Gilako

Gilako Gilan Province

فهرست واژه ها و پیشنهادهای نوشته شده



insatiably١٢:٣٠ - ١٤٠٠/٠٢/٢١به صورت سیری ناپذیر گزارش
2 | 0
in more than one way١١:٥٠ - ١٤٠٠/٠٢/٢١به طرق مختلف از خیلی جهات he’s rescued me in more than one way. او به طرق مختلف مرا نجات داده است.گزارش
2 | 0
little did١٥:٠٥ - ١٤٠٠/٠٢/١٨غافل از اینکه. . . اصلاً فکرشم نمی کردم که. . . روحمم خبر نداشت که. . . Little did I know that the weasel had made a similar treaty with my mothe ... گزارش
2 | 0
beat the hell out of١٤:٥٦ - ١٤٠٠/٠٢/١٨بدجور کتک زدن کتک کاری ناجور I defended my mother and beat the hell out of him. از مادرم دفاع کردم و تا جایی که می خورد زدمش.گزارش
0 | 0
clamped١٣:٠٨ - ١٤٠٠/٠٢/١٥محکمگزارش
0 | 0
satisfyingly١١:٢٢ - ١٤٠٠/٠٢/١٣با رضایت کامل خاطر جمعگزارش
2 | 0
mound of venus١٤:٤٥ - ١٤٠٠/٠٢/١٢ناحیه شرمگاهی زن : برجستگی گوشتی روی استخوان شرمگاهی که از موی زائد پوشیده شده است. گزارش
7 | 0
reassuringly٢٢:٤٣ - ١٤٠٠/٠٢/٠١با اطمینان خاطرگزارش
5 | 0
take things too far٢٢:١٣ - ١٤٠٠/٠٢/٠١پا را از حد فراتر گذاشتن ، زیاده روی کردن they took things too far and this time there’ll be repercussions. آنها پا را از حد فراتر گذاشتند و این با ... گزارش
2 | 0
as of late٢٢:٠٠ - ١٤٠٠/٠١/٣١تازگی ها ، به تازگی ، اخیراً ، این اواخرگزارش
2 | 0
hit٢٠:٤٥ - ١٤٠٠/٠١/٣٠دوزاری کسی افتادن ، ( یکدفعه ) فهمیدن ، روشن شدن ، ( ناگهان ) به ذهن خطور کردن Then it hits me. بعدش یهو دوزاریم افتاد. گزارش
23 | 1
enlister٢٠:٥٣ - ١٤٠٠/٠١/١٠[اصطلاحی نظامی] کسی که مردم را برای به خدمت نظام/ ارتش در آوردن نام نویسی می کند. ثبت نام کننده ( برای سربازی ) سرباز گیرگزارش
0 | 0
release١٨:٤٠ - ١٣٩٩/١٢/٠٤آثار ارضاء [جنسی] مثال: I run my fingers over my thighs and find some of his release. گزارش
7 | 0
red faced١٩:٢٦ - ١٣٩٩/١٠/١٢چهره ی سرخ شده [ از شدت خجالت، خشم، مستی و. . . ] گزارش
2 | 0
get out of system٢١:٢٣ - ١٣٩٩/١٠/٠٦فکر کسی یا چیزی از سر افتادن از فکر کسی یا چیزی بیرون آمدن گزارش
2 | 0
gather١٨:٣٣ - ١٣٩٩/٠٩/٢٨جمع و جور کردن I just want to eat, sleep, and gather myself. من فقط می خواهم غذا بخورم، بخوابم و خودم را جمع و جور کنم.گزارش
9 | 0
sort shit out١٨:٢٤ - ١٣٩٩/٠٩/٢٨جمع و جور کردن گندکاری درست کردن خرابکاری کارها و اوضاع را روبراه کردن ترتیب کارها را دادنگزارش
0 | 0
hot and cold١٨:٢٠ - ١٣٩٩/٠٩/٢٨تکلیف کسی با خودش مشخص نبودن. مثال: You’re hot and cold and don’t even know what you want! معلوم نیست با خودت چند چندی و حتی نمی دونی چی می خوای! گزارش
2 | 0
that’s it١٨:٠٨ - ١٣٩٩/٠٩/٢٨بسته به مکالمه کاربردهای متفاوتی داره: زدی تو خال!/ همینه! / خودشه! وقتشه! بسه دیگه!/ دیگه کافیه!/ تمومه! خودت خواستی! و. . . . گزارش
7 | 0
unclaimed٢١:٠٢ - ١٣٩٩/٠٩/٢٤[چیز] بلاتکلیف/ معلق/ بی ادعا/ بی صاحب/ مطالبه نشده گزارش
5 | 0
extra careful١٨:٢٥ - ١٣٩٩/٠٩/٢٤چشم و گوش باز دقت مضاعف احتیاط زیادی گزارش
0 | 0
without wincing١٩:٥٣ - ١٣٩٩/٠٧/٢٧بدون خم به ابرو آوردن گزارش
0 | 0
longingly١٥:٤٩ - ١٣٩٩/٠٧/٢٥[نهایت امید و آرزو] با حسرت ، حسرت بار گزارش
7 | 1
do not sweat it١٥:٢٥ - ١٣٩٩/٠٧/٢٤شلوغش نکن ، جوش نزن ، فکرش رو نکن ، نگرانش نباش ، به دل نگیر ، خودت رو خسته نکن ، سختش نکن ، سخت نگیرگزارش
2 | 0
internal conflict١٦:١٣ - ١٣٩٩/٠٧/٢٣جنگ/ درگیری / تنش/ اختلاف داخلی کشمکش/ منازعات/ تعارض/ تناقض درونی گزارش
5 | 0
get this over with٠١:١٦ - ١٣٩٩/٠٧/٢٢قال قضیه را کندن قائله رو ختم کردن مسئله را تمام کردن قضیه را ردیف کردن پرونده موضوع را بستنگزارش
7 | 0
it makes sense١٧:٣٥ - ١٣٩٩/٠٧/٢١با عقل جور در می آید گزارش
5 | 0
to no avail٢٣:١٥ - ١٣٩٩/٠٧/٢٠کارساز نبودن راه به جایی نبردن فایده ای نداشت/ بی فایده بودنگزارش
5 | 0
at intervals٢٣:٠٦ - ١٣٩٩/٠٧/٢٠هر از گاهی گهگاهی گاه به گاه بعضی مواقع در فواصل معین درخلالِ. . . مثال: I spend most of that night dozing at intervals. بیشتر آن شب را هر از گاهی ... گزارش
5 | 0
closed up١٣:٢٨ - ١٣٩٩/٠٧/١٨[صفت] : کسی که به هیچ وجه نمیشه چه از لحاظ گفتار و چه از نظر رفتار اطلاعاتی ازش بیرون کشید. سفت و سخت دهن قرصگزارش
0 | 0
on bad terms١٣:٢٩ - ١٣٩٩/٠٧/١٧رابطه بدی داشتن رابطه خوبی نداشتن سر سنگین برخورد کردن روی خوش نشان ندادن بد رفتاری کردن در شرایط بد/ نا مناسبی . . . گزارش
5 | 0
mean well١٥:٣٩ - ١٣٩٩/٠٧/١٦نیت خیر داشتن منظور بدی نداشتن گزارش
9 | 0
perfect stranger١٩:٢١ - ١٣٩٩/٠٧/١٤کاملاً غریبه/ بیگانه غریبه ای بیش نبودن مثال: After all the things that have happened between us, we’re still perfect strangers. پس از تمام اتفاقات ... گزارش
2 | 1
set of eyes١٣:٥٤ - ١٣٩٩/٠٧/١٣جفت چشم مثال: a different set of blue eyes. یک جفت چشم آبی متفاوت.گزارش
2 | 1
run scared١٢:٢٩ - ١٣٩٩/٠٧/١١به خود ترس راه دادن. مثال: I don’t run scared. به خودم ترس راه نمیدم. گزارش
9 | 1
chiseled١٤:٤٧ - ١٣٩٩/٠٧/١٠[در بدن عضلانی] خوش تراش. مثلا: The chiseled lines of his strong muscles. خطوط خوش تراش ماهیچه های قوی اش. گزارش
14 | 1
boyishly١٧:٢٢ - ١٣٩٩/٠٧/٠٨پسرانه. مثال: It’s the first time I’ve seen him grinning boyishly. این اولین بار است که دیده ام با حالتی پسرانه لبخندی به پهنای صورت می زند. گزارش
2 | 1
there it is١٣:٣٥ - ١٣٩٩/٠٧/٠٤There it is! [به نشانه تأیید:] همینه ایناهاش آهانگزارش
12 | 1
stick١٣:٣٢ - ١٣٩٩/٠٧/٠٤[ماشین] دسته/ اهرم دنده. مثال: Depress the clutch again and slot the stick into the second gear. دوباره کلاچ رو فشار بده و [دسته رو] بنداز دنده دو ... گزارش
14 | 1
upshift١٣:٠٧ - ١٣٩٩/٠٧/٠٤[ماشین] دنده عوض کردن مثال: You’re ready to upshift now. تو الان آماده ای که دنده عوض کنی. گزارش
2 | 0
warningly٢٢:٢٤ - ١٣٩٩/٠٧/٠٢با حالتی تهدیدآمیز با حالتی هشدارگونه گزارش
5 | 0
rough around the edges٢٢:١٢ - ١٣٩٩/٠٧/٠٢معادل عینی فارسی ندارد، اما اصطلاحی است درباره کسی که در عین خوب بودنش، عیب و نقص های جزئی هم دارد؛ مصداق این ضرب المثل های فارسی: "گل بی عیب خداست!" ... گزارش
12 | 0
show promise٢٢:٠٤ - ١٣٩٩/٠٧/٠٢آینده درخشانی داشتن نوید بخش بودن امیدوار کننده بودن/ نشان دادن گزارش
9 | 0
in a way١٨:٤٢ - ١٣٩٩/٠٧/٠٢به گونه ای به نوعی به طریقی از جهتی [عامیانه] یه جورایی گزارش
28 | 0
three story١٩:٢١ - ١٣٩٩/٠٧/٠١( ساختمان ) سه طبقهگزارش
5 | 1
deceivingly١٨:٢٧ - ١٣٩٩/٠٦/٣١به طرز فریبنده ای به شکل فریبکارانه ای گزارش
2 | 0
revision point١٥:٠٢ - ١٣٩٩/٠٦/٣١ایست بازرسی مثال: the jeep passes the revision points with no problems. جیپ بدون هیچ مشکلی از ایست های بازرسی عبور می کند. گزارش
0 | 0
halterneck١٩:٤٣ - ١٣٩٩/٠٦/٣٠( لباس زنانه ) پشت گردنی ، تاپ گردنی گزارش
2 | 0
rollaway١٧:٥٧ - ١٣٩٩/٠٦/٣٠( راه خود را در پیش گرفتن ) دور شدنگزارش
7 | 0
passenger door١٧:٤٧ - ١٣٩٩/٠٦/٣٠( ماشین ) درب سمت شاگرد گزارش
0 | 0