چو سوی تخته برد از تختگه رخت همایون بخت شد زو تخته چون تخت ✏ جامی
یکی چشمانت در کوری و تنگی چه سازی چار از چشم فرنگی ✏ جامی
سزد کز عیش تنگ خود بنالیم که با شیر و پلنگ اندر جوالیم ✏ جامی
سهی سروش ز بار عشق خم شد سرش چون حلقه همراز قدم شد ✏ جامی
دگر دیو...... کو جز دروغ نداند نراند سخن با فروغ بماند سخن چین ودوروی دیو بریده دل از بیم کیهان خدیو میان دوتن کین وجنگ آورد بکوشد که پیوستگی بشکرد فردوسی
مروض فلیوی کدیه یرغا جامه کنی نبع فضوح
هیچ دیوانهٔ فلیوی این کند بر بخیلی عاجزی کدیه..... ✏ مولانا
طرنب سنب علم ناک مکرهی مازاغ سباغی تشنیع
به فندق گونه عناب تر داد به جانان زاشک عنابی خبر داد ✏ جامی
کودکان را حرص می آرد........ تا شوند از ذوق دل دامن سوار ✏ مولانا