اسم - صفحه 60
حمایت کننده، نام یکی از پسران نوح ( ع )
پسر
عبری حامد حسین
ترکیب دو اسم حامد و حسین ( ستایشگر و خوب )، از نام های مرکب، حامد و حسین، ( اعلام ) حامدحسین، سیدمح ...
پسر
عربی
مذهبی و قرآنی حامد رضا
ترکیب دو اسم حامد و رضا ( ستایشگر و خشنود )
پسر
عربی حامده
مؤنث حامد، سپاسگزار
دختر
عربی حامیم
ستوده و با عظمت
پسر
عربی حامین
پشتیبان، حمایت کننده، جمع حامی
پسر
عربی حانان
رحیم و بخشنده، رحیم، نام یکی از دلاوران در زمان داوود
دختر، پسر
عبری حانون
صاحب نعمت
پسر
عبری حانی
میش یا گاو وحشی
دختر، پسر
عربی حبان
نام یکی از صحابه پیامبر ( ص )
پسر
عربی حجت الدین
آن که دلیل و برهان دین است
پسر
عربی داژو
داغ و گرم
پسر
کردی داژیار
روزی، قدرت، قوت
پسر
کردی داشاب
هدیه
پسر
فارسی داشاد
هدیه
پسر
فارسی داعی
دعاکننده، طلب کننده، خواهنده، کسی که مردم را به دین و مذهب خود دعوت کند، دعاگو، دعوت کننده، ( در حق ...
پسر
عربی
مذهبی و قرآنی دالغا
موج
دختر
ترکی داماسپیا
نام همسر اردشیر ساسانی و مادر خشایار شاه دوم، نام همسر اردشیر پادشاه هخامنشی
دختر
فارسی داملا
قطره
دختر
ترکی دامور
آواز نرم و لطیف
پسر
ترکی، فارسی دامونا
( مجاز ) زیبا و با طراوت چون دشت و صحرا، ( دامون = دشت و صحرا، الف ( اسم ساز ) ) ( به مجاز ) به معن ...
دختر
فارسی، یونانی دامیار
شکارچی، ماهی گیر
پسر
فارسی دامینه
( مجاز ) زیبا، جاری و روان، [دامین ( کردی ) = دامن، دامنه ی کوه، ه ( پسوند نسبت ) ] ( به مجاز ) زیب ...
دختر
کردی، فارسی دان
قاضی، داور نام یکی از پسران یعقوب ( ع )
پسر
عبری دانادخت
دختر عاقل و خردمند، ( دانا، دخت = دختر ) دختر عاقل و خردمند
دختر
فارسی دانادل
دانا و خردمند، آگاه و هوشیار، دل آگاه، ( در قدیم ) ( به مجاز ) آگاه و عارف
پسر
فارسی دانامهر
پسر دانا و مهربان
پسر
فارسی داناک
آگاه و دانا
دختر
اوستایی دانژه
غنچه گل نیمه باز
دختر
کردی داننده
دانا، استاد، ماهر، آگاه به امری، دارنده ی علم و توانایی، ماهر حاذق، واقف و آگاه به امری
پسر
فارسی داهیه
زیرک، باهوش، کار بزرگ، حادثه، داهی، ( در قدیم ) بسیار زیرک و دانا
دختر
عربی داو
قاضی، خداوند، هر یک از اشخاصی که طرفین دعوا برای حل اختلافات به طریقه غیررسمی انتخاب می کنند
پسر
فارسی داود
داوود
پسر
عبری داورا
دشت
پسر
آشوری داوودرضا
ترکیب دو اسم داوود و رضا ( محبوب و خشنود )، از نام های مرکب، ← داوود و رضا
پسر
عربی، عبری
مذهبی و قرآنی داوید
داوود
پسر
عبری دایا
( در زند و پازند ) زر سرخ و طلا، ( در عربی ) ذَهب
پسر
یونانی دایار
یار مادر
دختر
لری دایراک
مادر سر سخت، مادر حضرت سلطان اسحاق
دختر
کردی دیلا
گندم زیبا و طلایی
دختر
کردی دیلک
آرزو، آمال، خواسته، تمنا، خواهش
دختر
ترکی دیماه
زیبارو، مثل ماه
دختر
فارسی دیمن
دشت
پسر
کردی دیمه
روی، رخسار، چهره، روشنی، روی و رخساره، روشنی باران و شبنم، ( در کردی ) نیز چهره
دختر
کردی، عربی دین به
دین بهتر، کیش و آیین برتر، دینِ بهتر، کیش و آیینِ برتر، ( در قدیم ) دین زرتشتی، ( در قدیم ) ( به مج ...
پسر
فارسی، عربی
مذهبی و قرآنی دین دار
کسی که دارای دین و آیینی باشد، متدین، متدین بدین اسلام، متقی، با تقوی، آن که به مبانی دینی اعتقاد د ...
پسر
فارسی، عربی
مذهبی و قرآنی چمانه
ظرفی که در آن شراب می خورند، پیاله، ساغر، جام، ( در قدیم ) پیاله ی شراب، پیاله شراب
دختر
فارسی چمن آرا
زینت دهنده باغ، باغبان، آنچه موجب زیبایی و آراستگی باغ و بوستان است
دختر
فارسی چمن افروز
آن که یا آنچه زینت دهنده چمن است، نام چند نوع گیاه علفی که گل آذین قرمزرنگ آنها به شکل تاج خروس است ...
دختر
فارسی چمن چهر
خوش سیما، زیبا، ( مجاز ) زن گندمگون و سبزه را گویند، آن که چهره ای زیبا چون باغ و بوستان دارد
دختر
فارسی
طبیعت چمن رخ
چمن چهر، خوش سیما، ( = چمن چهر )
دختر
فارسی
طبیعت خلیل محمد
ترکیب دو اسم خلیل و محمد ( دوست و ستوده )، از نام های مرکب، خلیل و محمّد
پسر
عربی
مذهبی و قرآنی خنجست
از شخصیتهای شاهنامه، نام دلاوری در زمان هرمز پسر انوشیروان پادشاه ساسانی
پسر
فارسی
تاریخی و کهن خندان
بشاش، کسی که همواره می خندد
پسر
فارسی خندان چهر
آن که چهره ای خندان و متبسم دارد
دختر
فارسی خندان گل
آن که چون گل شاداب و باطراوت است
دختر
فارسی خوارزم
به معنای زمین درخشان، ناحیه ای از ایران قدیم که اکنون جزو ازبکستان است، ( اوستایی، خوائیریزَم )
پسر
اوستایی
تاریخی و کهن خوب یار
یار خوب
دختر
فارسی خوبان
خوب ها، زیبارویان، پسندیده ها، منسوب به خوب
دختر
فارسی خوبرخ
زیبارو، ( در قدیم ) خوب رو ( ی )
دختر
فارسی خوبرو
دارای چهره ای زیبا، زیبارو، زیبا
دختر
فارسی خوتکا
نام نوعی پرنده، پرنده ای از نوع مرغابی
دختر
گیلکی
پرنده خورداد
خرداد، ماه سوم از سال شمسی، روز ششم از هر ماه شمسی در ایران قدیم، ( = خرداد )
پسر
فارسی خوردیس
مانند خورشید، درخشان
دختر
فارسی خورزاد
نام یکی از پسران خسروپرویز پادشاه ساسانی
پسر
فارسی
تاریخی و کهن خورسان
مانند خورشید
دختر، پسر
فارسی خورشاد
خورشید، ( به مجاز ) آفتاب
پسر
فارسی
طبیعت، کهکشانی خورشید بانو
مرکب از خورشید + بانو ( ملکه )
دختر
فارسی خورشیددخت
مرکب از خورشید + دخت ( دختر )
دختر
فارسی خورشیدرخ
آن که چهره اش چون خورشید می درخشد
دختر
فارسی
کهکشانی خورشیدفر
آن که شکوه و جلالی چون خورشید دارد
دختر
فارسی
طبیعت دروار
مانند در، هچون در، ( عربی ـ فارسی ) ( دُر + وار ( پسوند شباهت ) ) ( = دُرسا )، دُرسا، در ( عربی ) + ...
دختر
فارسی، عربی درود
سلام، ثنا، ستایش، نیایش، دعا، رحمت، سلام و آفرین، سلام و آفرین بر تو ( شما ) باد
پسر
فارسی دریا دل
مرد بسیار بخشنده و باگذشت، دلیر، با سخاوت، ( به مجاز ) شجاع و قوی، دارای بردباری و گذشت و وارستگی و ...
پسر
فارسی دریادخت
دختر دریایی، مرکب از دریا + دخت ( دختر )
دختر
فارسی دریادیس
مانند دریا، شبیه به دریا، ( دریا، دیس ( پسوند شباهت ) )، مثل دریا، ← دریا
دختر
فارسی دریاس
شیر
پسر
فارسی دریافرین
شکوه دریا
دختر
فارسی دریامهر
ترکیب دو اسم دریا و مهر ( دریاچه و مهربانی )
دختر
فارسی
طبیعت دریانا
مروارید درخشان
دختر
فارسی دریاناز
دریای زیبا و قشنگ، ( مجاز ) زیبا و دارای لطافت، ( دریا، ناز = ( به مجاز ) زیبا و قشنگ )، مرکب از در ...
دختر
فارسی دریانه
دُروار، ( مجاز ) روشن و درخشان، ( دری = مانند در، درخشان، روشن، انه ( پسوند نسبت ) )، منسوب به در و ...
دختر
فارسی، عربی دریس
مانند مروارید گرانبها و با ارزش
دختر
فارسی دریم
پرگوشت، خوش اندام
دختر، پسر
عربی درینوش
درخشندگی، تابندگی جاوید و جاویدان، ( مجاز ) زیبارو، ( دری= درخشان و تابان، نوش= جاوید و جاویدان )، ...
دختر
فارسی، عربی دزیره
دختر فرانسوا کلاری تاجر حریرفروش مارسی
دختر
فرانسوی دژار
دزار، بنا، معمار
پسر
فارسی دژان
قلعه مستحکم
پسر
کردی دسپینا
ملکه دسپینا، دختر کالوژان و همسر مسیحی اوزون حسن
دختر
لاتین دشمه
از شخصیتهای شاهنامه، نام دلاوری ایرانی و جد تخواره شاه دستان در زمان خسروپرویز پادشاه ساسانی
پسر
فارسی
تاریخی و کهن دعبل
ماده شتر نیرومند، نام یکی از شاعران شیعه، ( اَعلام ) دِعبل خزاعی [، قمری] شاعر شیعی عرب، که شعرهایی ...
پسر
عربی دل آذین
زیور و زینت دل، ( مجاز ) محبوب، ( دل، آذین = زیور، زیب، زینت )
دختر
فارسی دل آرای
دل آرا، محبوب، معشوق، ( = دل آرا )، ← دل آرا
دختر
فارسی راحم
کسی که رحمت می آورد، رحم کننده، بخشاینده، آمرزنده، مهربان، ( در قدیم ) رحمت آورنده، دل سوزاننده
پسر
عربی
مذهبی و قرآنی رادبد
نگهبان جوانمردی و آزادگی و بخشندگی، ( راد، بد /، bod/ ( پسوند محافظت ) ) روی هم به معنی نگهبان جوان ...
پسر
فارسی رادبرزین
ترکیب دو اسم راد و برزین ( جوانمرد و آتش )، جوانمردِ بلند مرتبه، ( اَعلام ) یکی از نجبای ایرانیان م ...
پسر
فارسی
تاریخی و کهن راددخت
دختر بخشنده یا خردمند
دختر
فارسی رادسام
پادشاه بخشنده
پسر
فارسی بورباش
از فرمانروایان کاسی ( نگارش کردی
پسر
کردی تلاونگ
آوای خروس
دختر
مازندرانی