تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٨

به صورت سیری ناپذیر

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٣

به طرق مختلف از خیلی جهات he’s rescued me in more than one way. او به طرق مختلف مرا نجات داده است.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٧

غافل از اینکه. . . اصلاً فکرشم نمی کردم که. . . روحمم خبر نداشت که. . . Little did I know that the weasel had made a similar treaty with my mothe ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٦

بدجور کتک زدن کتک کاری ناجور I defended my mother and beat the hell out of him. از مادرم دفاع کردم و تا جایی که می خورد زدمش.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢

محکم

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢

با رضایت کامل خاطر جمع

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٥

ناحیه شرمگاهی زن : برجستگی گوشتی روی استخوان شرمگاهی که از موی زائد پوشیده شده است.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٣

با اطمینان خاطر

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٣

پا را از حد فراتر گذاشتن ، زیاده روی کردن they took things too far and this time there’ll be repercussions. آنها پا را از حد فراتر گذاشتند و این با ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٧

تازگی ها ، به تازگی ، اخیراً ، این اواخر

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢٧

دوزاری کسی افتادن ، ( یکدفعه ) فهمیدن ، روشن شدن ، ( ناگهان ) به ذهن خطور کردن Then it hits me. بعدش یهو دوزاریم افتاد.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٠

[اصطلاحی نظامی] کسی که مردم را برای به خدمت نظام/ ارتش در آوردن نام نویسی می کند. ثبت نام کننده ( برای سربازی ) سرباز گیر

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٦

آثار ارضاء [جنسی] مثال: I run my fingers over my thighs and find some of his release.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٣

چهره ی سرخ شده [ از شدت خجالت، خشم، مستی و. . . ]

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢

فکر کسی یا چیزی از سر افتادن از فکر کسی یا چیزی بیرون آمدن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٨

جمع و جور کردن I just want to eat, sleep, and gather myself. من فقط می خواهم غذا بخورم، بخوابم و خودم را جمع و جور کنم.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٠

جمع و جور کردن گندکاری درست کردن خرابکاری کارها و اوضاع را روبراه کردن ترتیب کارها را دادن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٥

تکلیف کسی با خودش مشخص نبودن. مثال: You’re hot and cold and don’t even know what you want! معلوم نیست با خودت چند چندی و حتی نمی دونی چی می خوای!

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٨

بسته به مکالمه کاربردهای متفاوتی داره: زدی تو خال!/ همینه! / خودشه! وقتشه! بسه دیگه!/ دیگه کافیه!/ تمومه! خودت خواستی! و. . . .

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٢

[چیز] بلاتکلیف/ معلق/ بی ادعا/ بی صاحب/ مطالبه نشده

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٤

چشم و گوش باز دقت مضاعف احتیاط زیادی

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١

بدون خم به ابرو آوردن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٥

[نهایت امید و آرزو] با حسرت ، حسرت بار

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢

شلوغش نکن ، جوش نزن ، فکرش رو نکن ، نگرانش نباش ، به دل نگیر ، خودت رو خسته نکن ، سختش نکن ، سخت نگیر

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٥

جنگ/ درگیری / تنش/ اختلاف داخلی کشمکش/ منازعات/ تعارض/ تناقض درونی

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٤

قال قضیه را کندن قائله رو ختم کردن مسئله را تمام کردن قضیه را ردیف کردن پرونده موضوع را بستن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٣

با عقل جور در می آید

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٧

کارساز نبودن راه به جایی نبردن فایده ای نداشت/ بی فایده بودن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٥

هر از گاهی گهگاهی گاه به گاه بعضی مواقع در فواصل معین درخلالِ. . . مثال: I spend most of that night dozing at intervals. بیشتر آن شب را هر از گاهی ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٠

[صفت] : کسی که به هیچ وجه نمیشه چه از لحاظ گفتار و چه از نظر رفتار اطلاعاتی ازش بیرون کشید. سفت و سخت دهن قرص

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٨

رابطه بدی داشتن رابطه خوبی نداشتن سر سنگین برخورد کردن روی خوش نشان ندادن بد رفتاری کردن در شرایط بد/ نا مناسبی . . .

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢٠

نیت خیر داشتن منظور بدی نداشتن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٤

کاملاً غریبه/ بیگانه غریبه ای بیش نبودن مثال: After all the things that have happened between us, we’re still perfect strangers. پس از تمام اتفاقات ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢

جفت چشم مثال: a different set of blue eyes. یک جفت چشم آبی متفاوت.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٣

به خود ترس راه دادن. مثال: I don’t run scared. به خودم ترس راه نمیدم.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٥

[در بدن عضلانی] خوش تراش. مثلا: The chiseled lines of his strong muscles. خطوط خوش تراش ماهیچه های قوی اش.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٠

پسرانه. مثال: It’s the first time I’ve seen him grinning boyishly. این اولین بار است که دیده ام با حالتی پسرانه لبخندی به پهنای صورت می زند.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٩

There it is! [به نشانه تأیید:] همینه ایناهاش آهان

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٢

[ماشین] دسته/ اهرم دنده. مثال: Depress the clutch again and slot the stick into the second gear. دوباره کلاچ رو فشار بده و [دسته رو] بنداز دنده دو ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢

[ماشین] دنده عوض کردن مثال: You’re ready to upshift now. تو الان آماده ای که دنده عوض کنی.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٤

با حالتی تهدیدآمیز با حالتی هشدارگونه

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٩

معادل عینی فارسی ندارد، اما اصطلاحی است درباره کسی که در عین خوب بودنش، عیب و نقص های جزئی هم دارد؛ مصداق این ضرب المثل های فارسی: "گل بی عیب خداست!" ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٩

آینده درخشانی داشتن نوید بخش بودن امیدوار کننده بودن/ نشان دادن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٤٠

به گونه ای به نوعی به طریقی از جهتی [عامیانه] یه جورایی

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٠

( ساختمان ) سه طبقه

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٤

به طرز فریبنده ای به شکل فریبکارانه ای

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٠

ایست بازرسی مثال: the jeep passes the revision points with no problems. جیپ بدون هیچ مشکلی از ایست های بازرسی عبور می کند.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٤

( لباس زنانه ) پشت گردنی ، تاپ گردنی

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٠

( راه خود را در پیش گرفتن ) دور شدن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٣

( ماشین ) درب سمت شاگرد

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١

دو شیفته ( کاری ) دو نوبته ( کاری )

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٠

گیج کننده بهم ریخته ( اوضاع ) پیچیده

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد

معادل Colonel : [درجه ای نظامی در بسیاری از کشورها] سرهنگ

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٨

با توافق نظر به اتفاق نظر با اجماع مبتنی بر رضایت طرفین

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢

مثل . . . رفتار کردن اینطوری رفتار کردن [اصطلاحی که بستگی به جمله قبل خود دارد؛] مثلاً: We’re not a couple so we shouldn’t act like one. ما زن و ش ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٠

گره کور

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٥

[لباس] بدن نما

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٧

پنجه پا

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٣

عشق آنی ، عشق در یک نگاه . تعریف ( ترجمه شده از سایت های خارجی ) : عشق آنی وقتی رخ می دهد که دو شخصیت اغلب بدون شناخت از یکدیگر و خارج از ظواهر فی ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٧

دید محیطی دید جانبی دامنه دید وسیع

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٦٥

[ تأکید بر اتمام انجام کاری تا انتهای روز: ] تا آخرای امروز همین امروز تا آخر وقت همین روز

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١

نمایش مبارزه ای مسابقه مبارزه ای مسابقه مهارت رزمی مسابقه نمایش مهارت

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٣

دَم دست بودن در دسترس بودن دسترسی داشتن مثال: During combat, you have to resort to whatever you have at hand. در طول جنگ، مجبوری به هرچی که دَم دست ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢

به شرط اینکه . . .

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٥

بیشتر ، فراتر . مثال: don’t bend your knees past a ninety - degree angle. زانوهات رو بیشتر از زاویه ی نود درجه خم نکن.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٠

ایستادگی کردن تاب آوردن سرپا ماندن سرجای خود ماندن زیر بار نرفتن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٨

استراحت مطلق

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٦

وضعیت/ شرایط/ اوضاع بدی داشتن اوضاع خرابی داشتن وضع خوبی نداشتن در حالت بدی بودن ظاهر بدی داشتن مثال: . Your wound is still in bad shape زخمت هنوز ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٠

دلت رو خوش نکن به دلت آب و صابون نزن اینقدر از خودت تعریف نکن اینقدر از خودمتشکر نباش

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١

با بی احساسی ، بدون حس

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٠

ساق کوتاه ، پا کوتاه . مثلاً: short - legged undergarment لباس زیر ساق کوتاه ( شورت مردانه )

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢

[با حالتی] سؤالی/ استفهام آمیز/ پرسشگرانه

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٦

[عامیانه] بفهمی نفهمی .

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٧

خیلی وقته ، از ازل .

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١

سر عقل آوردن ، به خود آوردن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٠

تلاشی مذبوحانه

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٨

[عامیانه] اصلاً راه نداره ، فکرشم نکن ، شانسی نداری ، حرفشم نزن ، راه در رویی نداری ، خلاصی نداری ، عمراً ، اصلاً ، محاله ، غیر ممکنه ، به هیچ وجه ، ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٦

پایین تنه

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١

گودی کمر ، پایین کمر

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٠

نفسانی ، شهوانی

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢

دنیا دیده

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١

گیجی ، منگی ، سردرگمی . تعریف دیکشنری کمبریج: in a way that shows you feel weak or ill and unable to think clearly. به نحوه ای که نشان دهد شما احس ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢٧

از روی کنجکاوی ، از سر کنجکاوی . [در مکالمه عامیانه و هنگام پرسش] : فضولی نباشه .

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٣

کمد کوچک کنار تخت ، میز عسلی

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢

غنیمت گرفتن [از طریق راهزنی یا اسیر گیری]

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٣١

در وهله اول

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٤

بعضی جاها معادل Sergeant : [درجه ای نظامی] گروهبان

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٥٠

احمق فرض شدن ، احمق جلوه دادن ، مجسّمه بلاهت ساختن ، اسباب خنده شدن ، مضحکه خاص و عام شدن You got tired of making a fool of yourself in front of th ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٧

[ آلت مردانه ] راست کردن ، شق کردن .

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢

به معنای سگی ماده است که در فصل جفت یابی و بچه دار شدن است. اما در انسان: جنده، زن حَشَری. اشاره به زن بسیار شهوتی دارد که سراغ هر مردی که بتواند پی ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١

ناگهان/ به شدت باز شدن ، فوران کردن ، انفجاری گشودن ، با فشار باز شدن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢٦

تهدید بالقوه به شمار آمادن ، خطر /تهدید محسوب شدن ، خطرآفرین بودن ، تهدیدآمیز بودن . Soldiers wouldn’t imagine a few primitive, uneducated people ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٢

بدتر از همه اینه که . . . چیزی که کارها رو خراب تر میکنه اینه که . . . چیزی که گند میزنه به همه چی اینه . . .

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٥

there’s a slim possibility that he’s a menace. احتمال اندکی وجود دارد که او یک تهدید است.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٣

حقیقت محض بودن ، کاملاً صحت داشتن ، نشانی از حقیقت داشتن ، به حقیقت چیزی پی بردن . I never paid attention to rumors, but now I know they had a ring ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١

[ اصطلاح خودمانی ] منو نپیچون .

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٠

حرکت برق آسا in a flashing movement در یک چشم به هم زدن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١

در یک چشم به هم زدن ، در کسری از ثانیه ، بدون معطلی

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٦

میخکوب شدن ، هنگ کردن ، یکّه خوردن ، ( سرجای خود ) خشک شدن ، ( شدید ) گیر کردن ، ( ناگهان ) متوقف شدن . her name stops me dead. نام او مرا سرجایم ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٨

[در چیزی یا چیزهایی اشتراک داشتن] وجه/ جنبه مشترک ، نقطه اشتراک We have more in common than you think. ما بیشتر از چیزی که فکرش رو می کنی نقاط مشت ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٥

My head snaps up and I observe him intently. سرم را به تندی بلند کرده و با دقت نگاهش می کنم.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢

حرف روی حرف نیاوردن ، تن در دادن ، روی خط آوردن ، مطیع ساختن ، تسلیم شدن ، از قوانین پیروی کردن ، یکصدا کردن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٣

( بی اختیار ) فکری به ذهن خطور کردن I can’t help thinking [ اصطلاح ] نمی توانم این فکر را از سرم بیرون کنم؛ ( خودمانی ) نمی تونم از فکرش دربیام.

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٤

In a swift movement طی حرکتی برق آسا ، در یک چشم بر هم زدن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٧

غل و زنجیر

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١٢

I can’t bring myself to watch what’s about to happen. نمی توانم خود را متقاعد سازم تا آنچه که رخ می دهد را تماشا کنم. [ خودمانی ] روم نمیشه، دلم رض ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٥

نقص/ قطع عضو شده ، مثله شده [بریدن و ناقص کردن آلت جنسی در زنان ] اخته شده

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٣٦

[ صدا ] آرام/ خفیف/ ضعیف/ خفه/ فرو خورده

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١

دستور برقراری نظم

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٠

تیر اندازی/ شلیک هوایی

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٩

رابطه جنسی ، سکس، آمیزش جنسی ، مقاربت ، جفتگیری ، گاییدن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٢٥

گستاخانه / با گستاخی ، مغرورانه / با غرور ، جسورانه / با جسارت ، سرکشانه / با سرکشی ، قاطعانه / با قاطعیت ، با کله شقی ، با سرتقی ، با خیره سری ، با ...

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٥

با عزمی راسخ

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
١١

با خویشتنداری ثابت قدم محجوبانه بدون گلایه با حمیّت

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد

دستگیر کردن

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٥

حضور و غیاب/ حاضر غایب فهرست اسامی برنامه کاری

تاریخ
٥ سال پیش
پیشنهاد
٤

[اگر مربوط به زمان حال باشد] عدل امروز ، مخصوصاً امروز