پیشنهادهای امیرحسین سیاوشی خیابانی (٣٣,٥٣٢)
از دیرسال ؛ از مدتی قبل. از سالها پیش. از سالی چند قبل : مسترشد از سرای خلافت بیرون آمد اگر چه از دیر سالها این عادت فروگذاشته بود. ( مجمل التواریخ ) ...
از دیرسال ؛ از مدتی قبل. از سالها پیش. از سالی چند قبل : مسترشد از سرای خلافت بیرون آمد اگر چه از دیر سالها این عادت فروگذاشته بود. ( مجمل التواریخ ) ...
از دیرسال ؛ از مدتی قبل. از سالها پیش. از سالی چند قبل : مسترشد از سرای خلافت بیرون آمد اگر چه از دیر سالها این عادت فروگذاشته بود. ( مجمل التواریخ ) ...
از دیری بدین سو. از مدتی طویل پیش از این. از زمانی دور. از مدتی مدید پیش از حال. از مدتی مدید سپس از دیرگاه. از قدیم.
از دیری بدین سو. از مدتی طویل پیش از این. از زمانی دور. از مدتی مدید پیش از حال. از مدتی مدید سپس از دیرگاه. از قدیم.
پیر خوش سیما ؛ مجازاً دنیا و روزگار : ببین باری که هر ساعت ازین پیروزه گون خیمه چه بازیها برون آرد همی این پیر خوش سیما. سنائی.
پیر خوش سیما ؛ مجازاً دنیا و روزگار : ببین باری که هر ساعت ازین پیروزه گون خیمه چه بازیها برون آرد همی این پیر خوش سیما. سنائی.
پیر دیر سخت آزموده در امری سخت با آگاهی در کاری : فلان پیر دیر است ؛ از رموز کارها بس آگاهست.
تخم شراب= ( لهجه و گویش تهرانی ) بچهٔ آدم عرق خور
اَلَش بِدَر /alashbedar/ لهجه و گویش گنابادی در گویش گنابادی به دادن دختر یا پسر به یک خانواده به عنوان عروس یا داماد آن خانواده و گرفتن دختر یا پسر ...
پیری لهجه و گویش تهرانی پیر مرد ( به توهین )
پیری لهجه و گویش تهرانی پیر مرد ( به توهین )
نُس پیشونی مرد ی که بین زنها طرفدار دارد ( گویش تهرانی )
پیری لهجه و گویش تهرانی پیر مرد ( به توهین )
مرد ی که بین زنها طرفدار دارد ( گویش تهرانی )
لَلَه آقا لهجه و گویش تهرانی مستخدم مرد، غلام
لَلَه آقا لهجه و گویش تهرانی مستخدم مرد، غلام
قصه اش کوتاه شد ( گویش تهرانی ) مردن
ذلاقت قلم ( چیره دستی در نوشتن )
ذلاقت قلم ( چیره دستی در نوشتن )
ذلاقت قلم
یک قلم. [ ی َ / ی ِ ق َ ل َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نوشته هایی که به یک قلم و به یک شیوه نوشته شده باشد. ( ناظم الاطباء ) . || کنایه از تمام و مجموع. ( ...
یک قلم. [ ی َ / ی ِ ق َ ل َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نوشته هایی که به یک قلم و به یک شیوه نوشته شده باشد. ( ناظم الاطباء ) . || کنایه از تمام و مجموع. ( ...
یک قلم. [ ی َ / ی ِ ق َ ل َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نوشته هایی که به یک قلم و به یک شیوه نوشته شده باشد. ( ناظم الاطباء ) . || کنایه از تمام و مجموع. ( ...
یک قلم. [ ی َ / ی ِ ق َ ل َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نوشته هایی که به یک قلم و به یک شیوه نوشته شده باشد. ( ناظم الاطباء ) . || کنایه از تمام و مجموع. ( ...
یک قلم. [ ی َ / ی ِ ق َ ل َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نوشته هایی که به یک قلم و به یک شیوه نوشته شده باشد. ( ناظم الاطباء ) . || کنایه از تمام و مجموع. ( ...
یک قلم. [ ی َ / ی ِ ق َ ل َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نوشته هایی که به یک قلم و به یک شیوه نوشته شده باشد. ( ناظم الاطباء ) . || کنایه از تمام و مجموع. ( ...
یک قلم. [ ی َ / ی ِ ق َ ل َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نوشته هایی که به یک قلم و به یک شیوه نوشته شده باشد. ( ناظم الاطباء ) . || کنایه از تمام و مجموع. ( ...
یک قلم. [ ی َ / ی ِ ق َ ل َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نوشته هایی که به یک قلم و به یک شیوه نوشته شده باشد. ( ناظم الاطباء ) . || کنایه از تمام و مجموع. ( ...
یک قلم. [ ی َ / ی ِ ق َ ل َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نوشته هایی که به یک قلم و به یک شیوه نوشته شده باشد. ( ناظم الاطباء ) . || کنایه از تمام و مجموع. ( ...
یک قلم. [ ی َ / ی ِ ق َ ل َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نوشته هایی که به یک قلم و به یک شیوه نوشته شده باشد. ( ناظم الاطباء ) . || کنایه از تمام و مجموع. ( ...
یک قلم. [ ی َ / ی ِ ق َ ل َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نوشته هایی که به یک قلم و به یک شیوه نوشته شده باشد. ( ناظم الاطباء ) . || کنایه از تمام و مجموع. ( ...
یک قلم ؛ کلاً. بدون استثناء: یک قلم من آنجا نرفته ام ، بکلی.
قلم رفتن ؛ مقدر شدن. ( ارمغان آصفی ) : به بدبختی و نیکبختی قلم برفته ست وما بیخبر در شکم. سعدی. پیدا بود که بنده به کوشش کجا رسد بالای هر سری قلمی ...
قلم رفتن ؛ مقدر شدن. ( ارمغان آصفی ) : به بدبختی و نیکبختی قلم برفته ست وما بیخبر در شکم. سعدی. پیدا بود که بنده به کوشش کجا رسد بالای هر سری قلمی ...
قلم رفتن ؛ مقدر شدن. ( ارمغان آصفی ) : به بدبختی و نیکبختی قلم برفته ست وما بیخبر در شکم. سعدی. پیدا بود که بنده به کوشش کجا رسد بالای هر سری قلمی ...
ذلاقت قلم
ذلاقت قلم = فصاحت متن
ذلاقت قلم
سیرآب کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) آب دادن. رفع عطش کردن. فرونشاندن تشنگی را. ( ناظم الاطباء ) . آب نهایت دادن. تشنگی را کاملاً برطرف کردن : ابری بیا ...
سیرآب کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) آب دادن. رفع عطش کردن. فرونشاندن تشنگی را. ( ناظم الاطباء ) . آب نهایت دادن. تشنگی را کاملاً برطرف کردن : ابری بیا ...
سیرآب
- دل کسی را آب کردن ؛ او را در مطلوب و آرزویی انتظار دادن.
- دل کسی را آب کردن ؛ او را در مطلوب و آرزویی انتظار دادن.
پستون کور ( لهجه و گویش تهرانی ) گاوی که شیر نمی دهد
سینه ٔکوه ؛ نزدیک قله ٔ کوه. بالای دامنه. ( یادداشت بخط مؤلف ) .
سینه کش دیوار
سینه کشِ . . . . . . . . . . = کنارِ / مقابلِ . . . . . . . . . . . . . سینه کشِ دیوار ایستاده بودم.
سینه کشِ . . . . . . . . . . = کنارِ / مقابلِ . . . . . . . . . . . . . سینه کشِ دیوار ایستاده بودم.
سینه کشِ . . . . . . . . . . = کنارِ / مقابلِ . . . . . . . . . . . . . سینه کشِ دیوار ایستاده بودم.