی را ) حالی هم خوابش ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خَلَه - درد سختی که ناگاه در یک عضو بدن پیدا میشود. مثال: یکباره دلم خله زد و به جایم ششته ماندم، میانم خله میز ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خنده خَرِیش. مورد تمسخره و استهزا شدن. مثال: این کار را نکنید که خنده خریش مردم میشوید. در برهان واژه خرش چنین ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خِلوَت - جای تنها و جای ترسناک. مثال: خانه را خلوت کرده پلاو ( پلو ) را تنها خورده شیشتید ( نشسته اید ) ؟ یا: د ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خِلِ بِقین - معادل موی دماغ شدن در گویش خودمان. مُخِل راحتی کسی شدن. خِل مخفف خله است، بقین پهلو، میان. به طرز ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خَرخَشَه. نزاع و مناقشه بی موقع و بیهوده. مثال: این جنجال و خرخشه را بینید. در فرهنگ برهان به معنی مجادله نمودن ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خَر و خَنگیل. خر و اسب و به معنی مجازی مرکب سفر از قبیل واسطه های سواری. مثال: آدم بسیاری خر و خنگیل کرده آمدند ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خراجات - یعنی مخارج. آنچه خرج و مصرف میشود، خرج و مبلغ. مثال: در پیش توی دارم خراجاتم کلان، شما آدم پولدار هستی ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خَدوک - خلل، ناآرامی. مثال: در بقینم ( پَهلویم ) شب دراز یک چیز خدوک داده بر آمد، وقت خوردن گلویم کمتر خدوک مید ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خدا خَیرَتانَه تِیَد، و خدا خیر کند، یعنی خدا خیرتان بدهد. تعبیر خیلی معمول سمرقندیان است. مثال: خدا خیر کند تو ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خدا رحمت کرد. در موقع حیرت و تعجب از حد زیاد گفته میشود: خدا رحمت کرد، همین قدر خوردی و باز سیر نشدی!، خدا رحمت ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خبر کشیدن. مانند گویش خودمان سخن چینی کردن، غمازی نمودن. مثال: این بچه همه گپ ( حرف ) را به پدرش خبر میکشد، گپت ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خدا بی خبر. معادل از خدا بیخبر ولی برای شخص بی انصاف، دل سخت. مثال: فلانی خدا بی خبر بودست، یکبار آمده از مادر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خبر دادن و خبر کردن. همان آگاه نمودن. مثال: من از توی ( سور ) بردارم به شما خبر داده بودم، برادرتان از آمدن شما ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : خاصیت. به معنی فال نیک و فال بد، قدم مبارک یا شوم. مثال: به خُرد و کلان نیکی کنید، خاصیتش نغز. یا: صدقه کنید، خ ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : حیساب گُم - gum Hisob ، معادل سردرگم خودمان. حالت پریشانی، درماندگی. مثال: این واقعه ها را دیده حساب گم شد، چه ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : حضور کردن - Huzur لذت بردن، راحت کردن. مثال: باغ خالیم ( خاله ام ) جای خوش هوا بودس، بچه ها خوب حضور کردند. در ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : حریفانه - Harifona در مورد تهیه نمودن غذا و طعام دسته جمعی گفته میشود. بصورت دانگی و پیکی. در سمرقند و بعضی شهر ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : حرینه - Harina آدم خودسر و سرکش و خودبین. مثال: ای آن کس را مانید، یک آدم حرینه!. این کلمه از ریشه حر عربی است ...
واژه فارسی تاجیکی، سمرقندی ( ازبک ) : حد - Had اندازه ای معین. با ترکیب از حد. . . استعمال میشود. از حد زیاد، از حد بسیار. از حد بسیار آدم خبر کردید ...
نیمه آبزی، واقع در زیر آب، نسبتا آبزی.
واقع در قسمت سطحی خاک.
لالایی های تربت حیدریه لالا لالا بمانی تو خط قرآن بخوانی تو که فردا روز محشر تو الهی در نمانی تو * لالا لالا تو لالاکن سرو دستت را بالاکن توک ...
کلرور دو ظرفیتی حاوی مقدار کمی کلر، کلرور قلیائی.
زیر مرکزی، نزدیک مرکز.
زیر مجرا، زیرکانال.