برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.

Gilako

Gilako Gilan Province

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده

واژه نوشتار

1 محکم ١٤٠٠/٠٢/١٥
|

2 با رضایت کامل
خاطر جمع
١٤٠٠/٠٢/١٣
|

3 ناحیه شرمگاهی زن : برجستگی گوشتی روی استخوان شرمگاهی که از موی زائد پوشیده شده است.
١٤٠٠/٠٢/١٢
|

4 با اطمینان خاطر ١٤٠٠/٠٢/٠١
|

5 پا را از حد فراتر گذاشتن ، زیاده روی کردن

they took things too far and this time there’ll be repercussions.
آنها پا را از حد فراتر گذاشتند ...
١٤٠٠/٠٢/٠١
|

6 تازگی ها ، به تازگی ، اخیراً ، این اواخر ١٤٠٠/٠١/٣١
|

7 دوزاری کسی افتادن ، (یکدفعه) فهمیدن ، روشن شدن ، (ناگهان) به ذهن خطور کردن

Then it hits me.
بعدش یهو دوزاریم افتاد.
١٤٠٠/٠١/٣٠
|

8 [اصطلاحی نظامی] کسی که مردم را برای به خدمت نظام/ ارتش در آوردن نام نویسی می کند.
ثبت نام کننده (برای سربازی)
سرباز گیر
١٤٠٠/٠١/١٠
|

9 آثار ارضاء [جنسی]

مثال:
I run my fingers over my thighs and find some of his release.
١٣٩٩/١٢/٠٤
|

10 چهره ی سرخ شده [ از شدت خجالت، خشم، مستی و...]
١٣٩٩/١٠/١٢
|

11 فکر کسی یا چیزی از سر افتادن
از فکر کسی یا چیزی بیرون آمدن
١٣٩٩/١٠/٠٦
|

12 جمع و جور کردن

I just want to eat, sleep, and gather myself.
من فقط می خواهم غذا بخورم، بخوابم و خودم را جمع و جور کنم.
١٣٩٩/٠٩/٢٨
|

13 جمع و جور کردن گندکاری
درست کردن خرابکاری
کارها و اوضاع را روبراه کردن
ترتیب کارها را دادن
١٣٩٩/٠٩/٢٨
|

14 تکلیف کسی با خودش مشخص نبودن.
مثال:
You’re hot and cold and don’t even know what you want!
معلوم نیست با خودت چند چندی و حتی نمی دونی چی می ...
١٣٩٩/٠٩/٢٨
|

15 بسته به مکالمه کاربردهای متفاوتی داره:

زدی تو خال!/ همینه! / خودشه!
وقتشه!
بسه دیگه!/ دیگه کافیه!/ تمومه!
خودت خواستی!

و....
١٣٩٩/٠٩/٢٨
|

16 [چیز] بلاتکلیف/ معلق/ بی ادعا/ بی صاحب/ مطالبه نشده

١٣٩٩/٠٩/٢٤
|

17 چشم و گوش باز
دقت مضاعف
احتیاط زیادی
١٣٩٩/٠٩/٢٤
|

18 بدون خم به ابرو آوردن
١٣٩٩/٠٧/٢٧
|

19 [نهایت امید و آرزو] با حسرت ، حسرت بار
١٣٩٩/٠٧/٢٥
|

20 شلوغش نکن ، جوش نزن ، فکرش رو نکن ، نگرانش نباش ، به دل نگیر ، خودت رو خسته نکن ، سختش نکن ، سخت نگیر ١٣٩٩/٠٧/٢٤
|

21 جنگ/ درگیری / تنش/ اختلاف داخلی
کشمکش/ منازعات/ تعارض/ تناقض درونی
١٣٩٩/٠٧/٢٣
|

22 قال قضیه را کندن
قائله رو ختم کردن
مسئله را تمام کردن
قضیه را ردیف کردن
پرونده موضوع را بستن
١٣٩٩/٠٧/٢٢
|

23 با عقل جور در می آید
١٣٩٩/٠٧/٢١
|

24 کارساز نبودن
راه به جایی نبردن
فایده ای نداشت/ بی فایده بودن
١٣٩٩/٠٧/٢٠
|

25 هر از گاهی
گهگاهی
گاه به گاه
بعضی مواقع
در فواصل معین
درخلالِ...

مثال:
I spend most of that night dozing at intervals.
ب ...
١٣٩٩/٠٧/٢٠
|

26 [صفت] : کسی که به هیچ وجه نمیشه چه از لحاظ گفتار و چه از نظر رفتار اطلاعاتی ازش بیرون کشید.
سفت و سخت
دهن قرص
١٣٩٩/٠٧/١٨
|

27 رابطه بدی داشتن
رابطه خوبی نداشتن
سر سنگین برخورد کردن
روی خوش نشان ندادن
بد رفتاری کردن
در شرایط بد/ نا مناسبی ...

١٣٩٩/٠٧/١٧
|

28 نیت خیر داشتن
منظور بدی نداشتن
١٣٩٩/٠٧/١٦
|

29 کاملاً غریبه/ بیگانه
غریبه ای بیش نبودن

مثال:
After all the things that have happened between us, we’re still perfect strangers.
پس ا ...
١٣٩٩/٠٧/١٤
|

30 جفت چشم

مثال:
a different set of blue eyes.
یک جفت چشم آبی متفاوت.
١٣٩٩/٠٧/١٣
|

31 به خود ترس راه دادن.

مثال:
I don’t run scared.
به خودم ترس راه نمیدم.
١٣٩٩/٠٧/١١
|

32 [در بدن عضلانی] خوش تراش.

مثلا:
The chiseled lines of his strong muscles.
خطوط خوش تراش ماهیچه های قوی اش.
١٣٩٩/٠٧/١٠
|

33 پسرانه.

مثال:
It’s the first time I’ve seen him grinning boyishly.
این اولین بار است که دیده ام با حالتی پسرانه لبخندی به پهنای صورت می ...
١٣٩٩/٠٧/٠٨
|

34 There it is!
[به نشانه تأیید:]
همینه
ایناهاش
آهان
١٣٩٩/٠٧/٠٤
|

35 [ماشین] دسته/ اهرم دنده.

مثال:
Depress the clutch again and slot the stick into the second gear.
دوباره کلاچ رو فشار بده و [دسته رو] بن ...
١٣٩٩/٠٧/٠٤
|

36 [ماشین] دنده عوض کردن

مثال:
You’re ready to upshift now.
تو الان آماده ای که دنده عوض کنی.
١٣٩٩/٠٧/٠٤
|

37 با حالتی تهدیدآمیز
با حالتی هشدارگونه
١٣٩٩/٠٧/٠٢
|

38 معادل عینی فارسی ندارد، اما اصطلاحی است درباره کسی که در عین خوب بودنش، عیب و نقص های جزئی هم دارد؛ مصداق این ضرب المثل های فارسی: "گل بی عیب خداست!" ... ١٣٩٩/٠٧/٠٢
|

39 آینده درخشانی داشتن
نوید بخش بودن
امیدوار کننده بودن/ نشان دادن

١٣٩٩/٠٧/٠٢
|

40 به گونه ای
به نوعی
به طریقی
از جهتی
[عامیانه] یه جورایی
١٣٩٩/٠٧/٠٢
|

41 (ساختمان) سه طبقه ١٣٩٩/٠٧/٠١
|

42 به طرز فریبنده ای
به شکل فریبکارانه ای
١٣٩٩/٠٦/٣١
|

43 ایست بازرسی

مثال:
the jeep passes the revision points with no problems.
جیپ بدون هیچ مشکلی از ایست های بازرسی عبور می کند.
١٣٩٩/٠٦/٣١
|

44 (لباس زنانه) پشت گردنی ، تاپ گردنی
١٣٩٩/٠٦/٣٠
|

45 (راه خود را در پیش گرفتن) دور شدن ١٣٩٩/٠٦/٣٠
|

46 (ماشین) درب سمت شاگرد
١٣٩٩/٠٦/٣٠
|

47 دو شیفته (کاری)
دو نوبته (کاری)
١٣٩٩/٠٦/٣٠
|

48 گیج کننده
بهم ریخته
(اوضاع) پیچیده
١٣٩٩/٠٦/٣٠
|

49 معادل Colonel :
[درجه ای نظامی در بسیاری از کشورها] سرهنگ
١٣٩٩/٠٦/٢٩
|

50 با توافق نظر
به اتفاق نظر
با اجماع
مبتنی بر رضایت طرفین
١٣٩٩/٠٦/٢٩
|