اسم - صفحه 58

جستجوی تازه
با تغییر گزینه های زیر، اسم دلخواه خود را پیدا کنید

پورشا/puršā/

پسرشاه، شاهپور، ( = شاپور )، شاپور


پسر

فارسی
پورشان/puršān/

پسر دارای قدر و ارزش، ( پور = پسر، شان = شأن، مقام و مرتبه، ارزش، اعتبار، شکوه، جلال و عظمت )، پسر ...


پسر

فارسی
پورشسب

نام پدر زردشت


پسر

اوستایی، پهلوی
پورنا/purnā/

برنا، نام یکی از فرماندهان ساسانی، ( پهلوی، purnāy ) ( = برنا )


پسر

پهلوی

تاریخی و کهن
پورنگ/porang/

پسرِ خورشید


پسر

فارسی
پورک/porak/

پسر عزیز


پسر

فارسی
پوریار/poryar/

پسر همراه، مرکب از پور ( پسر ) + یار ( یاور، دوست )


پسر

فارسی
پوریامهر/p.-mehr/

ترکیب دو اسم پوریا و مهر ( بسیار دارنده و خورشید )، ( فارسی ) از نامهای مرکب، پوریا و مهر


پسر

فارسی

طبیعت، کهکشانی
پوریامین/puryāmin/

پسر یامین، بنیامین، ( فارسی ـ عبری ) پسرِ یامین، ن، ک بنیامین


پسر

فارسی، عبری
پوژن/pozhan/

زمین پاک


پسر

فارسی
خلیل محمد/kh.-mohammad/

ترکیب دو اسم خلیل و محمد ( دوست و ستوده )، از نام های مرکب، خلیل و محمّد


پسر

عربی

مذهبی و قرآنی
خنجست/khanjast/

از شخصیتهای شاهنامه، نام دلاوری در زمان هرمز پسر انوشیروان پادشاه ساسانی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
خندان/khandan/

بشاش، کسی که همواره می خندد


پسر

فارسی
خندان چهر

آن که چهره ای خندان و متبسم دارد


دختر

فارسی
خندان گل

آن که چون گل شاداب و باطراوت است


دختر

فارسی
خوارزم/khārazm/

به معنای زمین درخشان، ناحیه ای از ایران قدیم که اکنون جزو ازبکستان است، ( اوستایی، خوائیریزَم )


پسر

اوستایی

تاریخی و کهن
خوب یار/khobyar/

یار خوب


دختر

فارسی
خوبان/khuban/

خوب ها، زیبارویان، پسندیده ها، منسوب به خوب


دختر

فارسی
خوبرخ/khub rokh/

زیبارو، ( در قدیم ) خوب رو ( ی )


دختر

فارسی
خوبرو/khub ru/

دارای چهره ای زیبا، زیبارو، زیبا


دختر

فارسی
خوتکا/khutka/

نام نوعی پرنده، پرنده ای از نوع مرغابی


دختر

گیلکی

پرنده
خورداد/khor dād/

خرداد، ماه سوم از سال شمسی، روز ششم از هر ماه شمسی در ایران قدیم، ( = خرداد )


پسر

فارسی
خوردیس/khordis/

مانند خورشید، درخشان


دختر

فارسی
خورزاد/khorzad/

نام یکی از پسران خسروپرویز پادشاه ساسانی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
خورسان

مانند خورشید


دختر، پسر

فارسی
خورشاد/khoršād/

خورشید، ( به مجاز ) آفتاب


پسر

فارسی

طبیعت، کهکشانی
خورشید بانو

مرکب از خورشید + بانو ( ملکه )


دختر

فارسی
خورشیددخت

مرکب از خورشید + دخت ( دختر )


دختر

فارسی
خورشیدرخ/khorshid-rokh/

آن که چهره اش چون خورشید می درخشد


دختر

فارسی

کهکشانی
خورشیدفر/khorshid-far/

آن که شکوه و جلالی چون خورشید دارد


دختر

فارسی

طبیعت
خورشیدمهر/khorshid-mehr/

آن که مهر و محبتی چون خورشید دارد


دختر

فارسی

طبیعت
خورشیدکلاه

آن که تاج پادشاهی چون خورشید بر سر او می درخشد


دختر، پسر

فارسی
خوروش/xorvaš/

تابان و درخشان چون خورشید، خورشید وش، ( = خورشید وش )


دختر

فارسی

طبیعت، کهکشانی
خوزان/khozan/

نام پهلوانی ایرانی در زمان کیخسرو پادشاه کیانی


پسر

فارسی
خوش چهره/khoš čehre/

زیبا، خوب روی، خوش صورت، دارای چهره ی زیبا و قشنگ


دختر

فارسی
خوش زاد/khoš zād/

دارای اصل و نژاد نیکو، نکوزاد


پسر

فارسی
خوش لقا

خوش ( فارسی ) + لقا ( عربی ) خوش صورت، زیبا


دختر

فارسی، عربی
خوش نوا/khoš navā/

خوش آواز، خوش نغمه، دارای آواز دل نشین


پسر

فارسی
خوشاب/xo (u) šāb/

روشن و شفاف، درخشان، کمپوت، آبدار و تازه، ( به مجاز )، میوه ای که با محلول آب و شکر می پزند، آبدار ...


دختر

فارسی
خوشابه/kho(u)šābe/

خوشاب، درخشان، تر و تازه، روشن، ه ( پسوند نسبت ) )، منسوب به خوشاب


دختر

فارسی
خوشچهر/khosh chehr/

آن که چهره ای زیبا و خوشایند دارد


پسر

فارسی
خوشدل/khoš del/

راضی، خشنود، خوشحال، درحال شادمانی، پاک نیت، ( به مجاز )، راضی و خشنود، شاد، ( در قدیم ) امیدوار، د ...


دختر

فارسی
خوشرو/khoš ru/

خوش صورت، خوشگل، ( مجاز ) خندان، خنده رو، ( مجاز ) مهربان، ( به مجاز )، دارای چهره ی متبسم و مهربان ...


دختر

فارسی
خوشناز/khosh-naz/

زیبا و با کرشمه


دختر

فارسی
خوشنام/khoš nām/

نکونام، صاحب حسن شهرت، صاحب شهرت نیکو، مشهور، آن که به نیکی شناخته شده است، دارای شهرت خوب


دختر

فارسی
خوشناو/khošnāv/

خوشنام، نیک نام، ( کردی )، نوعی انگور سیاه دانه بزرگ، ( اعلام ) نام یکی از طوایف کرد در ناحیهی چقلا ...


پسر

کردی
خوشنواز/khoš navāz/

سازنده، مطرب، موسیقی دان، نام پادشاهی، ( در قدیم ) ماهر در نواختن ساز، خشنواز


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
خوشنود

خشنود


پسر

فارسی
خوشین/khoshin/

خوش و زیبا


دختر

فارسی
خیرالدین

آن که در دین بهترین است


پسر

عربی
خیرعلی

خیری که از علی ( ع ) رسیده است، آن که خبر و نیکی اش چون خیر و نیکی علی ( ع ) است


پسر

عربی
دا وار/davar/

سرزمین مادری


پسر

لری
دائمه/dā’me/

همیشگی، جاویدان


دختر

عربی
داتام/dātām/

آفریننده و مخلوق، پسر کامیسار، از حکام دوران اردشیر دوم هخامنشی، ( اَعلام ) پسر کامیسار از مردم کار ...


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
داتامیس/dātāmis/

والی ایرانی ' کیلیکیا ' در زمان اردشیر دوم، ( اَعلام ) استاندار ( = ساتراپ ) ایرانی کیلیکیه [حدود پ ...


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
داتان/datan/

مربوط به چشم، نام یکی از رؤسای یهود


پسر

عبری
داد بین/dād bin/

نگرنده از روی عدل و داد، ( در قدیم ) حق بین، ( اَعلام ) نام حکیمی پارسی در عهد پادشاهان پیشدادی


پسر

فارسی
دادار/dādār/

داد دهنده، دادگر، عادل، بخشاینده، آفریننده، آفریدگار، یکی از نام ها و صفات باری تعالی، ( در قدیم ) ...


پسر

فارسی
دادآفرید/dād āfarid/

آفریده شده بر مبنای عدل و داد، یکی از لحن های قدیمی موسیقی، یکی از نام های خدای تعالی، از داد آفرید ...


پسر، دختر

فارسی

هنری
دادآفرین/dād āfarin/

آن که عدالت ایجاد کند، از نام ها و صفات باری تعالی، یکی از گوشه های موسیقی، ( در قدیم ) پدید آورنده ...


پسر، دختر

فارسی

هنری
دادآور/dād āvar/

داد آورنده، عدالت آورنده، آورندۀ عدل و داد، از نام های خداوند تعالی، ( در قدیم ) دادور، دارای عدل و ...


پسر

فارسی
دادبخش/dād bakhš/

بخشندۀ عدل و داد، داد دهنده، عادل، از نام های خداوند تعالی، دادگر، ( به مجاز ) خداوند


پسر

فارسی
دادبرزین

از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از سرداران بهرام گور پادشاه ساسانی


پسر

فارسی
دادبه/dād beh/

دارنده ی بهترین عدل، ( در قدیم ) دارنده ی بهترین داد ( عدل، داوری، دادگری )، ( اَعلام ) دادبه ( در ...


پسر

فارسی
دادجو/dād ju/

جوینده و خواستار عدالت و دادگری، ( در قدیم ) داد دهنده، دادرس


پسر

فارسی
دادران/dadran/

عدل ورزنده، عدالت گستر


پسر

فارسی
دادعلی

داد ( فارسی ) + علی ( عربی )، داده علی ( ع )، آن که عدل و دادی چون علی ( ع ) دارد


پسر

فارسی، عربی
دادفر/dād far/

دارای فر و شکوه و عظمت، ( در قدیم ) دارای فر و شکوه و عظمت از حیث دادگری و عدل، مرکب از داد ( عدل ) ...


پسر

فارسی
دادفرخ

مرکب از داد ( عدل ) + فرخ ( فرخنده، مبارک )، نام یکی از قاضیان در زمان ساسانیان


پسر

فارسی
دادفروز/dadforoz/

فروزنده عدل و داد، عادل


پسر

فارسی
دادفرین/dad farin/

نام یکی از سرداران زمان اسکندر مقدونی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
دادگر/dādgar/

داد دهنده، عادل، یکی از صفات باری تعالی، آن که به عدالت رفتار می کند، ( در قدیم ) خداوند، پادشاه عا ...


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
دادلی/dadli/

شیرین و نمکین


دختر

ترکی
دادهرمز/dad hormoz/

داده هرمز، خداداد، نام موبدی در زمان ساسانیان


پسر

فارسی
دادیار/dadyar/

حامی قانون، مجری عدالت، مجری عدالت ( نگارش کردی


پسر

کردی
دار گل/dār gol/

( مجاز ) زیبارو، نوعی از درخت که در هندوستان شایع است، درختِ گل، ( در گیاهی ) نوعی درخت که در سرزمی ...


دختر

فارسی

طبیعت، گل
داران/daran/

عربی دنیا و آخرت


پسر

فارسی
دارانا

نام روستایی در نزدیکی اهر


دختر، پسر

فارسی
دارمان/darman/

از شخصیتهای شاهنامه، نام یکی از سرداران خسروپرویز پادشاه ساسانی


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
دارنوش/darnush/

نام یکی از وزیران بخت نصر


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
دارنیا/darniya/

ارزشمند و گرانبها


دختر

فارسی
داروین/darwin/

نام زیست شناس انگلیسی


پسر

لاتین
داریادخت/dāriyā dokht/

دختر دارنده، ( داریا = دارنده، دخت = دختر )


دختر

فارسی
داریاو/daryav/

نام یکی از شهریاران پارس در زمان سلوکیها


پسر

فارسی
داریس/dāris/

صورت دیگر نام داریوش به معنی دارنده ی نیکی، صورتی دیگر از کلمه داریوش به معنی دارنده ی نیکی، داریوش


پسر

فارسی
دارین/dāreyn/

منسوب به درخت


پسر

فارسی
دارینا/dārinā/

زرگر، طلاساز، ( مجاز ) ارزشمند و گرانبها، ( در قدیم ) زر، مجازا ارزشمند و گرانبها


دختر

فارسی
دارینه/darine/

نام روستایی در نزدیکی سقز


دختر

فارسی
دارینوش/darinush/

نام یکی از پادشاهان کیانی، ظاهراً محرف داریوش است


پسر

فارسی

تاریخی و کهن
داژو/dazho/

داغ و گرم


پسر

کردی
داژیار/dāžyār/

روزی، قدرت، قوت


پسر

کردی
داشاب/dashab/

هدیه


پسر

فارسی
داشاد/dashad/

هدیه


پسر

فارسی
داعی/dāei/

دعاکننده، طلب کننده، خواهنده، کسی که مردم را به دین و مذهب خود دعوت کند، دعاگو، دعوت کننده، ( در حق ...


پسر

عربی

مذهبی و قرآنی
دالغا/dalgha/

موج


دختر

ترکی
داماسپیا/damaspiya/

نام همسر اردشیر ساسانی و مادر خشایار شاه دوم، نام همسر اردشیر پادشاه هخامنشی


دختر

فارسی
داملا/damla/

قطره


دختر

ترکی
دامور/damur/

آواز نرم و لطیف


پسر

ترکی، فارسی
دامونا/dāmunā/

( مجاز ) زیبا و با طراوت چون دشت و صحرا، ( دامون = دشت و صحرا، الف ( اسم ساز ) ) ( به مجاز ) به معن ...


دختر

فارسی، یونانی
دامیار/damyar/

شکارچی، ماهی گیر


پسر

فارسی



انتخاب نوع اسم

انتخاب ریشه اسم

انتخاب گروه اسم

برچسب ها